۱۳۹۰ آبان ۲, دوشنبه

حرف حسابی !

دلایل پرشماری هست که به خاطرش میشه بوکفسکی رو دوست داشت ، شیفته ش شد و از شدت کیفور شدن بهش فحش داد حتی  اما در این لحظه من  این آدم رو فقط  به خاطر یک جمله اش دوست دارم که میگه موقع نوشتن هیچ چیز به اندازه ی موسیقی کلاسیک جواب نمی ده ! 

۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه

بندهای صورتی

  نیمکت پارک سرد بود اما نه سرد تر از دست های دختر . مخلوطی از بوی خاک خیس خورده و برگ های کهنه ی افرا هوای  سرد پاییزی را  پاییزی تر کرده بود .پیرمردی سلانه سلانه از دور  نزدیک می شد . قوزی و با کتی قهوه ای رنگ مثل بیشتر پیرمردهایی که سر و کله اشان توی پارکها پیدا می شود .
دختر نگاهی به پیرمرد کرد و دوباره چشمهایش را به ابری تکه پاره در انتهای آسمان دوخت . پیری آن چیزی نبود که او را به خود مشغول کند ، حداقل نه امروز ....برای امروز آنچنان دور و کمرنگ به نظر می رسید که بیشتر به یک وهم می نمود . به ساعتش نگاه کرد هنوز یکساعت تا اکران نمایش وقت بود . سالن تئاتر تا پارک فاصله  کمی داشت .صدای کفشهای پیرمرد که روی زمین کشیده می شد بر دل سکوت خط می کشید .  پاهایش را بالا گرفت تا بند های صورتی کفشهایش را ببیند ، یک جفت بند مرتب با پاپیون هایی درشت و تا به تا . دوستشان داشت انگار که تکه ای از خود او بودند .

 پیرمرد به نیمکت نزدیک شد ، لحظه ای ایستاد ، تردید بین نشستن یا رفتن ، فکش این سو و آن سو می لغزید انگار که باید چیزی را به سرعت بجود . دختر دست هایش را در جیبهای پالتو اش فرو برد و با خودش فکر کرد احتمالا باید چند نصیحت پدرانه را گوش کند هرچند بد هم نبود ، کمی هم صحبتی کندی زمان را می گرفت و سرش را هم گرم می کرد . منتظر ماند تا پیرمرد جمله اش را آغاز کند ، شاید داشت دنبال کلمه ای مناسب برای شروع می گشت اما واقعیت چیز دیگری بود ... پیرمرد تنها به سنگ فرش  ها خیره شده بود و لب از لب باز نمی کرد همچون ماشینی که در میان راه ناگهان خاموش کند ، حالتش جوری بود که گویی فرسنگ ها از آنجا دور است و فقط جسمش باقی مانده .

دختر نگاهش کرد ؛ موهایش یکدست سفید بود وعینک کائچویی مشکی بر صورتش سنگینی می کرد . حالا که نزدیک آمده بود می شد براحتی وصله های کت مندرسش را دید .شاید پولی می خواست ؟
اسکانسی  مچاله شده در  ته جیبش انتظار پیرمرد را می کشید . دختر پول را بیرون کشید . خواست که چیزی بگوید اما پیرمرد بدون  اینکه سرش را بالا بیاورد گفت : "زنده باشی جوون"" و دوباره به راه افتاد.   نگاهش را از پیرمرد برداشت و به پایین انداخت ... به کفش هایش. آن بندهای صورتی رنگ حالا بدجور توی ذوق می زدند ، احساس کرد کفش ها با آن پاپیون های تا به تا به سویش دهن کجی می کنند .

۱۳۹۰ مهر ۱۵, جمعه

عوضی


 برای من زیاد فرقی نمی کرد که دختره چیا داره میگه ، هر بار فوقش با چهار تا اوهوم و کله تکون دادن حالیش میکردم حرفش رو می فهمم و بعد کار خودم رو می کردم و می زدم به چاک . البته دوست ندارم کسی فکر کنه از اون اینکاره های عوضی ام  ، نه اینطور نیست فقط بعد چند ماه دیگه مثل قبل حال و حوصله ی داستان های تکراری یه جوجه دانشجو ی افسرده رو نداشتم ، تا اینکه اون بعد از ظهره تابستونی لعنتی کار رو خراب کرد

روبان طلایی رو پشت موهاش محکم کرد و با نگاه جدی به تصویر خودش در آینه خیره شد . می دونستم که داره جملات مهمی رود تو ذهنش ردیف میکنه .دراز کشیدم . گرمای هوا به  حدی بود که پنکه ی سقفی تنها دور خودش می چرخید بدون اینکه تاثیری توی دمای اتاق داشته باشه.  صدای تق تق چیزی رو از بالای سرم می شنیدم ، انگار که داشت روی میز توالت وسایلش رو جابه جا می کرد .باریکه ای از   نور از لابه لای شکاف پرده  به داخل تابیده شده بود و روی کاغذ دیواری یشمی رنگ و قدیمی اتاق هتل یک مستطیل کج و کوله اما درخشان نقاشی کرده  بود.کم کم چشمام سنگین شد ، می تونست خوابم ببره و اونهم حوصلش سر بره  و پاشه بره  تا اون روز هم مثل یک روز عادی تموم بشه اما نشد

نشست لبه ی تخت . وانمود کردم خوابم برده . با دستهای ظریفش  دست راستم  رو گرفت و صاف گذاشت روی سینه ش همونجا که قلب  آدم می زنه ، چشمام رو باز کردم و سعی کردم بفهمم منظورش چیه . با فارسیه شکسته گفت : " تو اینجا... این تو است "  و بعد ساکت شد ، ساکت که نه ، داشت باقی حرفهاش رو با چشماش می زد ، یهو چیزی تا ته وجودم رو لرزوند و بعد به آتیش کشید . بسادگی فراموش کردم کجام و با کی دارم حرف می زنم . خندیدم ، صدای خندم رو شنیدم که پقی پرید بیرون مثل هر آدمی که خندش برای پنهان کردن چیزیه . بعدش زدم بیرون و دیگه هیچوقت ندیدمش . حالا سالهاست که از اون روز میگذره ، حتی اونقدر دوره که توی ذهنم به رنگ صفحات کاهیه یک دفترچه ی کهنه در اومده  ...گاهی فکر میکنم تمامش خیاله ، یه جور توهم .شنیدم زنی با اون اسم جایی نزدیکی های شمال زندگی میکنه و سرطان خون داره . این روزا وقتی از سر کار بر میگردم توی بارها مست می کنم اما دیگه یادم رفته  چطور باید با تن ها بازی کرد  ، سعی می کنم سرم تو لاک خودم باشه ، چیزی توی نگاه آدمها هست که من رو می ترسونه.