۱۳۹۰ مهر ۴, دوشنبه

جایی بین دو طبقه

 وقتی آسانسور ایستاد بین طبقه ی دهم و یازدهم بودم ، همه چی داشت بخوبی پیش می رفت که یک دفعه صدای تقی شنیدم ، لرزش ضربه رو درست زیر پاهام احساس کردم ،  انگار که یه آدم چت مغزی با  چکش فلزی کوبید به کف آسانسور و بعد آسانسور ایستاد.اول از همه چند بار دکمه طبقه ی 12 فشار دادم اینجا همون  طبقه ای بود که دفتر رئیس قرار داشت  آخرین طبقه و یک پنت هاوس درست و حسابی که رئیس می تونست مارو از اونجا نظاره کنه ، آب تنی کنه ، حمام آفتاب بگیره و منشی بلوندش هم براش آب پرتقال بیاره . همیشه سعی می کردم تا جایی که می شه کمتر اونجا آفتابی بشم  نه اینکه چشم دیدن پنت هاوس و یا رئیسم رو نداشتم بلکه بیشتر از همه  ردیف صفحه های تلویزیونی آزارم میداد که  از توش میشد تک تک قسمت های شرکت 
رو دید ، جون کندن کارمند ها رو نظاره کرد ، ایراد گرفت و در عین حال روی صندلی چرمی لم داد و دندون خلال کرد

دکمه ی زرد رنگ با علامت زنگوله گزینه ی بعدی برای فشار دادن بود ، اما با فشارش نه تنها صدای زنگی در نیومد بلکه یک چراغ از چهار چراغ سقف اتصال کرد و خاموش شد . بدون شک بزدلانه ترین حرف ممکن این می تونه باشه که بگم در اون حالت نترسیدم یه لاف پوشالی از ترس اینکه کسی از ترست بو ببره  خب حالا که یک دو جین آدم در جریان امرند چند نفر دیگه هم روش ، گیرم که ترسیدم و  شروع کردم به جویدن ناخن هام  و احمقانه مشت کوبیدن به در آسانسور ،   وقتی بین هر طبقه یک انبار باشه و شرکت هم پر از آدم باشه جوری که صدای همهمه دائم شنیده بشه در صد کمی وجود داره کسی صدای شما رو تو یک اتاقک بسته فلزی بشنوه و این هیچ ارتباطی به این نداره که شما تا چه حد شجاع هستید
  
 یکدفعه یاد یکی از فیلمهای هالیوودی افتادم ، اسم فیلمش یادم نیست چون خیلی وقت پیش توی سینما دیدم و حتی موضوعش هم یادم نمونده یا بهتره بگم هیچی از فیلم نفهمیدم چون در طول فیلم چند بار مجبور شدم پاشم و دستشویی برم ...من از شکم روی متنفرم اما معمولا تنفرم دردی دوا نکرده و واقعیت همیشه دلش  خواسته کار خودش رو بکنه ، بگذریم  توی اون فیلم دیکاپریو تو همچین موقعیتی گیر میکنه یا می خواد عملیاتی انجام بده دستش رو دراز میکنه و روی پنجه ی پاهاش بلند میشه و فشار کوچیکی روی سقف وارد می کنه  بعد به راحتی سقف از جا در میاد و باز میشه و جناب سوپر استار خودش رو از ستونی تنگ و تاریک بالا میکشه ، هنگامیکه این فکر تو سرم جرقه زد یه جور حس خوبی بهم دست داد ، احساس غرور  از اینکه منم در این موقعیت میتونم یک قهرمان باشم  ، حسی آمیخته با حکمت و نوعی عرفان من در آوردی که این موقعیت ایجاد شده تا در میان کارمند های اونجا سری توی سرها در بیارم و یک تنه خودم رو نجات بدم . حتی ممکن بود برای اینکه این مطلب به بیرون درز نکنه و ایمنی شرکت زیر سوال نره از سمت رئیس ترفیع بگیرم . و صد البته به  آرتمیس هم فکر کردم . ممکن بود بعد از شنیدن این اتفاق و اینکه چطور تونستم به تنهایی و با مهارت خودم رو از اون اتاقک لعنتی نجات بدم  بهم بیش از بیش توجه نشون بده و دوباره وقتی با هم برای قدم زدم بیرون می ریم دستش رو در دستم قلاب کنه و حرفهایی بزنه  و جوری نگاهم کنه که واقعا دوباره حس کنم دوستم داره ، نه از این جنس دوستت دارم هایی که دیگه از روی عادت به طرفم پرت میکنه تا فقط حس کنم هنوز با هم هستیم.

روی پنجه ی پا بلند شدم و دستام رو تا مرز از جا کنده شدن بالا بردم اما چقدر بد بیاری ؟ نوک انگشتانم تنها چند بند با سقف فاصله داشت  به همون اندازه ای که من با قهرمان شدن فاصله داشتم .اگر در چهارده سالگی به حرف پدرم گوش داده بودم و به کلاس محلی بسکتبال می رفتم الان نه تنها چند بند انگشت کم نداشتم بلکه شاید تو این آسانسور باید خم میشدم تا جا بشم اما بدشانسی اینجاست که چیزهای درست رو وقتی درک میکنی که دیگه دیر شده  ، ماها برای اینطور مواقع یک لغت هایی هم ساختیم ، کلماتی از قبیل "کاشکی" ، "حیف شد "  و چند تا چیز  دیگه . داشتم یواش یواش دوباره به ناخن جویدن می افتادم که یهو فکری مثل برق از سرم گذشت . لبخندی بی اختیار روی صورتم نشست . اعتراف می کنم که برای بار دوم مجذوب  خودم شدم و از  فوران خلاقیتم به وجد اومدم .خلاقیت معمولا زیاد اطراف من آفتابی نشده ، شاید این بی ارتباط با شش سال زندگی کارمندی من نبود ، من آدم روتینی شده بودم ، یک ماشین برنامه ریزی شده  اما بیشتر که فکر کردم دیدم اتفاقا کاملا هم بر عکس فقدان خلاقیت مهمترین عاملی  بود که منو به سمت این نوع زندگی هل داد . شاید این نقطه ی پایانی بر این نوع زندگی و شروع یک زندگی تازه بود ،  با  دیدن تصویر خودم در آینه حس کردم که من مرد جذابی هستم ، مردی در آستانه ی میان سالگی با صورتی محکم و مردانه و جذابیتی نهفته .

 بسرعت دولا شدم و کفشهام رو از پام در آوردم و یکی رو روی اون یکی گذاشتم با این کلک که معلوم نبود از کجا بهم الهام شد تونستم اون چند بند فاصله رو جبران کنم ، وقتی روی کفشهام ایستادم درست همون حسی رو داشتم که ورزشکاری در میدان مسابقه بر روی سکوی نخست می ایسته حس یک برنده. پنجه ی دستام رو روی سقف گذاشتم و با نهایت قدرتی که در بدنم داشتم به سمت بالا فشار دادم اما حتی یک میلیمتر...حتی یک میلیمترم سقف کوفتی تکون نخورد ، انگار که سقف و دیواره ها کاملا یکدست و بهم پیوسته بودند . ضربان قلبم جایی توی گلوم میزد و اشک هام  بی اختیار روی صورتم ولو شد و به سمت در مشت کوبیدم و کوبیدم ،  تصویر قهرمان بودنم به سرعت در حال محو شدن بود و در همون حالت به من نیشخند میزد ،
زانوهام شل شد و در گوشه ی آسانسور ولو شدم ، چشمانم به سختی باز میشد ، خودم رو دیدم که بر روی سکوی نخست ایستاده بودم  اما صدای  تشویق تماشاگران چیزی جز هو کشیدن نبود ، احساس می کردم لخت و تنها در وسط میدان روی اون سکوی کذایی ایستادم و تصویرم از صدها کانال تلویزیونی در حال پخش شدنه ،. رئیس رو می دیدم که روی صندلی چرمیش لم داده.یکی از اون تلویزیون ها تصویر منو نشون میده از بالا تا پایین و دوباره از پایین تا بالا و رئیس اونطرف ماجرا از خنده در خودش می پیچه ...در ردیف جلو آرتمیس رو بین بقیه تماشاگرها دیدم ، ساکت نگاه میکرد و بعد بلند شد و به سمت پلکان خروجی راه افتاد ،  ..خواستم از روی سکو پایین بیام و دنبالش بدوم که دیدم پاهام سخت به سطح زیرین چسبیده....

وقتی  چشم باز کردم جایی بودم که بهش درمانگاه شهر می گفتند قهرمان من بالای سرم ایستاده  بود و با مهربونی بهم لبخند میزد ...پسری بیست و خورده ای ساله که کارش قهوه درست کردن  و سرویس دادن به کارمندها بود. 


۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

آدم ها و آهنگ ها

نشستم دارم تو تنهایی با هدفون آهنگ Paled Empty Sphere رو گوش میدم که از معدود آهنگهاییه که هیچ وقت ازش خسته نشدم . خیلی وقته که کمتر این سبک موسیقی رو گوش میدم اما این آهنگ نسبتا قدیمی برای من چیزی داره که همیشه تازست .

وقتی شروع میشه انگار که میخواد داستانی نگفته رو آغاز کنه . میدونی خیلی آروم میاد سراغت ، پاورچین پاورچین تا سکوتت خط خطی نشه اما گول آروم اومدنش رو به هیچ وجه نباید خورد ... همینطور جلو میره و متورم و متورم تر میشه و بعد از درون میپاشه و چیزی که در بطن خودش پنهان کرده بود رو به طرز شگفت آوری برات به تصویر میکشه .
داستان این آهنگ بی شباهت نیست به آدمی که ازش میپرسی: " روبه راهی عمو ؟ " جواب می ده " ای بد نیستم" و یکمی که میگذره سرش رو می ندازه پایین و میگه" والا چی بگم..." و داستان شروع میشه .

درست به همون دلیل که خیلی ها حوصله ی این دست آدمها رو ندارند ممکنه این تیپ آهنگ ها هم خریداری نداشته باشه .
اما من به این آهنگ ها گوش میدم . میزارم شکایت کنه ، زار بزنه و بجای گل و بلبل از تاریکی بگه شاید چون مازوخیسم دارم اما بیشتر از اون فکر می کنم تاریکی هم به اندازه روشنی در جای خودش زیباست ...
گاهی با خودم فکر میکنم طبیعت در زیبایی همیشه یک قدم از ما جلوتر بوده ؛ اما ما تکه ای از طبیعتیم که خودمون رو با خیلی چیزها کثیف کردیم .