۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه

ابرهای پفکی

آنجا هیچ چیز نیست جز ابرهایی سفید و پفکی در احاطه ی آسمانی شیری رنگ .
فکر میکنم بیشتر از دو ماه است که این خواب عجیب را میبینم . پرواز می کنم به سمت بالا اوج می گیرم و دور میشوم از هم قطارانم ، ریه هایم پر از خنکی میشود ، همچون بادکنکی می لغزم و بالا می روم ، لذت پرواز توصیف کردنی نیست دوست من ، حتی در خواب هم تکانت می دهد .

بی دلیل نیست که پرندگان در قفس بی قراری میکنند ، این را من تا قبل از آن خواب عجیب درک نمی کردم ، به خیالم با مشتی بادام هندی و ظرفی آب ، بهشتی می ساختم برای طوطی دم طلایی ام . راستش ابله بودن حد و مرز ندارد این را پدرم بارها به من می گفت و من هر بار فکر میکردم می خواهد مرا بی خودی حرص دهد و چون زورم به او نمی رسید پشت سرش شکلک در می آوردم .

آه...چه هوای دلپذیری شده... می شود کمی پنجره را باز کنید ؟ بگمانم امروز روز آفتابی خوبی خواهیم داشت .
روز خوب...

لابد می خواهید بدانید به چه فکر میکنم ... می گویم فقط خواهش میکنم آنطور یک ریز بمن خیره نشوید احساس می کنم جرمی مرتکب شده ام .
دارم به راه رفتنم فکر میکنم ، چیز پیش پا افتاده ایست اما چند وقتیست این موضوع در ذهن من مثل کاغذی مچاله شده جا خوش کرده و روز به روز هم بزرگ تر میشود ... راه رفتن بر روی این دوپا با قدمهایی ماشین وار در پی امورات زندگی برایم تعریف چندانی ندارد ، حتی این اواخر تا حدی منزجر کننده هم شده . البته از لذت قدم زدن در کنار کسی که دوستش داری یا خلوت یک روز پاییزی بی اطلاع نیستم اما بگمانم باز هم جای پرواز را برایم پر نمی کند ، آن یکی چیز دیگریست .

مثلا همین دیروز را بگو ! صبح از خواب بیدار شدم و لخ لخ کنان به سمت آشپزخانه رفتم چای را بر روی اجاق گذاشتم ،به دست شویی رفتم و ایستاده شاشیدم ... پدرم از بچگی می گفت کار درستی نیست و من از همان بچگی به آن عادت کردم .
دوباره بازگشتم چای را با تکه ای شیرینی که بوی نا میداد سر کشیدم ، لباس پوشیدم ، باران شدیدی می آمد و بر روی شیشه ی مغازه ها می کوبید ، چهار خیابان را تا محل کارم دویدم . دیرم شده بود. از آن روزها بود که تاکسی ها محل سگ هم به مسافران نمی گذارند ، محل کارم چیز زیادی برای تعریف کردن ندارن . پر از پرونده است و آدمهایی که در کت و شلوارهایشان مثل مستطیل های کوتاه و بلند بنظر می رسند . خودم هم یک مستطیلم نه خیلی بلند و نه خیلی کوتاه ، کیف دستی ام هم مستطیل شکل است .

با همین دوپای آدمیزادی این سو و آن سو کردم ، پرونده ها را جابجا کردم ، امضا کردم ، اسناد بایگانی را مرتب کردم . بعدر از آن نهار مختصری خوردم و غروب با همین دوپای آدمیزادی به خانه برگشتم ، این بار باران نمی آمد و تاکسی ها به مسافران التماس می کردند اما ذهنم جای دیگری بود و نیاز داشتم کمی راه بروم . در ذهنم به خواب دیشبم فکر میکردم که دوباره به سراغم آمده بود ....می دانی همان بالا و بالا تر رفتن در میان ابرها ، آن سادگی مطلق و سپیدی و اینکه به هر سویی می توانی سر بخوری و پرواز کنی ....این که از مستطیل خبری نیست ، وسوسه بر انگیز است اینطور نیست؟

راستش دلم می خواهد کمی بیشتر در میان آسمان بمانم ... برای همین پیش شما آمده ام ... شاید قرصی چیزی که خوابم را عمیق تر کند ...خواهش میکنم آنطور یک ریز به من خیره نشوید دارم احساس می کنم جرمی مرتکب شده ام .