۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

تپه ی گرین استون

استلا دست هایت را باز کن ... باید کاملا از هم بازشون کنی ... مثل یک پرنده که آماده پریدن شده ... استلا ... استلا اونجوری نه ...باید بدوی و بزاری باد بصورتت بخوره.


استلا چشمانش را دوباره بست ... نسیم ملایمی می وزید که پوست سفیدش را به آرامی نوازش می کرد . زمان زیادی گذشته بود ... شاید 15 سال شاید هم کمی بیشتر ، تپه ی گرین استون بر فراز شهر همچون قبل ایستاده بود ... پوشیده از خاکی نرم و علفهایی به رنگ سبز سیر .

استلا درب سبد کوچک و چوبی را باز کرد و از میان آن بسته ای پارچه ای را بیرون کشید .
-کلوچه ی کشمشی برای تو...من ساده ش رو ترجیح می دهم .
.میدونی ... از اینجا به بعد صدای شهر مبهمه ، درست مثل داستان های مادربزرگ قبل از خواب وقتی که چشمامون سنگین می شد .
- زیاد اینجا میای ؟
. دروغ بگم یا راست ؟
- معلومه راست...
.اما من دوست دارم بجاش الان بگم که اینجا میشه پرواز کرد و چه خوبه قبل از پرواز کلوچه و چای بخوری !

مت این را گفت و بخنده افتاد .... هر بار می خندید بر روی گونه ی سمت راستش چال کوچکی می افتاد .
به استلا نگاه کرد ، استلا لبخند زد و کلوچه ی دیگری در بشقاب مت گذاشت .
مت به پشت دراز کشید و به آسمان ابری چشم دوخت ... ابر ها با باد حرکت می کردند و شکلهای عجیبی می ساختند ، گاهی شبیه یک زرافه ی کج و کوله ، گاهی مثل کلبه ای ساحلی و گاهی هم شکل هایی که هنوز نمونه ای زمینی برایشان وجود نداشت .

استلا خطوط صورت مت را دنبال کرد تا شاید نشانه ای از پاسخ سوالش در آن پیدا کند. مت صورت استخوانی و کشیده ای داشت که در مجموع ظریف بود و در حفره های چشمانش دو گوی خاکستری و مطمئن جای گرفته بود که با مژه هایی بور که از فرط روشنی به سفیدی می زد احاطه شده بودند ، حالت چشمانش به گونه ای بود که انگار همیشه آمیخته ای از بیتفاوتی و در عین حال مهربانی را با هم بهمراه دارد .

شهر با آدمها تغییر کرده بود و صداهای شهری هم گوشخراش تر و گستاخ تر شده بودند .
در کناره ی شرقی شهر برج های هرمی کارخانه رنگ سازی برادران کارت هنوز پا برجا بود . کارخانه ای که حالا دیگر به نمایشگاهی برای عرضه ی پنیرهای محلی مبدل شده بود .


. از اینجا اومدن بهار رو میشه زودتر فهمید... به اون درخت نگاه کن !
- داری کدوم...درخت رو .... میگی ؟

استلا تکه تکه حرف می زد... دویدن و بالا کشیدن از شیب تپه نفس هایش را به شمارش انداخته بود . در حالیکه با یک دستش کلاه حصیری لبه دارش رو نگه داشته بود با دست دیگرش سعی می کرد پایین دامن چین دارش را بالا نگه دارد تا گل و لای های چسبناک تپه ی گرین استون کثیفش نکند .

مت دست راستش را سایبان چشمانش کرد و درختی را در بالای تپه پشت تخته سنگ ها نشانه گرفت .

. اون درخت رو میگم ... وقتی بهار نزدیک میشه اون تو پر از پرستو های جیغ جیغو میشه .
پرستو ها خیلی بهتر از آدمها بلدند با هم کنار بیان ،

استلا با این حرف مت به صورت او خیره شد تا مقصودش را واضح تر متوجه شود .

.

. مت انگار که این موضوع را متوجه شده بود ادامه داد ، پرستو همیشه پرستوست استلا ، پرستوی اسپانیایی یا پرستوی آلمانی وجود نداره....می دونی ...فقط پرستوست اما ما آدمها خودمون رو با هزاران چیز که اغلب دست ساخت خودمونه متمایز میکنیم و این روند همینطور ادامه داره ، تمایز و تمایز ، ما از خاص بودن لذت می بریم و هر بار لایه ی جدیدی از دیواره که به دور خودمون می کشیم و بعد در زندان سنگی و تیرمون میشینیم و دلمون آزادی می خواد در حالی که بجایی رسیدیم که حتی خودمون هم دیگه حال خودمون رو نمی فهمیم ....

.

استلا در سکوت به حرفهای مت گوش می داد و حالت صورتش نشان از این داشت که در حال هضم کردن مسئله ی سنگینیست .

در چشمان مت برقی درخشید و چال کوچک گونه اش دوباره پیدا شد .

مت تنها چهار سال از او بزرگتر بود اما گاهی استلا حس می کرد که به اندازه ی ده سال یا شاید هم بیشتر از مت کوچکتر است... حسی که استلا پنهانی از آن لذت می برد ، لذتی از جنس زنانه که برای فهمیدنش باید تنها یک زن بود ... مطمئنا این بزرگی بخاطر درشت بودن هیکل مت نبود چون به هیچ عنوان اندامی درشت و عضلانی نداشت...بلکه دنیای اسرار آمیز درون مت بود که هر از گاه گوشه ای از آن برای استلا روشن می گشت.

.

روزی که مت در کارخانه برادران کارت استخدام شد برای استلا جعبه ای پر از آبنبات های رنگی آورد ....

. با حقوقی که اینجا میگیرم میتونم بهترین لباس ها رو برات بخرم ؛ حتی پس اندازم می کنم و بعد یک ماشین می خریم تا اون موقع حسابی بزرگ شدیم ، از گرین استون می ریم ، شاید کانسی یا مونت درای ، هر جا که بهار پرستو های بیشتری داری !

.

- استلا می خندید و از خوشحالی بر روی پنجه ی پا چرخ می زد .

پرستو ها...پرستوها مت ....

.

استلا دوباره به کارخانه ی رنگ سازی نگاه کرد آفتاب به آرامی بسوی انتهای افق پایین می رفت و سایه ی برجهای کارخانه بر روی ساختمان های مجاور بلند و بلند تر میشد .
تصاویری از کودکیشان ، ناخواسته از صندوق خاطرات ذهن استلا به بیرون می پرید . استلا چشمانش را بست و پلکهایش را محکم بر روی هم فشار داد ...

.

آروم تر .... الانه که از روی دوچرخه پرت بشم ...مت چرا آروم تر نمیری هنوز وقت داریم ... موهای بلند و قهوه ای استلا در هوا می رقصید و در صورت و چشمانش می دوید ، مت می خندید ، دوباره چال کوچک را بر روی گونه ی راستش می دید .... انگار در آن واحد دو استلا وجود داشت ، استلایی کوچک که در پشت دوچرخه ی مت نشسته و دستانش را از فرط ترس یا علاقه محکم به دور کمر پسرک حلقه زده و استلایی بزرگ و بی قرار که چون شبحی لرزان و مات همه چیز را میبیند همچون تماشاگری که در سالن تاریک سینما بر روی صندلی نشسته و درست در لحظه های نفس گیر فیلم دستانی را می جوید که در دستانش بگیرد ...

.

خانوم... وقتشه که بریم ....

استلا همچنان به برج های کارخانه ی رنگ سازی خیره شده بود که حالا در تاریک و روشن هوا کاملا مرده به نظر میرسیدند .

خانوم ؟!

.

راننده خودروی مشکی رنگ از این که ماشین لوکس بیچاره را از جاده ای مزخرف و سنگلاخی عبور داده بود در دل ناراحت بود و انتظارطولانی در کنار ماشین نیز بر بی حوصلگی اش افزوده بود اما هنگامی که استلا روی گرداند اندوهی چنان عظیم در او حس کرد که به یکباره از افکارش خجالت زده شد .

.

تکه پاره ای زرد رنگ از روزنامه ای قدیمی در دستان استلا فشرده و فشرده تر میشد ....

داخل آن کلماتی سخت و رنگ پریده در کنار هم جای گرفته بود ، کلماتی که اشک های استلا بارها و بارها بر روی آنها فرو چکیده شده بود و حال به آرامی رو محو شدن میرفت .

تیتری نسبتا درشت که در زیر آن با جملات کوتاه و منقطع خبر از واقعه ی شومی می داد .

.

"کارخانه برادران کارت دیشب در آتش سوخت .

سی وهفت کارگر در شعله های آتش سوختند . اجساد برخی از کارگران به راحتی قابل شناسایی نیست . پلیس در جستجوی علت حادثه است ."

.

با اینکه خورشید تقریبا در انتهای افق فرو رفته بود اما عینک آفتابی همچنان بر صورت استلا باقی مانده بود ، این امر جلوی دیده شدن اشک هایش را می گرفت و استلا از این بابت احساس آرامش میکرد .

راننده با تشریفات در خور حرفه اش درب عقب ماشین را باز کرد و استلا بر روی صندلی عقب ماشین نشست ، راننده با حسی از روی وظیفه شناسی از بسته شدن درب عقب اطمینان حاصل کرد و آنگاه سوار شد... حال دیگر گرین استون در تاریکی ظلمانی شب فرو رفته بود و در میانه های جاده ی مارپیچ آن ماشینی گران قیمت در شیب تند جاده به نرمی به سوی پایین در حال حرکت بود .

.

.

۶ نظر:

  1. خیلی خوب بود. فقط سامان یک چیزهایی را توضیح می دهی، اگر به جای توضیح تصویر بدهی خیلی بهتر ست. تصویر بدهی و بقیه را بگذاری به عهده ی خواننده، که خودش برداشت خودش را بکند. همه چیز را حاضر و آماده و مشخص تقدیم خواننده نکنی بهتر ست. ببخشید که من این همه نظر می دهم :)

    پاسخحذف
  2. برام جالبه بدونم یه فضای ایرانی رو چه جوری توصیف میکنی.. چه اسم هایی انتخاب می کنی ،، و تو چه فضایی قدم می زنی...
    .
    (این یک درخواست بود!)

    پاسخحذف
  3. @ ماهی

    مرسی دختر که همیشه حوصله می کنی و این صفحه رو می خونی ، حرفات رو نصفه نیمه متوجه شدم اما خوب نمی دونم که چیکار باید دقیقا انجام بدم یا مثلا کجا ها اگر حذف بشه داستان به اون سمتی میره که میگی ، اگر کمی توضیح بدی ممنون میشم حالا اینجا یا از طریق ایمیلم : Saman.vision@gmail.com

    @ شبنم

    ممنون ، خوشحالم که دوست داشتی شبنم :)

    @ Mortelle

    درخواست یک دوست خوب رو نمیشه رد کرد ، راستش خودم هم تا حدی وسوسه شدم ، سعی میکنم برای پست بعدی داستانی با فضای ایرانی بنویسم البته به عنوان اولین تجربم تو این فضا اگر نتیجه کار چنگی به دل نزد از همین الان عذر خواهی می کنم .

    پاسخحذف
  4. @ شب گردی

    فکر کنم بیشترم میشد پیش رفت اما به قول خودت تو وبلاگ نمیشه خیلی داستان رو گسترش داد.

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.