۱۳۹۲ مرداد ۲۶, شنبه

یک چیزایی میگم که گفته باشم!

گاهی یک سری اتفاق ها تو زندگی آدم می افته، که باعث میشه به نتایج عجیب غریبی برسی که بطرز خطرناک و وحشتناکی برات منطقی جلوه میکنه. نتایجی که ممکنه تنها برای تو معنا داشته باشه و از نظر دیگری جز چرند نباشه!

کدومش معنای زندگیه؟ چیزی که تو بهش رسیدی یا چیزی که دیگری بهش رسیده؟ معنای زندگی کدوم طرف ایستاده؟
این ازون دست چیزهاست که هرکس بسته به دید خودش ترجمه میکنه. انگار مثل یک کیک بزرگه.  من یک تیکه میخورم سیر میشم شما دو تیکه،  بقال سر کوچه و فیلسوف فلان فلسفه هم تیکه های خودشون رو. هر کی هم از طعمش و تازگیش من باب سلیقه ی خودش حرفی میزنه. اما نکته اینجاست کیک پیوسته بجاست...یعنی اشتهای دایناسور هم داشته باشی هیچ موقع همش رو نمیتونی ببلعی و هضم کنی...تازه ممکنه نسل بعدی بیاد بگه اینی که تو خوردی کیک نبود اصلن که...شکر اضافه بوده!

آقا اصل ماجرا اینه که یکی از اون نتایج عجیب و خطرناکی که بهش انگاری رسیدم اینه که در عیاشی مطلق همونقدر معنی و فلسفه میتونه خوابیده باشه که در عزلت و گوشه نشینی. فقط چیزی به نام عمیق بودن و عمیق زیستن هست که عزلت نشین ها بیشتر پرچمش رو بالا میبرن!

یک کابوس عجیب هم دارم! ندارم ها الان به فکرش افتادم ( این چه طرز بلاگ نویسی آخه؟...خوبه حال میده همینجوری) اونم اینکه تصور کن 90 سال عمر کنی بعد اون آخر آخرا یهو بفهمی یک تصور از زندگی داشتی که زندگیش کردی اما جز توهم هیچی نبوده. بقولی این جاده که رفتی جاده مالرو هم نیست چه برسه به اصلی...اونوقته که  آدم بخودش میگه "دیدی ریدی؟"

۲ نظر:

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.