۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

چیزهایی کوچک اما بزرگ !

خندیدم اما بیشتر میخواستم دلبری کنم ، سرم را به سمت شانه ام خم کردم تا موهای بلندم پایین بریزد . کنارش دراز کشیده بودم و به چشمانش خاکستری رنگش نگاه میکردم .
نگاهم کرد ...طولانی .... خنده ام گرفت ....
دستم را در دستانش گرفت ... دستهایی مردانه اما هنرمند داشت ...گرم بود .... از همه بهتر اینکه حس غریبگی نداشت .
دست های پدرم هم مردانه بود اما بطرز عجیبی غریب و دور .

.همه چیز میتونست از این بدتر باشه کاترین ... خیلی بدتر
- یا شایدم بهتر

سکوت کرد و نگاهش را به سقف دوخت... دنبال نگاهش را گرفتم ...در دریایی سپید رنگ غرق شدم .
او را از تنهایی خودم بیشتر دوست داشتم و این چیز کمی نبود . تنهایی من تالار مجللی بود پر از رنگ و نقاشی ... پر از رقص و موسیقی ... و تکه هایی شیرین از خواب های ارغوانی و گاهی هم آبی . حالا چند وقتی میشد که باهم درست وسط این تالار تانگو می رقصیدیم و گیلاس شرابی بالا مینداختیم .

- دارم به این فکر میکنم ما آدمها هیچ چیز نیستیم کاترین ... هیچ چیز جز نواری لغزنده میان اتفاقات خوب و اتفاقات بد .
. شمرده شمرده گفتم "باید دنبال ایستگاهی بود مت " و ابروهایم را بالا بردم و لبخند زدم .

- پاپام می گفت برای طبیعت ایستگاهی وجود نداره ... ایستگاه رو آدمها ساختند چون حوصلشون سر میره... خیلی زود .
دلم میخواست موهای سرش را بکشم ... کشیدم اما آروم .
همیشه وقتی خیلی می خواستمش همین کارو میکردم و اون هم معنی شو می دونست ...
لبهایش را نزدیک صورتم آورد ... کمی جلو کشیدم ... مثل هربار لذت بخش و اندکی دلهره آور .
بنظرم لبهای هیچ کس شیرین نیست ... اینها رو فقط توی کتاب ها می نویسند ... او لبهایش گس بود و کمی هم شور مزه و من این را دوست داشتم .
سرم را بر روی سینه اش گذاشتم ... همانطور که موهایم را نوازش می کرد پرسید :

- باید از تو بترسم ؟
. سوال سختی بود ... به یکباره سکوت شدم.....
صدای تیک تیک ثانیه های ساعت دیواری را می شنیدم که پر گویی می کرد و بر روی دیوارهای کرم رنگ سکوتمان خط خطی می کشید .
سکوت داشت همچون پنیر پیتزای کش می آمد و بلند تر می شد .
در آن تاریک و روشن اتاق دیدم که نگاهش کمی رنگ اضطراب بخود گرفت .... انگار نور اتاق زبانه کشید و سرخ تر شد و بعد سایه هایمان قد کشیدند ... دو سایه ی غول آسا که بالای سرمان با عصبانیت کشیک می کشیدند و ما قربانیانشان بودیم که در کنار پایشان زانو زده بودیم .

نگاهم را از روی دیوار برگرفتم و با نوعی تمنا به دستهایش دوختم .... دوباره دستم را در دستش گرفت ....همیشه زود می فهمید و این شگفت زده ام می کرد ...چشمانم را بستم و درهای تالار رو باز کردم . هوای تالار خنک بود و بوی گل میخک می داد .
به میان خواب های آبی و ارغوانی سرک کشیدم . نگاهم جست و خیز کنان به هر سو سرک میکشید ... بر روی بوم های نقاشی .... میان راهروهای تو در تو با آن کف چوبی و پرده های معلق ابریشمی ، از آدمهای توی نقاشی هم گاه می پرسیدم اما خبری نبود .... خوشحال به سمت درب خروجی تالار قدم برداشتم تا خبر خوبی به مت بدهم که ناگهان آن گوشه نگاهم بر روی دسته ای از نوازندگان خیره ماند ... آنجا کسی ساکسیفون میزد ... زل زد و لبخندی عریض صورتش را پوشاند ... لبخندش مات بود ، لب هایش تیره و جوهری بود.... گویی از گوشه های لبش جوهری سیاه آرام آرام بیرون می آمد و در هوا میچرخید و تا انتهای سقف بلند به بالا می رفت و بعد چکه چکه بر روی خوابهای آبی و ارغوانی فرو می افتاد .. ترسیدم ... عقب گرد کردم و به تاخت دویدم ... از تالار بیرون آمدم و در های تالار را محکم به هم کوفتم ... چشمانم را باز کردم .

مت کنارم نشسته بود هنوز با نگاه عمیقش به من چشم دوخته بود .

کمی مکث کرد و دوباره پرسید :
- یعنی میگی باید ازت بترسم ؟

. لبانم را گاز گرفتم ... سوزش عجیبی حس کردم ... چیزی درونم فریاد می کشید اما نور سرخ اتاق صدایش را در جا خفه میکرد .

با صدای نا آشنا و جوری که خودم هم یکه خوردم گفتم "فکر کنم تا وقتی کسی اونجا ساکسیفون میزنه باید از من بترسی مت ... "
طنین جملاتم را دوست نداشتم ...
مت چیزی نگفت و تنها در آغوشم کشید.
سرم را کودکانه در آغوشش پنهان کردم ... بوی تنش را دوست داشتم ... در درونم به رقصی بدون صدای ساکسیفون فکر میکردم .... شاید فردا روز خوبی بود برای تمرین .
.
.
.

۶ نظر:

  1. من دوبار خواندم اش. قسمت خواب فوق العاده زیبا در آمده بود. تنم مور مور شد موقع خواندن اش و این یعنی این که من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم :)

    پاسخحذف
  2. در درونم به رقصی بدون ساکسیفون فکر میکردم

    پاسخحذف
  3. @ ماهی

    اوه.. میدونی دارم به چی فکر میکنم ؟

    اینکه تو تحت تاثیر قرار گرفتی در حالی که خودت داستان نویسی می دونی . این کیفش رو دو چندان می کنه .

    @ تفنگ بازی

    آره پسر ... شاید همچین رقصی هم هست .

    پاسخحذف
  4. در روياهايت جايي برايم باز كن
    جايي كه بشود عشق را مثله بازي هاي كودكي باور كرد..خسته شدم از بي جايي
    خيلي خيلي دوسش داشتم ...
    آفرين پسر يه روز كتاب داستان هاي كوتاهت به چاپ دوم سوم چهارم ... مي رسه ...

    پاسخحذف
  5. @ مهربون مه آلود

    خسته شدیم از بی جایی ...
    تا همون چاپ اولش هم راضیم همین که بشه برام کافیه :)
    مرسی یک عالمه .

    پاسخحذف
  6. صدای ساکسیفون رو به وضوح می شنوم....

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.