۱۳۹۰ بهمن ۹, یکشنبه

پنج بعد از ظهر


- تو فقط پاهاتو رو هم انداختی و سیگار دود می کنی ، شاید فکر می کنی ژستت خیلی روشنفکرانست اما خیالت رو راحت کنم اصلا  هم اینطور نیست .

- خب تو هم داری همش با اون موبایلت ور میری و بیز بیزش رو در میاری . حالا کی هست اون ور خط که اینهمه پیغام می فرستید واسه هم ؟

- مگه مهمه ؟ اصلا یک کلمه از حرف هایی که بهت گفتم رو گوش دادی ؟

- گوش دادم اما مغزم در حال حاضر چیزی هضم نمی کنه . مغزم نفخ کرده !

- اما مغز من با سرعت نور داره همه چیز رو پردازش می کنه .

- مثلا چی ؟

- مثلا اینکه چرا داریم ادامه می دیم وقتی عملا حرفی نداریم با هم بزنیم .

- اما تو که همین الان داشتی از هر دری با من حرف می زدی .

- آره...از هر دری حرف می زدم .

- خب ؟!

- اینها حرف هاییه برای حرف نزدن . باید اینارو گفت تا چیزهای دیگرو نگفت .

- میشه اون پاکت سیگارو از تو جیب کاپشنم بیاری ؟

- نه 

دود سیگار...بیز بیز موبایل....دود سیگار....بیز بیز موبایل...

۸ نظر:

  1. این پستت شما من رو یاد دیالوگ فیلم Bitter moon انداخت که میگه:
    " تلویزیون یک درمان برای طرفینه که به هم کمک کنن همدیگه رو تحمل کنن، بدون اینکه مجبور باشن با هم صحبت کنن."

    پاسخحذف
  2. @ Xovika

    و گره های کهنه !

    @ رها- مشقِ سکوت

    اما برای بعضی آدمها بیشتر شبیه مسکنه تا درمان .

    پاسخحذف
  3. قضاوت سختیه. گاهی دو تا آدم کنار هم اشتباه هستند. بدون هم درست‌ترند.

    پاسخحذف
  4. و گاهی هم فقط به اشتباه فکر میکنند که اینطوریه .

    پاسخحذف
  5. چقدر نزدیک و چقدر دورند از هم.
    کاش تو علم فیزیک به قدر نسبی بودن زمان راجع به نسبی بودن ِ فاصله هم بحث میشد. یا شاید هم شده و من در جریان نیستم.

    پاسخحذف
  6. بعضی وقتها فقط بعضی وقتها خیالاتی عجیب غریب بسرم می زنه . مثلا اینکه همه ی آدمها در نهایت از هم دورند اما در شرایطی و با مجموع اتفاقاتی باورشون میشه که اینطور نیست ! خل شدم ؟

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.