۱۳۹۰ مهر ۱۵, جمعه

عوضی


 برای من زیاد فرقی نمی کرد که دختره چیا داره میگه ، هر بار فوقش با چهار تا اوهوم و کله تکون دادن حالیش میکردم حرفش رو می فهمم و بعد کار خودم رو می کردم و می زدم به چاک . البته دوست ندارم کسی فکر کنه از اون اینکاره های عوضی ام  ، نه اینطور نیست فقط بعد چند ماه دیگه مثل قبل حال و حوصله ی داستان های تکراری یه جوجه دانشجو ی افسرده رو نداشتم ، تا اینکه اون بعد از ظهره تابستونی لعنتی کار رو خراب کرد

روبان طلایی رو پشت موهاش محکم کرد و با نگاه جدی به تصویر خودش در آینه خیره شد . می دونستم که داره جملات مهمی رود تو ذهنش ردیف میکنه .دراز کشیدم . گرمای هوا به  حدی بود که پنکه ی سقفی تنها دور خودش می چرخید بدون اینکه تاثیری توی دمای اتاق داشته باشه.  صدای تق تق چیزی رو از بالای سرم می شنیدم ، انگار که داشت روی میز توالت وسایلش رو جابه جا می کرد .باریکه ای از   نور از لابه لای شکاف پرده  به داخل تابیده شده بود و روی کاغذ دیواری یشمی رنگ و قدیمی اتاق هتل یک مستطیل کج و کوله اما درخشان نقاشی کرده  بود.کم کم چشمام سنگین شد ، می تونست خوابم ببره و اونهم حوصلش سر بره  و پاشه بره  تا اون روز هم مثل یک روز عادی تموم بشه اما نشد

نشست لبه ی تخت . وانمود کردم خوابم برده . با دستهای ظریفش  دست راستم  رو گرفت و صاف گذاشت روی سینه ش همونجا که قلب  آدم می زنه ، چشمام رو باز کردم و سعی کردم بفهمم منظورش چیه . با فارسیه شکسته گفت : " تو اینجا... این تو است "  و بعد ساکت شد ، ساکت که نه ، داشت باقی حرفهاش رو با چشماش می زد ، یهو چیزی تا ته وجودم رو لرزوند و بعد به آتیش کشید . بسادگی فراموش کردم کجام و با کی دارم حرف می زنم . خندیدم ، صدای خندم رو شنیدم که پقی پرید بیرون مثل هر آدمی که خندش برای پنهان کردن چیزیه . بعدش زدم بیرون و دیگه هیچوقت ندیدمش . حالا سالهاست که از اون روز میگذره ، حتی اونقدر دوره که توی ذهنم به رنگ صفحات کاهیه یک دفترچه ی کهنه در اومده  ...گاهی فکر میکنم تمامش خیاله ، یه جور توهم .شنیدم زنی با اون اسم جایی نزدیکی های شمال زندگی میکنه و سرطان خون داره . این روزا وقتی از سر کار بر میگردم توی بارها مست می کنم اما دیگه یادم رفته  چطور باید با تن ها بازی کرد  ، سعی می کنم سرم تو لاک خودم باشه ، چیزی توی نگاه آدمها هست که من رو می ترسونه.

۴ نظر:

  1. بعضی نگاه ها زهر دارند. مسمومشان می شوی، مغمومشان حتی. هر چقدر هم بخواهی فراموش کنی، یک جایی، آن گوشه های ذهنت، باید هر از گاهی سبک و سنگینشان کنی. یک نگاه می تواند زندگی یک آدم، چند آدم را حتی، از ریشه دگرگون کند. اینکه تو نگاه می کنی یا نگاه می شوی، این است که نقش تو را در این تغییر تعیین می کند.

    پاسخحذف
  2. داستان عجیبیه،اینکه گاهی نگاه ها آدمها رو به بازی می گیرند و گاهی آدمها ، نگاه ها رو .

    پاسخحذف
  3. شخصیتش منو یاد جایی انداخت که تو خداحافط گاری کوپر رومن گاری جس به باباش که راجع به لنی برگشته بهش گفته "برات شوهر خوبی میشه" میگه که : میخواد بذاره بره" و بعد توضیح میده که " از اوناییه که میترسن یه جا بند شن. به قدری بهشون تیر خالی کردن که میترسن یک جا رو یک شاخه بمونن. مثل پرنده ها"
    حالا این طرف چقدر شبیه لنی میتونسته باشه رو نمیدونم ولی یادم انداخت اونو..

    پاسخحذف
  4. اتفاقا فضای این رمان از اون جور فضاهاست که توی ذهنم خوب ته نشین شده .

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.