۱۳۹۱ آبان ۶, شنبه

آب میوه استوایی !

دختره  دورتر نشسته بود لب سکو .  نی رو فرو کرده بود تو دل یک جور میوه ی استوایی و هورت می کشید بالا . کنار دست سگش تو آفتاب چرت میزد . ازین سگ گنده ها که قیافه ی خواب آلویی دارند و انگار از دار دنیا فقط حوصله چرت زدن براشون مونده . بدجورمردد بودم . ته دلم قار و قور می کرد . هوس ساندویچ  پنیر با سس تاکو بدجور تو کله م افتاده بود اما از یه ور نمی شد از اون نیم رخ روستایی و ساده که ظرافتی الهه گونه داشت به آسونی دل بکنم . هوا تقریبا طوفانی بود . خورشید یک لحظه تو دل ابرها بود و لحظه ی دیگه بیرون . انگار یک جور لباس شبیه رخت شنا پوشیده بود مطمئن نیستم شایدم ازین کوتاهای مد روز بوده . 

هیچ وقت مخ زن نبودم . توی رابطه با جماعت مرغها یک بی دست و پا به معنی واقعیه کلمه ! این که چطور باید سر صحبت رو باز کنی چی بگی، چطور ادامه بدی که حوصله ش سر نره یا اینکه کجاها بلد باشی بخندونیش . تو یه کتاب خوندم که زنها از روزمرگی بیزارند و عاشق مردی میشند که بلد باشه  چطور روزمره گی رو بپرونه . این سرلوحه ی من بود . قانونی طلایی که بهم امیدواری میداد اما خب اونقدرها هم کافی نبود . انگاری چهار تا چرخ داشتم که  باید یک ماشین میخریدم میزاشتم روش . چند تا رفیقی هم که داشتم یا ازون کرم کتاب های بی خبر از عواطف لطیف بودند که تو دانشگاه پیداشون کرده بودم و یا فازشون بلکل تو جاهایی بود که من چندان پی اش  نبودم .

یکبار توی مهمونی فارق التحصیلی با یک دختره بلوند کمر باریک ، ازینا که تو فیلما سر و کله شون پیدا میشه  چشم تو چشم شدم. یکم در و دیوارو نگاه کردم ، بعد نوبت گل های قالی شد بعد کفش مهمونا ...دیگه جاها داشت تموم می شد که نگاهم دوباره اومد روی صورتش . هنوز داشت نگاه میکرد . خندید  . لبخند زدم . سعی کردم تصویر یک مرد با اعتماد به نفس رو که اصلا دست و پاشو گم نکرده از خودم نشون بدم . اما قلبم داشت از شدت هیجان می ترکید . زنهای زیبا بلدند چطور مردها رو سلاخی کنند اون هم تنها با یک نگاه . شام که تموم شد با یک لیوان شراب توی دست اومد روبروم ایستاد . باید به قانون طلاییم عمل میکردم و یک بار برای همیشه طلسم لعنتی رو میشکوندم . دنبال مقدمه میگشتم . بهترینیش این بود خودم رو معرفی کنم . هم مودبانه بود و هم مناسب .  اسمم رو گفتم . اسمش رو گفت . گفتم خوشبختم و اون هم با لبخند گفت من هم همینطور . بعد قفل شدم . خب حالا که چی ؟! گیج میزدم  ، دوباره داشتم تو خودم غرق می شدم . موسیقی جز تو سالن می پیچید . لامصب فضا بدجور رمانتیک بود . همه دو تا دوتا شده بودند . بعضی ها اون وسط دست دور کمر هم آروم چپ و راست . چه رقص باشکوهی ....سعی کردم بامزه باشم . گندش بزنن! جک آبکی که به گوز سگ نمی ارزه تو این موقعیت . اما همین رو داشتم .  نخندید در عوض یک جوری نگاهم کرد که انگار آدم فضایی دیده .  اومدم بحث رو عوض کنم اونقدر مصنوعی دراومد که به تپق زدن افتادم . بعد چند کلمه ی ناقص الخلقه و افتضاح که تنها کارکردشون به قیمت ضایع شدنم تموم شد . دختره سری تکون داد و بعد رو پاشنه ی پا چرخید و رفت . این یکی بدجور برام پر رنگ موند . برای همین به چنان درجه ی اعتماد به نفسی رسیدم که همیشه و در هر موقعیتی گذشتن و تنها موندن رو به ریسک شروع یک گفتگو ترجیح بدم . چیزی که بعدش ، درست هربار در چند دقیقه بعد ش سرکوفت های درونی خودم رو بدنبال داشته.

چند سالی از اون ماجرا گذشت که دوباره خودم رو در برابر خودم دیدم . میگن تو زندگیه هر کی یک هیولای وحشتناکی هست که یا باید تا آخر عمر باهاش سر کنه و دم نزنه و یا باید بجنگه و شکستش بده تا بتونه از غارش  بیرون بیاد . حالا دیدن این دختر که چنین سبکبال و آسوده تو بندری به این شلوغی داشت آب میوه میخورد  من رو مقابل این اژدهای مخوف  قرار داده بود . توی ذهنم دنبال چند تا کلمه ی بدردبخور میگشتم . چطور بود با معرفی خودم شروع کنم ؟ من فلانی هستم فلان رشته رو خوندم می تونم با شما یک چای یا قهوه بنوشم ؟ ...نه این بدرد نمیخورد . بنظرم دختر رها تر از این صحبت ها بود که نیاز به همچین دیالوگ کلیشه ای داشته باشه . چطور بود برم لبه سکو وایستم و بعد وانمود کنم اتفاقی دیدمش ؟ آخ...زنها هیچ وقت متوجه نمیشند که مردها وقتی عاشق میشند چه دهنی ازشون صاف میشه  . چه قدر باید خلاقیت به خرج بدند و به چه نکته ها که باید مو به مو توجه کنند که اگر نکنند آدمشون پریده .

آبمیوه اش تموم شد . میوه ی توپی شکل رو کنارش گذاشت  وبعد دستش رو دور گردن حیوون حلقه کرد . سگه در جواب کمی سرش رو بالا آورد و بعد دوباره پوزش رو روی دستش گذاشت و چشماشو بست . دختر بلند شد و کش و قوسی به خودش داد . خورشید درست اونطرفش نزدیکای انتهای آسمان می سوخت .  حالا نمیرخی از یک سایه بود که لب سکو ایستاده  و به افق زل زده بود  .

باید جلو میرفتم حتی اگر به قیمت چندمین شکست پیاپی ام  تموم میشد . صدایی توی دلم میگفت که این دختر می تونه همون کسی باشه که سالهاست به دنبالش میگردم . 

سایه خم شد . صوت سگ رو نوازش کرد . سگ به نشانه ی قدردانی دمش رو تکون داد و دست دختر رو لیسید . سایه زانو زد و پیشونی سگ رو بوسید . سگ تند تر دمش رو تکون داد . سایه ایستاد . خورشید کم کم توی دریا فرو می رفت . 

قدمهام رو تند تر کردم . انگار دستی نامرئی من رو از پشت هل میداد. حال عجیبی بود . باد لای موهام می پیچید و از کنار گوشام زوزه کنان عبور می کرد . خوب نمی فهمیدم چرا دارم جلو میرم . 

سایه روی پنجه پا بلند شد. یک قدم دیگه به جلو برداشت ...بعد دیدم که  پرید !  صدای شلپ و پارس بی وقفه ی سگ . حیوون دور خودش میچرخید و سپس می ایستاد و روبه دریا پارس میکرد . دست آخر اونقدر پارس کرد که آدمها یکی یکی جمع شدند . اسکله حالا پر از آدم بود که تو دل تاریکی شب پچ پچ می کردند و سیگار میکشیدند. سگ ساکت شده بود اما همچنان لب سکو منتظر ایستاده بود .

-------------------
پ.ن : بعد یک قرن دوباره اینجا نوشتم :)

۱۳۹۱ فروردین ۲, چهارشنبه

مرد چاق !

روی صندلی نشسته بود و زل زده بود به آینه. دستانی چاق . انگشتهایی کوتاه . بالاتر آمد . صورتی پف کرده شبیه پن کیک نیم پخته . موهای شکسته و کرک شده . از خودش خندش گرفت . شاید هم یاد چیزی افتاد .  روی زیر پوشش لک زردرنگی از سوپ دیشب باقی مانده بود  .قاه قاه خندید . شانه اش سخت تکان می خورد و کمر به بالایش همچون فنر بالا و پایین می شد . پایه ی صندلی شکست . نقش زمین شد . یک وری نگاهش به ساعت روی دیوار افتاد . کمتر از نیم ساعت دیگر باید سر کار حاضر میشد . این بار از خنده همچون کرم گوشتالوی چاقی به خودش پیچید . یادش افتاد پسرش در آنسوی آب ها منتظر است تا پدر شهریه دانشگاه را برایش واریز کند. حالا چنان سرخ شده بود که تشخیص از لبو براحتی ممکن نبود . با کمی دردسر بلند شد . لبانش را به هم فشرد و سعی کرد بر خود مسلط باشد .  لباسش را پوشید . فنجانی چای با چند نان تست کره مالی شده بلعید . از گوشه ی چشم به تقویم روی میز نگاهی انداخت .  فردا باید اجاره خانه را پرداخت می کرد . البته صاحب خانه ای در کار نبود . تنها یک ادرس پستی بود که پول ها را می بلعید و بعد نامه ای حاوی رسید دریافت که دیر یا زود سر می رسید . بدون هیچ دیالوگ اضافه ای . جرعه ی آخر را که سر کشید. سرفه اش گرفت . شاید تکه ی کوچکی نان تست یا شاید قطره ای از چای داخل فنجان . هر چه بود باعث شد سرخی لبو به رنگ بادمجانی متمایل شود .
این بار را حسابی شانس آورد . وقتی از بیمارستان مرخص شد یکراست به سمت خانه آمد . با چکش به جان آینه افتاد . آینه هزار تکه شد . از آن روز ترجیح داد غمگین ترین آدم روی زمین بماند و از تمام آینه ها دوری کند . اما آینه ها هنوز هم درونش را قلقلک می دهند . گاهی دلش می خواد یک دل سیر بخندد . کسی چه می داند شاید هم پنهانی این کار را می کند . 

۱۳۹۰ بهمن ۹, یکشنبه

پنج بعد از ظهر


- تو فقط پاهاتو رو هم انداختی و سیگار دود می کنی ، شاید فکر می کنی ژستت خیلی روشنفکرانست اما خیالت رو راحت کنم اصلا  هم اینطور نیست .

- خب تو هم داری همش با اون موبایلت ور میری و بیز بیزش رو در میاری . حالا کی هست اون ور خط که اینهمه پیغام می فرستید واسه هم ؟

- مگه مهمه ؟ اصلا یک کلمه از حرف هایی که بهت گفتم رو گوش دادی ؟

- گوش دادم اما مغزم در حال حاضر چیزی هضم نمی کنه . مغزم نفخ کرده !

- اما مغز من با سرعت نور داره همه چیز رو پردازش می کنه .

- مثلا چی ؟

- مثلا اینکه چرا داریم ادامه می دیم وقتی عملا حرفی نداریم با هم بزنیم .

- اما تو که همین الان داشتی از هر دری با من حرف می زدی .

- آره...از هر دری حرف می زدم .

- خب ؟!

- اینها حرف هاییه برای حرف نزدن . باید اینارو گفت تا چیزهای دیگرو نگفت .

- میشه اون پاکت سیگارو از تو جیب کاپشنم بیاری ؟

- نه 

دود سیگار...بیز بیز موبایل....دود سیگار....بیز بیز موبایل...