۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه

فقط چند ساعت باقیست!

برای رفتن به خیابان هشتم زحمت زیادی لازم نیست جز عبور از پنج ایستگاه بازرسی و دوازده دوربین مدار بسته . البته اگر نخواهیم برخورد با پلیسهای عبوسی که سر تا سر کوچه ها بالا و پایین میکنند را حساب کنیم.

روز بزرگی بود و مرد در مسیر بازگشت ازمحل کار به جشن کوچکی فکر میکرد که تصمیم داشت به مناسبت اولین سال آشنایی با نامزدش برگزار کند البته هنوز نامزد نبودند اما خیال آن را که داشتند !
میدانید که منظورمان از جشن کوچک جشنی دونفره است بدون حضور اضافی شخصی سوم که آن فضای دل انگیز و صمیمی را به سمتی ببرد که مدام با خود فکر کنی آیا خسته شده؟ کی قرار است برود؟ در سرش به چه چیز فکر میکند؟ آیا از قربان صدقه های ما حالش به هم می خورد ؟

در اینجا به این قبیل جشنها مورد شماره چهار می گویند و ما بنا به دلایلی از توضیح اینکه چرا اینطور است چشم پوشی میکنیم .

انتهای خیابان هشتم در کوچه ای نمور و بن بست گلفروشی کوچکی قرار دارد با نمایی از سنگ و چوب که تنها گل فروشی شهر است و فقط گلهای خشک می فروشد.
در حقیقت نمی توان گفت که می فروشد ، چون اصلا آنها را نمی فروشد بلکه در ازای پرداخت مبلغی نه چندان کم و گرو گذاشتن چیزی با ارزش گلها را قرض می دهد اما از آنجا که قرض گرفتن یک دسته گل برای شما ممکن است چیز عجیبی به نظر بیاید به همان لفظ همیشگی فروختن بسنده می کنیم .

از لابلای صحبت پیرمردها و پیر زنها میتوان فهمید که سالها پیش در همین شهر چندین گلخانه وجود داشته که به کشت گلهای زیبا مشغول بودند اما زمانه همیشه چیز تازه ای در آستین دارد.
امروز دیگر ورود گلهای تازه ممنوع است و گل های خشک را هم هر دو سال یکبار از جایی در پشت کوه ها می آورند که برای ما سرزمینی کاملا ناشناخته است و با حسابی سر انگشتی و نه چندان دقیق می توان گفت چیزی بیش از پنجاه پادگان و چهار زمین مین گذاری شده و نود ایستگاه بازرسی در مسیر رسیدن به آنجا قرار دارد.


به ابتدای خیابان اول که رسید ماشین را گوشه ای پارک کرد، از اینجا تا خیابان هشتم ورود هر گونه وسیله ی نقلیه مطلقا ممنوع بود .
دستهایش را در جیب پالتویش فرو برد ودر امتداد خیابان شروع به قدم زدن کرد ، دو مامور پلیس با پوتین های براقشان از روبرو می آمدند که زیر چشمی بر اندازش کردند ، به سمت دیگری نگاه کرد تا مشکلی پیش نیاید .
در ابتدای خیایان دوم ایست بازرسی بود.

اسم ؟

1245876

فامیل ؟

4578

مقصد ؟
گلفروشی ، خیابان هشتم

انگیزه ی ورود به گلفروشی ؟

"خرید گل برای..."مرد لحظه ای مکث کرد و بعد ابروهایش را بالا برد و گفت " خرید گل برای مورد شماره ی چهار"
و با گفتن این جمله نفس عمیقی کشید .

مامور برگه ی هویت را بررسی کرد و از بالای عینکش نگاهی تحقیر آمیز به مرد انداخت و مرد هم در جواب لبخندی زورکی تحویل داد ، مامور از پشت میزش بلند شد و وارد اتاقک فلزی چهار گوش شد . مرد سرش را پایین انداخته بود و سنگ کوچکی را در زیر پایش به این سو وآن سو تکان میداد.
مامور برگشت و با صدایی خش دار گفت بیا این ساعت رو به مچ دستت ببند...از الان سه ساعت فرصت داری...فقط سه ساعت این بیشترین زمان مجازه که میشه ساعت رو کوک کرد، سر زمان مقرر زنگش به صدا در میاد و ما هم اینور با خبر میشیم...و .بعد جملات همیشگی را در ادامه نطقش ماشین وار پیوست کرد... اگر زوتر تمومش کنید شاید جایزه هم بگیرید و اگر دیرتر بشه جریمه ی سنگینی در انتظارتونه ، میدونی که منظورم چیه؟

مرد تند و تند سرش را تکان داد .
"مواظب ساعت هم باش"
این جمله ی آخر را بر خلاف جملات دیگرش با کمی دلسوزی به کار برد.
دست آخر مامور آرام گرفت و پای برگه را مهر زد و آن را تحویل مرد داد .

مرد وارد کوچه ی دوم شد واز زیر دوربین مدار بسته گذشت مردم تک تک یا در نهایت دو تا دوتا در خیابان حرکت می کردند درست بنا به دلایلی که ما از گفتن آن در اینجا چشم پوشی می کنیم . بهتر است شما نیز زیاد پیگیر آن نباشید ، اینطوری برای هردویمان بهتر است.
پس از آن خیابان سوم ، چهارم ، ششم و هشتم بود که هر کدام یک ایست بازرسی داشتند و مرد به تمامی آنها برگه ی اجازه نامه را نشان داد تا در آخر موفق شد به خیابان هشتم برسد و در انتهای آن به داخل کوچه ی گلفروشی بپیچد.

پیرمرد گلفروش برگه ی اجازه نامه را از مرد گرفت و به آن خیره شد و مرد هم در حالیکه پشت گوش چپش را می خاراند به عقربه های ساعت مچی چشم دوخت .هنوز دو ساعت و نیم زمان برایش باقی مانده بود
طنین صدای پیرمرد که بی شباهت به بق بقو کردن کبوترهای چاهی نبود در فضا پیچید و به مرد گفت که می تواند دسته گل مورد نظرش را انتخاب کند .
مرد سری تکان داد و به سرعت مشغول بررسی دسته گل ها شد در همین حین پیرمرد دوباره به صدا درآمد .

" دسته گل های جدید سال آینده می آیند ، ایندفعه قول دادند که دو نوع جدید هم به لیست اضافه کنند . عکسشون رو دیدم ، یکی از اونها رو مطمئنا جوون هایی مثل شما می پسندند "

بوضوح مشخص است که مرد نمی تواند تا سال آینده صبر کند. پس به جستجو ادامه می دهد .
دسته گلها به طرز مایوسانه ای در اثر کرایه دادن های متوالی آسیب دیده بودند و از بعضی آنها جز چند شاخه ی خشک و نوار توری دورش چیز دیگری نمانده بود .
دوباره به ساعتش نگاه کرد ، دو ساعت و بیست دقیقه تمام زمانی بود که به او اجازه ی برپایی جشن کوچکش را می داد
به ناچار یکی از دسته گل ها را که ظاهری به مراتب بهتر داشت و با روبانی سفید تزئیین شده بود انتخاب کرد ، پیرمرد داشت جدول حل میکرد . شیک پوش آبله رویی نیز در آنسوی قفسه ها مشغول بررسی گل ها بود .

مرد به کنار پیشخوان آمد .
پیرمرد نگاهی به دسته گل انداخت .
"خب برای چه مدت ؟ "
اول خواست بگوید پنج ساعت اما پشیمان شد و به سرعت گقت " دو روز ...دو روز کافیست" ، مرد در ذهنش تصور کرد که بد نیست فردای جشن هم دسته گل روی میز باشد تا فضای موقتی و کوتاه جشن را دست کم برای یک روز بیشتر زنده نگه دارد"
پیرمرد در دفترش چیزی نوشت و ارقامی را در ماشین حساب وارد کرد .

"میشه صد و چهل تا "
مرد اوراق هویتش را برای گرویی بر روی میز گذاشت و برای بیرون کشیدن کیف پولش دستهایش را در جیب های پالتو فرو برد . چند دانه پسته و یک دستمال جیبی تنها چیزی بود که انگشتان دستش در آن فضای خالی به آن برخود کرد.
به خاطر آورد که کیف پولش را داخل کیف دستیش گذاشته بود و هنگام پوشیدن کفش کنار جا کفشی جا گذاشته، از اینجا تا خانه راه کمی نبود و زمانی برای عقبگرد نبود ، عقربه ها موذیانه و سینه خیز خود را به جلو می کشیدند و گویی با این کار به مرد و تمام آمال هایش پوزخند می زدند .
مرد از جیب راست به جیب چپ میرفت و از جیب های جلوی شلوار به جیب های عقب اما حتی یک دهم آن مبلغ را هم نتوانست پیدا کند
موهای مرد به حالت پریشانی بر روی پیشانیش ریخته بود و پیراهنش که در اثر این تقلا بر تنش به حالت بدی نشسته بود به او حالت رقت انگیزی میداد .

پیرمرد بق بقو کنان خنده ای کرد و گفت هااان چیه نداری ؟؟؟

. می شود وقتی دسته گل را پس آوردم پول را پرداخت کنم ؟
- خیر ، به هیچ عنوان !

پیرمرد اخم کرده بود و نگاهش را مستقیم به سمت مرد نشانه گرفته بود ."من حوصله چونه زدن رو به هیچ وجه ندارم پول رو همون اول از مشتری می گیرم که مشکل دویدن دنبال پول رو نداشته باشم ."
"هیچ" کلمه ای بود که پیرمرد بر روی آن تاکید خاصی داشت .

در این هنگام شیک پوش ِ آبله رو کمی دورتر مقابل مرد ایستاده بود .
دندان های طلایش را با لبخندی عریض به نمایش گذاشته بود و داشت به صورت در هم کشیده ی مرد نگاه می کرد که تصویری از کلنجار درونی را به نمایش می گذاشت. کسی چه می داند شاید داشت به خودش سرکوفت می زد و یا شاید داشت حرفهایی می گفت که ما اگر هم بدانیم به دلایلی نمی توانیم آنها را در اینجا بیاوریم .

آبله رو به مرد اشاره کرد که به گوشه ای بروند .

-"ساعتت...ساعت مچیت ، من اون رو ازت می خرم ."
. ساعت مال من نیست...ماله...
- می دونم من همون رو ازت صد و شصت تا می خرم ..باید فرستندش رو از کار بندازم اینطوری دیگه رد یابی نمیشه و میشه ازش استفاده های شخصی کرد اما به محض اینکه بهش دست بزنم و سیم رابط رو قطع کنم پیام اضطراری ارسال میشه و اونها فردا یا پس فردا یا نهایت یه هفته دیگه میان سراغ تو و این تویی که باید مسئولیتش رو قبول کنی چون دیگه هرگز من رو نمی بینی ، خب چی میگی مرد جوون ؟

مرد به ساعت مچی نگاه کرد ، دو ساعت و چند دقیقه برایش مانده بود .
مرد به دخترک فکر کرد .
می تونست یک جشن طولانی و حسابی بگیره بدونه اینکه مجبور بشه همه چیز رو خیلی کوتاه برگزار کنه .... یک شب که برای همیشه خاطره میشه .
نیرویی او را از این کار منع می کرد اما در آنسو اشتیاقی در درونش شعله میکشید که اینکار را انجام دهد .

دست آخر از گلفروشی بیرون زد ... از زیر دوربین های مدار بسته گذشت و چند لبخند زورکی تحویل مامورها داد .
خیابان ها را یکی پس از دیگری می پیمود .
قلبش به تپش افتاده بود ، با بیستای باقی مانده از خیابان دوم یک جعبه شکلات گرفت . همه چیز برای جشن امشب کامل بود و دیگر آن ساعت کوفتی هم روی مچ دستش نبود ، ساعتی که عقربه هایش احتمالا داشتند گوشزد می کردند که تنها 1 ساعت و نیم باقی مانده .

سوار ماشین شد و در آینه دستی به سر و رویش کشید ، در ذهنش مرور کرد که چه چیزهایی را در بدو ورود به دختر بگوید و از تصور آن لبخندی رضایت بخش زد . در مسیر بازگشت همه چیز زیبا تر از قبل بود ، آسمان خاکستری شهر جور دیگری بود حتی به نظر مرد تا حدی شاعرانه هم به نظر می رسید ، شیشه ماشین را پایین کشید و اجازه داد باد به پوست صورتش بخورد . در مسیر بازگشت چند آهنگ قدیمی را که از حفظ بود زیر لب خواند و با خود فکر کرد صدایش چیز بدی هم نیست .

پلاک 58همان خانه ای بود که درست در نبش خیابان اصلی قرار داشت ، خانه ای که به نامزد آینده اش تعلق داشت . ماشین را در آنسوی خیابان در جای همیشگی پارک کرد و دسته گل را دست گرفت و با دست دیگرش جعبه ی شکلات را محکم چسبید . آنسوی خیابان ، نزیک خانه که رسید چند مرد غریبه را دید که همگی کت و شلوار بر تن داشتند ، شیک پوش آبله رو هم در میان آنها بود .

با چشمانی از حدقه بیرون زده به او خیره شد و سعی کرد بفهمد جریان از چه قرار است .
آبله رو ، دندانهای طلایش را به نمایش گذاشت و با اشاره به ماشینی سیاه رنگ که با شیشه های دودی در آنسو پارک شده بود گفت " لطفا سوار شوید ، شما به اتهام تخطی از قانون ؛ خیانت در امانت و خوشی غیر مجاز بازداشتید ."
..........................
پ .ن :

1 - میدونم خیلی طولانی شد ، پس اگر حوصله کردید و تا انتها خوندید تشکر میکنم .
2- @ Mortelle برای شروع فعلا تا این حد تونستم ، بازم سعی میکنم .


۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

تپه ی گرین استون

استلا دست هایت را باز کن ... باید کاملا از هم بازشون کنی ... مثل یک پرنده که آماده پریدن شده ... استلا ... استلا اونجوری نه ...باید بدوی و بزاری باد بصورتت بخوره.


استلا چشمانش را دوباره بست ... نسیم ملایمی می وزید که پوست سفیدش را به آرامی نوازش می کرد . زمان زیادی گذشته بود ... شاید 15 سال شاید هم کمی بیشتر ، تپه ی گرین استون بر فراز شهر همچون قبل ایستاده بود ... پوشیده از خاکی نرم و علفهایی به رنگ سبز سیر .

استلا درب سبد کوچک و چوبی را باز کرد و از میان آن بسته ای پارچه ای را بیرون کشید .
-کلوچه ی کشمشی برای تو...من ساده ش رو ترجیح می دهم .
.میدونی ... از اینجا به بعد صدای شهر مبهمه ، درست مثل داستان های مادربزرگ قبل از خواب وقتی که چشمامون سنگین می شد .
- زیاد اینجا میای ؟
. دروغ بگم یا راست ؟
- معلومه راست...
.اما من دوست دارم بجاش الان بگم که اینجا میشه پرواز کرد و چه خوبه قبل از پرواز کلوچه و چای بخوری !

مت این را گفت و بخنده افتاد .... هر بار می خندید بر روی گونه ی سمت راستش چال کوچکی می افتاد .
به استلا نگاه کرد ، استلا لبخند زد و کلوچه ی دیگری در بشقاب مت گذاشت .
مت به پشت دراز کشید و به آسمان ابری چشم دوخت ... ابر ها با باد حرکت می کردند و شکلهای عجیبی می ساختند ، گاهی شبیه یک زرافه ی کج و کوله ، گاهی مثل کلبه ای ساحلی و گاهی هم شکل هایی که هنوز نمونه ای زمینی برایشان وجود نداشت .

استلا خطوط صورت مت را دنبال کرد تا شاید نشانه ای از پاسخ سوالش در آن پیدا کند. مت صورت استخوانی و کشیده ای داشت که در مجموع ظریف بود و در حفره های چشمانش دو گوی خاکستری و مطمئن جای گرفته بود که با مژه هایی بور که از فرط روشنی به سفیدی می زد احاطه شده بودند ، حالت چشمانش به گونه ای بود که انگار همیشه آمیخته ای از بیتفاوتی و در عین حال مهربانی را با هم بهمراه دارد .

شهر با آدمها تغییر کرده بود و صداهای شهری هم گوشخراش تر و گستاخ تر شده بودند .
در کناره ی شرقی شهر برج های هرمی کارخانه رنگ سازی برادران کارت هنوز پا برجا بود . کارخانه ای که حالا دیگر به نمایشگاهی برای عرضه ی پنیرهای محلی مبدل شده بود .


. از اینجا اومدن بهار رو میشه زودتر فهمید... به اون درخت نگاه کن !
- داری کدوم...درخت رو .... میگی ؟

استلا تکه تکه حرف می زد... دویدن و بالا کشیدن از شیب تپه نفس هایش را به شمارش انداخته بود . در حالیکه با یک دستش کلاه حصیری لبه دارش رو نگه داشته بود با دست دیگرش سعی می کرد پایین دامن چین دارش را بالا نگه دارد تا گل و لای های چسبناک تپه ی گرین استون کثیفش نکند .

مت دست راستش را سایبان چشمانش کرد و درختی را در بالای تپه پشت تخته سنگ ها نشانه گرفت .

. اون درخت رو میگم ... وقتی بهار نزدیک میشه اون تو پر از پرستو های جیغ جیغو میشه .
پرستو ها خیلی بهتر از آدمها بلدند با هم کنار بیان ،

استلا با این حرف مت به صورت او خیره شد تا مقصودش را واضح تر متوجه شود .

.

. مت انگار که این موضوع را متوجه شده بود ادامه داد ، پرستو همیشه پرستوست استلا ، پرستوی اسپانیایی یا پرستوی آلمانی وجود نداره....می دونی ...فقط پرستوست اما ما آدمها خودمون رو با هزاران چیز که اغلب دست ساخت خودمونه متمایز میکنیم و این روند همینطور ادامه داره ، تمایز و تمایز ، ما از خاص بودن لذت می بریم و هر بار لایه ی جدیدی از دیواره که به دور خودمون می کشیم و بعد در زندان سنگی و تیرمون میشینیم و دلمون آزادی می خواد در حالی که بجایی رسیدیم که حتی خودمون هم دیگه حال خودمون رو نمی فهمیم ....

.

استلا در سکوت به حرفهای مت گوش می داد و حالت صورتش نشان از این داشت که در حال هضم کردن مسئله ی سنگینیست .

در چشمان مت برقی درخشید و چال کوچک گونه اش دوباره پیدا شد .

مت تنها چهار سال از او بزرگتر بود اما گاهی استلا حس می کرد که به اندازه ی ده سال یا شاید هم بیشتر از مت کوچکتر است... حسی که استلا پنهانی از آن لذت می برد ، لذتی از جنس زنانه که برای فهمیدنش باید تنها یک زن بود ... مطمئنا این بزرگی بخاطر درشت بودن هیکل مت نبود چون به هیچ عنوان اندامی درشت و عضلانی نداشت...بلکه دنیای اسرار آمیز درون مت بود که هر از گاه گوشه ای از آن برای استلا روشن می گشت.

.

روزی که مت در کارخانه برادران کارت استخدام شد برای استلا جعبه ای پر از آبنبات های رنگی آورد ....

. با حقوقی که اینجا میگیرم میتونم بهترین لباس ها رو برات بخرم ؛ حتی پس اندازم می کنم و بعد یک ماشین می خریم تا اون موقع حسابی بزرگ شدیم ، از گرین استون می ریم ، شاید کانسی یا مونت درای ، هر جا که بهار پرستو های بیشتری داری !

.

- استلا می خندید و از خوشحالی بر روی پنجه ی پا چرخ می زد .

پرستو ها...پرستوها مت ....

.

استلا دوباره به کارخانه ی رنگ سازی نگاه کرد آفتاب به آرامی بسوی انتهای افق پایین می رفت و سایه ی برجهای کارخانه بر روی ساختمان های مجاور بلند و بلند تر میشد .
تصاویری از کودکیشان ، ناخواسته از صندوق خاطرات ذهن استلا به بیرون می پرید . استلا چشمانش را بست و پلکهایش را محکم بر روی هم فشار داد ...

.

آروم تر .... الانه که از روی دوچرخه پرت بشم ...مت چرا آروم تر نمیری هنوز وقت داریم ... موهای بلند و قهوه ای استلا در هوا می رقصید و در صورت و چشمانش می دوید ، مت می خندید ، دوباره چال کوچک را بر روی گونه ی راستش می دید .... انگار در آن واحد دو استلا وجود داشت ، استلایی کوچک که در پشت دوچرخه ی مت نشسته و دستانش را از فرط ترس یا علاقه محکم به دور کمر پسرک حلقه زده و استلایی بزرگ و بی قرار که چون شبحی لرزان و مات همه چیز را میبیند همچون تماشاگری که در سالن تاریک سینما بر روی صندلی نشسته و درست در لحظه های نفس گیر فیلم دستانی را می جوید که در دستانش بگیرد ...

.

خانوم... وقتشه که بریم ....

استلا همچنان به برج های کارخانه ی رنگ سازی خیره شده بود که حالا در تاریک و روشن هوا کاملا مرده به نظر میرسیدند .

خانوم ؟!

.

راننده خودروی مشکی رنگ از این که ماشین لوکس بیچاره را از جاده ای مزخرف و سنگلاخی عبور داده بود در دل ناراحت بود و انتظارطولانی در کنار ماشین نیز بر بی حوصلگی اش افزوده بود اما هنگامی که استلا روی گرداند اندوهی چنان عظیم در او حس کرد که به یکباره از افکارش خجالت زده شد .

.

تکه پاره ای زرد رنگ از روزنامه ای قدیمی در دستان استلا فشرده و فشرده تر میشد ....

داخل آن کلماتی سخت و رنگ پریده در کنار هم جای گرفته بود ، کلماتی که اشک های استلا بارها و بارها بر روی آنها فرو چکیده شده بود و حال به آرامی رو محو شدن میرفت .

تیتری نسبتا درشت که در زیر آن با جملات کوتاه و منقطع خبر از واقعه ی شومی می داد .

.

"کارخانه برادران کارت دیشب در آتش سوخت .

سی وهفت کارگر در شعله های آتش سوختند . اجساد برخی از کارگران به راحتی قابل شناسایی نیست . پلیس در جستجوی علت حادثه است ."

.

با اینکه خورشید تقریبا در انتهای افق فرو رفته بود اما عینک آفتابی همچنان بر صورت استلا باقی مانده بود ، این امر جلوی دیده شدن اشک هایش را می گرفت و استلا از این بابت احساس آرامش میکرد .

راننده با تشریفات در خور حرفه اش درب عقب ماشین را باز کرد و استلا بر روی صندلی عقب ماشین نشست ، راننده با حسی از روی وظیفه شناسی از بسته شدن درب عقب اطمینان حاصل کرد و آنگاه سوار شد... حال دیگر گرین استون در تاریکی ظلمانی شب فرو رفته بود و در میانه های جاده ی مارپیچ آن ماشینی گران قیمت در شیب تند جاده به نرمی به سوی پایین در حال حرکت بود .

.

.