۱۳۹۰ آذر ۱۵, سه‌شنبه

وقتی همه جا زرده !

رنگ پاییز زیادی زرده ...گندم ، آفتاب و لامپ دویست وات اون آشپزخونه  قدیمی هم همشون زرده زردند .همین لاکی که روی ناخن های دستت زدی اینم خب زرده ، نیست ؟ اصلن وقتی زرد می پوشی بیشتر ازت خوشم میاد. مثل اون تاپ زرده که با شلوار لی ساق کوتاه تنت می کنی .  چقدر اون ساق های سفید و خوش تراشت جون میده برای تبلیغ تیغ و اپیلیدی و از این جور چیزهای زنونه.زرد که می پوشی یک جور خوبی میشم . چیزی غریب و بی شکل می چسبه به قلبم که حسابی سنگینه و اون رو از جا می کنه  ، بعد هر دو باهام  هُری می ریزند پایین .

یک استاد فسیل تو دانشگاه داشتیم که مبانی رنگ درس میداد . فقط یک جمله ش تو گوشمه . می گفت زرد گرمای دلچسبی داره  و پاییز خودش سرده حالا اگر کنار هم قرارشون بدی می بینی که این دو مکمل همند .کی می دونه شاید پاییز نگران اینه که آدمهای زیادی از دستش سرما بخورند با این کار خواسته کمی وجدانش رو آسوده کنه !

ناراحت نمیشی اگه بگم با اون گلی که اون روز بهم دادی حال نکردم ؟ هر چند زمان اونقدر کش پیدا کرده که دیگه ناراحت شدن یا نشدن هیچ معنایی نداره . انگار همه چیز به آسونی روی کشاله ی ران زمان می ماسه  و به پایین سر می خوره تا از دریچه ی آبگیر کف کاشی بره جایی که معلوم نیست کجاست .آهان داشتم از اون گل زرد میگفتم ...می دونی خیلی یکدفعه ای بود و خیلی هم  زرد بود . فقط یک شاخه گل ، زرده زرد . شبیه یک نیشگون از سر شوخی که جاش دردناک میشه و بعد به جایی می رسه که دیگه اثری از اون حس شوخی و شوخ طبعی باقی نمی گذاره  . اون روز  توی  ذوقم خورد .  زردش چشمام رو میزد . به عینک آفتابی نیاز داشتم .  شاید تو اون حالت حس می کردم دیگه روزای لجبازی تموم شدند  . دوست داشتم گلش قرمز باشه یا نهایتن سفید اما زرد خود لجبازی بود ...نه؟  دست کم اینو مطمئنم...مطمئنم ؟
گل زرد که خوبه...
چی ؟
....

تام ویتس خل شده ... داره رو قابلمه می کوبه و باهاش می خونه . باید صداش رو اونقدر کم کنم که در عین نبودن باشه . عین شب هایی که یک جور عطر ملایم و سحر آمیز از دوردست های افسانه ای سر می رسه ، از لای پنجره آروم و بی خبر تو میاد و بعد تنها برای زمان کوتاهی من  تو رو می شنوم و لمس می کنم  ، پیوسته می بوسم و بعد...دیگه هیچی و هیچی .  افسونی مخلوط از بوی تنت و عطر مورد علاقه ت . بوی کاج جنگلی و شادی های کوچیک . خب در اون حالتم میشه گفت هم هستی و هم نیستی . 

هستم و نیستم ...
هان ...چی ؟
 ...

گام لامینور...همه چیز زیادی یونانیست ...الخ مزخرف.
هر سکوتی آدم رو یاد سکوت های دیگه می ندازه . سکوت پشت سکوت... قطار سکوت در دل پاییز  از روی ریل آهنی یخ زده هو هو کنان رد میشه .زمین از لرزشش می لرزه و  تکه هایی  از اون فرو میریزه . گوش کن ...از جایی اون پایین ها صدای شلپ شلپ میاد . صداش رو می شنوم . امواج  یک رودخونه ی پر آب و سرده .
آخ ماهی کبابی . آخ آتیش . آخ بوی دود که تو سرما گم میشه . آخ چپیدن تنگ هم تو چادر دو نفره و عشقبازی در حالیکه سنگ های ریز و درشت رو پشتمون جا می ندازند .
...
 لیوان پر از آب لبریز شد... اما آدم به لیوان پر از آب چه دخلی داره ؟ اصلن کی این مثال رو آورد؟ من یا تو ؟ یادم نمیاد . به هرحال مثال بی ربطیه .
اوه ...من این روزا بدجور بلاتکلیفم .حس می کنم تبدیل به یک آدم تخمی شدم .نمی دونم...بنظرت رنگ زرد منو دوست داره ؟ مخصوصا الان که ته ریشم داره به ریش تبدیل میشه . در حالت خوشبینانه شاید جواب مثبت باشه اما نکته اینجاست که من نمی دونم دوستش دارم یا نه . خب من قطعا رنگ تاپ زرد تو و رنگ زرد لاک ناخن هات رو دوست دارم . اما رنگ زرد اون شاخه گل  رو فکر نکنم که دوست داشته باشم . میگم که خیلی  بیشتر شاد می شدم اگر در اون لحظه رنگش قرمز بود یا نهایتن سفید .گلی که تو برام آوردی.

 ...
اگر الان  زیر اون درخت  بید روی تپه دراز کشیده بودیم  ماه اندازه یک بشقاب گرد بود و یک عالمه  ستاره  می دیدیم که توی آسمون می درخشند . احتمالا چشمات رو می بستی تا با چشم سوم همه چیز رو ببینی و  من بهت می گفتم آسمون مثل یک آبکش بزرگ می مونه ! اونوقت شاید تو بی خیال چشم سومت می شدی و از زیر چشم یواشکی نگاهی به آسمون می نداختی . البته چون موقع این کار معمولا زیادی به پلک هات فشار میاد دستت زود رو میشه و من سریع می فهمم که داری زیر چشمی نگاه می کنی .
...
تام ویتس خل شده ...چقدر دوست داشتم گلش قرمز باشه... تام ویتس می خونه :

I know that rose
Like I know my name

باید کتابی نوشت در مورد  صدای سیم های بم و کاری که با قلب آدمها می کنند ...آره ، باید تا دیر نشده در موردش چیزهایی نوشت . تام ویتس می خونه اما نگاه من به بخار قابلمه ست که می رقصه و بالا و بالا تر میره تا به  لامپ دویست واتی  برسه . بشقاب های روی میز هنوز ریز ریز می لرزند چون همین نزدیکی ها  قطار سکوت از روی ریل آهنی هو هو کنان رد شد .

I know that rose
Like I know my name...

نمایش همیشه اونجایی قطع میشه که چنگال بزرگ نقره ای درست  در وسط کمرم فرو می شینه .می پیچه و می پیچه  و من به رشته های دراز ماکارونی تبدیل میشم که آب جوش نرمشون کرده و حالا در طول زمانی کوتاه میرند که هضم بشند ، راستی رشته های ماکارونی هم زردند  ...زرده کدر ...خدافظ .


۱۳۹۰ آبان ۲۰, جمعه

یه چیزهایی میگم ، سخت نگیر !

بعضی وقتها هست که می خوای چیزی رو بگی که درست هم وزن احساسی باشه که درونت جریان داره . اغلب جمله ای بی مقدمه و حاشیه و تا حدی لطیف . شاید شبیه چیزی که نویسنده های خوب توی کتابها می نویسند یا دیالوگ هایی که سر و کلشون تو  فیلم های درست و حسابی پیدا میشه .
معمولا سریع اتفاق می افته . فرقی نمی کنه موقع خوردن صبحانه باشه یا وقتی تو تخت خوابت غلت می زنی تا خوابت ببره و یا حتی توی دستشویی !  راستش امروز دیگه اونقدر ها هم عجیب نیست که از این اتاق کاشی کاری شده و دنج با صلابت به عنوان یک اتاق فکر نام ببریم .
ممکنه وقتی باشه که داری به صحبت فامیل ، آشنا یا دوستی پای تلفن گوش می کنی اما می دونی ذهنت کاملا جایی دیگست . احتمالا اینطور مواقع تعداد اوهوم گفتن ها زیاد میشه . در واقع با اوهوم گفتن صدایی تولید میکنی تا طرف بفهمه داری گوش میکنی . اما از کجا معلوم تو واقعا داری گوش میکنی ؟ خب باید کاری کرد که موجب بی احترامی و رنجش نشه .
تصور کن از بد ماجرا طرف حرفاش گل کنه و تو در این وضعیت بغرنج داری این پا اون پا می کنی و یا با سیم تلفن حسابی کلنجار میری  و بی صبرانه منتظر شنیدن اون چند تا کلمه پایان دهنده و رهایی بخش میشی تا بتونی برگردی به حال و هوایی که در انتظارشی.

فرقی نمیکنه کجا باشی وقتی این جور جمله ها در ذهن آدم جرقه می زنند انگار بلافاصله لحظه های بی قراری رقم می خورند .هرچه قدر اون کلمات نزدیک تر به دنیای درونمون باشه احتمال اینکه بتونیم به آسونی ازشون فرار کنیم کمتر میشه. 
بذار صادقانه بگم رفیق که باور ندارم  این دست جمله ها رو بشه به هرکسی گفت .  اگر نتونی بی خیالشون بشی یا باید بنویسی و یا به اونی بگی که خیالت ازش راحته ، از اینکه خوب احساس می کنه و خوب می فهمه . وجود این آدمها تو زندگی لازمه .  آدمهایی که حتی اگر در مقابلت سکوت کنند و یا حرف خاصی نزنند باز این حس بهت دست میده که همش رو فهمیدن . شاید چیزی در نگاهشون ببینی و یا حرکت ریز و مختصری در عضلات صورتشون . حتی همون هم  میتونه کافی باشه .
خب راستش این پست قرار نیست به سمت خاصی بره ، چیزی بیشتر از در لحظه نویسی نیست مثل بیشتر پست های دیگه ای که داشتم  و الان درست در همین لحظه دارم فکر می کنم که یک نویسنده پر از جملاتی از این دسته و بیشتر از اینکه بتونه بر زبون بیاره طبیعتش برای نوشتن خلق شده . البته کسانی مثل "اسکار وایلد" و یا" ونه گات " جز استثنا ها هستند که از پس هردوی اینها  بخوبی بر اومدند . اما در اینجا حرف من در مورد کلیاته . نویسنده شاید بیشتر از هرکسی تلاش میکنه  که فهمیده بشه اما در بعضی موارد این درد کم کم با خودش شهرت میاره و اگر خوش اقبال باشه آدمهای زیادی دورش رو می گیرند . حداقل از دید طرفدار ها این یک خوش اقبالی محضه که با نبوغ هنرمند گره خورده . اما درد فهمیده شدن چی ؟ مگر غیر از این میتونه باشه که رفته رفته بعضی از این نویسنده ها یاد می گیرند که  چطور بی خیال  این درد بشند و سرشون رو با چیزهای دیگه گرم کنند ؟ غافلگیر نمی شم اگر روزی از یک نویسنده ای بشنوم که این مسکن شهرت ، درد تنهایی رو بشدت کم میکنه اما حتی با فرض قبول این واقعیت بعید بنظر میرسه که  بتونه درمان این درد باشه. 

۱۳۹۰ آبان ۲, دوشنبه

حرف حسابی !

دلایل پرشماری هست که به خاطرش میشه بوکفسکی رو دوست داشت ، شیفته ش شد و از شدت کیفور شدن بهش فحش داد حتی  اما در این لحظه من  این آدم رو فقط  به خاطر یک جمله اش دوست دارم که میگه موقع نوشتن هیچ چیز به اندازه ی موسیقی کلاسیک جواب نمی ده ! 

۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه

بندهای صورتی

  نیمکت پارک سرد بود اما نه سرد تر از دست های دختر . مخلوطی از بوی خاک خیس خورده و برگ های کهنه ی افرا هوای  سرد پاییزی را  پاییزی تر کرده بود .پیرمردی سلانه سلانه از دور  نزدیک می شد . قوزی و با کتی قهوه ای رنگ مثل بیشتر پیرمردهایی که سر و کله اشان توی پارکها پیدا می شود .
دختر نگاهی به پیرمرد کرد و دوباره چشمهایش را به ابری تکه پاره در انتهای آسمان دوخت . پیری آن چیزی نبود که او را به خود مشغول کند ، حداقل نه امروز ....برای امروز آنچنان دور و کمرنگ به نظر می رسید که بیشتر به یک وهم می نمود . به ساعتش نگاه کرد هنوز یکساعت تا اکران نمایش وقت بود . سالن تئاتر تا پارک فاصله  کمی داشت .صدای کفشهای پیرمرد که روی زمین کشیده می شد بر دل سکوت خط می کشید .  پاهایش را بالا گرفت تا بند های صورتی کفشهایش را ببیند ، یک جفت بند مرتب با پاپیون هایی درشت و تا به تا . دوستشان داشت انگار که تکه ای از خود او بودند .

 پیرمرد به نیمکت نزدیک شد ، لحظه ای ایستاد ، تردید بین نشستن یا رفتن ، فکش این سو و آن سو می لغزید انگار که باید چیزی را به سرعت بجود . دختر دست هایش را در جیبهای پالتو اش فرو برد و با خودش فکر کرد احتمالا باید چند نصیحت پدرانه را گوش کند هرچند بد هم نبود ، کمی هم صحبتی کندی زمان را می گرفت و سرش را هم گرم می کرد . منتظر ماند تا پیرمرد جمله اش را آغاز کند ، شاید داشت دنبال کلمه ای مناسب برای شروع می گشت اما واقعیت چیز دیگری بود ... پیرمرد تنها به سنگ فرش  ها خیره شده بود و لب از لب باز نمی کرد همچون ماشینی که در میان راه ناگهان خاموش کند ، حالتش جوری بود که گویی فرسنگ ها از آنجا دور است و فقط جسمش باقی مانده .

دختر نگاهش کرد ؛ موهایش یکدست سفید بود وعینک کائچویی مشکی بر صورتش سنگینی می کرد . حالا که نزدیک آمده بود می شد براحتی وصله های کت مندرسش را دید .شاید پولی می خواست ؟
اسکانسی  مچاله شده در  ته جیبش انتظار پیرمرد را می کشید . دختر پول را بیرون کشید . خواست که چیزی بگوید اما پیرمرد بدون  اینکه سرش را بالا بیاورد گفت : "زنده باشی جوون"" و دوباره به راه افتاد.   نگاهش را از پیرمرد برداشت و به پایین انداخت ... به کفش هایش. آن بندهای صورتی رنگ حالا بدجور توی ذوق می زدند ، احساس کرد کفش ها با آن پاپیون های تا به تا به سویش دهن کجی می کنند .

۱۳۹۰ مهر ۱۵, جمعه

عوضی


 برای من زیاد فرقی نمی کرد که دختره چیا داره میگه ، هر بار فوقش با چهار تا اوهوم و کله تکون دادن حالیش میکردم حرفش رو می فهمم و بعد کار خودم رو می کردم و می زدم به چاک . البته دوست ندارم کسی فکر کنه از اون اینکاره های عوضی ام  ، نه اینطور نیست فقط بعد چند ماه دیگه مثل قبل حال و حوصله ی داستان های تکراری یه جوجه دانشجو ی افسرده رو نداشتم ، تا اینکه اون بعد از ظهره تابستونی لعنتی کار رو خراب کرد

روبان طلایی رو پشت موهاش محکم کرد و با نگاه جدی به تصویر خودش در آینه خیره شد . می دونستم که داره جملات مهمی رود تو ذهنش ردیف میکنه .دراز کشیدم . گرمای هوا به  حدی بود که پنکه ی سقفی تنها دور خودش می چرخید بدون اینکه تاثیری توی دمای اتاق داشته باشه.  صدای تق تق چیزی رو از بالای سرم می شنیدم ، انگار که داشت روی میز توالت وسایلش رو جابه جا می کرد .باریکه ای از   نور از لابه لای شکاف پرده  به داخل تابیده شده بود و روی کاغذ دیواری یشمی رنگ و قدیمی اتاق هتل یک مستطیل کج و کوله اما درخشان نقاشی کرده  بود.کم کم چشمام سنگین شد ، می تونست خوابم ببره و اونهم حوصلش سر بره  و پاشه بره  تا اون روز هم مثل یک روز عادی تموم بشه اما نشد

نشست لبه ی تخت . وانمود کردم خوابم برده . با دستهای ظریفش  دست راستم  رو گرفت و صاف گذاشت روی سینه ش همونجا که قلب  آدم می زنه ، چشمام رو باز کردم و سعی کردم بفهمم منظورش چیه . با فارسیه شکسته گفت : " تو اینجا... این تو است "  و بعد ساکت شد ، ساکت که نه ، داشت باقی حرفهاش رو با چشماش می زد ، یهو چیزی تا ته وجودم رو لرزوند و بعد به آتیش کشید . بسادگی فراموش کردم کجام و با کی دارم حرف می زنم . خندیدم ، صدای خندم رو شنیدم که پقی پرید بیرون مثل هر آدمی که خندش برای پنهان کردن چیزیه . بعدش زدم بیرون و دیگه هیچوقت ندیدمش . حالا سالهاست که از اون روز میگذره ، حتی اونقدر دوره که توی ذهنم به رنگ صفحات کاهیه یک دفترچه ی کهنه در اومده  ...گاهی فکر میکنم تمامش خیاله ، یه جور توهم .شنیدم زنی با اون اسم جایی نزدیکی های شمال زندگی میکنه و سرطان خون داره . این روزا وقتی از سر کار بر میگردم توی بارها مست می کنم اما دیگه یادم رفته  چطور باید با تن ها بازی کرد  ، سعی می کنم سرم تو لاک خودم باشه ، چیزی توی نگاه آدمها هست که من رو می ترسونه.

۱۳۹۰ مهر ۴, دوشنبه

جایی بین دو طبقه

 وقتی آسانسور ایستاد بین طبقه ی دهم و یازدهم بودم ، همه چی داشت بخوبی پیش می رفت که یک دفعه صدای تقی شنیدم ، لرزش ضربه رو درست زیر پاهام احساس کردم ،  انگار که یه آدم چت مغزی با  چکش فلزی کوبید به کف آسانسور و بعد آسانسور ایستاد.اول از همه چند بار دکمه طبقه ی 12 فشار دادم اینجا همون  طبقه ای بود که دفتر رئیس قرار داشت  آخرین طبقه و یک پنت هاوس درست و حسابی که رئیس می تونست مارو از اونجا نظاره کنه ، آب تنی کنه ، حمام آفتاب بگیره و منشی بلوندش هم براش آب پرتقال بیاره . همیشه سعی می کردم تا جایی که می شه کمتر اونجا آفتابی بشم  نه اینکه چشم دیدن پنت هاوس و یا رئیسم رو نداشتم بلکه بیشتر از همه  ردیف صفحه های تلویزیونی آزارم میداد که  از توش میشد تک تک قسمت های شرکت 
رو دید ، جون کندن کارمند ها رو نظاره کرد ، ایراد گرفت و در عین حال روی صندلی چرمی لم داد و دندون خلال کرد

دکمه ی زرد رنگ با علامت زنگوله گزینه ی بعدی برای فشار دادن بود ، اما با فشارش نه تنها صدای زنگی در نیومد بلکه یک چراغ از چهار چراغ سقف اتصال کرد و خاموش شد . بدون شک بزدلانه ترین حرف ممکن این می تونه باشه که بگم در اون حالت نترسیدم یه لاف پوشالی از ترس اینکه کسی از ترست بو ببره  خب حالا که یک دو جین آدم در جریان امرند چند نفر دیگه هم روش ، گیرم که ترسیدم و  شروع کردم به جویدن ناخن هام  و احمقانه مشت کوبیدن به در آسانسور ،   وقتی بین هر طبقه یک انبار باشه و شرکت هم پر از آدم باشه جوری که صدای همهمه دائم شنیده بشه در صد کمی وجود داره کسی صدای شما رو تو یک اتاقک بسته فلزی بشنوه و این هیچ ارتباطی به این نداره که شما تا چه حد شجاع هستید
  
 یکدفعه یاد یکی از فیلمهای هالیوودی افتادم ، اسم فیلمش یادم نیست چون خیلی وقت پیش توی سینما دیدم و حتی موضوعش هم یادم نمونده یا بهتره بگم هیچی از فیلم نفهمیدم چون در طول فیلم چند بار مجبور شدم پاشم و دستشویی برم ...من از شکم روی متنفرم اما معمولا تنفرم دردی دوا نکرده و واقعیت همیشه دلش  خواسته کار خودش رو بکنه ، بگذریم  توی اون فیلم دیکاپریو تو همچین موقعیتی گیر میکنه یا می خواد عملیاتی انجام بده دستش رو دراز میکنه و روی پنجه ی پاهاش بلند میشه و فشار کوچیکی روی سقف وارد می کنه  بعد به راحتی سقف از جا در میاد و باز میشه و جناب سوپر استار خودش رو از ستونی تنگ و تاریک بالا میکشه ، هنگامیکه این فکر تو سرم جرقه زد یه جور حس خوبی بهم دست داد ، احساس غرور  از اینکه منم در این موقعیت میتونم یک قهرمان باشم  ، حسی آمیخته با حکمت و نوعی عرفان من در آوردی که این موقعیت ایجاد شده تا در میان کارمند های اونجا سری توی سرها در بیارم و یک تنه خودم رو نجات بدم . حتی ممکن بود برای اینکه این مطلب به بیرون درز نکنه و ایمنی شرکت زیر سوال نره از سمت رئیس ترفیع بگیرم . و صد البته به  آرتمیس هم فکر کردم . ممکن بود بعد از شنیدن این اتفاق و اینکه چطور تونستم به تنهایی و با مهارت خودم رو از اون اتاقک لعنتی نجات بدم  بهم بیش از بیش توجه نشون بده و دوباره وقتی با هم برای قدم زدم بیرون می ریم دستش رو در دستم قلاب کنه و حرفهایی بزنه  و جوری نگاهم کنه که واقعا دوباره حس کنم دوستم داره ، نه از این جنس دوستت دارم هایی که دیگه از روی عادت به طرفم پرت میکنه تا فقط حس کنم هنوز با هم هستیم.

روی پنجه ی پا بلند شدم و دستام رو تا مرز از جا کنده شدن بالا بردم اما چقدر بد بیاری ؟ نوک انگشتانم تنها چند بند با سقف فاصله داشت  به همون اندازه ای که من با قهرمان شدن فاصله داشتم .اگر در چهارده سالگی به حرف پدرم گوش داده بودم و به کلاس محلی بسکتبال می رفتم الان نه تنها چند بند انگشت کم نداشتم بلکه شاید تو این آسانسور باید خم میشدم تا جا بشم اما بدشانسی اینجاست که چیزهای درست رو وقتی درک میکنی که دیگه دیر شده  ، ماها برای اینطور مواقع یک لغت هایی هم ساختیم ، کلماتی از قبیل "کاشکی" ، "حیف شد "  و چند تا چیز  دیگه . داشتم یواش یواش دوباره به ناخن جویدن می افتادم که یهو فکری مثل برق از سرم گذشت . لبخندی بی اختیار روی صورتم نشست . اعتراف می کنم که برای بار دوم مجذوب  خودم شدم و از  فوران خلاقیتم به وجد اومدم .خلاقیت معمولا زیاد اطراف من آفتابی نشده ، شاید این بی ارتباط با شش سال زندگی کارمندی من نبود ، من آدم روتینی شده بودم ، یک ماشین برنامه ریزی شده  اما بیشتر که فکر کردم دیدم اتفاقا کاملا هم بر عکس فقدان خلاقیت مهمترین عاملی  بود که منو به سمت این نوع زندگی هل داد . شاید این نقطه ی پایانی بر این نوع زندگی و شروع یک زندگی تازه بود ،  با  دیدن تصویر خودم در آینه حس کردم که من مرد جذابی هستم ، مردی در آستانه ی میان سالگی با صورتی محکم و مردانه و جذابیتی نهفته .

 بسرعت دولا شدم و کفشهام رو از پام در آوردم و یکی رو روی اون یکی گذاشتم با این کلک که معلوم نبود از کجا بهم الهام شد تونستم اون چند بند فاصله رو جبران کنم ، وقتی روی کفشهام ایستادم درست همون حسی رو داشتم که ورزشکاری در میدان مسابقه بر روی سکوی نخست می ایسته حس یک برنده. پنجه ی دستام رو روی سقف گذاشتم و با نهایت قدرتی که در بدنم داشتم به سمت بالا فشار دادم اما حتی یک میلیمتر...حتی یک میلیمترم سقف کوفتی تکون نخورد ، انگار که سقف و دیواره ها کاملا یکدست و بهم پیوسته بودند . ضربان قلبم جایی توی گلوم میزد و اشک هام  بی اختیار روی صورتم ولو شد و به سمت در مشت کوبیدم و کوبیدم ،  تصویر قهرمان بودنم به سرعت در حال محو شدن بود و در همون حالت به من نیشخند میزد ،
زانوهام شل شد و در گوشه ی آسانسور ولو شدم ، چشمانم به سختی باز میشد ، خودم رو دیدم که بر روی سکوی نخست ایستاده بودم  اما صدای  تشویق تماشاگران چیزی جز هو کشیدن نبود ، احساس می کردم لخت و تنها در وسط میدان روی اون سکوی کذایی ایستادم و تصویرم از صدها کانال تلویزیونی در حال پخش شدنه ،. رئیس رو می دیدم که روی صندلی چرمیش لم داده.یکی از اون تلویزیون ها تصویر منو نشون میده از بالا تا پایین و دوباره از پایین تا بالا و رئیس اونطرف ماجرا از خنده در خودش می پیچه ...در ردیف جلو آرتمیس رو بین بقیه تماشاگرها دیدم ، ساکت نگاه میکرد و بعد بلند شد و به سمت پلکان خروجی راه افتاد ،  ..خواستم از روی سکو پایین بیام و دنبالش بدوم که دیدم پاهام سخت به سطح زیرین چسبیده....

وقتی  چشم باز کردم جایی بودم که بهش درمانگاه شهر می گفتند قهرمان من بالای سرم ایستاده  بود و با مهربونی بهم لبخند میزد ...پسری بیست و خورده ای ساله که کارش قهوه درست کردن  و سرویس دادن به کارمندها بود. 


۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

آدم ها و آهنگ ها

نشستم دارم تو تنهایی با هدفون آهنگ Paled Empty Sphere رو گوش میدم که از معدود آهنگهاییه که هیچ وقت ازش خسته نشدم . خیلی وقته که کمتر این سبک موسیقی رو گوش میدم اما این آهنگ نسبتا قدیمی برای من چیزی داره که همیشه تازست .

وقتی شروع میشه انگار که میخواد داستانی نگفته رو آغاز کنه . میدونی خیلی آروم میاد سراغت ، پاورچین پاورچین تا سکوتت خط خطی نشه اما گول آروم اومدنش رو به هیچ وجه نباید خورد ... همینطور جلو میره و متورم و متورم تر میشه و بعد از درون میپاشه و چیزی که در بطن خودش پنهان کرده بود رو به طرز شگفت آوری برات به تصویر میکشه .
داستان این آهنگ بی شباهت نیست به آدمی که ازش میپرسی: " روبه راهی عمو ؟ " جواب می ده " ای بد نیستم" و یکمی که میگذره سرش رو می ندازه پایین و میگه" والا چی بگم..." و داستان شروع میشه .

درست به همون دلیل که خیلی ها حوصله ی این دست آدمها رو ندارند ممکنه این تیپ آهنگ ها هم خریداری نداشته باشه .
اما من به این آهنگ ها گوش میدم . میزارم شکایت کنه ، زار بزنه و بجای گل و بلبل از تاریکی بگه شاید چون مازوخیسم دارم اما بیشتر از اون فکر می کنم تاریکی هم به اندازه روشنی در جای خودش زیباست ...
گاهی با خودم فکر میکنم طبیعت در زیبایی همیشه یک قدم از ما جلوتر بوده ؛ اما ما تکه ای از طبیعتیم که خودمون رو با خیلی چیزها کثیف کردیم .

۱۳۹۰ شهریور ۵, شنبه

اتاق خواب

نیمه های شب اتاق خواب

مرد رو به سقف سیگاری دود میکند .
زن پشت به مرد وانمود میکند خوابیده .
مرد خطوط اندام زن را دنبال میکند .
نگاهش از پشت گردن باریک و مدادی زن آهسته رد میشود ، شانه ها را برانداز میکند و به آن دو چاله ی کوچک پشت کمر میرسد جایی که آن خطوط زنانه در میان چین وشکن های ملحفه ی سفید رنگ گم میشود .

مرد سیگار نیمه جان را خاموش میکند و چشمانش را میبندد "شب بخیر"
سکوت و سکوت...
زن همچنان وانمود میکند که خواب است شاید هم تا الان دیگر خوابش برده .
مرد غلتی میزند و پشت به زن سعی میکند بخوابد .
پلک هایش را به هم فشار میدهد اما دوباره باز میشوند، دوباره و دوباره.
پلکهایش مثل کرکره ای زهوار دررفته باز میماند .
" همیشه فکر میکردم تنها احساسم به تو اینه که زیاد دوستت دارم اما الان هم دوستت دارم هم ازت میترسم"

دزدگیر ماشینی از بیرون صدا میکند پس از چندی با واق واق سگی همراه میشود . چند دقیقه ای طول میکشد و بعد سگ دور میشود . دزدگیر از تکاپو می افتد .عاقبت این دوباره سکوت است که مستولی می شود.

مرد این بار آرام تر و با صدایی لرزان "شب به خیر"
شاید زن در خواب عمیقی فرو رفته .
پاهایش درون شکمش جمع می شود .
تلفن همراه زن بر روی میز می لرزد .
دستان زن فورا دراز میشود گوشی را بر میدارد و نیمه عریان پیچیده در ملحفه ی سفید به اتاق دیگری میرود .
مرد به شکل جنین در خود مچاله میشود.


----------------

۱۳۹۰ مرداد ۲۷, پنجشنبه

آنی

کنار تیر چراغ برق مردی با پالتوی بلند ایستاده بود و داخل دفترچه یادداشتش چیزی می نوشت ، موهای جو گندمی و ابروهای پرپشتش بیش از همه توی چشم میزد .

- از آنی خبر داری؟
+ کی ؟
- آنی...دخترمون رو میگم
+ آهان آنی....خوبه ، آنی خوبه ، فکر کنم اوایل ماه پیش بود که باهاش صحبت کردم .

انگشتان بلند و چروکیده اش به دور فنجان قهوه حلقه شده بود ، می خواست چیزی بگوید اما ساکت ماند و به طور مبهمی به زن خیره شد .زن روزنامه را باز کرد ، یکی از ابروهایش را بالا کشید و وانمود کرد مطلب مهمی میخواند .

- آنی از من سراغی نگرفت ؟

زن مکثی کرد و بعد چشمانش را از روی روزنامه به صورت پیرمرد دوخت . در اعماق نگاهش دو گوی درخشان می لرزید .

+ خب میدونی ... آنی تورو خیلی دوست داره و من همیشه از تو براش میگم .

این سمت خیابان پسری بر روی چهارپایه چوبی نشسته بود و گیتار میزد ، موهایش را از عقب بسته بود و سرمستانه آواز می خواند.... صدایش به آرامی در طول پیاده رو میخزید و تا پشت شیشه ی کافه جلو میآمد بعد چرخی میخورد و آرام تر از قبل به داخل کافه میریخت .

پیرمرد از میان پلک های فرو افتاده اش که تنها دو خط باریک برای نگاه کردن برایش باقی گذاشته بودند به زن خیره شد و آنگاه نگاهش از روی سنجاق موهایش سر خورد و بر دستانش ثابت ماند ، به انگشتان باریک و ظریف زن نگاه کرد که لاک صورتی ملایم زده بود و به جای خالی حلقه ی ازدواجشان که با کمی دقت میشد آن را به صورت نوار باریک و روشن تری از پوست زن مشاهده کرد.

هر از گاهی در میز مشتریان دیگر، قاشق یا چنگالی به بشقاب می خورد و توالی این صداها موسیقی سرگردان و پراکنده ای در فضای کافه پخش میکرد .

دستش را دراز کرد و با سر انگشت اشاره پشت دست زن را نوازش کرد . لبخند بیرمقی بر روی صورت زن ظاهر شد و به بهانه ی درست کردن سنجاق موهایش دستش را پس کشید .
ماشینی بوق زنان از کنار پنجره زوزه کشید و دور شد .
پیرمرد از جیب پالتویش عکسی رنگ و رو رفته را بیرون آورد .

- ممکنه اینبار که دیدیش این عکس رو بهش بدی ؟

عکس تصویر مردی چهار شانه را با بازوانی ستبر نشان میداد که موهایش را به سمت عقب شانه کرده بود و دخترک کوچکی بر روی زانوانش نشسته بود . هر دو بسوی دوربین لبخند میزدند .
زن به عکس خیره شد... هنوز لبخند پیرمرد همان لبخند بود ، پیروزمندانه و سرحال ، تنها چیزی که بیش از پیش ، گذشته اش را با حال پیوند میداد همین لبخند بود که زن با هر بار دیدنش از درون میلرزید .


زن عکس را گرفت ، برانداز کرد و آرام درون کیف چرمی مشکی رنگش گذاشت .

"من دیگه باید برم...داره دیرم میشه " چند اسکناس بروی میز گذاشت ، خم شد و پیشانی پیر مرد را بوسید "این دفعه مهمون منی " زن هردفعه همین جمله را می گفت اما در عین حال دوست داشت طوری آن را ادا کند که انگار دفعه ی اولیست که پیرمرد را مهمان میکند .

از کافه بیرون آمد . شال را بدور گردنش پیچید و با قدمهایی کوتاه و سریع به آنسوی خیابان رفت ، مرد پالتو پوش با دیدنش دفترچه را در جیب گذاشت .
ابروهای پرپشتش را بالا داد و منتظر شنیدن شد .
زن تمام سعی اش را کرد که صدایش نلرزد ، دستانش در جیب کتش مشت شده بود .

+ فایده ای نداره دکتر ... اون هیچ وقت نمیفهمه که من همون دختر توی عکسم ... این دفعه هم من باز به جای مادرم بودم .

در این ساعت شهر آنقدر شلوغ شده بود که صدای گیتار پسرک به سختی تا این سوی خیابان می آمد.

۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه

بعد از ظهر سگی

دختره با یه شرت تنگ سفید ولو شده بود رو اون کاناپه آمریکایی دم پنجره . موهای حلقه حلقه ای خرمایی رنگش زیر نور آفتاب طلایی به نظر میومد . اوووف پسر من هنوز تو کفشم وقتی دارم اینا رو برات تعریف می کنم ... گوشات با منه ؟
همیشه وقتی کارمون تموم میشد می رفت می افتاد رو کاناپه و یه جوری لنگاشو مینداخت رو هم و ساکت میشد انگار کل دنیا به یه ورش هم نیست و بر و بر زل میزد به پنجره .
آه پسر شرط میبندم من صد دفعه دیگه هم جا داشتم ارگاسم بشم اما انگار بعدش کاملا قفل میشدم و نمیتونستم ازش چیزی بخوام ، میدونی یه حالت عجیبی میشد که جرات نمی کردم بهش بگم بیا یه راند دیگه باهم بریم .
اسمش رو هر چی میخوای بزار زیاد مهم نیست اونش ؛ آهان تو سیگار میکشی ؟
خب پس میدونی نسخ یعنی چی ...من دوباره نسخش میشدم ، بدجوری هم نسخش می شدم اما لعنتی مثل شیشه در اوج ظرافت سرد و یخی میشد ، انگاری کلیدش رو زدن منم می افتادم رو تخت همین جا که تو الان تمرکیدی و سرم رو فرو میکردم تو بالشت یعنی مثلا خوابم گرفته ...جون عمم !
وقتی تو کف باشم و تو همون حالت چرتم بگیره آب دهنم راه می افته رو بالشت ...شایدم همیشه راه می افته و خبر ندارم ، گه تو این زندگی ... سیگار داری ؟

چشمام تنگ میشه و یه سیگار براش روشن میکنم .

-خودت بکش می خوام دودش تو فضا پخش بشه ، از بوش خوشم میاد .
+ تو که از بوش خوشت میاد چرا خودش رو امتحان نمی کنی ؟
- حال نمی ده بهم ... در واقع خیلی وقته که هیچی بهم حال نمیده اون طور که باید بده نمیده .حالا سیگارم که جای خود .
+ داری سخت میگیری ... اونقدر ها هم همه چی پیچیده نیست .
- نسخه نپیچ
+ باشه نمی پیچم .
- یه قهوه بزنیم؟
+ بزنیم .

لخ لخ پا میشه میره دم کابینت تا قوطی قهوه رو بیاره تو همون حالت هم با دست چپش دم و دستگاهش رو یه ماساژ اساسی میده .
موندم ... نمی دونم چرا شاید بخاطر اینکه همونقدر که تمایلی برای بودن در خودم حس نمی کردم نسبت به رفتن هم بی تمایل بودم .
خلال دندون رو گذاشته گوشه لبش و زیر لبی یه آهنگی رو زمزمه میکنه ... به روزنامه ی روی میز نگاه میکنم ، صفحه ترحیم بازه و از دم برای همشون سبیل کشیده ، یکیشون شبیه سالوادور دالی شده .
دوباره صداش منو به خودم میاره .

- هنوز می تونم بوش رو تو فضا بشنوم.... تو هم بو بکش ، قسم میخورم عطرش ژیونژیه * . می دونی این دفعه که اومد می خوام خجالت مجالت رو بزارم کنار .

برای یک لحظه سکوت فضای خونه رو پر میکنه ، خم میشه و با همون دست تو هر فنجون یک قاشق شکر میریزه ، دور نعلبکی ها رو با دستمال صورتی از چکه های ریخته شده قهوه پاک میکنه . بر عکس تو این یکی وسواس خاصی نشون میده ، انکار نمی کنم که انتظار دیدن همچین ظرافتی رو نداشتم ، راحت تر میشینم و لبخند کمرنگی صورتم رو می پوشونه.

- می خوام ده تا راند دیگه هم باهاش برم ، کی از فرداش خبر داره شاید آخرین بارم بود و بعدش همین که پامو از خونه بیرون گذاشتم یه ماشین بهم زد شدم پِهن کف خیابون .

اینو میگه و پشت بندش یکی میگوزه .

- دیگه بو نکش ، هشدار میدم بهت این یکی ژیونژی نیست .

قرت...صدای یکی دیگه هم درست بعد از تموم شدن حرفش بلند میشه ، آبکی بود از اوناش که آدم می تونه مطمئن باشه طرف تو شرتش خراب کاری کرده .
الان دیگه دلم میخواد قهوه نخورده بزنم بیرون بدتر اینکه از همین جا دارم بوی غذای دیشب رو که تو معده گندیدش صد تا چرخ خورده و لش به لش افتاده حس میکنم . هه هه دختری با شرت تنگ چسبون؟ اونم برنگ سفید ؟! اصلا کون لق اون و تو با هم .

هوای خنک میخوره تو صورتم ... نفس عمیق میکشم و راه می افتم .موبایلم زنگ میزنه خودشه ، لابد میخواد بدونه چرا یهو غیبم زد ، خاموشش میکنم . به خودم قول میدم که دفعه آخرمه که فیل ام یاد هندوستان می کنه و یه عتیقه رو از گورستان خاطراتم میکشم بیرون تا باهاش تجدیده خاطره کنم .

---------------------
Givenchy : یکی از برند های معروف فرانسوی .


۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه

اومدم !

میدونم که خیلی وقته اینجا ننوشتم و اعتراف میکنم حتی تمایل داشتم اینجارو برای همیشه ببندم!

هر کدوم از ما تو هر مسیری که هستیم ممکنه با چیزهایی مواجه بشیم که سرعتمون رو کند کنه یا بطور کل نگهمون داره یا چه میدونم اصلا پرتمون کنه یه سمت دیگه ، فکر کنم برای منم همچین چیزی پیش اومد اما مطمئن نیستم دقیقا کدومش بوده .
( تا حالا احساس کردید تو خامه ی زرد رنگی که بوی ملایم توت فرنگی میده و ته فریزر داره یخ میزنه گیر کردید؟ احساس این روزهای من دقیقا به عجیبی و گنگی همین حالتیه که براتون شرح دادم .)


در مقابل یک سری اتفاق ها و عوامل هم وجود داره که میتونه دوباره سر ذوق بیارتت ، اندازش مهم نیست ، میتونه از دید یک نفر اونقدر اتفاق کوچیکی به حساب بیاد که اگر براش بازگو کنی پقی بزنه زیر خنده اما من به عنوان کسی که خوشبختانه یا شوربختانه تمام آنتن های حسییش به نحو احسن کار میکنه باید اعتراف کنم چشمم به روی ریز تا درشت این اتفاقات همیشه باز بود و هر کدوم تاثیر خاص خودش رو برام گذاشته. بعضیاشون به فاکم داده بعضیاشونم بدجوری کیفورم کرده .
من دوباره سر ذوق اومدم بنویسم ! به همین سادگی ...
حتی این فکر تو سرم وول میخوره که یک وبلاگ دیگه هم درست کنم برای چیزی خارج از دسته بندی مطالب اینجا ، ذوقه دیگه وقتی میاد این طوری آدم شکوفا میشه .
حالا اون اتفاق چی بوده بماند ، شاید بعدا بهتون گفتم شایدم به خود طرف که روحشم می دونم الان خبر نداره یه ایمیلی چیزی زدم تا با خبرش کنم اما فعلا بزاریم در حد همین چند خط محفوظ باشه ؛ این طوری هم رازآمیزه هم منم یکم مرموز جلو میده که میتونه برای مدتی جذابیت (از نوع کاذب) ایجاد کنه که البته و صد البته جذابیت از نوع کاذب نسبت به عدم جذابیت به نسبت مزایایی داره.


بقول یکی از دوستان که میگفت وبلاگ نویسی باید منظم باشه باید مثل مدیتیشن بهش بها بدی و یه زمانی رو براش خالی کنی ، خوب که فکر میکنم میبینم بدم نمیگه حداقل اینجوری در اولین قدم نشون میدی که به نوشتن متعهدی و بعد هم به خوانندهایی که داری . شاید من درمورد این بلاگ زیاد متعهد نبودم اما کماکان عاشق نوشتنم و تو این مدت هم دلم برای همتون تنگ شده بود ... زیاد .
الان که دارم این هارو مینویسم یک فاز منفی هم اون ته تهه ذهنم خودنمایی میکنه و اون اینه که نمیدونم این بلاگ تو لیست ریدر چند نفرتون هنوز باقی مونده ...شایدم به کلی از یاد رفته .


---------------------------
پ.ن : این سینگل ترک رو از Der Blaue Reiter دست ندید .

۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه

ابرهای پفکی

آنجا هیچ چیز نیست جز ابرهایی سفید و پفکی در احاطه ی آسمانی شیری رنگ .
فکر میکنم بیشتر از دو ماه است که این خواب عجیب را میبینم . پرواز می کنم به سمت بالا اوج می گیرم و دور میشوم از هم قطارانم ، ریه هایم پر از خنکی میشود ، همچون بادکنکی می لغزم و بالا می روم ، لذت پرواز توصیف کردنی نیست دوست من ، حتی در خواب هم تکانت می دهد .

بی دلیل نیست که پرندگان در قفس بی قراری میکنند ، این را من تا قبل از آن خواب عجیب درک نمی کردم ، به خیالم با مشتی بادام هندی و ظرفی آب ، بهشتی می ساختم برای طوطی دم طلایی ام . راستش ابله بودن حد و مرز ندارد این را پدرم بارها به من می گفت و من هر بار فکر میکردم می خواهد مرا بی خودی حرص دهد و چون زورم به او نمی رسید پشت سرش شکلک در می آوردم .

آه...چه هوای دلپذیری شده... می شود کمی پنجره را باز کنید ؟ بگمانم امروز روز آفتابی خوبی خواهیم داشت .
روز خوب...

لابد می خواهید بدانید به چه فکر میکنم ... می گویم فقط خواهش میکنم آنطور یک ریز بمن خیره نشوید احساس می کنم جرمی مرتکب شده ام .
دارم به راه رفتنم فکر میکنم ، چیز پیش پا افتاده ایست اما چند وقتیست این موضوع در ذهن من مثل کاغذی مچاله شده جا خوش کرده و روز به روز هم بزرگ تر میشود ... راه رفتن بر روی این دوپا با قدمهایی ماشین وار در پی امورات زندگی برایم تعریف چندانی ندارد ، حتی این اواخر تا حدی منزجر کننده هم شده . البته از لذت قدم زدن در کنار کسی که دوستش داری یا خلوت یک روز پاییزی بی اطلاع نیستم اما بگمانم باز هم جای پرواز را برایم پر نمی کند ، آن یکی چیز دیگریست .

مثلا همین دیروز را بگو ! صبح از خواب بیدار شدم و لخ لخ کنان به سمت آشپزخانه رفتم چای را بر روی اجاق گذاشتم ،به دست شویی رفتم و ایستاده شاشیدم ... پدرم از بچگی می گفت کار درستی نیست و من از همان بچگی به آن عادت کردم .
دوباره بازگشتم چای را با تکه ای شیرینی که بوی نا میداد سر کشیدم ، لباس پوشیدم ، باران شدیدی می آمد و بر روی شیشه ی مغازه ها می کوبید ، چهار خیابان را تا محل کارم دویدم . دیرم شده بود. از آن روزها بود که تاکسی ها محل سگ هم به مسافران نمی گذارند ، محل کارم چیز زیادی برای تعریف کردن ندارن . پر از پرونده است و آدمهایی که در کت و شلوارهایشان مثل مستطیل های کوتاه و بلند بنظر می رسند . خودم هم یک مستطیلم نه خیلی بلند و نه خیلی کوتاه ، کیف دستی ام هم مستطیل شکل است .

با همین دوپای آدمیزادی این سو و آن سو کردم ، پرونده ها را جابجا کردم ، امضا کردم ، اسناد بایگانی را مرتب کردم . بعدر از آن نهار مختصری خوردم و غروب با همین دوپای آدمیزادی به خانه برگشتم ، این بار باران نمی آمد و تاکسی ها به مسافران التماس می کردند اما ذهنم جای دیگری بود و نیاز داشتم کمی راه بروم . در ذهنم به خواب دیشبم فکر میکردم که دوباره به سراغم آمده بود ....می دانی همان بالا و بالا تر رفتن در میان ابرها ، آن سادگی مطلق و سپیدی و اینکه به هر سویی می توانی سر بخوری و پرواز کنی ....این که از مستطیل خبری نیست ، وسوسه بر انگیز است اینطور نیست؟

راستش دلم می خواهد کمی بیشتر در میان آسمان بمانم ... برای همین پیش شما آمده ام ... شاید قرصی چیزی که خوابم را عمیق تر کند ...خواهش میکنم آنطور یک ریز به من خیره نشوید دارم احساس می کنم جرمی مرتکب شده ام .


۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه

فقط چند ساعت باقیست!

برای رفتن به خیابان هشتم زحمت زیادی لازم نیست جز عبور از پنج ایستگاه بازرسی و دوازده دوربین مدار بسته . البته اگر نخواهیم برخورد با پلیسهای عبوسی که سر تا سر کوچه ها بالا و پایین میکنند را حساب کنیم.

روز بزرگی بود و مرد در مسیر بازگشت ازمحل کار به جشن کوچکی فکر میکرد که تصمیم داشت به مناسبت اولین سال آشنایی با نامزدش برگزار کند البته هنوز نامزد نبودند اما خیال آن را که داشتند !
میدانید که منظورمان از جشن کوچک جشنی دونفره است بدون حضور اضافی شخصی سوم که آن فضای دل انگیز و صمیمی را به سمتی ببرد که مدام با خود فکر کنی آیا خسته شده؟ کی قرار است برود؟ در سرش به چه چیز فکر میکند؟ آیا از قربان صدقه های ما حالش به هم می خورد ؟

در اینجا به این قبیل جشنها مورد شماره چهار می گویند و ما بنا به دلایلی از توضیح اینکه چرا اینطور است چشم پوشی میکنیم .

انتهای خیابان هشتم در کوچه ای نمور و بن بست گلفروشی کوچکی قرار دارد با نمایی از سنگ و چوب که تنها گل فروشی شهر است و فقط گلهای خشک می فروشد.
در حقیقت نمی توان گفت که می فروشد ، چون اصلا آنها را نمی فروشد بلکه در ازای پرداخت مبلغی نه چندان کم و گرو گذاشتن چیزی با ارزش گلها را قرض می دهد اما از آنجا که قرض گرفتن یک دسته گل برای شما ممکن است چیز عجیبی به نظر بیاید به همان لفظ همیشگی فروختن بسنده می کنیم .

از لابلای صحبت پیرمردها و پیر زنها میتوان فهمید که سالها پیش در همین شهر چندین گلخانه وجود داشته که به کشت گلهای زیبا مشغول بودند اما زمانه همیشه چیز تازه ای در آستین دارد.
امروز دیگر ورود گلهای تازه ممنوع است و گل های خشک را هم هر دو سال یکبار از جایی در پشت کوه ها می آورند که برای ما سرزمینی کاملا ناشناخته است و با حسابی سر انگشتی و نه چندان دقیق می توان گفت چیزی بیش از پنجاه پادگان و چهار زمین مین گذاری شده و نود ایستگاه بازرسی در مسیر رسیدن به آنجا قرار دارد.


به ابتدای خیابان اول که رسید ماشین را گوشه ای پارک کرد، از اینجا تا خیابان هشتم ورود هر گونه وسیله ی نقلیه مطلقا ممنوع بود .
دستهایش را در جیب پالتویش فرو برد ودر امتداد خیابان شروع به قدم زدن کرد ، دو مامور پلیس با پوتین های براقشان از روبرو می آمدند که زیر چشمی بر اندازش کردند ، به سمت دیگری نگاه کرد تا مشکلی پیش نیاید .
در ابتدای خیایان دوم ایست بازرسی بود.

اسم ؟

1245876

فامیل ؟

4578

مقصد ؟
گلفروشی ، خیابان هشتم

انگیزه ی ورود به گلفروشی ؟

"خرید گل برای..."مرد لحظه ای مکث کرد و بعد ابروهایش را بالا برد و گفت " خرید گل برای مورد شماره ی چهار"
و با گفتن این جمله نفس عمیقی کشید .

مامور برگه ی هویت را بررسی کرد و از بالای عینکش نگاهی تحقیر آمیز به مرد انداخت و مرد هم در جواب لبخندی زورکی تحویل داد ، مامور از پشت میزش بلند شد و وارد اتاقک فلزی چهار گوش شد . مرد سرش را پایین انداخته بود و سنگ کوچکی را در زیر پایش به این سو وآن سو تکان میداد.
مامور برگشت و با صدایی خش دار گفت بیا این ساعت رو به مچ دستت ببند...از الان سه ساعت فرصت داری...فقط سه ساعت این بیشترین زمان مجازه که میشه ساعت رو کوک کرد، سر زمان مقرر زنگش به صدا در میاد و ما هم اینور با خبر میشیم...و .بعد جملات همیشگی را در ادامه نطقش ماشین وار پیوست کرد... اگر زوتر تمومش کنید شاید جایزه هم بگیرید و اگر دیرتر بشه جریمه ی سنگینی در انتظارتونه ، میدونی که منظورم چیه؟

مرد تند و تند سرش را تکان داد .
"مواظب ساعت هم باش"
این جمله ی آخر را بر خلاف جملات دیگرش با کمی دلسوزی به کار برد.
دست آخر مامور آرام گرفت و پای برگه را مهر زد و آن را تحویل مرد داد .

مرد وارد کوچه ی دوم شد واز زیر دوربین مدار بسته گذشت مردم تک تک یا در نهایت دو تا دوتا در خیابان حرکت می کردند درست بنا به دلایلی که ما از گفتن آن در اینجا چشم پوشی می کنیم . بهتر است شما نیز زیاد پیگیر آن نباشید ، اینطوری برای هردویمان بهتر است.
پس از آن خیابان سوم ، چهارم ، ششم و هشتم بود که هر کدام یک ایست بازرسی داشتند و مرد به تمامی آنها برگه ی اجازه نامه را نشان داد تا در آخر موفق شد به خیابان هشتم برسد و در انتهای آن به داخل کوچه ی گلفروشی بپیچد.

پیرمرد گلفروش برگه ی اجازه نامه را از مرد گرفت و به آن خیره شد و مرد هم در حالیکه پشت گوش چپش را می خاراند به عقربه های ساعت مچی چشم دوخت .هنوز دو ساعت و نیم زمان برایش باقی مانده بود
طنین صدای پیرمرد که بی شباهت به بق بقو کردن کبوترهای چاهی نبود در فضا پیچید و به مرد گفت که می تواند دسته گل مورد نظرش را انتخاب کند .
مرد سری تکان داد و به سرعت مشغول بررسی دسته گل ها شد در همین حین پیرمرد دوباره به صدا درآمد .

" دسته گل های جدید سال آینده می آیند ، ایندفعه قول دادند که دو نوع جدید هم به لیست اضافه کنند . عکسشون رو دیدم ، یکی از اونها رو مطمئنا جوون هایی مثل شما می پسندند "

بوضوح مشخص است که مرد نمی تواند تا سال آینده صبر کند. پس به جستجو ادامه می دهد .
دسته گلها به طرز مایوسانه ای در اثر کرایه دادن های متوالی آسیب دیده بودند و از بعضی آنها جز چند شاخه ی خشک و نوار توری دورش چیز دیگری نمانده بود .
دوباره به ساعتش نگاه کرد ، دو ساعت و بیست دقیقه تمام زمانی بود که به او اجازه ی برپایی جشن کوچکش را می داد
به ناچار یکی از دسته گل ها را که ظاهری به مراتب بهتر داشت و با روبانی سفید تزئیین شده بود انتخاب کرد ، پیرمرد داشت جدول حل میکرد . شیک پوش آبله رویی نیز در آنسوی قفسه ها مشغول بررسی گل ها بود .

مرد به کنار پیشخوان آمد .
پیرمرد نگاهی به دسته گل انداخت .
"خب برای چه مدت ؟ "
اول خواست بگوید پنج ساعت اما پشیمان شد و به سرعت گقت " دو روز ...دو روز کافیست" ، مرد در ذهنش تصور کرد که بد نیست فردای جشن هم دسته گل روی میز باشد تا فضای موقتی و کوتاه جشن را دست کم برای یک روز بیشتر زنده نگه دارد"
پیرمرد در دفترش چیزی نوشت و ارقامی را در ماشین حساب وارد کرد .

"میشه صد و چهل تا "
مرد اوراق هویتش را برای گرویی بر روی میز گذاشت و برای بیرون کشیدن کیف پولش دستهایش را در جیب های پالتو فرو برد . چند دانه پسته و یک دستمال جیبی تنها چیزی بود که انگشتان دستش در آن فضای خالی به آن برخود کرد.
به خاطر آورد که کیف پولش را داخل کیف دستیش گذاشته بود و هنگام پوشیدن کفش کنار جا کفشی جا گذاشته، از اینجا تا خانه راه کمی نبود و زمانی برای عقبگرد نبود ، عقربه ها موذیانه و سینه خیز خود را به جلو می کشیدند و گویی با این کار به مرد و تمام آمال هایش پوزخند می زدند .
مرد از جیب راست به جیب چپ میرفت و از جیب های جلوی شلوار به جیب های عقب اما حتی یک دهم آن مبلغ را هم نتوانست پیدا کند
موهای مرد به حالت پریشانی بر روی پیشانیش ریخته بود و پیراهنش که در اثر این تقلا بر تنش به حالت بدی نشسته بود به او حالت رقت انگیزی میداد .

پیرمرد بق بقو کنان خنده ای کرد و گفت هااان چیه نداری ؟؟؟

. می شود وقتی دسته گل را پس آوردم پول را پرداخت کنم ؟
- خیر ، به هیچ عنوان !

پیرمرد اخم کرده بود و نگاهش را مستقیم به سمت مرد نشانه گرفته بود ."من حوصله چونه زدن رو به هیچ وجه ندارم پول رو همون اول از مشتری می گیرم که مشکل دویدن دنبال پول رو نداشته باشم ."
"هیچ" کلمه ای بود که پیرمرد بر روی آن تاکید خاصی داشت .

در این هنگام شیک پوش ِ آبله رو کمی دورتر مقابل مرد ایستاده بود .
دندان های طلایش را با لبخندی عریض به نمایش گذاشته بود و داشت به صورت در هم کشیده ی مرد نگاه می کرد که تصویری از کلنجار درونی را به نمایش می گذاشت. کسی چه می داند شاید داشت به خودش سرکوفت می زد و یا شاید داشت حرفهایی می گفت که ما اگر هم بدانیم به دلایلی نمی توانیم آنها را در اینجا بیاوریم .

آبله رو به مرد اشاره کرد که به گوشه ای بروند .

-"ساعتت...ساعت مچیت ، من اون رو ازت می خرم ."
. ساعت مال من نیست...ماله...
- می دونم من همون رو ازت صد و شصت تا می خرم ..باید فرستندش رو از کار بندازم اینطوری دیگه رد یابی نمیشه و میشه ازش استفاده های شخصی کرد اما به محض اینکه بهش دست بزنم و سیم رابط رو قطع کنم پیام اضطراری ارسال میشه و اونها فردا یا پس فردا یا نهایت یه هفته دیگه میان سراغ تو و این تویی که باید مسئولیتش رو قبول کنی چون دیگه هرگز من رو نمی بینی ، خب چی میگی مرد جوون ؟

مرد به ساعت مچی نگاه کرد ، دو ساعت و چند دقیقه برایش مانده بود .
مرد به دخترک فکر کرد .
می تونست یک جشن طولانی و حسابی بگیره بدونه اینکه مجبور بشه همه چیز رو خیلی کوتاه برگزار کنه .... یک شب که برای همیشه خاطره میشه .
نیرویی او را از این کار منع می کرد اما در آنسو اشتیاقی در درونش شعله میکشید که اینکار را انجام دهد .

دست آخر از گلفروشی بیرون زد ... از زیر دوربین های مدار بسته گذشت و چند لبخند زورکی تحویل مامورها داد .
خیابان ها را یکی پس از دیگری می پیمود .
قلبش به تپش افتاده بود ، با بیستای باقی مانده از خیابان دوم یک جعبه شکلات گرفت . همه چیز برای جشن امشب کامل بود و دیگر آن ساعت کوفتی هم روی مچ دستش نبود ، ساعتی که عقربه هایش احتمالا داشتند گوشزد می کردند که تنها 1 ساعت و نیم باقی مانده .

سوار ماشین شد و در آینه دستی به سر و رویش کشید ، در ذهنش مرور کرد که چه چیزهایی را در بدو ورود به دختر بگوید و از تصور آن لبخندی رضایت بخش زد . در مسیر بازگشت همه چیز زیبا تر از قبل بود ، آسمان خاکستری شهر جور دیگری بود حتی به نظر مرد تا حدی شاعرانه هم به نظر می رسید ، شیشه ماشین را پایین کشید و اجازه داد باد به پوست صورتش بخورد . در مسیر بازگشت چند آهنگ قدیمی را که از حفظ بود زیر لب خواند و با خود فکر کرد صدایش چیز بدی هم نیست .

پلاک 58همان خانه ای بود که درست در نبش خیابان اصلی قرار داشت ، خانه ای که به نامزد آینده اش تعلق داشت . ماشین را در آنسوی خیابان در جای همیشگی پارک کرد و دسته گل را دست گرفت و با دست دیگرش جعبه ی شکلات را محکم چسبید . آنسوی خیابان ، نزیک خانه که رسید چند مرد غریبه را دید که همگی کت و شلوار بر تن داشتند ، شیک پوش آبله رو هم در میان آنها بود .

با چشمانی از حدقه بیرون زده به او خیره شد و سعی کرد بفهمد جریان از چه قرار است .
آبله رو ، دندانهای طلایش را به نمایش گذاشت و با اشاره به ماشینی سیاه رنگ که با شیشه های دودی در آنسو پارک شده بود گفت " لطفا سوار شوید ، شما به اتهام تخطی از قانون ؛ خیانت در امانت و خوشی غیر مجاز بازداشتید ."
..........................
پ .ن :

1 - میدونم خیلی طولانی شد ، پس اگر حوصله کردید و تا انتها خوندید تشکر میکنم .
2- @ Mortelle برای شروع فعلا تا این حد تونستم ، بازم سعی میکنم .


۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

تپه ی گرین استون

استلا دست هایت را باز کن ... باید کاملا از هم بازشون کنی ... مثل یک پرنده که آماده پریدن شده ... استلا ... استلا اونجوری نه ...باید بدوی و بزاری باد بصورتت بخوره.


استلا چشمانش را دوباره بست ... نسیم ملایمی می وزید که پوست سفیدش را به آرامی نوازش می کرد . زمان زیادی گذشته بود ... شاید 15 سال شاید هم کمی بیشتر ، تپه ی گرین استون بر فراز شهر همچون قبل ایستاده بود ... پوشیده از خاکی نرم و علفهایی به رنگ سبز سیر .

استلا درب سبد کوچک و چوبی را باز کرد و از میان آن بسته ای پارچه ای را بیرون کشید .
-کلوچه ی کشمشی برای تو...من ساده ش رو ترجیح می دهم .
.میدونی ... از اینجا به بعد صدای شهر مبهمه ، درست مثل داستان های مادربزرگ قبل از خواب وقتی که چشمامون سنگین می شد .
- زیاد اینجا میای ؟
. دروغ بگم یا راست ؟
- معلومه راست...
.اما من دوست دارم بجاش الان بگم که اینجا میشه پرواز کرد و چه خوبه قبل از پرواز کلوچه و چای بخوری !

مت این را گفت و بخنده افتاد .... هر بار می خندید بر روی گونه ی سمت راستش چال کوچکی می افتاد .
به استلا نگاه کرد ، استلا لبخند زد و کلوچه ی دیگری در بشقاب مت گذاشت .
مت به پشت دراز کشید و به آسمان ابری چشم دوخت ... ابر ها با باد حرکت می کردند و شکلهای عجیبی می ساختند ، گاهی شبیه یک زرافه ی کج و کوله ، گاهی مثل کلبه ای ساحلی و گاهی هم شکل هایی که هنوز نمونه ای زمینی برایشان وجود نداشت .

استلا خطوط صورت مت را دنبال کرد تا شاید نشانه ای از پاسخ سوالش در آن پیدا کند. مت صورت استخوانی و کشیده ای داشت که در مجموع ظریف بود و در حفره های چشمانش دو گوی خاکستری و مطمئن جای گرفته بود که با مژه هایی بور که از فرط روشنی به سفیدی می زد احاطه شده بودند ، حالت چشمانش به گونه ای بود که انگار همیشه آمیخته ای از بیتفاوتی و در عین حال مهربانی را با هم بهمراه دارد .

شهر با آدمها تغییر کرده بود و صداهای شهری هم گوشخراش تر و گستاخ تر شده بودند .
در کناره ی شرقی شهر برج های هرمی کارخانه رنگ سازی برادران کارت هنوز پا برجا بود . کارخانه ای که حالا دیگر به نمایشگاهی برای عرضه ی پنیرهای محلی مبدل شده بود .


. از اینجا اومدن بهار رو میشه زودتر فهمید... به اون درخت نگاه کن !
- داری کدوم...درخت رو .... میگی ؟

استلا تکه تکه حرف می زد... دویدن و بالا کشیدن از شیب تپه نفس هایش را به شمارش انداخته بود . در حالیکه با یک دستش کلاه حصیری لبه دارش رو نگه داشته بود با دست دیگرش سعی می کرد پایین دامن چین دارش را بالا نگه دارد تا گل و لای های چسبناک تپه ی گرین استون کثیفش نکند .

مت دست راستش را سایبان چشمانش کرد و درختی را در بالای تپه پشت تخته سنگ ها نشانه گرفت .

. اون درخت رو میگم ... وقتی بهار نزدیک میشه اون تو پر از پرستو های جیغ جیغو میشه .
پرستو ها خیلی بهتر از آدمها بلدند با هم کنار بیان ،

استلا با این حرف مت به صورت او خیره شد تا مقصودش را واضح تر متوجه شود .

.

. مت انگار که این موضوع را متوجه شده بود ادامه داد ، پرستو همیشه پرستوست استلا ، پرستوی اسپانیایی یا پرستوی آلمانی وجود نداره....می دونی ...فقط پرستوست اما ما آدمها خودمون رو با هزاران چیز که اغلب دست ساخت خودمونه متمایز میکنیم و این روند همینطور ادامه داره ، تمایز و تمایز ، ما از خاص بودن لذت می بریم و هر بار لایه ی جدیدی از دیواره که به دور خودمون می کشیم و بعد در زندان سنگی و تیرمون میشینیم و دلمون آزادی می خواد در حالی که بجایی رسیدیم که حتی خودمون هم دیگه حال خودمون رو نمی فهمیم ....

.

استلا در سکوت به حرفهای مت گوش می داد و حالت صورتش نشان از این داشت که در حال هضم کردن مسئله ی سنگینیست .

در چشمان مت برقی درخشید و چال کوچک گونه اش دوباره پیدا شد .

مت تنها چهار سال از او بزرگتر بود اما گاهی استلا حس می کرد که به اندازه ی ده سال یا شاید هم بیشتر از مت کوچکتر است... حسی که استلا پنهانی از آن لذت می برد ، لذتی از جنس زنانه که برای فهمیدنش باید تنها یک زن بود ... مطمئنا این بزرگی بخاطر درشت بودن هیکل مت نبود چون به هیچ عنوان اندامی درشت و عضلانی نداشت...بلکه دنیای اسرار آمیز درون مت بود که هر از گاه گوشه ای از آن برای استلا روشن می گشت.

.

روزی که مت در کارخانه برادران کارت استخدام شد برای استلا جعبه ای پر از آبنبات های رنگی آورد ....

. با حقوقی که اینجا میگیرم میتونم بهترین لباس ها رو برات بخرم ؛ حتی پس اندازم می کنم و بعد یک ماشین می خریم تا اون موقع حسابی بزرگ شدیم ، از گرین استون می ریم ، شاید کانسی یا مونت درای ، هر جا که بهار پرستو های بیشتری داری !

.

- استلا می خندید و از خوشحالی بر روی پنجه ی پا چرخ می زد .

پرستو ها...پرستوها مت ....

.

استلا دوباره به کارخانه ی رنگ سازی نگاه کرد آفتاب به آرامی بسوی انتهای افق پایین می رفت و سایه ی برجهای کارخانه بر روی ساختمان های مجاور بلند و بلند تر میشد .
تصاویری از کودکیشان ، ناخواسته از صندوق خاطرات ذهن استلا به بیرون می پرید . استلا چشمانش را بست و پلکهایش را محکم بر روی هم فشار داد ...

.

آروم تر .... الانه که از روی دوچرخه پرت بشم ...مت چرا آروم تر نمیری هنوز وقت داریم ... موهای بلند و قهوه ای استلا در هوا می رقصید و در صورت و چشمانش می دوید ، مت می خندید ، دوباره چال کوچک را بر روی گونه ی راستش می دید .... انگار در آن واحد دو استلا وجود داشت ، استلایی کوچک که در پشت دوچرخه ی مت نشسته و دستانش را از فرط ترس یا علاقه محکم به دور کمر پسرک حلقه زده و استلایی بزرگ و بی قرار که چون شبحی لرزان و مات همه چیز را میبیند همچون تماشاگری که در سالن تاریک سینما بر روی صندلی نشسته و درست در لحظه های نفس گیر فیلم دستانی را می جوید که در دستانش بگیرد ...

.

خانوم... وقتشه که بریم ....

استلا همچنان به برج های کارخانه ی رنگ سازی خیره شده بود که حالا در تاریک و روشن هوا کاملا مرده به نظر میرسیدند .

خانوم ؟!

.

راننده خودروی مشکی رنگ از این که ماشین لوکس بیچاره را از جاده ای مزخرف و سنگلاخی عبور داده بود در دل ناراحت بود و انتظارطولانی در کنار ماشین نیز بر بی حوصلگی اش افزوده بود اما هنگامی که استلا روی گرداند اندوهی چنان عظیم در او حس کرد که به یکباره از افکارش خجالت زده شد .

.

تکه پاره ای زرد رنگ از روزنامه ای قدیمی در دستان استلا فشرده و فشرده تر میشد ....

داخل آن کلماتی سخت و رنگ پریده در کنار هم جای گرفته بود ، کلماتی که اشک های استلا بارها و بارها بر روی آنها فرو چکیده شده بود و حال به آرامی رو محو شدن میرفت .

تیتری نسبتا درشت که در زیر آن با جملات کوتاه و منقطع خبر از واقعه ی شومی می داد .

.

"کارخانه برادران کارت دیشب در آتش سوخت .

سی وهفت کارگر در شعله های آتش سوختند . اجساد برخی از کارگران به راحتی قابل شناسایی نیست . پلیس در جستجوی علت حادثه است ."

.

با اینکه خورشید تقریبا در انتهای افق فرو رفته بود اما عینک آفتابی همچنان بر صورت استلا باقی مانده بود ، این امر جلوی دیده شدن اشک هایش را می گرفت و استلا از این بابت احساس آرامش میکرد .

راننده با تشریفات در خور حرفه اش درب عقب ماشین را باز کرد و استلا بر روی صندلی عقب ماشین نشست ، راننده با حسی از روی وظیفه شناسی از بسته شدن درب عقب اطمینان حاصل کرد و آنگاه سوار شد... حال دیگر گرین استون در تاریکی ظلمانی شب فرو رفته بود و در میانه های جاده ی مارپیچ آن ماشینی گران قیمت در شیب تند جاده به نرمی به سوی پایین در حال حرکت بود .

.

.