۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

در لذت خلق غوطه ورم!

یکی از بزرگترین چالش های زندگیه من در یک فرآیند منحصر بفرد و در عین حال تکراری خلاصه میشه...خلق کردن!

وقتی به خودم اومدم یعنی همون دوره ای که کم کم می فهمیم - یا فکر می کنیم که می فهمیم-  دور و برمون یک خبراییه، متوجه شدم  زندگی یک بازیهایی برام تدارک دیده. حالا بازی چی بود؟ این رو الان میتونم بگم....اون موقع مطلقن نمی فهمیدم فقط یک حس درونی سیخونک میزد که باید یک غلطی بکنم. این شد که بازی با بچه های توی کوچه رو خیلی زودتر از بقیه کنار گذاشتم . برام یکنواخت شده بود. بعد از اون بیشتر  وقتها پشت پنجره به تماشا می نشستم. عابر هایی که رد می شدند . بچه هایی که فوتبال بازی می کردند. وانت های سبزی فروش. دخترهای تین ایجر و گور بابای دنیا... حتی یکیشون از بس من رو پشت پنجره دیده بود با هام دوست شد و البته چند روز بعدم غیبش زد! چیزی همزمان من رو از دنیای بیرون جدا میکرد و در عین حال علاقمند نگه میداشت. شبیه کسی که در مرز بین انزوا و تمایل به زندگی اجتماعی دست و پا می زنه.

چندین سال بعد اولین نشونه ها سر و کله شون پیدا شد. میلی وسواس گونه به خلق کردن چیزی مختص به خودم. نوعش فرق نمی کرد. در واقع خام تر از اونی بودم که درک درستی ازش داشته باشم و بخوام در مسیری هدایتش کنم . فقط نوعی کشش که من رو در چندین جهت پرتاب میکرد. از اختراع بازی های عجیب غریب و بعضن سادیستیک با فک و فامیل گرفته تا سوژه کردن دیگران با ابزار مختلف (هیچ عذاب وجدانی از این بابت ندارم چون به نیت استناد میکنم ! نیت ام پلیدانه نبود بلکه صرفن تمایلی بود برای دیدن نتیجه کار) و از اون طرف نوشتن شعرهایی بیش از حد تاریک و البته خالی از ارزش های طبقه بندی شده ادبی که نیمه ش بخاطر بلوغ و بالا پایین شدن هرمون ها بود و ...اون قدر انرژی بالایی بود که تمرکز رو ازم سلب میکرد. سر کلاس بیرون توی خونه فرقی نمیکرد . چیزی از درون من رو به سمتی هل میداد . فکر کن یکی هی تو گوشت بگه بجنب!!!

بعد اون سالها الان در جایی هستم که مسیرش رو فهمیدم .  باید باور داشت وقتی چیزی هست ، همونطور که باید باور داشت وقتی چیزی نیست! شاید یکی از بزرگترین الطاف طبیعت این بوده که ذهن خلاقی برام جور کرده و در هر لحظه میتونم چیزی خلق کنم بدون اینکه چندان روش فکر کرده باشم . ایده های مختلفی که بی وقفه توی سرم متولد میشن و دامنه شون به چند شاخه متفاوت هنری کشیده شده و این منم که در مقابل بیشترشون انرژی و بعد وقت کم میارم . اما همه این منم منم ها برای نیم من مطلب هم نیست! اصل قضیه چیزیه که باید مقدمه ای براش جور میکردم تا یکهو نپرم وسط مطلبی بی سر وته. وگرنه بشخصه معتقدم که بین مخاطب و خالق هنر در غالب موارد باید محصول هنری قرار گرفته باشه و هنرمندی که اثر رو پشت سرش بزاره و صاف تو چشم مردم هنرش رو تبلیغ کنه هنرمند نیست بلکه دلال یا چیزی شبیه معرکه گیره! خب از این خاطر نگران چیزی نیستم چون اینجا چیز چندانی در مورد خودم و کارهام نیست بجز داستان کوتاه ها که اونم با اسم کوچیکم گذاشتم و چه بسا میلیون ها سامان که در این مملکت و ممالک دیگر فت و فراوون!

 راستش این پست دلیلش چیز دیگه س....میخوام بگم این هم یکجور سیکله . چیزی شبیه زاییدن و فارغ شدن پیوسته. سیکلی که هر آدمی به شکلی متفاوت درگیرشه و از دیدی دیگه که بوی ماتریالیسم بی رحم میده همه ی اینها غباری در زمان هم نیست. (کهکشان راه شیری با اون همه فراخی میون الباقی حسابم نمیشه دیگه برو تا تهش! ) البته من چندان با این دید موافق نیستم اما منطق عریان و زنگزده رو باید توی جیب نگه داشت تا در مواقع لزوم نشون داد داریم روی زمین راه میریم و چیزی نزدیم که بخوایم در هپروت زندگی کنیم. البته اگر این زندگی که درش هستیم خودش هپروت نباشه!

سخت ترین قسمت وقتیه که جنین دو ماهه شده یعنی نزدیک به ابتدای کار . روانشناس ها اصطلاحی دارن به نام  "Manic-Depression" تناوبی بین شور و جنون و افسردگی که در فرآیند خلق خودش رو به بهترین شکل نشون میده.  وقتی هنوز ابتدای کار هستم رنج عظیمی رو تحمل میکنم که با عجول بودن ذاتی من تشدید هم میشه. تصویری نه چندان واضح اما شکوهمند که توی ذهنم جایی روی دیوار نصب شده و تمام رسالت من به خودخواهانه ترین شکل ممکن در تجسم بخشیدن بهش خلاصه میشه. از همه چی بزن !!! بجنب...بجنب . خواب ، خوراک تفریح. هرچیزی که مانع توست . هر حرکت من رو یک قدم به تصویر نزدیک تر میکنه و در ازاش مغزم دوپامین آزاد میکنه که جایزه منه! به "قول مارک تواین" بشر هیچ چیز نیست جز برده ی ذهن یا آگاهی درونش. لذتی که همزمان هم آغوشه دلهرست و گاه تا اونجا پیش میره که فوبیاهای عجیب و غریب پاشون توی زندگیم باز میشه. چی میشه اگر قبل از خلق این کار بمیرم؟ اگر ناتموم بمونه؟ اگر پاک بشه. اگر فلان بشه کوفت بشه زهر مار بشه... سختی زندگی اینه که معلوم نیست چیه!


۱۵ نظر:

  1. فرست اف آل، ولکام بک!

    خوب گفتی. من هم همینطورم، وقتی یه کار جدید شروع می کنم خودم رو خیلی عذاب می دم تا سریع به جایی برسونمش. چند بار هم کار جدیدی رو شروع نکردم چون حوصله شکنجه اولش رو نداشتم!

    پاسخحذف
  2. شکنجه بهترین کلمه برای تعریفشه! البته انجام ندادنش هم بنوعی شکنجه ست وقتی درونت تلنبار میشه، انرژی که باید بطریقی خالی بشه .

    پاسخحذف
  3. این پستت چقدر خوب بود... دو بار خوندمش.

    پاسخحذف
  4. به جا داستان گاهی باید مستقیم حرف زد!

    پاسخحذف
  5. آخ! واقعا" در حد زاییدن مطرحه. خلق یه نوشته، یه اثر هنری هر چی. گاهی راحت میاد مثل یه برگ سبک با باد میرقصه ولی امان از روزی که میدونی یه چیز خیلی خیلی بزرگ داره درونت شکل میگیره و میدونی که باید بیاد بیرون تکه هاش اونقدر بزرگن که نیاز داری همه ی وجودتو پاره کنی تا بتونی اون رو به دنیا بیاری. گاهی دیگه نمیشه تحمل کرد.
    یاد black swan افتادم. Perfection
    عجب فیلمی بود

    پاسخحذف
  6. @ ضعیفه ای از اندرونی

    کاملن همینطوره...میبینم که تو هم درگیرشی ;)

    @ filekhakestari92

    باعث افتخاره رفیق، خوشحالم که سر می زنی.

    پاسخحذف
  7. دوست عزیزم نمی دونم منظورت در مورد ارتباط بیشتر از این کانال چیه. اگر منظورت رو درست فهمیده باشم به خاطر مسائلی که احتمالن خودت بهتر از من می دونی فعلن این موقعیت رو ندارم که دوستی های مجازی رو تبدیل به دوستی در عالم واقع کنم! اما معمولن از طریق همین وبلاگ یا شبکه های اجتماعی دوستان زیادی دارم که بسیار برام عزیزند و ارتباطمون بسیار صمیمانه است. به هر حال خوشحال میشم تو هم یکی از اون ها باشی.

    پاسخحذف
  8. روشای عزیز،
    من نوشته های تو رو میخونم و از همین طریق نوشته ها اشتیاقی برای شناخت بیشترت برام بوجود اومده. مطلقن هیچ نوع ایده ای رو دنبال نمیکنم اما در عین حال انکار نمیکنم که شخصیتی که این نوع تفکر و نگارش رو داره برام جذابیت کنکاش داره. صحبت چیزی بیشتر از نگارنده و مخاطبه . چون من در مقام مخاطب تنها میتونم خواننده باشم. صرفن گفتمان برام مهمه که اگر مایل باشی خوشحال میشم بیشترم در موردش صحبت کنیم.

    پاسخحذف
  9. تلنبار شدن ایده ها - یا به تشبیه خیلی خوب شما تصویر های روی دیوار ذهن - اولش طاقت فرسا بود تا رسیده به حالایی که ...

    دوست ندارم بگم عادت کردم به انفعال ، چون فکر می کنم در همین یک مورد فقط تا بحال پرچم سفیدی رو بالا نبردم اما هر چی که هست بعضی وقت ها بقدری محاصره م می کنن که احساس می کنم تمام جزء جزء وجودم خشک شده جوری که تموم صورت و دست ها و پشت گردنم رو خیس می کنم خیلی بچه گانه ، شاید فرجی شد

    یک انفعال غریب به طرز عجیبی داره مرزهای وجودیم رو یکی یکی فتح می کنه و منم خیلی وقت ها بهونه دستش میدم - صدای " بجنب " مدت هاست توی وجودم جای خودش رو "به طاقت بیار" داده

    نمی دونم اخرش چی قراره بشه و راستش علاقه ای هم ندارم که بدونم فقط عمیقا امیدوارم شما مانا باشید در نوشتن

    که خیلی لذت بردم از کنکاش درونی تون

    پاسخحذف
  10. مهران عزیز،

    نمیخوام از باید ها و نه باید ها حرف بزنم چون برای هرکس این باید ها و نباید ها متفاوته اما در عین حال احساس ناراحتیم رو هم نمی تونم در مواجهه با هنرمندی پنهان کنم که صحبت از خشک شدن و کسالت می کنه. دلم می سوزه و از خودم می پرسم چرا هنرمند باید خشک بشه یا خشکانده بشه و هزاران چرای دیگه. نمیدونم چاره چیه اما شاید ساختن یک کلونی از آدمهای هم فکر و هم احساس فضایی شبیه یک گلخونه ی گرم در این فصل سرد ایجاد کنه. جایی که بشه درش زنده موند و رشد کرد.

    پاسخحذف
  11. عمیقا به دنبال شبیه این کلونی می گردم - حتی اگه شده مدلی شبیه سازی شده و محدود

    شاید برای همین بود که دوباره خودم رو ملزم به نوشتن مستمر کردم - شاید فضای وبلاگ بتونه کمک کننده باشه و مهم تر از اون دلگرم کننده


    پاسخحذف
  12. آرزوی من برات استدام ِ همین غوطه ست چرا که چیزی بهتر برای معنا دهی به زندگی سراغ ندارم جز همین آفرینش؛ لذت از تماشای آفریده؛ و در نهایت اشتراک گذاری این لذت با بیننده ای دیگه و تماشای لبخند رضایت و برق ِ درک روی لبان و درون چشمانشان.

    به ذهن خلاقت از خودت چه پنهون غبطه میخورم
    تصاویر نه چندان واضح اما شکوهمند توی ذهن من هم ترسیم میشن اما در همون حد می مونن.. ناشکیبایی ام، ایده آلیست بودنم، صدایی که توی گوشم به جای بجنب، از کودکی بمیر نجوا کرده و باعث شده برای کشوندنِ خودم به جلو و زندگی، بخش زیادی از انرژی ام صرف کلنجار با بخشی از خودم بشه، همه منو از لذاتی که تو میبری دور کرده و من غبطه میخورم

    هنر ِ خوب همیشه میتونه به قلبم راه باز کنه، در هر قالبی که باشه، ازش لذت میبرم، زیاد هم لذت میبرم اما جایگاه تماشاچی و ناظر چیزی نیست که روحم بهش رضایت بده و میخواد روی صحنه بره.. و از طرفی ماهیتی مبهم در گوشم نجوا میکنه و دستم رو میکشه و میخواد از سالن بیرون ببرتم.. به جایی که نه صحنه باشه و نه صندلی برای تماشا

    امیدوارم غوطه ور باشی در لذت خلق و مغز خلاقت غوطه ور در دوپامین
    منم دوپامین رو از ورزش فعلا تأمین میکنم و با doxepin تلاش میکنم برای حبس سروتونین اون بالا
    حتما به سختی اش می ارزه که همچنان در مسیر تجسم بخشی به ایده هات هستی، موفق باشی :)

    پاسخحذف
  13. مرسی رفیق از درد و دل صمیمیت
    ببین بنظرم کلن نسخه پیچ کردن زندگی برای کسی کار احمقانه ایه چون مسیر آدمها و اتفاقاتی که تجربه کردند با هم متفاوته اما دوست دارم این رو به حساب نسخه پیچی نزاری. صرفن یک جواب متقابل در این درد و دل صمیمانه ست. من فکر میکنم این صداها رو که میگی هرکسی به نسبتی در خودش میتونه داشته باشه . این جدال بین شدن ها و نشدن ها و طنینشون در درون. اما نقش خود آدم هم این وسط میتونه خیلی تاثیر گذار باشه. بنظرم صلح درونی خیلی مفیده. نمیگم کاملن اما لازمه کمی تند بادها آروم بگیرند و اصوات درونی خاموش شند تا آدم به خودش برگرده. خیلی از این دیالوگ های ذهنی صرفن هیچی نیستند جز پارازیت که انرژی آدم رو میمکند . این ها رو باید به طریقی آروم کرد. کمی به سکوت رسید اونوقته که شانس بیشتری هست برای حرکت رو به جلو خلق. هرچند اگر اصل به دوپامین باشه (که این هم بسیار لذت بخشه ) داری همین الان از طریق ورزش دریافتش میکنی اما حسی به من میگه که تو به سرزمین هنر هم تعلق داری :)

    پاسخحذف
  14. :-) یه جاهایی از متنت را موافقم.

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.