۱۳۹۰ بهمن ۹, یکشنبه

پنج بعد از ظهر


- تو فقط پاهاتو رو هم انداختی و سیگار دود می کنی ، شاید فکر می کنی ژستت خیلی روشنفکرانست اما خیالت رو راحت کنم اصلا  هم اینطور نیست .

- خب تو هم داری همش با اون موبایلت ور میری و بیز بیزش رو در میاری . حالا کی هست اون ور خط که اینهمه پیغام می فرستید واسه هم ؟

- مگه مهمه ؟ اصلا یک کلمه از حرف هایی که بهت گفتم رو گوش دادی ؟

- گوش دادم اما مغزم در حال حاضر چیزی هضم نمی کنه . مغزم نفخ کرده !

- اما مغز من با سرعت نور داره همه چیز رو پردازش می کنه .

- مثلا چی ؟

- مثلا اینکه چرا داریم ادامه می دیم وقتی عملا حرفی نداریم با هم بزنیم .

- اما تو که همین الان داشتی از هر دری با من حرف می زدی .

- آره...از هر دری حرف می زدم .

- خب ؟!

- اینها حرف هاییه برای حرف نزدن . باید اینارو گفت تا چیزهای دیگرو نگفت .

- میشه اون پاکت سیگارو از تو جیب کاپشنم بیاری ؟

- نه 

دود سیگار...بیز بیز موبایل....دود سیگار....بیز بیز موبایل...