۱۳۹۰ شهریور ۵, شنبه

اتاق خواب

نیمه های شب اتاق خواب

مرد رو به سقف سیگاری دود میکند .
زن پشت به مرد وانمود میکند خوابیده .
مرد خطوط اندام زن را دنبال میکند .
نگاهش از پشت گردن باریک و مدادی زن آهسته رد میشود ، شانه ها را برانداز میکند و به آن دو چاله ی کوچک پشت کمر میرسد جایی که آن خطوط زنانه در میان چین وشکن های ملحفه ی سفید رنگ گم میشود .

مرد سیگار نیمه جان را خاموش میکند و چشمانش را میبندد "شب بخیر"
سکوت و سکوت...
زن همچنان وانمود میکند که خواب است شاید هم تا الان دیگر خوابش برده .
مرد غلتی میزند و پشت به زن سعی میکند بخوابد .
پلک هایش را به هم فشار میدهد اما دوباره باز میشوند، دوباره و دوباره.
پلکهایش مثل کرکره ای زهوار دررفته باز میماند .
" همیشه فکر میکردم تنها احساسم به تو اینه که زیاد دوستت دارم اما الان هم دوستت دارم هم ازت میترسم"

دزدگیر ماشینی از بیرون صدا میکند پس از چندی با واق واق سگی همراه میشود . چند دقیقه ای طول میکشد و بعد سگ دور میشود . دزدگیر از تکاپو می افتد .عاقبت این دوباره سکوت است که مستولی می شود.

مرد این بار آرام تر و با صدایی لرزان "شب به خیر"
شاید زن در خواب عمیقی فرو رفته .
پاهایش درون شکمش جمع می شود .
تلفن همراه زن بر روی میز می لرزد .
دستان زن فورا دراز میشود گوشی را بر میدارد و نیمه عریان پیچیده در ملحفه ی سفید به اتاق دیگری میرود .
مرد به شکل جنین در خود مچاله میشود.


----------------

۱۳۹۰ مرداد ۲۷, پنجشنبه

آنی

کنار تیر چراغ برق مردی با پالتوی بلند ایستاده بود و داخل دفترچه یادداشتش چیزی می نوشت ، موهای جو گندمی و ابروهای پرپشتش بیش از همه توی چشم میزد .

- از آنی خبر داری؟
+ کی ؟
- آنی...دخترمون رو میگم
+ آهان آنی....خوبه ، آنی خوبه ، فکر کنم اوایل ماه پیش بود که باهاش صحبت کردم .

انگشتان بلند و چروکیده اش به دور فنجان قهوه حلقه شده بود ، می خواست چیزی بگوید اما ساکت ماند و به طور مبهمی به زن خیره شد .زن روزنامه را باز کرد ، یکی از ابروهایش را بالا کشید و وانمود کرد مطلب مهمی میخواند .

- آنی از من سراغی نگرفت ؟

زن مکثی کرد و بعد چشمانش را از روی روزنامه به صورت پیرمرد دوخت . در اعماق نگاهش دو گوی درخشان می لرزید .

+ خب میدونی ... آنی تورو خیلی دوست داره و من همیشه از تو براش میگم .

این سمت خیابان پسری بر روی چهارپایه چوبی نشسته بود و گیتار میزد ، موهایش را از عقب بسته بود و سرمستانه آواز می خواند.... صدایش به آرامی در طول پیاده رو میخزید و تا پشت شیشه ی کافه جلو میآمد بعد چرخی میخورد و آرام تر از قبل به داخل کافه میریخت .

پیرمرد از میان پلک های فرو افتاده اش که تنها دو خط باریک برای نگاه کردن برایش باقی گذاشته بودند به زن خیره شد و آنگاه نگاهش از روی سنجاق موهایش سر خورد و بر دستانش ثابت ماند ، به انگشتان باریک و ظریف زن نگاه کرد که لاک صورتی ملایم زده بود و به جای خالی حلقه ی ازدواجشان که با کمی دقت میشد آن را به صورت نوار باریک و روشن تری از پوست زن مشاهده کرد.

هر از گاهی در میز مشتریان دیگر، قاشق یا چنگالی به بشقاب می خورد و توالی این صداها موسیقی سرگردان و پراکنده ای در فضای کافه پخش میکرد .

دستش را دراز کرد و با سر انگشت اشاره پشت دست زن را نوازش کرد . لبخند بیرمقی بر روی صورت زن ظاهر شد و به بهانه ی درست کردن سنجاق موهایش دستش را پس کشید .
ماشینی بوق زنان از کنار پنجره زوزه کشید و دور شد .
پیرمرد از جیب پالتویش عکسی رنگ و رو رفته را بیرون آورد .

- ممکنه اینبار که دیدیش این عکس رو بهش بدی ؟

عکس تصویر مردی چهار شانه را با بازوانی ستبر نشان میداد که موهایش را به سمت عقب شانه کرده بود و دخترک کوچکی بر روی زانوانش نشسته بود . هر دو بسوی دوربین لبخند میزدند .
زن به عکس خیره شد... هنوز لبخند پیرمرد همان لبخند بود ، پیروزمندانه و سرحال ، تنها چیزی که بیش از پیش ، گذشته اش را با حال پیوند میداد همین لبخند بود که زن با هر بار دیدنش از درون میلرزید .


زن عکس را گرفت ، برانداز کرد و آرام درون کیف چرمی مشکی رنگش گذاشت .

"من دیگه باید برم...داره دیرم میشه " چند اسکناس بروی میز گذاشت ، خم شد و پیشانی پیر مرد را بوسید "این دفعه مهمون منی " زن هردفعه همین جمله را می گفت اما در عین حال دوست داشت طوری آن را ادا کند که انگار دفعه ی اولیست که پیرمرد را مهمان میکند .

از کافه بیرون آمد . شال را بدور گردنش پیچید و با قدمهایی کوتاه و سریع به آنسوی خیابان رفت ، مرد پالتو پوش با دیدنش دفترچه را در جیب گذاشت .
ابروهای پرپشتش را بالا داد و منتظر شنیدن شد .
زن تمام سعی اش را کرد که صدایش نلرزد ، دستانش در جیب کتش مشت شده بود .

+ فایده ای نداره دکتر ... اون هیچ وقت نمیفهمه که من همون دختر توی عکسم ... این دفعه هم من باز به جای مادرم بودم .

در این ساعت شهر آنقدر شلوغ شده بود که صدای گیتار پسرک به سختی تا این سوی خیابان می آمد.

۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه

بعد از ظهر سگی

دختره با یه شرت تنگ سفید ولو شده بود رو اون کاناپه آمریکایی دم پنجره . موهای حلقه حلقه ای خرمایی رنگش زیر نور آفتاب طلایی به نظر میومد . اوووف پسر من هنوز تو کفشم وقتی دارم اینا رو برات تعریف می کنم ... گوشات با منه ؟
همیشه وقتی کارمون تموم میشد می رفت می افتاد رو کاناپه و یه جوری لنگاشو مینداخت رو هم و ساکت میشد انگار کل دنیا به یه ورش هم نیست و بر و بر زل میزد به پنجره .
آه پسر شرط میبندم من صد دفعه دیگه هم جا داشتم ارگاسم بشم اما انگار بعدش کاملا قفل میشدم و نمیتونستم ازش چیزی بخوام ، میدونی یه حالت عجیبی میشد که جرات نمی کردم بهش بگم بیا یه راند دیگه باهم بریم .
اسمش رو هر چی میخوای بزار زیاد مهم نیست اونش ؛ آهان تو سیگار میکشی ؟
خب پس میدونی نسخ یعنی چی ...من دوباره نسخش میشدم ، بدجوری هم نسخش می شدم اما لعنتی مثل شیشه در اوج ظرافت سرد و یخی میشد ، انگاری کلیدش رو زدن منم می افتادم رو تخت همین جا که تو الان تمرکیدی و سرم رو فرو میکردم تو بالشت یعنی مثلا خوابم گرفته ...جون عمم !
وقتی تو کف باشم و تو همون حالت چرتم بگیره آب دهنم راه می افته رو بالشت ...شایدم همیشه راه می افته و خبر ندارم ، گه تو این زندگی ... سیگار داری ؟

چشمام تنگ میشه و یه سیگار براش روشن میکنم .

-خودت بکش می خوام دودش تو فضا پخش بشه ، از بوش خوشم میاد .
+ تو که از بوش خوشت میاد چرا خودش رو امتحان نمی کنی ؟
- حال نمی ده بهم ... در واقع خیلی وقته که هیچی بهم حال نمیده اون طور که باید بده نمیده .حالا سیگارم که جای خود .
+ داری سخت میگیری ... اونقدر ها هم همه چی پیچیده نیست .
- نسخه نپیچ
+ باشه نمی پیچم .
- یه قهوه بزنیم؟
+ بزنیم .

لخ لخ پا میشه میره دم کابینت تا قوطی قهوه رو بیاره تو همون حالت هم با دست چپش دم و دستگاهش رو یه ماساژ اساسی میده .
موندم ... نمی دونم چرا شاید بخاطر اینکه همونقدر که تمایلی برای بودن در خودم حس نمی کردم نسبت به رفتن هم بی تمایل بودم .
خلال دندون رو گذاشته گوشه لبش و زیر لبی یه آهنگی رو زمزمه میکنه ... به روزنامه ی روی میز نگاه میکنم ، صفحه ترحیم بازه و از دم برای همشون سبیل کشیده ، یکیشون شبیه سالوادور دالی شده .
دوباره صداش منو به خودم میاره .

- هنوز می تونم بوش رو تو فضا بشنوم.... تو هم بو بکش ، قسم میخورم عطرش ژیونژیه * . می دونی این دفعه که اومد می خوام خجالت مجالت رو بزارم کنار .

برای یک لحظه سکوت فضای خونه رو پر میکنه ، خم میشه و با همون دست تو هر فنجون یک قاشق شکر میریزه ، دور نعلبکی ها رو با دستمال صورتی از چکه های ریخته شده قهوه پاک میکنه . بر عکس تو این یکی وسواس خاصی نشون میده ، انکار نمی کنم که انتظار دیدن همچین ظرافتی رو نداشتم ، راحت تر میشینم و لبخند کمرنگی صورتم رو می پوشونه.

- می خوام ده تا راند دیگه هم باهاش برم ، کی از فرداش خبر داره شاید آخرین بارم بود و بعدش همین که پامو از خونه بیرون گذاشتم یه ماشین بهم زد شدم پِهن کف خیابون .

اینو میگه و پشت بندش یکی میگوزه .

- دیگه بو نکش ، هشدار میدم بهت این یکی ژیونژی نیست .

قرت...صدای یکی دیگه هم درست بعد از تموم شدن حرفش بلند میشه ، آبکی بود از اوناش که آدم می تونه مطمئن باشه طرف تو شرتش خراب کاری کرده .
الان دیگه دلم میخواد قهوه نخورده بزنم بیرون بدتر اینکه از همین جا دارم بوی غذای دیشب رو که تو معده گندیدش صد تا چرخ خورده و لش به لش افتاده حس میکنم . هه هه دختری با شرت تنگ چسبون؟ اونم برنگ سفید ؟! اصلا کون لق اون و تو با هم .

هوای خنک میخوره تو صورتم ... نفس عمیق میکشم و راه می افتم .موبایلم زنگ میزنه خودشه ، لابد میخواد بدونه چرا یهو غیبم زد ، خاموشش میکنم . به خودم قول میدم که دفعه آخرمه که فیل ام یاد هندوستان می کنه و یه عتیقه رو از گورستان خاطراتم میکشم بیرون تا باهاش تجدیده خاطره کنم .

---------------------
Givenchy : یکی از برند های معروف فرانسوی .


۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه

اومدم !

میدونم که خیلی وقته اینجا ننوشتم و اعتراف میکنم حتی تمایل داشتم اینجارو برای همیشه ببندم!

هر کدوم از ما تو هر مسیری که هستیم ممکنه با چیزهایی مواجه بشیم که سرعتمون رو کند کنه یا بطور کل نگهمون داره یا چه میدونم اصلا پرتمون کنه یه سمت دیگه ، فکر کنم برای منم همچین چیزی پیش اومد اما مطمئن نیستم دقیقا کدومش بوده .
( تا حالا احساس کردید تو خامه ی زرد رنگی که بوی ملایم توت فرنگی میده و ته فریزر داره یخ میزنه گیر کردید؟ احساس این روزهای من دقیقا به عجیبی و گنگی همین حالتیه که براتون شرح دادم .)


در مقابل یک سری اتفاق ها و عوامل هم وجود داره که میتونه دوباره سر ذوق بیارتت ، اندازش مهم نیست ، میتونه از دید یک نفر اونقدر اتفاق کوچیکی به حساب بیاد که اگر براش بازگو کنی پقی بزنه زیر خنده اما من به عنوان کسی که خوشبختانه یا شوربختانه تمام آنتن های حسییش به نحو احسن کار میکنه باید اعتراف کنم چشمم به روی ریز تا درشت این اتفاقات همیشه باز بود و هر کدوم تاثیر خاص خودش رو برام گذاشته. بعضیاشون به فاکم داده بعضیاشونم بدجوری کیفورم کرده .
من دوباره سر ذوق اومدم بنویسم ! به همین سادگی ...
حتی این فکر تو سرم وول میخوره که یک وبلاگ دیگه هم درست کنم برای چیزی خارج از دسته بندی مطالب اینجا ، ذوقه دیگه وقتی میاد این طوری آدم شکوفا میشه .
حالا اون اتفاق چی بوده بماند ، شاید بعدا بهتون گفتم شایدم به خود طرف که روحشم می دونم الان خبر نداره یه ایمیلی چیزی زدم تا با خبرش کنم اما فعلا بزاریم در حد همین چند خط محفوظ باشه ؛ این طوری هم رازآمیزه هم منم یکم مرموز جلو میده که میتونه برای مدتی جذابیت (از نوع کاذب) ایجاد کنه که البته و صد البته جذابیت از نوع کاذب نسبت به عدم جذابیت به نسبت مزایایی داره.


بقول یکی از دوستان که میگفت وبلاگ نویسی باید منظم باشه باید مثل مدیتیشن بهش بها بدی و یه زمانی رو براش خالی کنی ، خوب که فکر میکنم میبینم بدم نمیگه حداقل اینجوری در اولین قدم نشون میدی که به نوشتن متعهدی و بعد هم به خوانندهایی که داری . شاید من درمورد این بلاگ زیاد متعهد نبودم اما کماکان عاشق نوشتنم و تو این مدت هم دلم برای همتون تنگ شده بود ... زیاد .
الان که دارم این هارو مینویسم یک فاز منفی هم اون ته تهه ذهنم خودنمایی میکنه و اون اینه که نمیدونم این بلاگ تو لیست ریدر چند نفرتون هنوز باقی مونده ...شایدم به کلی از یاد رفته .


---------------------------
پ.ن : این سینگل ترک رو از Der Blaue Reiter دست ندید .