۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

آروکا - نامه ی سوم

آروکا...آروکا

تنها زمزمه ی نام توست که این روزها کمی آرامم می کند ،این روزهای عجیب...

هنوز بوم سفیدم خالی خالیست و بر روی آن سه پایه ی چوبی خاک می خورد .... صبح ها که می خواهم چای دم کنم از کنارش رد میشوم ، برای دقیقه ای می ایستم و در آن خیره می شوم ...برخی اوقات تصویری در آن می بینم ، شفاف ، بکر و سرزنده .

گاهی گندم زار طلائی رامی بینم که در باد می رقصد و ابرها بر بالایش این سو و آن سو میروند ، و در آن پشت ، افقی که تا دوردست ها خالیست . شاید اگر چشمانت را کمی تنگ کنی در آن انتها چند کلبه ی روستایی ببینی ، آنقدر دورند که به رنگ آبی آسمان درآمده اند .

گاهی تصویر لیو در بوم نقش می بندد که تنها پشت به چمنزار در میان باد ایستاده و در حالی که شالگردنش در هوا پیچ و تاب می خورد آرشه را بر روی سیمهای ویلون کهنه اش می لغزاند حتی اگر دقت کنی میشود در میان هوهوی باد شنید که آهنگ آرزوها را می نوازد ، لیو بارها این آهنگ را برایم نواخته و من هرگز سیر نشده ام از شنیدنش ، از آن دست آهنگ هایی است که چیزی بیشتر از یک آهنگ است ... تک تک نت هایش تکه ای از زندگی را بر دوش می کشند... زندگی لیو ، زندگی من ... زندگی ما آدمهای عجیب...

آروکا .. میخواهم برایت همه چیز را بگویم اما کلمات روزبه روز نخ نما تر میشوند .... مثل اسکانسهای کاغذی که مدام دست بدست میشوند و زندگیشان در همین بی منزلی معنا میابد .
میخواهم با همین کلمات همیشگی ، چیزهای بزرگی بگویم که متعلق بتوست ... چگونه میتوانم کلماتی را رام کنم که در بند لایه های زمان وحشی و عنان گسیخته شده اند ؟
و این بوم لعنتی چه داستان های نگفته که ندارد ... باید برایت بیشتر بگویم ...گاه بر این بوم خودم را می بینم با صورتی محو شده در میان یقه ی پالتویم و با دستانی در جیب ...درخیابانی بی انتها راه می روم و راه می روم .
آدمها از کنارم رد می شوند ، مردهای عبوس ، دختران بازیگوش ، پیرمردها و پیرزن های خمیده و عصا بدست ، همه از کنارم رد میشود و من همچنان راه می روم در خیابانی بی نام که خانه هایی بلند و سنگی دارد ، هیچ مغازه ای نیست که در مقابلش بایستم و چشمانم را به ویترینش بدوزم ، خیابانی سرد و بی رنگ که همه در آن راه می روند و زیر چشمی مواظبند که به هم تنه نزنند ...

در میان این بوم گاه تو را هم میبینم آروکا ... دیروز صبح در میان بوم خالی دوباره تصویر تو بود که جان گرفته بود ...گرم و دوست داشتنی .... بر روی صندلی چوبی نشسته بودی و لبخند میزدی... فقط لبخند می زدی و نگاهم می کردی ....کتری از آب جوش می سوخت و سوت می کشید و اتاق به دوران می افتاد...
لیز خوردم و به پشت برروی کف آشپزخانه افتادم ....از درد کمرم اشک به چشمانم هجوم آورد ...شال گردن لیو را می دیدم که از گردنش باز شده بود ودر هوا تاب می خورد... و من فریاد می زدم که لیو ...لیو شال گردنت ....شال گردنت را باد برد اما لیو دورتر از من ایستاده بود و صدایم را نمی شنید ....
به عقب برگشتم تو را دیدم که می رقصیدی و آواز می خواندی ... گندمزار طلایی زیر نور آفتاب می درخشید... همه چیز زیبا بود و آرامش ابدی و دلفریب می نمود ...می خواستم بتو بپیوندم...اما انگار می دانستم که من بیرون بوم ام ....من فقط نگاه می کردم به لیو که می نواخت و می نواخت ..به شالگردنی که در آسمان کوچک و کوچکتر می شد و تو که گاه به لبه های بوم نزدیک میشدی و باز دوباره بر می گشتی و می رقصیدی ...

.

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

خانه ی بارانی

زیر باران ایستاده بودیم در حیاطی قدیمی که دیگر نیست ، جایش ساختمانی چند طبقه و بتونی ساختند.
از میان کاشی هایش گل های کوچک خود رو در آمده بودند بی آنکه ترسی از چیده شدن داشته باشند . زرد... نارنجی ، سفید .
دستهایمان را باز کرده بودیم، مثل پرنده های بهاری در آسمانی که بوی تازگی میداد .
قطره های باران بر روی پوستمان می لغزید.... چشمانش را بسته بود و می خندید . از مژه هایش باران می چکید یا شاید من تصور می کردم که باران است.
نگاهش کردم ، نمی خواستم چشمانم را ببندم ، می لرزید و ناپایدار بود .
باران تمام شد ...پرنده ها می خواندند اما او دیگر نبود .... به همین سادگی.
مثل خوابی شیرین که آخرین تصاویرش را پیش از صبحگاه نقش میزند و محو می شود .
تکه ای از وجودم کنده شد و همانجا ماند در زمانی که نامش خاطره است ... میان آوازهای شبانه و شمع های رنگارنگش.
خانه ای سرد و بتونی ساخته شد و گل های کوچک ، همانها که نارنجی و سفید و زرد بودند در زیر چندین طبقه آجر و سیمان و بتون دفن شدند .من نیز دفن شدم ...
و امروز این منم که در کنارت می نشینم ، قهوه ای می نوشم و لبخند می زنم تا بگویم همه چیز خوب است عزیزم ...
.
.