۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

زمان صفر

فرآیند مرد شدن آسون نیست ... میخاییل این رو گفت و فندکش رو روشن کرد .

چارلی با حالتی از سر بی خیالی بر روی مبل ولو شده بود و یک لنگش رو بر روی میز انداخته بود.
"می دونی هانس فکر می کنم بدون اون نمی تونم زندگی کنم ."
حلقه ای دود پیچید و به بالا رفت و بر روی تابلوی نقاشی هانس که بر روی سقف اتاق به شیوه ای مالیخولییایی به چهار میخ کشیده شده بود ماسید .
نقاشی چیزی نبود جز آمیزشی از چند رنگ متضاد که به طرز بیمار گونه ای درست در مرکز آن کله ی آش و لاش سگی جای گرفته بود که گل سرخی را در میان دهانش نگاه داشته بود و در عوض چشمانش حفره ای تو خالی و سیاه شکل گرفته بود .
هانس سری تکون داد و خندید ....قوطی خالی آبجو رو در دستش مچاله کرد و با دست دیگر سیگاری از پاکت درآورد و به گوشه لبش گذاشت اما بعد منصرف شد و اون رو پشت گوش راستش رها کرد .
- " اوه بس کن پسر تو همیشه همینو میگی ، کافیه سه شب با دختره بخوابی تا بعدش بفهمی بدون اون هم می تونی زندگی کنی ، مثل همیشه ، آخه قلب تو درست اینجاته " و تلنگری با انگشت بروی قسمت مشخصی از شلوار چارلی زد .
"راستی این چندمیشه سگ خور ؟"

میخاییل همانطور که روبروی پنجره ی قدی اتاق ایستاده بود به حرفهای آن دو گوش میداد ... ردی از آفتاب بر روی صورتش افتاده بود که تا پایین چانه ی خوش فرم و مردانه اش می رسید ، پکی به سیگار زد ... سرفه ای خشک ... از نگاه خیره و ماتش مشخص بود که لزوما چیز مشخصی را نگاه نمی کند ... فقط جایی در دوردست ها ، احتمالا همان قسمتی که امتداد شهر تمام می شد و به زمین های حاصلخیز می پیوست .
میخاییل چند سالی از هر دو اشان بزرگتر بود ، دانشجوی انصرافی فیزیک کوانتوام ، آنطور که در دانشگاه می گفتند نسب پدرش به اشراف زاده های تزاری روسیه می رسید اما برای او آنچنان تقاوتی نمی کرد تا آنجا که پس از ترک تحصیل در یک رستوران ساده و کوچک مشغول به کار شده بود . حالا نزدیک به سه سالی می شد که درخواست انصراف از تحصیل رو به هیئت عالی دانشگاه تسلیم کرده بود . حتی دیگر جواب نامه هایی که از طرف خانواده برایش می آمد هم نمیداد ، در آخرین نامه ای که از پدرش به دستش رسید و او زحمت خواندنش را به خود داد پدرش از او تقاضا کرده بود که دست کم دلیلی قانع کننده برای ترک تحصیل برایش بیاورد تا خود را با آن خوشنود کند و اگر مشکل پول است او حتی حاضر است چندین برابر مبلغ همیشگی هم برایش پست کند تا او فقط درس بخواند .
در عوض او نامه را به هانس داد بود و هانس هم پشت آن اسکیس زنی برهنه کشید و بعد هم مچاله کرد و صاف پرت کرد تو سر چارلی و گفت این مادرته و هر سه خندیدند .

چند دقیقه ای بود که نوعی رخوت خوشایند چارلی و هانس رو در بر گرفته بود ... هانس در گوشه ی دیوار ایستاده بود و دستان خود را با موسیقی تکان میداد آنطور که گویی دارد ارکستری عظیم را رهبری می کند . چشمان قهوه ای و نافذش را بر روی نقطه ای از دیوار دوخته بود گویی مقابل او ردیفی از نوازندگان چیره دست حضور دارند که مشغول نواختنند .

میخائیل دو باره تکرار کرد " فرآیند مرد شدن فرآیند دردناکیست " و بعد کمی مکث کرد ... دستش را متفکرانه زیر چانه گذاشت و اضافه کرد " بعضی وقتها که زیاد با خودم بیگانه می شدم کریس موهام رو نوازش می کرد تا آروم بگیرم .... چه خوب بلد بود این کارو کنه . "
لبخندی بر روی لبانش نقش بست که در مرز میان حسرت و علاقه می لغزید . دستی به میان موهای جو گندمی اش کشید و دو باره به دوردست ها خیره شد و چشمانش رو کمی تنگ کرد .
"یادمه یک بار به من گفت که بالهایی که توان پریدن ندارند تنها تو رو سنگینتر می کنند تا سریعتر فرو بری ."
آهی کوتاه کشید ... بر روی پیشانیش چند خط عمیق افتاد و نگاهش حالتی سنگین و پرسشگر به خود گرفت که بخوبی خبر از هجوم یکباره ی پرسش های بی پاسخ در درونش میداد ، سرش را چرخاند و رو به چارلی گفت :
" چارلی چرا ... چرا هر جا من هستم زمان می ایسته ؟"


چارلی با حالتی سرخوش و آمیخته با کمی کلافگی رو به میخاییل کرد " بیخیال شو میخاییل کریس سالهاست که مرده و تو الان دو ساعته که داری هی از فرآیند مرد شدن حرف میزنی و چیزای بی ربط میبافی ، بزار فضا نوردیمون رو کنیم ، بیا این طرف و حالش رو ببر" و خنده ای ناموزون سر داد .
هانس بر روی زمین به چپ و راست غلت میزد و صدایی شبیه زوزه ی شغال از خودش در میاورد ... چارلی با نگاهی بی تفاوت حلقه ی دیگری از دود ساخت که به سمت نقاشی به پرواز درآمد . " می دونی هانس حس می کنم عاشق شدم. " حتی دیگه دستم هم به ساز نمی ره ... به صدایش بغضی مصنوعی داد و گردنش رو کج کرد " الان دو هفتست که پیانو نزدم. "

هانس بر روی زانو نشت و سرش را در میان دستانش گرفت و زیر لب نجوا کرد " منم عاشق تو ام بی شرف "

ناگهان صدای بلند خرد شدن شیشه ی پنجره هر دو اشان را چند وجب به هوا پرتاب کرد .
چارلی سراسیمه به سمت پنجره دوید اما چند قدمی دور نشده بود که سکندری خورد و بر روی زمین افتاد و از دهانش صدایی شبیه نعره یا ناله بلند شد .
هانس از پنجره ی کناری به پایین نگاه کرد ، درون زانوهایش بشدت میلرزید با دست چهارچوب کناری پنجره را نگاه داشت تا خود را کماکان سرپا نگاه دارد .
همه چیز تنها در کسری از ثانیه اتفاق افتاده بود ...
بدن میخاییل چندین طبقه پایین تر بر روی سنگ فرش خیابان افتاده بود و با چشمانی نیمه باز به سوی آسمان زل زده بود . طوری قرار گرقته بود که انگار با دست چپش جایی در دورست ها را نشان می دهد .
هاله ای از خون گرم دور تا دور سرش قرار گرفته بود ... کمی بعد این نیکولاس دیوانه بود که بردور جسد میخاییل می گردید و پایکوبی می کرد و مردمی که از دور نزدیک می آمدند .
خورشید در انتهای افق آخرین انوار سرخ رنگش را به حراج گذاشته بود .
تمامی این منظره به چشمان هانس مقدس به نظر می رسید شاید میتوانست برای تابلوی بعدیش ایده ی خوبی باشد .

۱۲ نظر:

  1. داستان هایت را دوست دارم. حس و فضا و رنگ خوبی دارند. فقط برایم سوال ست که چرا هیچ کدامشان در ایران اتفاق نمی افتد یا شخصیت هایش ایرانی نیستند؟ نمی دانم فکر می کنم نوشتن از این فضایی که می شناسیم راحت تر باشد...
    ممنون برای اینکه به یاد مانی بودید. خدارا شکر بهتر شده و رو به بهبود ست.

    پاسخحذف
  2. از اینکه یک حس و یک وضعیت رو متناوباً دنبال هم میاری خوشم میاد. اینجوری حتی ممکنه اتفاقی نیفته در طول داستانت اما ذره ای یکنواخت نباشه!
    حس - وضعیت - حس - وضعیت ...

    پاسخحذف
  3. ...
    زیبا بود

    پاسخحذف
  4. چرا اسم های این آدمها خارجین؟ مگه نمیشه یه ایرانی این حرف ها رو بزنه؟

    پاسخحذف
  5. یه راه کار پخته برای زندگی ...پایان داستان رو منظورمه...ولی قابل تجویز واسه هر نوع انسانی نیست...فضای نوشته هات رو خیلی دوست دارم...

    پاسخحذف
  6. @ ماهی

    مرسی که وقت گذاشتی و خوندی ، شاید اصلی ترین دلیلش اینه که احساس میکنم در پشت نامهای ایرانی خاطراتی وجود داره که در ذهن هرکدوم از ما به نوعی نقش بسته ، نام ها و شخصیت هایی که گاهی به طرز ناشیانه و ضمخت داستان پردازی شدن و در طول دوران کودکی و نوجوانیمون به خوردمون دادند .
    من نمیخوام اون خاطرات سایه شون رو شخصیت های داستان سنگینی کنه و حواس مخاطب رو از خط اصلی پرت کنه ، به این دلیله که این کارو میکنم ، شاید اما در آینده تونستم باهاش کنار بیام :)

    @ Prissine

    مرسی دوست عزیز ، این اغلب ناخودآگاهه ، یعنی طرح خاصی براش ندارم و خودش میاد .

    @ مهربون مه آلود
    ... :)

    @ عرفان
    افتخار دادی اومدی رفیق

    @ تفنگ بازی
    فعلا برای من نشده ، اون بالا کامل جواب دادم پسر ;)

    @ مهرگان

    فکر کنم در واقع بسختی بشه تجویزش کرد... ممنون مهرگان :)

    پاسخحذف
  7. khodaye man..ali bud..alan 5 daghighe gozashte az khundane in dastane kutaht ..nemidunam chi begam avalin harfi ke tu maghzam micharkhe ine ke aali bud,kheili dust dashtam...cheghadr ravoon va sadeh o dar eine hal amigh minevisi.faza sazit be haddi khube ke mitunam joziate surat haram tasavor konam..mesle hamishe payane dastan gheire montazere bud..cheghad in faza ghabele lams bud..mikhaeel ..ye fereshte bud ke in vasat hokme yek zigile zeshto dasht...dastet dard nakone..montazerm

    پاسخحذف
  8. انگار فضا در دود و نا امیدی محو و ناپیدا بود ولی این خودکشی غیر منتظره بود

    پاسخحذف
  9. @ ناشناس
    مرسی دوست عزیز از این همه لطفی که داری ، این حس خوبه که با دقت خونده بشی :)

    @ رضا شبگرد

    اوهوم می تونه خودکشی باشه اما لزوم این پایان قطعی داستان نیست ، برداشت با خودتونه .

    پاسخحذف
  10. گنگ ترین کلمات نام‏هایی‏اند که انسان روی احساساتش گذاشته، شاید بیراه نباشه بگیم عشق، غم، شادی، حسادت و خیلی کلمات دیگه به تعداد آدمای روی زمین مفهوم مجزا و مستقل دارن که هر کدوم به اندازه ای که باید واقعیه

    پاسخحذف
  11. @ 月光

    و گاهی درست به همون میزان غیر واقعیه ..

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.