۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه

بعد از ظهر سگی

دختره با یه شرت تنگ سفید ولو شده بود رو اون کاناپه آمریکایی دم پنجره . موهای حلقه حلقه ای خرمایی رنگش زیر نور آفتاب طلایی به نظر میومد . اوووف پسر من هنوز تو کفشم وقتی دارم اینا رو برات تعریف می کنم ... گوشات با منه ؟
همیشه وقتی کارمون تموم میشد می رفت می افتاد رو کاناپه و یه جوری لنگاشو مینداخت رو هم و ساکت میشد انگار کل دنیا به یه ورش هم نیست و بر و بر زل میزد به پنجره .
آه پسر شرط میبندم من صد دفعه دیگه هم جا داشتم ارگاسم بشم اما انگار بعدش کاملا قفل میشدم و نمیتونستم ازش چیزی بخوام ، میدونی یه حالت عجیبی میشد که جرات نمی کردم بهش بگم بیا یه راند دیگه باهم بریم .
اسمش رو هر چی میخوای بزار زیاد مهم نیست اونش ؛ آهان تو سیگار میکشی ؟
خب پس میدونی نسخ یعنی چی ...من دوباره نسخش میشدم ، بدجوری هم نسخش می شدم اما لعنتی مثل شیشه در اوج ظرافت سرد و یخی میشد ، انگاری کلیدش رو زدن منم می افتادم رو تخت همین جا که تو الان تمرکیدی و سرم رو فرو میکردم تو بالشت یعنی مثلا خوابم گرفته ...جون عمم !
وقتی تو کف باشم و تو همون حالت چرتم بگیره آب دهنم راه می افته رو بالشت ...شایدم همیشه راه می افته و خبر ندارم ، گه تو این زندگی ... سیگار داری ؟

چشمام تنگ میشه و یه سیگار براش روشن میکنم .

-خودت بکش می خوام دودش تو فضا پخش بشه ، از بوش خوشم میاد .
+ تو که از بوش خوشت میاد چرا خودش رو امتحان نمی کنی ؟
- حال نمی ده بهم ... در واقع خیلی وقته که هیچی بهم حال نمیده اون طور که باید بده نمیده .حالا سیگارم که جای خود .
+ داری سخت میگیری ... اونقدر ها هم همه چی پیچیده نیست .
- نسخه نپیچ
+ باشه نمی پیچم .
- یه قهوه بزنیم؟
+ بزنیم .

لخ لخ پا میشه میره دم کابینت تا قوطی قهوه رو بیاره تو همون حالت هم با دست چپش دم و دستگاهش رو یه ماساژ اساسی میده .
موندم ... نمی دونم چرا شاید بخاطر اینکه همونقدر که تمایلی برای بودن در خودم حس نمی کردم نسبت به رفتن هم بی تمایل بودم .
خلال دندون رو گذاشته گوشه لبش و زیر لبی یه آهنگی رو زمزمه میکنه ... به روزنامه ی روی میز نگاه میکنم ، صفحه ترحیم بازه و از دم برای همشون سبیل کشیده ، یکیشون شبیه سالوادور دالی شده .
دوباره صداش منو به خودم میاره .

- هنوز می تونم بوش رو تو فضا بشنوم.... تو هم بو بکش ، قسم میخورم عطرش ژیونژیه * . می دونی این دفعه که اومد می خوام خجالت مجالت رو بزارم کنار .

برای یک لحظه سکوت فضای خونه رو پر میکنه ، خم میشه و با همون دست تو هر فنجون یک قاشق شکر میریزه ، دور نعلبکی ها رو با دستمال صورتی از چکه های ریخته شده قهوه پاک میکنه . بر عکس تو این یکی وسواس خاصی نشون میده ، انکار نمی کنم که انتظار دیدن همچین ظرافتی رو نداشتم ، راحت تر میشینم و لبخند کمرنگی صورتم رو می پوشونه.

- می خوام ده تا راند دیگه هم باهاش برم ، کی از فرداش خبر داره شاید آخرین بارم بود و بعدش همین که پامو از خونه بیرون گذاشتم یه ماشین بهم زد شدم پِهن کف خیابون .

اینو میگه و پشت بندش یکی میگوزه .

- دیگه بو نکش ، هشدار میدم بهت این یکی ژیونژی نیست .

قرت...صدای یکی دیگه هم درست بعد از تموم شدن حرفش بلند میشه ، آبکی بود از اوناش که آدم می تونه مطمئن باشه طرف تو شرتش خراب کاری کرده .
الان دیگه دلم میخواد قهوه نخورده بزنم بیرون بدتر اینکه از همین جا دارم بوی غذای دیشب رو که تو معده گندیدش صد تا چرخ خورده و لش به لش افتاده حس میکنم . هه هه دختری با شرت تنگ چسبون؟ اونم برنگ سفید ؟! اصلا کون لق اون و تو با هم .

هوای خنک میخوره تو صورتم ... نفس عمیق میکشم و راه می افتم .موبایلم زنگ میزنه خودشه ، لابد میخواد بدونه چرا یهو غیبم زد ، خاموشش میکنم . به خودم قول میدم که دفعه آخرمه که فیل ام یاد هندوستان می کنه و یه عتیقه رو از گورستان خاطراتم میکشم بیرون تا باهاش تجدیده خاطره کنم .

---------------------
Givenchy : یکی از برند های معروف فرانسوی .


۲ نظر:

  1. هوم.. تجدید خاطره خیلی وقتها ممکن نیست، چیزها به شکلی که تو خاطره بودن نمی مونن و این بعضی خاطرات رو تجدیدناپذیر میکنه.
    در عوض امکانِ زیادی برای به گند کشیده شدن دارن.

    پاسخحذف
  2. موافقم ؛ در واقع میشه گفت خیلی آدمها پتانسیلی بالایی دارند در بگند کشیدن چیزهای مختلف .

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.