۱۳۹۲ مرداد ۱۲, شنبه

یازده نکته!

 1. غافل گیر شدم...بعد از این همه خاک خوردن بلاگ انتظار نداشتم جز یکی دو تا کامنت اون هم با تخفیف ویژه پاسخی برای پست آخرم بگیرم.

2. دلم برای اینجا و شماها تنگ شده بود اما فکر می کنم دلیل تراشی برای نبودن به همون اندازه کلیشه ای شده که گفتن از اینکه چرا می نویسیم. برای هر دو دلایلی هست. دلایلی هست که مجبورت می کنه بنویسی که اگر ننویسی چیزی درونت چنگ می زنه و خراشت میده و دلایلی هست که ننویسی وقتی چیزهایی همزمان راه قلم و زبان رو می بنده...مثل اینکه فهمیدم تو این مملکت ادبیات داره سیر قهقرایی طی می کنه و اگر بخوای سر ازخاک در بیاری احتمال کمی وجود داره که کسی بیاد بگه خرت به چند من؟!

3. اما من وا نمیدم...یعنی عمرن!

4. تو ذهنم ایده ی یک نمایشنامه دارم...چند وقتی هست که دیالوگ هایی توی سرم چرخ می زنه که مربوط به گفتگوی شخصیت های یک نمایشنامه ست . اما هنوز نمیدونم این چه نمایشنامه ایه و شخصیت ها کی هستند....تا بحال نمایشنامه ننوشتم و باید بیشتر مطالعه کنم...فعلن دست به قلم نزدم. گذاشتم اونقدر چرخ بخوره تا لبریز بشه...سر بره و کف کنه تا بفهمم قراره چی بشه . انگار که ترمز دستی رو داده باشی  پایین ، دنده رو خلاص کرده باشی و بذاری آروم تو شیب ملایم پایین بره تا معلوم شه به کدوم منزلگاه میرسه . فکر می کنم نمایشنامه قابلیت های زیادی داره که توش بیشتر و اساسی تر میشه خودت رو کالبد شکافی کنی. داستان نیاز به صحنه آرایی بیشتر داره اما نمایشنامه صحنه آرایی کمتر و محتوای بیشتر می طلبه. بشخصه البته هر دو رو دوست دارم و ترجیحی نیست اما وضعیت فعلیم به نمایشنامه کمی نزدیک تره.

5. دلم می خواد یک آلبوم موسیقی جدید رو شروع کنم . ملودیهایی توی سرم نواخته میشه...همیشه میشه....و بالاخره قانع میشم که کار رو شروع کنم...شبیه یک جور مرضه!

6. هیجان! هیجانِ خوب....آخ چقدر جاش خالیه...یک موضوع هیجان آور نیاز دارم یک هیجان ممتد و کشدار. دوزش خیلی مهم نیست مهم نفسشه...من با ملال رابطه خوبی ندارم.

7. چه خبرا؟ زندگی گاییده؟!

8. برای نویسنده شدن دو چیز نیازه..حماقت و جنون اما بیشتر که فکر می کنم میبینم دنیای هنر بلکل چیزی جز ایندو نیست.

9. یک چیزی تو این سریال های تلویزیونی وطنی هست که موجب شکم روی  میشه، لطفن در صورت یبوست ملین ها رو کنار بگذارید.

10. تصمیم دارم از این به بعد اینجا بیشتر پیرامون مسایل مختلف بنویسم تا داستان ها...خوبه؟

11. گاهی فکر می کنم مقصد در زندگی یک تصویر انتزاعیه و به محض اینکه بهش برسی دور تر از تو یک جا دیگه جا خوش می کنه.

۵ نظر:

  1. حالا آخرش دوباره شروع میکنی به نوشتن یا نه؟!

    پاسخحذف
  2. 11 نکته ی قابل توجه. مخصوصاً نکته جهارم که مورد هیجان انگیزی بود. اگر همراه سوال و جوابای قبلی منجر به شروع دوباره بشن ما هم شاد میشیم.

    پاسخحذف
  3. گمونم بنویسم، اما اینبار بیشتر نوشته های پراکنده،کمی روزمرگی و حرفای درهم...افکار پیچ و تاب خورده و البته کمتر داستان! داستان ها باید برن روی کاغذ تا من اینجا یک خورده بیشتر با شما بی واسطه باشم. شاید گاهی چند دیالوگ و داستانک برای دست گرمی یا انتقال چیزی که توی سرم وول میخوره : )
    (جواب کامنت خودش یک پست شد!)

    پاسخحذف
  4. 3 - That's the spirit!

    5 - پس خیلیامون مریضیم :d

    7 - وقت رو بلعیده

    10 - ها خوبه

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.