۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

خانه ی بارانی

زیر باران ایستاده بودیم در حیاطی قدیمی که دیگر نیست ، جایش ساختمانی چند طبقه و بتونی ساختند.
از میان کاشی هایش گل های کوچک خود رو در آمده بودند بی آنکه ترسی از چیده شدن داشته باشند . زرد... نارنجی ، سفید .
دستهایمان را باز کرده بودیم، مثل پرنده های بهاری در آسمانی که بوی تازگی میداد .
قطره های باران بر روی پوستمان می لغزید.... چشمانش را بسته بود و می خندید . از مژه هایش باران می چکید یا شاید من تصور می کردم که باران است.
نگاهش کردم ، نمی خواستم چشمانم را ببندم ، می لرزید و ناپایدار بود .
باران تمام شد ...پرنده ها می خواندند اما او دیگر نبود .... به همین سادگی.
مثل خوابی شیرین که آخرین تصاویرش را پیش از صبحگاه نقش میزند و محو می شود .
تکه ای از وجودم کنده شد و همانجا ماند در زمانی که نامش خاطره است ... میان آوازهای شبانه و شمع های رنگارنگش.
خانه ای سرد و بتونی ساخته شد و گل های کوچک ، همانها که نارنجی و سفید و زرد بودند در زیر چندین طبقه آجر و سیمان و بتون دفن شدند .من نیز دفن شدم ...
و امروز این منم که در کنارت می نشینم ، قهوه ای می نوشم و لبخند می زنم تا بگویم همه چیز خوب است عزیزم ...
.
.

۷ نظر:

  1. بسیار به دل می نشست. به خصوص تصویر آن گل های ریز بین کاشی ها...

    پاسخحذف
  2. حیاطی که دیگر نیست نوستالوژیکه

    پاسخحذف
  3. خاطرات بی پایان ...

    پاسخحذف
  4. @ ماهی

    مرسی ماهی... عجیبه که تصویر اون گلها هنوز بخوبی یادم مونده...

    @ رضا افضلی

    خیلی زیاد...

    @ ناشناس

    تو هم ؟

    پاسخحذف
  5. تک تک این کلمات رو با تمام وجود احساس میکنم...

    پاسخحذف
  6. آره سامان ، من هم !!

    پاسخحذف
  7. @ Olanzapine5

    می دونم :)

    @ ناشناس

    پس به افتخار خودمون ;)

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.