۱۳۹۱ فروردین ۲, چهارشنبه

مرد چاق !

روی صندلی نشسته بود و زل زده بود به آینه. دستانی چاق . انگشتهایی کوتاه . بالاتر آمد . صورتی پف کرده شبیه پن کیک نیم پخته . موهای شکسته و کرک شده . از خودش خندش گرفت . شاید هم یاد چیزی افتاد .  روی زیر پوشش لک زردرنگی از سوپ دیشب باقی مانده بود  .قاه قاه خندید . شانه اش سخت تکان می خورد و کمر به بالایش همچون فنر بالا و پایین می شد . پایه ی صندلی شکست . نقش زمین شد . یک وری نگاهش به ساعت روی دیوار افتاد . کمتر از نیم ساعت دیگر باید سر کار حاضر میشد . این بار از خنده همچون کرم گوشتالوی چاقی به خودش پیچید . یادش افتاد پسرش در آنسوی آب ها منتظر است تا پدر شهریه دانشگاه را برایش واریز کند. حالا چنان سرخ شده بود که تشخیص از لبو براحتی ممکن نبود . با کمی دردسر بلند شد . لبانش را به هم فشرد و سعی کرد بر خود مسلط باشد .  لباسش را پوشید . فنجانی چای با چند نان تست کره مالی شده بلعید . از گوشه ی چشم به تقویم روی میز نگاهی انداخت .  فردا باید اجاره خانه را پرداخت می کرد . البته صاحب خانه ای در کار نبود . تنها یک ادرس پستی بود که پول ها را می بلعید و بعد نامه ای حاوی رسید دریافت که دیر یا زود سر می رسید . بدون هیچ دیالوگ اضافه ای . جرعه ی آخر را که سر کشید. سرفه اش گرفت . شاید تکه ی کوچکی نان تست یا شاید قطره ای از چای داخل فنجان . هر چه بود باعث شد سرخی لبو به رنگ بادمجانی متمایل شود .
این بار را حسابی شانس آورد . وقتی از بیمارستان مرخص شد یکراست به سمت خانه آمد . با چکش به جان آینه افتاد . آینه هزار تکه شد . از آن روز ترجیح داد غمگین ترین آدم روی زمین بماند و از تمام آینه ها دوری کند . اما آینه ها هنوز هم درونش را قلقلک می دهند . گاهی دلش می خواد یک دل سیر بخندد . کسی چه می داند شاید هم پنهانی این کار را می کند .