۱۳۹۲ شهریور ۲, شنبه

فالور و لون!

فالور: تو از زندگی چی میدونی؟
لون : چیز زیادی نمیدونم.
فالور: پس چرا به حرفام گوش نمیدی؟ تو داری تو خیالات زندگی می کنی... این زندگی که داری همش تصورِ همش خیالِ.
لون: میدونی وقتی چِت بودم یک چیز انگار مثل پتک خورد تو سرم...همونجا فهمیدم که خیلی از باورهامون ، همونها که براش حاضریم شکم همدیگر رو سفره کنیم هیچی نیستند. تو فکر میکنی تعریف زندگی تو دست توست؟ باشه اما من خیال میکنم هممون گم شدیم.

۱۳۹۲ مرداد ۲۶, شنبه

یک چیزایی میگم که گفته باشم!

گاهی یک سری اتفاق ها تو زندگی آدم می افته، که باعث میشه به نتایج عجیب غریبی برسی که بطرز خطرناک و وحشتناکی برات منطقی جلوه میکنه. نتایجی که ممکنه تنها برای تو معنا داشته باشه و از نظر دیگری جز چرند نباشه!

کدومش معنای زندگیه؟ چیزی که تو بهش رسیدی یا چیزی که دیگری بهش رسیده؟ معنای زندگی کدوم طرف ایستاده؟
این ازون دست چیزهاست که هرکس بسته به دید خودش ترجمه میکنه. انگار مثل یک کیک بزرگه.  من یک تیکه میخورم سیر میشم شما دو تیکه،  بقال سر کوچه و فیلسوف فلان فلسفه هم تیکه های خودشون رو. هر کی هم از طعمش و تازگیش من باب سلیقه ی خودش حرفی میزنه. اما نکته اینجاست کیک پیوسته بجاست...یعنی اشتهای دایناسور هم داشته باشی هیچ موقع همش رو نمیتونی ببلعی و هضم کنی...تازه ممکنه نسل بعدی بیاد بگه اینی که تو خوردی کیک نبود اصلن که...شکر اضافه بوده!

آقا اصل ماجرا اینه که یکی از اون نتایج عجیب و خطرناکی که بهش انگاری رسیدم اینه که در عیاشی مطلق همونقدر معنی و فلسفه میتونه خوابیده باشه که در عزلت و گوشه نشینی. فقط چیزی به نام عمیق بودن و عمیق زیستن هست که عزلت نشین ها بیشتر پرچمش رو بالا میبرن!

یک کابوس عجیب هم دارم! ندارم ها الان به فکرش افتادم ( این چه طرز بلاگ نویسی آخه؟...خوبه حال میده همینجوری) اونم اینکه تصور کن 90 سال عمر کنی بعد اون آخر آخرا یهو بفهمی یک تصور از زندگی داشتی که زندگیش کردی اما جز توهم هیچی نبوده. بقولی این جاده که رفتی جاده مالرو هم نیست چه برسه به اصلی...اونوقته که  آدم بخودش میگه "دیدی ریدی؟"

۱۳۹۲ مرداد ۱۲, شنبه

یازده نکته!

 1. غافل گیر شدم...بعد از این همه خاک خوردن بلاگ انتظار نداشتم جز یکی دو تا کامنت اون هم با تخفیف ویژه پاسخی برای پست آخرم بگیرم.

2. دلم برای اینجا و شماها تنگ شده بود اما فکر می کنم دلیل تراشی برای نبودن به همون اندازه کلیشه ای شده که گفتن از اینکه چرا می نویسیم. برای هر دو دلایلی هست. دلایلی هست که مجبورت می کنه بنویسی که اگر ننویسی چیزی درونت چنگ می زنه و خراشت میده و دلایلی هست که ننویسی وقتی چیزهایی همزمان راه قلم و زبان رو می بنده...مثل اینکه فهمیدم تو این مملکت ادبیات داره سیر قهقرایی طی می کنه و اگر بخوای سر ازخاک در بیاری احتمال کمی وجود داره که کسی بیاد بگه خرت به چند من؟!

3. اما من وا نمیدم...یعنی عمرن!

4. تو ذهنم ایده ی یک نمایشنامه دارم...چند وقتی هست که دیالوگ هایی توی سرم چرخ می زنه که مربوط به گفتگوی شخصیت های یک نمایشنامه ست . اما هنوز نمیدونم این چه نمایشنامه ایه و شخصیت ها کی هستند....تا بحال نمایشنامه ننوشتم و باید بیشتر مطالعه کنم...فعلن دست به قلم نزدم. گذاشتم اونقدر چرخ بخوره تا لبریز بشه...سر بره و کف کنه تا بفهمم قراره چی بشه . انگار که ترمز دستی رو داده باشی  پایین ، دنده رو خلاص کرده باشی و بذاری آروم تو شیب ملایم پایین بره تا معلوم شه به کدوم منزلگاه میرسه . فکر می کنم نمایشنامه قابلیت های زیادی داره که توش بیشتر و اساسی تر میشه خودت رو کالبد شکافی کنی. داستان نیاز به صحنه آرایی بیشتر داره اما نمایشنامه صحنه آرایی کمتر و محتوای بیشتر می طلبه. بشخصه البته هر دو رو دوست دارم و ترجیحی نیست اما وضعیت فعلیم به نمایشنامه کمی نزدیک تره.

5. دلم می خواد یک آلبوم موسیقی جدید رو شروع کنم . ملودیهایی توی سرم نواخته میشه...همیشه میشه....و بالاخره قانع میشم که کار رو شروع کنم...شبیه یک جور مرضه!

6. هیجان! هیجانِ خوب....آخ چقدر جاش خالیه...یک موضوع هیجان آور نیاز دارم یک هیجان ممتد و کشدار. دوزش خیلی مهم نیست مهم نفسشه...من با ملال رابطه خوبی ندارم.

7. چه خبرا؟ زندگی گاییده؟!

8. برای نویسنده شدن دو چیز نیازه..حماقت و جنون اما بیشتر که فکر می کنم میبینم دنیای هنر بلکل چیزی جز ایندو نیست.

9. یک چیزی تو این سریال های تلویزیونی وطنی هست که موجب شکم روی  میشه، لطفن در صورت یبوست ملین ها رو کنار بگذارید.

10. تصمیم دارم از این به بعد اینجا بیشتر پیرامون مسایل مختلف بنویسم تا داستان ها...خوبه؟

11. گاهی فکر می کنم مقصد در زندگی یک تصویر انتزاعیه و به محض اینکه بهش برسی دور تر از تو یک جا دیگه جا خوش می کنه.

۱۳۹۲ مرداد ۱۱, جمعه

سوال!

محض کنجکاوی میخوام بدونم، کسی هنوز میخونه اینجارو؟