۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

زمستان

. میشنوی آدلر ؟ انگار صدای تگرگه که به شیشه ی پنجره می خوره ... گاهی دونه دونه ... گاهی هم پشت سرهم .
خوب گوش کن ...

تق تق...

. آه چقدر خوشحالم که باز زمستونه .

- تو همیشه زمستون رو دوست داشتی ناتالی ...تعجب میکنم که چطور تو این وضعیت بازم میتونی دوستش داشته باشی ...
فکر کنم این رفتارت در مورد آدمها هم صدق میکنه ، تو قابلیت این رو داری که آدمهای بد رو دوست داشته باشی چون بلدی چطور چیزهای خوبشون رو کشف کنی .
چطور ممکن بود تو منو دوست داشته باشی با چیزهایی که از من می دونی ؟ من از جایی میام که تمام آنچه داشتی ازت گرفت ....



. آه بس کن آدلر ... ما بارها در موردش حرف زدیم .

.

- من.... من از این زمستون متنفرم ناتالی بیشتر از هر زمستون دیگه ، از این سرما که داره به تن من و تو می پیچه از این بخاری که از دهنمون خارج میشه .. از این دیوارهای سرد و کهنه ... از اون چیزی که اون بیرون داره اتفاق می افته ، از اینکه پتوی دیگری ندارم که روی پاهات بندازم تا کمتر سرما رو حس کنی .


. آروم باش آدلر من ...


ناتالی نگاه گرمی به آدلر کرد و دست آدلر را در دستانش گرفت و با انگشت اشاره کف آن را قلقلک داد .
آدلر سعی کرد کمی خونسرد جلوه کنه ، همانطور که در کنار صندلی ناتالی ایستاده بود خم شد و سر ناتالی را در آغوش کشید و موهای بلند و خرمایی رنگش را نوازش کرد و بعد پیشانیش را بوسید ، در چشمانش برق اضطراب بخوبی دیده میشد ، چند قدم به سمت چپ حرکت کرد و کتابی از قفسه ی فلزی کتابخانه بیرون کشید و شروع به ورق زدن صفحاتش کرد تا خود را از نگاه ناتالی پنهان کند .


. زمستونا که میشد با برادرم دن برف بازی میکردم و جلوی در خونه آدم برفی های کوچیک می ساختیم که هر کدوم برای خودشون اسمی داشتند . اونم مثل همه ی بچه ها ، عاشق برف بازی بود ... باید میدیدیش که وقتی برف می بارید چطور ذوق می کرد و لپهای کوچیکش گل می انداخت ...

در صدای ناتالی لرزش خفیفی جان گرفت که ناشی از تولد دوباره خاطرات در پس ذهنش بود " می دونم که الان جای خیلی بهتریه ... حتی بهتر از خونه ی قدیمی پدر بزرگ و اون باغ تمشک که همیشه لباسهامون رو توش کثیف میکردیم ...جایی که آرومه و کسی نیست اذیتش کنه ."
نگاه گیرای ناتالی از روی صورت خسته ی آدلر لغزید و بر روی عکس کوچک و زردرنگی که از برادرش قاب شده و بر روی میز چوبی زهوار در رفته ی گوشه ی اتاق جای گرفته بود خیره ماند .

- مطمئن باش ناتالی اون هر جا باشه از این جایی که ما هستیم بهتره و در آرامشه ...الان ...الان خوشحاله و داره تمشک می خوره .

آدلر کاملا بی قرار بود و بی نظمی جملاتی که بر زبان می راند نشان می داد تمرکزش را ازدست داده . مدام از پنجره ی اتاق و از لای پرده ها به خیابان سرک میکشید و سعی می کرد در همان حال نگذارد سکوت میانشان فاصله ایجاد کرده و ناتالی احساس تنهایی کند .

تق... تق...

. انگار تگرگ ها درشت تر شدن

-باید ببرمت بیرون ، نباید اینجا بمونیم ناتالی .

. خودت می دونی که با این پاهای فلج نمی تونم باهات جایی بیام ، اما تو باید بری ، قبل از این که کسی بویی ببره و اتفاق بدی برات بیافته .... این آخرین خواهشی که ازت دارم .

- مزخرف نگو ...بزار فکر کنم ، بزار فکر کنم ...

آدلر با گامهایی کوتاه و سریع دائما عرض اتاق را طی می کرد و هر از گاهی دوباره از پنجره نگاهی به بیرون می انداخت .

. باید با خودم ببرمت ، میتونم کولت کنم ، خونه ی لیزا تا اینجا دو خیابون بیشتر فاصله نداره .

تق تق ...تق تق تق

این باز صداها بلند تر از هر دفعه بود .

آدلر به جلو خم شد و مقابل صندلی ناتالی بر روی زانو ها نشست ،
" سریع باش ناتالی ، بیا روی کولم... هنوز فرصت هست ، بازوهات رو دور گردنم قلاب کن، باید زود از پله ها پایین بریم تا از در پشتی خارج شیم .

ناتالی با حالتی از روی تردید به چشمان آدلر زل زد.... " بیا ناتالی بیا ... بخاطر من .."

ناتالی بدنش را از روی صندلی به جلو کشید و بر پشت آدلر سوار شد ، آدلر بر روی پاهای خود فشار آورد تا بتواند بلند شود ، اگر چه زنی لاغر اندام بود و وزن زیادی نداشت اما زخم پای مرد باعث میشد به سختی قدم بردارد و لنگ بزند .

ناتالی در همان حالت دست راستش را دراز کرد وقاب عکس دن را از روی میز برداشت و در جیب پالتویش گذاشت ... این قاب عکس تنها چیزی بود که بر دوران کوتاه و طلایی زندگیش مهر تایید میزد .
حالا آدلر و ناتالی یه میانه های پله رسیده بودند ... پلکان تنگ و تاریکی که به راهروی طبقه ی همکف میرسید ...آدلر نرده ی زنگ زده ی کنار پلکان را با دست چپش محکم نگه داشته بود به سختی گام بر میداشت ...

"همش یکم دیگه مونده ... مطمئنم که لیزا انتظارمون رو میکشه ، چند روزی صبر میکنیم و بعد با اولین قطار باری مخفیانه از مرز خارج میشیم " آدلر این را گفت در حالی که به سختی به جلو حرکت میکرد و به هن هن افتاده بود...

هنوز کاملا به ابتدای راهرو نرسیده بودند که در جلویی خانه با لگد سرباز آلمانی به داخل پرتاب شد ... پشت سر سرباز ، شش سرباز دیگر هم دیده میشد که همگی لباس متحد الشکلی پوشیده بودند.

برای چند ثانیه سکوتی سنگین تمامی فضا را در بر گرفت ...نگاه مات و خونسرد سرباز جلویی با نگاه آدلر گره خورد ... آدلر وحشت زده به پوتین های براق و کلت کمری سرباز چشم دوخت .... ناتالی سرش را پشت گردن آدلر می فشرد و چشمان خود را بسته بود .


سرباز ها بداخل اتاق آمدند و مقابل آدلر و ناتالی صف کشیدند .... سرباز جلویی چیزی به زبان آلمانی گفت ...
مسلسل ها همگی به سمت آندو نشانه رفته بود...
چند خیابان آنطرف تر صدای دسته ای از سربازان شنیده میشد که رژه میرفتند و سرود می خواندند ، صدای بلند هواپیمایی جنگی در آسمان خاکستری نفیر کشید که شیشه های خانه را در جای خود لرزاند .

سرباز جلویی دست راستش را بالا برد ...

ناتالی سرش را به گوش آدلر نزدیک کرد و چیزی گفت و بعد پشت گردن آدلر را بوسید ...
زانوهای آدلر میلرزید کمی به عقب رفت و به بازو به دیوار تکیه کرد ....

آوایی ضمخت از دهان سرباز خارج شد و همزمان دست راستش را به سرعت پایین آورد .
و ...تق تق...تق تق تق
سکوت... انگار ویلون (1) در خوابی عمیق فرو رفته بود...

سرباز مولر با پوتین های براقش بالای سر ناتالی ایستاده بود ، در حالی که زیر لب او را لهستانی هرزه خطاب کرد با نگاهی تحقیر آمیز خاکستر پیپ اش را بر روی بدن بی جان ناتالی خالی کرد .

هنگامی که برای بیرون بردن اجساد اقدام کردند یکی از آنها از جیب آدلر پلاکی پیدا کرد که بر روی آن این جملات حک شده بود :

سرجوخه آدلر اشمیت ،
یگان ویژه اس اس
تولد : 1912/5/8
...

________
پ ن : ویلون شهر کوچکی در لهستان .

۱۰ نظر:

  1. بردتم به حال و هوای پیانیست ِ پولانسکی.
    این قبیل لحظات با اینکه بارها و بارها به شکل های مختلف تو فیلم ها، داستان ها و ... تصویر شده ولی هیچ وقت برای من کلیشه نشده و اثرشو از دست نداده، هنوز هم چیزایی مثل این نوشته اشک تو چشام جمع می کنه.

    پاسخحذف
  2. خوب نوشته بودی، خیلی خوب.
    اما اسم آدلر به اندازه ی کافی آلمانی بود. کاش آن تکه ی پلاک پیدا شده را نمی گذاشتی، یک جورهایی لو دادن همه چیز ست. درونمایه عشق محکمی بین دو آدمست. حالا فرقی ندارد که مرد مامور اس اس باشد یا نه، همین که آلمانی باشد کافی ست. ببخشید فقط این طور به نظرم رسید و گفتم :)
    این روزها کتاب مرگ کسب و کار من ست را می خوانم. و این صحنه ها عجیب به صحنه های کتاب نزدیک ست. حتما بخوانید اگر نخوانده اید.

    پاسخحذف
  3. @ 月光

    اوه...پیانیست... چقدر این فیلم حرفهاواسه گفتن داره پسر ، عمق این فیلم بنظرم حتی خیلی بیشتر از فجایعیه که تو اون زمان اتفاق افتاده ... با این فیلم زندگی کردم :)

    @ ماهی

    آره وقتی فکر میکنم میبینم شاید واقعا نباید اون قسمت اضافه میشد ... الان که اشاره کردی برام ناهمگون بنظر میرسه .
    شخصیت آدلر یک شهروند عادی نبود و رابطه شون کاملا در دو قطب متضاد از لحاظ موقعیتی قرار داشت ، فقط می خواستم این پارادوکس رو در جایی به تصویر بکشم که فکر کنم تا حدی شلخته از آب دراومده .

    کتابی که گفتی همین امروز رفتم خریدم ، با ترجمه ی خود شاملو ... در اولین قدم همون مقدمه ی کتاب کاملا جذبم کرد ، مرسی از معرفی کتابت ، ماهی :)

    پاسخحذف
  4. در مورد عمقش موافقم
    اینکه پولانسکی چجوری فیلمی مثل پیانیستو ساخته برمی گرده به گذشته ش، وقتی تو 8 سالگیش زمانی که نازی ها پدر و مادرش رو روانه ی بازداشگاه مرگ می کردن پدرش تو شکاف ِ دیوار قایمش می کرد...
    و وقتی بعدها زنش رو اونطور فجیع کشتن...
    هر جور فکر میکنم پولانسکی باید پیانیستو میساخت که ساخت...

    پاسخحذف
  5. سامان عزیز من تازه کامنت ات را دیدم اما حتی اگر زود هم می دیدم متاسفانه نمایشگاه 5 شنبه تمام می شد و جواب دادن من بی فایده بود چون جمعه افتتاحیه نمایشگاه دیگه ای بود .... امیدوارم نمایشگاه بعد بتونم ملاقات ات کنم

    پاسخحذف
  6. سربازها!سرجوخه ها! سرهنگ ها! سرتیپ ها! از چیزای سر دار بدم میاد.میخوام سر همه چیزو قطع کنم

    پاسخحذف
  7. این آدلر از خودشون بود پس چرا کشتنش؟!

    پاسخحذف
  8. @ 月光

    این واقعا تراژدیه :|

    @ نسیم خواجوی

    این نمایشگاهت اونطور که نوشتی تا 25 آبان هست ...به احتمال قوی این یکی رو میتونم بیام :)

    @ تفنگ بازی

    موافقم...وادیه دلچسبی نیست .

    @ رضا افضلی

    آدلر بر خلاف اعتقادات افراطی و ناسونالیتی حزب نازیها که اس اس نیز از شاخه های اصلیش به شمار میرفت و سوگند به حفظ اصالت نژادی و برتری تمام و کمال ژرمن ها خورده بودند با زنی لهستانی رایطه ی احساسی برقرار کرده بود ، ناگفته نمونه که لهستان از کشورهایی بود که مورد تاخت و تاز آلمان قرار گرفته بود و در زمان جنگ جهانی دوم کاملا دشمن محسوب میشد .

    پاسخحذف
  9. خوشحالم که از کتاب خوشت آمد. ترجمه ی شاملو بینظیره. بهترین کارش همان باقی گذاشتن بعضی از کلمه ها به آلمانی ست، که کاملا جو خشک و جنگ زده ی آن روزها و فرهنگ سرد آن ها را نشان می دهد. من رودلف را درک می کردم حتی از همان ابتدا منتظر بودم که از او یک همچین آدمی ساخته شود. چه چیز دیگری می شد انتظار داشت، او باید از کسی فرمان می برد...

    پاسخحذف
  10. @ ماهی

    دقیقا... اون فقط فرمانپذیر بود... در کودکی مطیع پدر و در جوانی مطیع فرمانده... اسم این ها رو روبات های دست ساخت ایدئولوژی میشه گذاشت .

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.