۱۳۹۰ آبان ۲۰, جمعه

یه چیزهایی میگم ، سخت نگیر !

بعضی وقتها هست که می خوای چیزی رو بگی که درست هم وزن احساسی باشه که درونت جریان داره . اغلب جمله ای بی مقدمه و حاشیه و تا حدی لطیف . شاید شبیه چیزی که نویسنده های خوب توی کتابها می نویسند یا دیالوگ هایی که سر و کلشون تو  فیلم های درست و حسابی پیدا میشه .
معمولا سریع اتفاق می افته . فرقی نمی کنه موقع خوردن صبحانه باشه یا وقتی تو تخت خوابت غلت می زنی تا خوابت ببره و یا حتی توی دستشویی !  راستش امروز دیگه اونقدر ها هم عجیب نیست که از این اتاق کاشی کاری شده و دنج با صلابت به عنوان یک اتاق فکر نام ببریم .
ممکنه وقتی باشه که داری به صحبت فامیل ، آشنا یا دوستی پای تلفن گوش می کنی اما می دونی ذهنت کاملا جایی دیگست . احتمالا اینطور مواقع تعداد اوهوم گفتن ها زیاد میشه . در واقع با اوهوم گفتن صدایی تولید میکنی تا طرف بفهمه داری گوش میکنی . اما از کجا معلوم تو واقعا داری گوش میکنی ؟ خب باید کاری کرد که موجب بی احترامی و رنجش نشه .
تصور کن از بد ماجرا طرف حرفاش گل کنه و تو در این وضعیت بغرنج داری این پا اون پا می کنی و یا با سیم تلفن حسابی کلنجار میری  و بی صبرانه منتظر شنیدن اون چند تا کلمه پایان دهنده و رهایی بخش میشی تا بتونی برگردی به حال و هوایی که در انتظارشی.

فرقی نمیکنه کجا باشی وقتی این جور جمله ها در ذهن آدم جرقه می زنند انگار بلافاصله لحظه های بی قراری رقم می خورند .هرچه قدر اون کلمات نزدیک تر به دنیای درونمون باشه احتمال اینکه بتونیم به آسونی ازشون فرار کنیم کمتر میشه. 
بذار صادقانه بگم رفیق که باور ندارم  این دست جمله ها رو بشه به هرکسی گفت .  اگر نتونی بی خیالشون بشی یا باید بنویسی و یا به اونی بگی که خیالت ازش راحته ، از اینکه خوب احساس می کنه و خوب می فهمه . وجود این آدمها تو زندگی لازمه .  آدمهایی که حتی اگر در مقابلت سکوت کنند و یا حرف خاصی نزنند باز این حس بهت دست میده که همش رو فهمیدن . شاید چیزی در نگاهشون ببینی و یا حرکت ریز و مختصری در عضلات صورتشون . حتی همون هم  میتونه کافی باشه .
خب راستش این پست قرار نیست به سمت خاصی بره ، چیزی بیشتر از در لحظه نویسی نیست مثل بیشتر پست های دیگه ای که داشتم  و الان درست در همین لحظه دارم فکر می کنم که یک نویسنده پر از جملاتی از این دسته و بیشتر از اینکه بتونه بر زبون بیاره طبیعتش برای نوشتن خلق شده . البته کسانی مثل "اسکار وایلد" و یا" ونه گات " جز استثنا ها هستند که از پس هردوی اینها  بخوبی بر اومدند . اما در اینجا حرف من در مورد کلیاته . نویسنده شاید بیشتر از هرکسی تلاش میکنه  که فهمیده بشه اما در بعضی موارد این درد کم کم با خودش شهرت میاره و اگر خوش اقبال باشه آدمهای زیادی دورش رو می گیرند . حداقل از دید طرفدار ها این یک خوش اقبالی محضه که با نبوغ هنرمند گره خورده . اما درد فهمیده شدن چی ؟ مگر غیر از این میتونه باشه که رفته رفته بعضی از این نویسنده ها یاد می گیرند که  چطور بی خیال  این درد بشند و سرشون رو با چیزهای دیگه گرم کنند ؟ غافلگیر نمی شم اگر روزی از یک نویسنده ای بشنوم که این مسکن شهرت ، درد تنهایی رو بشدت کم میکنه اما حتی با فرض قبول این واقعیت بعید بنظر میرسه که  بتونه درمان این درد باشه.