۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

شراب سفید

تلفن داشت هفت یا هشتمین زنگ را می خورد که جواب دادم ، در تختخواب دراز کشیده بودم و تقریبا نیمی از صورتم در بالشت فرو رفته بود . دستانم را دراز کردم و گوشی را برداشتم ... از میان شکاف پرده ی اتاق ، آسمان را می دیدم که رنگ به چهره نداشت ، حتی از خاکستری هم بی رنگ تر بود .

صدای خودم را می شنیدم که خواب آلود و کشدار بود .

در آنسوی خط دوستم بود که با هیجان از مهمانی امشب می گفت و اینکه من نیز دعوتم و باید بیایم اما به شیوه ای زیرکانه درست در انتهای مکالمه اشاره کرد که "حتما بهتر است با کسی بیایم" ... یعنی به صورت کاملا محترمانه ورودم به مهمانی با پیش شرطی همراه بود .

امروز کار خاصی نداشتم جز اینکه مختصر خریدی کنم و لباسهایم را از خشکشویی تحویل بگیرم .
در حقیقت بیشتر از سه سال می شد که جولی ترکم کرده بود ، کسی در زندگیم نبود که با او بروم و دانستن این بیشتر ناراحتم می کرد .
بعضی چیزها نداشته هایت را بیشتر به رخ می کشند و این یکی از آنها بود...خود مهمانی آنقدر مهم نبود خالی بودن جای او برای تقسیم این خوشی بود که آزارم می داد .
به نینا زنگ زدم و از مهمانی شب گفتم و اینکه نمی توانم تک و تنها بروم و از طرفی دوستم می خواهد امشب واقعا آنجا باشم، خوشحال شد و گفت با من می آید و بعد بسرعت خداحافظی کرد تا برود دوش بگیرد .

نینا یکی از دوستانم است که بیشتر به درد خوشگذرانی می خورد ، او در شادی ها شریک بسیار خوبیست اما حوصله ای برای شنیدن دردها ندارد ، البته به گمانم همه ی آدمها همینطورند ، فقط تفاوت در میزان صبریست که به خرج می دهند قبل از اینکه به مرز کلافگی برسند و راهشان را بکشند و بروند .


در انتهای روز و پس از انجام روزمرگی هایم ، شلواری خاکستری با پیراهن سرمه ای به تن کردم و در انتها کراواتی نوک مدادی هم بستم که به نظرم چیز بدی نشد و ظاهرم را مردانه تر و رسمی کرد .

سوار ماشینم شدم و بدنبال نینا رفتم تا با هم راهی مهمانی شویم .نمی دانستم چرا دارم با نینا میروم و مثلا چرا با بتاریس نمی روم یا حتی کتی چون هر چقدر فکر میکردم هیچ کدامشان برایم با دیگری تفاوتی نداشت ، در واقع همه اشان بشدت خوش گذران بودند و بیشتر عاشق چیزهایی که معمولی ترین آدمها با معمولی ترین امیال و آرزوها دوست دارند .

وقتی رسیدم نینا جلوی پلکان سنگی خانه اش منتظرم ایستاده بود و کیف کوچکی در دست داشت .سارافونی کوتاه با راه راه های خاکستری و قرمز پوشیده بود که به طرز عجیبی اغوا کننده بنظر میرسید .لبهایش را ماتیکی کرده بود و از چشمانش برق شیطنت می بارید .

نا خودآگاه یاد یکی از قرارهایم با جولی افتادم و حالت ایستادنش ... نینا نقشی زنانه با خود داشت که مرا به خاطراتم می برد و بی اختیار به جولی فکر میکردم مخصوصا آن کیف کوچکی که در دست داشت خیلی شبیه آن کیف کوچک و مشکی رنگی بود که جولی در بیشتر اوقات با خود همراه داشت .

نینا واقعا زیبا بود ، یادم هست در بدو ورود به دانشگاه تمامی پسرهای کلاسمان به نوعی تو نخش بودند ، حتی جیمی که اصلا تو باغ نبود هم هر از گاهی از بالای عینک ته استکانیش نگاه های طولانی به نینا می کرد که من زیاد خوشم نمی آمد ، نه اینکه احساس خاصی به او داشتم ، نه اصلا این چیزها نیست فقط خودم را جای نینا می گذاشتم و از اینکه این همه چشم خیره هر آن نگاهت می کردند و تک تک بر آمدگی های بدنت را می کاویدند حسی شبیه تجاوز به من دست می داد .

فقط چند سالی گذشت تا فهمیدم که نینا با تمام وجود این نگاه ها را دوست دارد و من احمقی بیش نبودم که می خواستم در برابر آن نگاه ها حمایتش کنم . هرگز تصوراتم تا آن حد به مرزهای زنانگی نزدیک نشده که این چیزها را بخوبی بفهمم ، فکر می کنم این نگاه ها به او حس کمال می داد شاید چون به نوعی تاکیدی بود بر اینکه زیبا و جذاب است .

در راه نینا مدام از داخل کیفش آینه ی کوچکی در می آورد و خودش را در آن بر انداز می کرد و گاهی ماتیک لبش را دوباره تجدید می کرد تا لبهایش قرمز تر بنظر بیاید گاهی هم نگاهی به گوشی موبایلش می انداخت ... بیشتر حالت وسواس گونه بخود گرفته بود چون هر چند دقیقه یک بار نگاهی به آن می انداخت و دوباره آن را داخل کیفش می غلتاند .

.

"راستی بهت گفته بودم مایک ؟ با یه پسره ریختم رو هم "

.

این رو گفت و نگاهش بر روی صورتم ثابت ماند .

از شنیدنش جا نخوردم در واقع این یکی از متداول ترین بر نامه های نینا در زندگی اش بود اگر میشد اسمش را برنامه گذاشت ! خودش می گفت برایم نوعی تفریح است و احساس سرزندگی میکنم .از آن نوع تفریح هایی بود که زیاد نمی پسندیدم...آدمهای زیادی می آمدند و می رفتند بی آنکه دقایق زیبایی در زندگیت خلق شود ... بیشتر بوی عیاشی میداد تا تبلور زیبای احساس آدمی ، سعی نکردم حسم را پنهان کنم و با حالتی آمیخته به بی تفاوتی گفتم :

.

-نه نگفته بودی اما این که چیز عجیبی نیست ، تو معمولا با پسرهای زیادی می ریزی رو هم .

. اوه این یکی فرق می کنه مایک... باید اعتراف کنم که چیزی در وجودم می لرزه و قتی می بینمش ، من دارم در موردش جدی فکر میکنم !

.

و بعد دست راستش رو بر روی سینه اش گذاشت با حالتی که انگار از هیجان تپش قلب گرفته .

در نگاهش نوعی اطمینان دیده می شد که تا بحال ندیده بودم .
احساس خوبی بود... به نظرم نینا تلاشی را برای معنا بخشیدن به زندگیش آغاز کرده بود و این تحسین بر انگیز بود.

.

-یعنی واقعا پیداش کردی ؟

. آره .. میدونی ... باید جشن بگیرم مایک ، جشنی که تو هم توش باشی ... یه جشن کوچیک سه نفره .

و دستهایش را از شادی به هم کوبید .

-" بهت تبریک می گم .... غافلگیرم کردی نینا"

. "ممنون مایک ."


تا به آنجا برسیم حرف دیگری نزدیم . برایش عمیقا خوشحال بودم و این خوشحالی در قالب لبخندی بر روی لبانم آرام گرفته بود .
به ابتدای خیابان پنجاه و یکم که رسیدیم به داخل پیچیدم چند خانه آنطرف تر محل مهمانی بود .
مهمانی پر سر و صدایی بود و نینا از همان ابتدای پیدا شدنش از ماشین شروع به سلام و احوال پرسی با آدمهایی کرد که تقریبا هیچ کدام را نمی شناختم . تلاش می کردم در آن شلوغی تنها دوستم را در آن جمع پیدا کنم .

صدای بلند موسیقی در همه سو شنیده میشد و هر طرف نورهای رنگی بود که می آمدند و می رفتند ... بسختی میشد در آن همهمه جای دنج و خلوتی پیدا کرد ... مرد ها در اوج مردانگی و زنها بر فراز زنانگی در هم می لولیدند و لبخند ها و نگاه های معنا دار حواله ی هم می کردند .

میز نوشیدنی ها را پیدا کردم و گیلاسی شراب سفید برداشتم .
در میان سالن مردان و زنان می رقصیدند و این سو آن سو پیچ و تاب می خوردند، صدای خنده هایشان در گوشم می پیچید .
بعضی هایشان واقعا خوب می رقصیدند... رقص من آنچنان تعریفی نداشت و بنظرم بیشتر مضحک بود .
در ذهنم به حرفهای نینا فکر می کردم و سعی کردم تجسم کنم او چه تیپ آدمی را برای خودش انتخاب کرده .
شراب مزه ی خوبی می داد ، بر روی زبانم نگه می داشتم تا بقول فرانسوی ها خوب مزه کند و بگیرد و آنگاه فرو می دادم .
براستی گیرا بود و سرم را به دوران انداخته بود .


تقریبا ساعتی گذشت تا مهمانی فضای ملایم تری بخود گرفت ، چند زوج جوان با موسیقی آرام عاشقانه می رقصیدند . آدمها اندکی پراکنده شده بودند هر کدام گوشه ای را بخود اختصاص داده بودند. نینا را در نشیمن پشتی دیدم که دور میز چوبی گردی با چند نفر از دوستانش نشسته بود. از دور دستی تکان دادم اما بگمانم متوجه نشد ... چیزی را باهم دود می کردند و خنده های طولانی سر میدادند .

پای زنی را به اشتباه لگد کردم...صورتی عروسکی و موهای بوری داشت و لباس بلند و مشکی رنگ پوشیده بود و کفشهای پاشنه بلندی به پا کرده بود ، با شرمندگی معذرت خواهی کردم ، خندید و گفت چیزی نیست و به چشمانم خیره شد ....


. شامپاین اونجاست ، میل دارید با هم بزنیم ؟
- اوه نه ممنون ... قاطی نمی خورم ... تازه شراب خوردم .

ابروهایش را بالا داد و پرسید "حتی یک پیک ؟"
- بله ، ممنون .
شانه هایش را بالا انداخت و چیزی به زبان ایتالیایی یا اسپانیایی گفت و رفت .


شاید فکر کرد از آن دست مرد ها هستم که خودم را خیلی می گیرم ... اما واقعا اینطور نبود ، فقط در آن لحظه هیچ حس خاصی به او نداشتم .

چشمانم کمی تار میدید ... شبح نینا را دیدم که دستش را بدور گردن مردی انداخته ، دختر دیگری آنسوی میز نشسته بود که موهای فرفری ای داشت و کمی سبزه بود .... خم شد و بطری ای را بر روی میز چرخاند .

بطری می چرخید و می چرخید
نگاه هایشان بر روی آن قفل شده بود . چشمانم را با پشت دست مالیدم کمی بهتر شد . مردی که کنار نینا نشسته بود دستش بر روی پاهای نینا بود... بطری ایستاد ...
نینا بلند شد و چند قدمی به سوی انتهای اتاق حرکت کرد از دیدم خارج شده بود و دیگر نمی دیدمش ...
سرم را چرخاندم تا شاید دوستم را ببینم ، همانکه به این مهمانی دعوتم کرده بود ، پسر خوبی بود و از هم دوره ای هایم در دانشگاه بود ...از وقتی آمدیم آنچنان تلاشی نکرده بودم تا پیدایش کنم ، لازم بود پیدایش کنم ، هنوز برای گیلاسی دیگه جا داشتم ، شاید در طبقه ی بالا بود ... بر گشتم تا از پله ها بالا بروم که نگاهم چرخید و بر روی نینا جا ماند .
تقریبا برهنه شده بود ... همان خنده های طولانی را می کرد .... همان خنده های طولانی را می کردند .
به جشن کوچک سه نفره امان فکر میکردم ... چیزی روی دلم سنگینی میکرد ، چیزی شبیه حس تهوع.
.
.
.

۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

چیزهایی کوچک اما بزرگ !

خندیدم اما بیشتر میخواستم دلبری کنم ، سرم را به سمت شانه ام خم کردم تا موهای بلندم پایین بریزد . کنارش دراز کشیده بودم و به چشمانش خاکستری رنگش نگاه میکردم .
نگاهم کرد ...طولانی .... خنده ام گرفت ....
دستم را در دستانش گرفت ... دستهایی مردانه اما هنرمند داشت ...گرم بود .... از همه بهتر اینکه حس غریبگی نداشت .
دست های پدرم هم مردانه بود اما بطرز عجیبی غریب و دور .

.همه چیز میتونست از این بدتر باشه کاترین ... خیلی بدتر
- یا شایدم بهتر

سکوت کرد و نگاهش را به سقف دوخت... دنبال نگاهش را گرفتم ...در دریایی سپید رنگ غرق شدم .
او را از تنهایی خودم بیشتر دوست داشتم و این چیز کمی نبود . تنهایی من تالار مجللی بود پر از رنگ و نقاشی ... پر از رقص و موسیقی ... و تکه هایی شیرین از خواب های ارغوانی و گاهی هم آبی . حالا چند وقتی میشد که باهم درست وسط این تالار تانگو می رقصیدیم و گیلاس شرابی بالا مینداختیم .

- دارم به این فکر میکنم ما آدمها هیچ چیز نیستیم کاترین ... هیچ چیز جز نواری لغزنده میان اتفاقات خوب و اتفاقات بد .
. شمرده شمرده گفتم "باید دنبال ایستگاهی بود مت " و ابروهایم را بالا بردم و لبخند زدم .

- پاپام می گفت برای طبیعت ایستگاهی وجود نداره ... ایستگاه رو آدمها ساختند چون حوصلشون سر میره... خیلی زود .
دلم میخواست موهای سرش را بکشم ... کشیدم اما آروم .
همیشه وقتی خیلی می خواستمش همین کارو میکردم و اون هم معنی شو می دونست ...
لبهایش را نزدیک صورتم آورد ... کمی جلو کشیدم ... مثل هربار لذت بخش و اندکی دلهره آور .
بنظرم لبهای هیچ کس شیرین نیست ... اینها رو فقط توی کتاب ها می نویسند ... او لبهایش گس بود و کمی هم شور مزه و من این را دوست داشتم .
سرم را بر روی سینه اش گذاشتم ... همانطور که موهایم را نوازش می کرد پرسید :

- باید از تو بترسم ؟
. سوال سختی بود ... به یکباره سکوت شدم.....
صدای تیک تیک ثانیه های ساعت دیواری را می شنیدم که پر گویی می کرد و بر روی دیوارهای کرم رنگ سکوتمان خط خطی می کشید .
سکوت داشت همچون پنیر پیتزای کش می آمد و بلند تر می شد .
در آن تاریک و روشن اتاق دیدم که نگاهش کمی رنگ اضطراب بخود گرفت .... انگار نور اتاق زبانه کشید و سرخ تر شد و بعد سایه هایمان قد کشیدند ... دو سایه ی غول آسا که بالای سرمان با عصبانیت کشیک می کشیدند و ما قربانیانشان بودیم که در کنار پایشان زانو زده بودیم .

نگاهم را از روی دیوار برگرفتم و با نوعی تمنا به دستهایش دوختم .... دوباره دستم را در دستش گرفت ....همیشه زود می فهمید و این شگفت زده ام می کرد ...چشمانم را بستم و درهای تالار رو باز کردم . هوای تالار خنک بود و بوی گل میخک می داد .
به میان خواب های آبی و ارغوانی سرک کشیدم . نگاهم جست و خیز کنان به هر سو سرک میکشید ... بر روی بوم های نقاشی .... میان راهروهای تو در تو با آن کف چوبی و پرده های معلق ابریشمی ، از آدمهای توی نقاشی هم گاه می پرسیدم اما خبری نبود .... خوشحال به سمت درب خروجی تالار قدم برداشتم تا خبر خوبی به مت بدهم که ناگهان آن گوشه نگاهم بر روی دسته ای از نوازندگان خیره ماند ... آنجا کسی ساکسیفون میزد ... زل زد و لبخندی عریض صورتش را پوشاند ... لبخندش مات بود ، لب هایش تیره و جوهری بود.... گویی از گوشه های لبش جوهری سیاه آرام آرام بیرون می آمد و در هوا میچرخید و تا انتهای سقف بلند به بالا می رفت و بعد چکه چکه بر روی خوابهای آبی و ارغوانی فرو می افتاد .. ترسیدم ... عقب گرد کردم و به تاخت دویدم ... از تالار بیرون آمدم و در های تالار را محکم به هم کوفتم ... چشمانم را باز کردم .

مت کنارم نشسته بود هنوز با نگاه عمیقش به من چشم دوخته بود .

کمی مکث کرد و دوباره پرسید :
- یعنی میگی باید ازت بترسم ؟

. لبانم را گاز گرفتم ... سوزش عجیبی حس کردم ... چیزی درونم فریاد می کشید اما نور سرخ اتاق صدایش را در جا خفه میکرد .

با صدای نا آشنا و جوری که خودم هم یکه خوردم گفتم "فکر کنم تا وقتی کسی اونجا ساکسیفون میزنه باید از من بترسی مت ... "
طنین جملاتم را دوست نداشتم ...
مت چیزی نگفت و تنها در آغوشم کشید.
سرم را کودکانه در آغوشش پنهان کردم ... بوی تنش را دوست داشتم ... در درونم به رقصی بدون صدای ساکسیفون فکر میکردم .... شاید فردا روز خوبی بود برای تمرین .
.
.
.