۱۳۹۲ مهر ۳۰, سه‌شنبه

سیرک عمومی!

دلقک ناگهان در میانه ی توپ بازی اش دست ها را به کمر زد. توپ های رنگی هر یک به سویی غلطتیدن و از مرکز دایره بیرون شدند. سپس بینی پلاستیکی اش را هم از صورت بر گرفت . حالا تماشاگران می توانستند جای آن منقاری شبیه منقار فلامینگو را بر صورتش ببیند. بعد از آن نوبت دستکش ها بود . آنها را هم بیرون کشید و بسویی پرتاپ کرد. پرهایی سفید و صورتی اش زیر نورهای پروژکتور می درخشیدند .
با صدایی جیغ مانند پرسید:  چه چیز مضحک تر از شما با آن نگاه های وق زده تان است؟!

مرد شیک پوشی در میان جمعیت زیر لب گفت:
"بیچاره عقلش را از دست داده" زن جوانی که کنارش نشسته بود سری تکان داد و نخودی خندید.

دلقک صدایی صاف کرد سینه اش را جلو داد و چند بار در جای خود بال زد . با صدایی آرام تر ادامه داد:

"خانم ها و آقایان من در دل یک جنگ زاده شدم! جنگی که باورهای شما پدر و مادرش بودند. حال از آن روز شوم سالها میگذرد و تاریخ دروغها را آشکار می سازد... لطفن یک لحظه اجازه بدهید ... من  میخواهم به پشتوانه ی همین تاریخ بر روی تک تک این صورتک های کذایی سبیل بکشم! امیدوارم پیشاپیش جسارت من را ببخشید. می دانم که برای ژست گرفتن هم که شده به آنها نیاز دارید ، لابد می خواهید خود را چیزی بنامید. من سرمایه دارم ؛ من کمونیستم ، من طبیعت گرا هستم ؛ من پوچ گرا ام ، من ناسیونالیست یا سوسیالیستم ، من من من من ...آه! چرا هیچکس نمی خواهد فقط یک دلقک ساده باشد؟ لطفن کمی درک کنید. برای خنداندن شما تا کنون خود را بحماقت زده ام... اما می خواهم اینبار حرف های جدی بزنم آیا کمی هم که شده درکم می کنید؟"

چند گوجه ی آبداربه سمت دلقک پرتاب شد که یکی از آنها پیش پایش فرود آمد. دلقک میوه را بالا انداخت و با یک حرکت سریع منقار بلعید.  زنی در آنسوی جمعیت به تندی از جای بلند شد.
" شورش را در آورده اند. معلوم نیست این سیرک است یا سخنرانی. دلقک است یا پرنده! این دیگر چجورش است؟"
سپس کلاهش را بر سر گذاشت و راه خود را از میان جمعیت با عجله  به بیرون باز کرد. 

دلقک نگاهش را از او برگرفت و خطاب به جمعیتی که گرداگردش را گرفته بود گفت :
" عجب گوجه ی رسیده و خوش مزه ای بود! گلویم تازه شد... تشکر میکنم .چنین گوجه ای در آن سالهای جنگ میتوانست جان انسانی را از خطر تشنگی نجات دهداما اجازه بدهید به موضوعمان بازگردیم! خانم ها و آقایان امیدوارم برای دومین بار جسارت من را ببخشید اما در نظر من شما همه دلقکان راستین صحنه ی زندگیتان هستید ، به شما می خندم!  اصلن اعتراف میکنم که تمام عمر کاریم همینکار را  کردم ،درست پس از آنکه از خندیدن بخودم خسته شدم. من همانقدر دلقکی دروغینم که شما انسانهایی دروغین."

کسی پرسید "لابد حالا خود را راستین می دانی؟"
دلقک سرش را بنشانه ی تعظیم خم کرد و گفت: برعکس من یک دروغ بزرگ هستم! من پرنده ای هستم که جای دلقکی را تنگ کرده. چون به هر حال پرنده بودن سخت تر از دلقک بودن است. درختان ما تبدیل به کشتزارها شده اند و پیدا کردن شاخه ای خالی برای لانه سازی آسان نیست،اما دلیل اصلی من این چیزها نیست. های و هوی جنگهای شما پرواز را از یاد من برد، باید کوچ می کردم اما خب نشد برای همین مجبور شدم شکمم را با دلقکی سیر کنم اما این برای دلقک ها بسیار گران است چون آنها هم باید نان بخورند و من به چشم آنها یک بیگانه ام. دیروز تصمیم گرفتم استعفا دهم. اما با خودم عهد کردم قبل از اینکار آینه ای هم پیش روی شما بگذارم!


همهمه ای در میان حضار بالا گرفت . صدای دشنام ها هر از گاهی شنیده می شد که همگی بی رحمانه دلقک را هدف قرار می دادند.  کمی بعد دو مامور با لباسهایی یکدست سیاه خود را به دلقک رساندن...

۳ نظر:

  1. همه ي دلقك هاي دنيا در سيركي عمومي! فكر كنم تماشاچي وجود ندارد

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.