۱۳۹۰ مرداد ۲۷, پنجشنبه

آنی

کنار تیر چراغ برق مردی با پالتوی بلند ایستاده بود و داخل دفترچه یادداشتش چیزی می نوشت ، موهای جو گندمی و ابروهای پرپشتش بیش از همه توی چشم میزد .

- از آنی خبر داری؟
+ کی ؟
- آنی...دخترمون رو میگم
+ آهان آنی....خوبه ، آنی خوبه ، فکر کنم اوایل ماه پیش بود که باهاش صحبت کردم .

انگشتان بلند و چروکیده اش به دور فنجان قهوه حلقه شده بود ، می خواست چیزی بگوید اما ساکت ماند و به طور مبهمی به زن خیره شد .زن روزنامه را باز کرد ، یکی از ابروهایش را بالا کشید و وانمود کرد مطلب مهمی میخواند .

- آنی از من سراغی نگرفت ؟

زن مکثی کرد و بعد چشمانش را از روی روزنامه به صورت پیرمرد دوخت . در اعماق نگاهش دو گوی درخشان می لرزید .

+ خب میدونی ... آنی تورو خیلی دوست داره و من همیشه از تو براش میگم .

این سمت خیابان پسری بر روی چهارپایه چوبی نشسته بود و گیتار میزد ، موهایش را از عقب بسته بود و سرمستانه آواز می خواند.... صدایش به آرامی در طول پیاده رو میخزید و تا پشت شیشه ی کافه جلو میآمد بعد چرخی میخورد و آرام تر از قبل به داخل کافه میریخت .

پیرمرد از میان پلک های فرو افتاده اش که تنها دو خط باریک برای نگاه کردن برایش باقی گذاشته بودند به زن خیره شد و آنگاه نگاهش از روی سنجاق موهایش سر خورد و بر دستانش ثابت ماند ، به انگشتان باریک و ظریف زن نگاه کرد که لاک صورتی ملایم زده بود و به جای خالی حلقه ی ازدواجشان که با کمی دقت میشد آن را به صورت نوار باریک و روشن تری از پوست زن مشاهده کرد.

هر از گاهی در میز مشتریان دیگر، قاشق یا چنگالی به بشقاب می خورد و توالی این صداها موسیقی سرگردان و پراکنده ای در فضای کافه پخش میکرد .

دستش را دراز کرد و با سر انگشت اشاره پشت دست زن را نوازش کرد . لبخند بیرمقی بر روی صورت زن ظاهر شد و به بهانه ی درست کردن سنجاق موهایش دستش را پس کشید .
ماشینی بوق زنان از کنار پنجره زوزه کشید و دور شد .
پیرمرد از جیب پالتویش عکسی رنگ و رو رفته را بیرون آورد .

- ممکنه اینبار که دیدیش این عکس رو بهش بدی ؟

عکس تصویر مردی چهار شانه را با بازوانی ستبر نشان میداد که موهایش را به سمت عقب شانه کرده بود و دخترک کوچکی بر روی زانوانش نشسته بود . هر دو بسوی دوربین لبخند میزدند .
زن به عکس خیره شد... هنوز لبخند پیرمرد همان لبخند بود ، پیروزمندانه و سرحال ، تنها چیزی که بیش از پیش ، گذشته اش را با حال پیوند میداد همین لبخند بود که زن با هر بار دیدنش از درون میلرزید .


زن عکس را گرفت ، برانداز کرد و آرام درون کیف چرمی مشکی رنگش گذاشت .

"من دیگه باید برم...داره دیرم میشه " چند اسکناس بروی میز گذاشت ، خم شد و پیشانی پیر مرد را بوسید "این دفعه مهمون منی " زن هردفعه همین جمله را می گفت اما در عین حال دوست داشت طوری آن را ادا کند که انگار دفعه ی اولیست که پیرمرد را مهمان میکند .

از کافه بیرون آمد . شال را بدور گردنش پیچید و با قدمهایی کوتاه و سریع به آنسوی خیابان رفت ، مرد پالتو پوش با دیدنش دفترچه را در جیب گذاشت .
ابروهای پرپشتش را بالا داد و منتظر شنیدن شد .
زن تمام سعی اش را کرد که صدایش نلرزد ، دستانش در جیب کتش مشت شده بود .

+ فایده ای نداره دکتر ... اون هیچ وقت نمیفهمه که من همون دختر توی عکسم ... این دفعه هم من باز به جای مادرم بودم .

در این ساعت شهر آنقدر شلوغ شده بود که صدای گیتار پسرک به سختی تا این سوی خیابان می آمد.

۲ نظر:

  1. زیبا نوشتی.
    خیلی غم انگیزه...
    همین غمگینی اش رو زیبا تو قالب کلمات آوردی.

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.