۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

قطعه ی شماره چهار

دفترچه ی شماره چهار : دومین روز پاییز و هشتمین کنسرت من در لندن .

من آلن اسکات هستم یک پیانیست حرفه ای اهل نیوزلند ، این تصمیمیه که درست چهار سال پیش با خودم گرفتم و باید قبل هر کنسرت بهش عمل کنم . اینطوری جزییات بهتر در خاطرم می مونه .
، باید کاری رو بکنم که پزشکم خواسته ... بعد از ضربه ای که سالها پیش به سرم وارد شد بخشی از حافظم دچار مشکل و کنترل گذشته برام بشدت سخت شده ، بعضی چیز ها پاک شدند و بعضی چیزها مبهم ا ند نوشتن بهم کمک می کنه که به خاطر بیارم .
چیزی از کودکیم به خاطر ندارم ، نه پدری نه مادری ، حتی نمی دونم یتیمم یا نه ، از نوجوانی هم جز چند خاطره ی کوتاه و پیش پا افتاده چیزی در ذهنم نیست .

روبروی من ، پشت همین پرده ی قرمز و مخملی مردان و زنانی بر روی صندلی ها منتظر نشستند ، که همگی برایم یکسان بنظر میرسند ، هر بار با شروع کنسرت نگاههایی خیره و متحیر رو میبینم که درش تحسین موج میزنه ، نگاههایی که متعلق به مردهایی با کراوات های رنگارنگه که تا سرحد خفگی گره ش رو سفت کردند و زنهایی که با کفش های پاشنه بلند و یقه های نیمه باز در کنار اونها جای گرفتند .

می دونم که از کدوم آهنگ باید شروع کنم تا آروم آروم ضربان قلبشون با کلاویه های پیانو همراه بشه ، اجرای چند آهنگ ملایم تعلیق خوبی ایجاد می کنه و کمی بهشون آرامش می ده ، البته آرامشی موقت تا به قطعه ی شماره چهار برسم ، در حقیقت به این خاطر بهش قطعه ی شماره چهار میگم چون چهارمین آهنگیه که همیشه می نوازم اما نام اصلی آهنگ فراموشم شده ، حتی یادم نیست به چه دلیل اون رو ساختم ، برای من همراه این قطعه احساس عجیبیه که حتی نمی تونم برای پزشکم بدرستی شرح بدم .
درست هنگامی که این آهنگ شروع میشه انگار سایه ای از سکوت بر فضای سالن فرو می افته و بین آدمها رو پر میکنه این چیزی بود که اولین سالهای اجرا ازش بکلی بی خبر بودم .

جک از مستخدمین سالن یک بار به همراه نامزدش در میان جمعیت نشسته بود ، آخر کنسرتم بود که با حالی آشفته به سراغم اومد و من رو کناری کشید و گفت باید چیز مهمی بهم بگه ، اونروز واقعا خسته بودم و به تنها چیزی که فکر می کردم دوش آب گرم بود و بعد خوابی راحت و بی دغدغه . اما چشمان از حدقه در اومده و دهان نیمه باز جک کنجکاوم می کرد که به حرفهاش گوش کنم .

وقتی مطمئن شد من سراپا گوشم به من گفت که وقتی قطعه ی شماره چهار رو نواختم انگار حجمی تیره و تار اون رو در بر گرفت و از محیط و نامزدش جدایش کرد ، می خواستم به حساب تعریف و تمجیدهای همیشگی بگذارم و ازش تشکر کنم تا زودتر گورم رو گم کنم و برم که با دو دستش شونه هایم رو محکم چسبید و زل زد به چشمهام و سکوت کرد، احساس عجیبی داشتم و کم کم حس ناراحتی به وجودم چنگ مینداخت که دلیلش رو نمی دونستم ، با تقلا خودم رو از میان دست هاش بیرون کشیدم و به سمت درب خروجی رفتم ، اما حرفهای اون شب جک چیزی نبود که به آسونی بتونم فراموش کنم ، باید از این به بعد وقته نواختن قطعه ی شماره ی چهار بیشتر به جمعیت دقت کنم .


دفترچه ی شماره هشت : اولین روز بهار ، شانزدهمین کنسرت من در لندن .

من آلن اسکات هستم یک پیانیست حرفه ای اهل نیوزلند ، این تصمیمیه که درست هشت سال پیش با خودم گرفتم و باید قبل هر کنسرت بهش عمل کنم . اینطور جزییات بهتر در خاطرم می مونه .
، باید کاری رو بکنم که پزشکم خواسته ... بعد از ضربه ای که سالها پیش به سرم وارد شد بخشی از حافظم دچار مشکل و کنترل گذشته برام بشدت سخت شده ، بعضی چیز ها پاک شدند و بعضی چیزها مبهم ا ند نوشتن بهم کمک می کنه که به خاطر بیارم .

همه چیز مثل همیشه ست ، همون مردها و همون زنها ... انتظاری محسوس برای شروع کنسرت ، امیدوارم این دفعه اتفاق بیفته ، دهنم مزه ی گسی میده ، می دونم که از همین حالا جمعیت انتظار قطعه ی شماره چهار رو می کشند ، عجیب اینکه خود من هم درست مثل هر دفعه منتظرم تا زودتر زمانش برسه و این قطعه رو بروی سن بنوازم ، پرده ی قرمز به آرومی داره کنار میره ، کمی سرم درد میکنه ، دیگه نمیتونم بنویسم باید برم روی سن ...



دفترچه شماره ی سی و دو : هفت روز مانده به تابستان ، شصت و چهارمین کنسرت من در لندن .

من آلن اسکات هستم یک پیانیست حرفه ای اهل نیوزلند ، این تصمیمیه که درست سی و دو سال پیش با خودم گرفتم و باید قبل هر کنسرت بهش عمل کنم ....

صفحه ی قبلی رو پاره کردم ... مطالب قبل این کنسرت دیگر آنچنان مهم نیست .
کنسرت چند ساعتیست که به اتمام رسیده .
دقیقه ای از اجرای قطعه ی شماره چهار نگذشته بود که اشک هام مثل هر دفعه سرازیر شد و بروی کلاویه های پیانو چکید ، دیدم کمی تار شده بود ، مشخص بود که فضای سالن تغیراتی چشمگیر کرده ، منظورم احساسیست که در اونجا حاکم بود و این احساس اونقدر شفاف بود که حتی کودکی خردسال هم بوضوح می تونست حسش کنه .
بخوبی دیدم که خیلی از مردها دستشون رو به سمت گره ی کراواتشون می بردند تا اون رو کمی شل کنند و زن ها دست شوهران یا معشوقه های شیک پوششون رو در دست گرفته بودند و می فشردند ، حتی می تونستم از همون فاصله ی دور احساس کنم که چطور با آین آهنگ دستانشون رفته رفته سرد میشه و یخ میکنه و یا دچار لرزش خفیفی میشه .
اعتراف می کنم از این تشویش و پریشانی مثل هر بار نهایت لذت رو بردم چون با چشمانم میدیدم که چطور با تک تک نتهای قطعه ی شماره چهار دنیای پوشالی که آهنگ های قبلی ام برایشان خلق کرده بود از هم می پاشد و هزاران تکه میشود. نگاههای حیرت زده و آمیخته با اضطراب ، همچون کودکانی که انگار دستی پلید اونها رو از میان بازی ها و رنگ های شاد کودکی بیرون کشیده و به میان دنیای بیرحم وخشن بزرگسالان پرتاب کرده .

هنوز کسی اسم این قطعه رو نمیدونه و تا ابد هم نخواهد دونست ، این آخرین کنسرت من بود و تاساعاتی بعد هرگز مرا نخواهید یافت .
اما بذارید قبلش چیزی رو بگم...در آخرین دقایق کنسرت سرم به دوران افتاده بود ، نمی دونم ناشی از تحمل خستگی زیاد بود یا افت فشار خون ، اما بسرعت جای خود رو به آرامشی داد که قسم میخورم هیچ وقت در هیچ کجای زندگیم حتی ذره ای از آن را تجربه نکرده بودم ، خاطراتی رو به یاد اوردم که باید به سرعت در این دفترچه بنویسم ،

حالا می دونم که این قطعه برای یک نگاه ساخته شده ، تنها یک نگاه ساده....

در یکی از شبها ، پس از تمام شدن کنسرت بر روی سن ایستاده بودم ، صدای بلند و بی وقفه ی تشویق می اومد ، جمعیت سرمست آرامشی بود که در رگهاشون تزریق کرده بودم ، خم شدم و به شیوه ی معمول تعظیم کردم ، وقتی کمرم رو صاف کردم در ردیف جلو دختری رو دیدم که پیراهنی آبی و بلند پوشیده بود و موهایش رو در یک سو بافته بود ، تصویری که حتی بخوبی مطمئن نیستم در طرف رویا قرار میگیره یا حقیقت .
نگاهم برروی صورتش دوید و تنها برای ثانیه ای چشمهامون به هم خیره شدند ؛ ثانیه ها ایستادند ، ده ، بیست سی ؛ شاید حتی چند دقیقه یا چند ساعت ... خندید ، محو ، کوتاه ... تصاویری از کودکیم به سرعت از خاطرم می گذشت ، انگار در نگاهش چیزی بود که گذشته ی دست نیافتنی منو معنا می بخشید ، عده ای با کاغذ وخودکارهای آماده نزدیک تر می اومدند تا امضایی یادگاری تحویلشون بدم ، بی قرار شدم ؛ بر روی پنجه ی پاهایم ایستادم ، سعی می کردم در بین اون جمعیت مواج پیداش کنم ، از پله ها پایین اومدم و بسختی از بین عده ای گذشتم ، سراسیمه بودم ، اون نگاه تمام فکر منو مشغول کرده بود ، سالن کم کم از جمعیت خالی میشد ...به هر سمتی دویدم ، حتی زیر صندلی ها هم نگاه کردم ، نتونستم پیداش کنم ...بغضم ترکید ، احساس بیچارگی میکردم ،سقف سالن انگار پایین و پایین تر می اومد ...

قطعه ی شماره چهار را برای اون دختر ساختم ، دختری که حالا تنها تکه ای از بک خاطرست که هر لحظه ممکنه نا پدید بشه .
این شصت و چهارمین کنسرتی بود که همین جا برگزار کردم در لندن .
شصت و چهار کنسرت تنها برای او ...باز هم نیومد ، او را ندیدم، دیگر دلیلی برای اینجا موندن ندارم .

۹ نظر:

  1. tamame post hatun ra khundam..be in ruhieye hassas,tab e latif,ehsas haye ziba ke moddathast faramush shode..ehteram mizaram..va bishtar az hame be eshghi ehteram mizaram ke dar tammae post hat ehsas kardam tamame shakhsiatet ro degargun karde,cheghad moghaddas.. hes mikonam ,ya behtar begam,midunam lezzato dard ba hame,va hes mikonam ba tamame sakhtihash,geryeha,dard,lezzat..dar surate dast yaftan be un,ya hatta dast naiaftan,ghabele ehterame..darde moshtareki darim refigh..montazere post haye digatun hastam...az in hame takhayole ghavi ke hame hole mehvare moghaddasi migarde lezzat mibaram..movaffagh bashi ,

    پاسخحذف
  2. unghad tasir gozasht neveshtehat ruye man ke yadam raft nazaramo darbare in dastane kootah begam,,sabke ravuno ghalame ghavi o faza sazie khub mesle hamishe,inaro ke kenar bezaram mitunam begam halate mariz,o tire ii o dasht..mesl e ye kabuse,tekrar,bi mani budan,tekrar..ye giji..fazaye ghermezo khakestari..yade kurt cubain oftadam..hamchenin yade ye pianiste romani oftadam..kheili ziad..

    پاسخحذف
  3. من تفنگ بازی یک بلاگر آماتور اهل ایران.این نظر منه:
    بلاگت حاصل وقتیه که روش گذاشتی.موفق باشی.ممنونم از تحسینت

    پاسخحذف
  4. @ ناشناس

    مرسی ناشناس ، حس اینکه کسی اینطور با دقت نوشته هات رو بخونه صرف نظر از نظر دلگرم کنندش یا حتی انتقادی ، حس خیلی خوبیه و کامنت تو این حس رو به من داد :)

    @ تفنگ بازی

    مرسی که اومدی ، ادامه بده پسر که من بشخصه پست هات رو دوست دارم .

    پاسخحذف
  5. شت همین پرده ی قرمز و مخملی مردان و زنانی بر روی صندلی ها منتظر نشستند ، که همگی برایم یکسان بنظر میرسند ، اين اولن

    پاسخحذف
  6. بعدشم اينكه منو ياد يادداشت هاي يك ديوانه انداخت بعد هم ياد نقاش خيابان 48 بعدشم ياد چايي

    پاسخحذف
  7. خوشمان آمد. به قول بعضي ها دوست داشتم. !

    پاسخحذف
  8. نوشته هات از یه اندیشه ی حاصل خیز سرچشمه می گیره...خوشحالم که ازش سهمی بردم....

    پاسخحذف
  9. @ فروغ

    هنوز نخوندم این دو کتاب رو اما چایی رو می دونم که چیز خوبیه ;)

    @ زندگيست اين...

    مرسی دوست من .

    @ mehregan

    مرسی مهرگان ، خوشحالم کردی سرزدی :)

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.