۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

زمستان

. میشنوی آدلر ؟ انگار صدای تگرگه که به شیشه ی پنجره می خوره ... گاهی دونه دونه ... گاهی هم پشت سرهم .
خوب گوش کن ...

تق تق...

. آه چقدر خوشحالم که باز زمستونه .

- تو همیشه زمستون رو دوست داشتی ناتالی ...تعجب میکنم که چطور تو این وضعیت بازم میتونی دوستش داشته باشی ...
فکر کنم این رفتارت در مورد آدمها هم صدق میکنه ، تو قابلیت این رو داری که آدمهای بد رو دوست داشته باشی چون بلدی چطور چیزهای خوبشون رو کشف کنی .
چطور ممکن بود تو منو دوست داشته باشی با چیزهایی که از من می دونی ؟ من از جایی میام که تمام آنچه داشتی ازت گرفت ....



. آه بس کن آدلر ... ما بارها در موردش حرف زدیم .

.

- من.... من از این زمستون متنفرم ناتالی بیشتر از هر زمستون دیگه ، از این سرما که داره به تن من و تو می پیچه از این بخاری که از دهنمون خارج میشه .. از این دیوارهای سرد و کهنه ... از اون چیزی که اون بیرون داره اتفاق می افته ، از اینکه پتوی دیگری ندارم که روی پاهات بندازم تا کمتر سرما رو حس کنی .


. آروم باش آدلر من ...


ناتالی نگاه گرمی به آدلر کرد و دست آدلر را در دستانش گرفت و با انگشت اشاره کف آن را قلقلک داد .
آدلر سعی کرد کمی خونسرد جلوه کنه ، همانطور که در کنار صندلی ناتالی ایستاده بود خم شد و سر ناتالی را در آغوش کشید و موهای بلند و خرمایی رنگش را نوازش کرد و بعد پیشانیش را بوسید ، در چشمانش برق اضطراب بخوبی دیده میشد ، چند قدم به سمت چپ حرکت کرد و کتابی از قفسه ی فلزی کتابخانه بیرون کشید و شروع به ورق زدن صفحاتش کرد تا خود را از نگاه ناتالی پنهان کند .


. زمستونا که میشد با برادرم دن برف بازی میکردم و جلوی در خونه آدم برفی های کوچیک می ساختیم که هر کدوم برای خودشون اسمی داشتند . اونم مثل همه ی بچه ها ، عاشق برف بازی بود ... باید میدیدیش که وقتی برف می بارید چطور ذوق می کرد و لپهای کوچیکش گل می انداخت ...

در صدای ناتالی لرزش خفیفی جان گرفت که ناشی از تولد دوباره خاطرات در پس ذهنش بود " می دونم که الان جای خیلی بهتریه ... حتی بهتر از خونه ی قدیمی پدر بزرگ و اون باغ تمشک که همیشه لباسهامون رو توش کثیف میکردیم ...جایی که آرومه و کسی نیست اذیتش کنه ."
نگاه گیرای ناتالی از روی صورت خسته ی آدلر لغزید و بر روی عکس کوچک و زردرنگی که از برادرش قاب شده و بر روی میز چوبی زهوار در رفته ی گوشه ی اتاق جای گرفته بود خیره ماند .

- مطمئن باش ناتالی اون هر جا باشه از این جایی که ما هستیم بهتره و در آرامشه ...الان ...الان خوشحاله و داره تمشک می خوره .

آدلر کاملا بی قرار بود و بی نظمی جملاتی که بر زبان می راند نشان می داد تمرکزش را ازدست داده . مدام از پنجره ی اتاق و از لای پرده ها به خیابان سرک میکشید و سعی می کرد در همان حال نگذارد سکوت میانشان فاصله ایجاد کرده و ناتالی احساس تنهایی کند .

تق... تق...

. انگار تگرگ ها درشت تر شدن

-باید ببرمت بیرون ، نباید اینجا بمونیم ناتالی .

. خودت می دونی که با این پاهای فلج نمی تونم باهات جایی بیام ، اما تو باید بری ، قبل از این که کسی بویی ببره و اتفاق بدی برات بیافته .... این آخرین خواهشی که ازت دارم .

- مزخرف نگو ...بزار فکر کنم ، بزار فکر کنم ...

آدلر با گامهایی کوتاه و سریع دائما عرض اتاق را طی می کرد و هر از گاهی دوباره از پنجره نگاهی به بیرون می انداخت .

. باید با خودم ببرمت ، میتونم کولت کنم ، خونه ی لیزا تا اینجا دو خیابون بیشتر فاصله نداره .

تق تق ...تق تق تق

این باز صداها بلند تر از هر دفعه بود .

آدلر به جلو خم شد و مقابل صندلی ناتالی بر روی زانو ها نشست ،
" سریع باش ناتالی ، بیا روی کولم... هنوز فرصت هست ، بازوهات رو دور گردنم قلاب کن، باید زود از پله ها پایین بریم تا از در پشتی خارج شیم .

ناتالی با حالتی از روی تردید به چشمان آدلر زل زد.... " بیا ناتالی بیا ... بخاطر من .."

ناتالی بدنش را از روی صندلی به جلو کشید و بر پشت آدلر سوار شد ، آدلر بر روی پاهای خود فشار آورد تا بتواند بلند شود ، اگر چه زنی لاغر اندام بود و وزن زیادی نداشت اما زخم پای مرد باعث میشد به سختی قدم بردارد و لنگ بزند .

ناتالی در همان حالت دست راستش را دراز کرد وقاب عکس دن را از روی میز برداشت و در جیب پالتویش گذاشت ... این قاب عکس تنها چیزی بود که بر دوران کوتاه و طلایی زندگیش مهر تایید میزد .
حالا آدلر و ناتالی یه میانه های پله رسیده بودند ... پلکان تنگ و تاریکی که به راهروی طبقه ی همکف میرسید ...آدلر نرده ی زنگ زده ی کنار پلکان را با دست چپش محکم نگه داشته بود به سختی گام بر میداشت ...

"همش یکم دیگه مونده ... مطمئنم که لیزا انتظارمون رو میکشه ، چند روزی صبر میکنیم و بعد با اولین قطار باری مخفیانه از مرز خارج میشیم " آدلر این را گفت در حالی که به سختی به جلو حرکت میکرد و به هن هن افتاده بود...

هنوز کاملا به ابتدای راهرو نرسیده بودند که در جلویی خانه با لگد سرباز آلمانی به داخل پرتاب شد ... پشت سر سرباز ، شش سرباز دیگر هم دیده میشد که همگی لباس متحد الشکلی پوشیده بودند.

برای چند ثانیه سکوتی سنگین تمامی فضا را در بر گرفت ...نگاه مات و خونسرد سرباز جلویی با نگاه آدلر گره خورد ... آدلر وحشت زده به پوتین های براق و کلت کمری سرباز چشم دوخت .... ناتالی سرش را پشت گردن آدلر می فشرد و چشمان خود را بسته بود .


سرباز ها بداخل اتاق آمدند و مقابل آدلر و ناتالی صف کشیدند .... سرباز جلویی چیزی به زبان آلمانی گفت ...
مسلسل ها همگی به سمت آندو نشانه رفته بود...
چند خیابان آنطرف تر صدای دسته ای از سربازان شنیده میشد که رژه میرفتند و سرود می خواندند ، صدای بلند هواپیمایی جنگی در آسمان خاکستری نفیر کشید که شیشه های خانه را در جای خود لرزاند .

سرباز جلویی دست راستش را بالا برد ...

ناتالی سرش را به گوش آدلر نزدیک کرد و چیزی گفت و بعد پشت گردن آدلر را بوسید ...
زانوهای آدلر میلرزید کمی به عقب رفت و به بازو به دیوار تکیه کرد ....

آوایی ضمخت از دهان سرباز خارج شد و همزمان دست راستش را به سرعت پایین آورد .
و ...تق تق...تق تق تق
سکوت... انگار ویلون (1) در خوابی عمیق فرو رفته بود...

سرباز مولر با پوتین های براقش بالای سر ناتالی ایستاده بود ، در حالی که زیر لب او را لهستانی هرزه خطاب کرد با نگاهی تحقیر آمیز خاکستر پیپ اش را بر روی بدن بی جان ناتالی خالی کرد .

هنگامی که برای بیرون بردن اجساد اقدام کردند یکی از آنها از جیب آدلر پلاکی پیدا کرد که بر روی آن این جملات حک شده بود :

سرجوخه آدلر اشمیت ،
یگان ویژه اس اس
تولد : 1912/5/8
...

________
پ ن : ویلون شهر کوچکی در لهستان .

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

زمان صفر

فرآیند مرد شدن آسون نیست ... میخاییل این رو گفت و فندکش رو روشن کرد .

چارلی با حالتی از سر بی خیالی بر روی مبل ولو شده بود و یک لنگش رو بر روی میز انداخته بود.
"می دونی هانس فکر می کنم بدون اون نمی تونم زندگی کنم ."
حلقه ای دود پیچید و به بالا رفت و بر روی تابلوی نقاشی هانس که بر روی سقف اتاق به شیوه ای مالیخولییایی به چهار میخ کشیده شده بود ماسید .
نقاشی چیزی نبود جز آمیزشی از چند رنگ متضاد که به طرز بیمار گونه ای درست در مرکز آن کله ی آش و لاش سگی جای گرفته بود که گل سرخی را در میان دهانش نگاه داشته بود و در عوض چشمانش حفره ای تو خالی و سیاه شکل گرفته بود .
هانس سری تکون داد و خندید ....قوطی خالی آبجو رو در دستش مچاله کرد و با دست دیگر سیگاری از پاکت درآورد و به گوشه لبش گذاشت اما بعد منصرف شد و اون رو پشت گوش راستش رها کرد .
- " اوه بس کن پسر تو همیشه همینو میگی ، کافیه سه شب با دختره بخوابی تا بعدش بفهمی بدون اون هم می تونی زندگی کنی ، مثل همیشه ، آخه قلب تو درست اینجاته " و تلنگری با انگشت بروی قسمت مشخصی از شلوار چارلی زد .
"راستی این چندمیشه سگ خور ؟"

میخاییل همانطور که روبروی پنجره ی قدی اتاق ایستاده بود به حرفهای آن دو گوش میداد ... ردی از آفتاب بر روی صورتش افتاده بود که تا پایین چانه ی خوش فرم و مردانه اش می رسید ، پکی به سیگار زد ... سرفه ای خشک ... از نگاه خیره و ماتش مشخص بود که لزوما چیز مشخصی را نگاه نمی کند ... فقط جایی در دوردست ها ، احتمالا همان قسمتی که امتداد شهر تمام می شد و به زمین های حاصلخیز می پیوست .
میخاییل چند سالی از هر دو اشان بزرگتر بود ، دانشجوی انصرافی فیزیک کوانتوام ، آنطور که در دانشگاه می گفتند نسب پدرش به اشراف زاده های تزاری روسیه می رسید اما برای او آنچنان تقاوتی نمی کرد تا آنجا که پس از ترک تحصیل در یک رستوران ساده و کوچک مشغول به کار شده بود . حالا نزدیک به سه سالی می شد که درخواست انصراف از تحصیل رو به هیئت عالی دانشگاه تسلیم کرده بود . حتی دیگر جواب نامه هایی که از طرف خانواده برایش می آمد هم نمیداد ، در آخرین نامه ای که از پدرش به دستش رسید و او زحمت خواندنش را به خود داد پدرش از او تقاضا کرده بود که دست کم دلیلی قانع کننده برای ترک تحصیل برایش بیاورد تا خود را با آن خوشنود کند و اگر مشکل پول است او حتی حاضر است چندین برابر مبلغ همیشگی هم برایش پست کند تا او فقط درس بخواند .
در عوض او نامه را به هانس داد بود و هانس هم پشت آن اسکیس زنی برهنه کشید و بعد هم مچاله کرد و صاف پرت کرد تو سر چارلی و گفت این مادرته و هر سه خندیدند .

چند دقیقه ای بود که نوعی رخوت خوشایند چارلی و هانس رو در بر گرفته بود ... هانس در گوشه ی دیوار ایستاده بود و دستان خود را با موسیقی تکان میداد آنطور که گویی دارد ارکستری عظیم را رهبری می کند . چشمان قهوه ای و نافذش را بر روی نقطه ای از دیوار دوخته بود گویی مقابل او ردیفی از نوازندگان چیره دست حضور دارند که مشغول نواختنند .

میخائیل دو باره تکرار کرد " فرآیند مرد شدن فرآیند دردناکیست " و بعد کمی مکث کرد ... دستش را متفکرانه زیر چانه گذاشت و اضافه کرد " بعضی وقتها که زیاد با خودم بیگانه می شدم کریس موهام رو نوازش می کرد تا آروم بگیرم .... چه خوب بلد بود این کارو کنه . "
لبخندی بر روی لبانش نقش بست که در مرز میان حسرت و علاقه می لغزید . دستی به میان موهای جو گندمی اش کشید و دو باره به دوردست ها خیره شد و چشمانش رو کمی تنگ کرد .
"یادمه یک بار به من گفت که بالهایی که توان پریدن ندارند تنها تو رو سنگینتر می کنند تا سریعتر فرو بری ."
آهی کوتاه کشید ... بر روی پیشانیش چند خط عمیق افتاد و نگاهش حالتی سنگین و پرسشگر به خود گرفت که بخوبی خبر از هجوم یکباره ی پرسش های بی پاسخ در درونش میداد ، سرش را چرخاند و رو به چارلی گفت :
" چارلی چرا ... چرا هر جا من هستم زمان می ایسته ؟"


چارلی با حالتی سرخوش و آمیخته با کمی کلافگی رو به میخاییل کرد " بیخیال شو میخاییل کریس سالهاست که مرده و تو الان دو ساعته که داری هی از فرآیند مرد شدن حرف میزنی و چیزای بی ربط میبافی ، بزار فضا نوردیمون رو کنیم ، بیا این طرف و حالش رو ببر" و خنده ای ناموزون سر داد .
هانس بر روی زمین به چپ و راست غلت میزد و صدایی شبیه زوزه ی شغال از خودش در میاورد ... چارلی با نگاهی بی تفاوت حلقه ی دیگری از دود ساخت که به سمت نقاشی به پرواز درآمد . " می دونی هانس حس می کنم عاشق شدم. " حتی دیگه دستم هم به ساز نمی ره ... به صدایش بغضی مصنوعی داد و گردنش رو کج کرد " الان دو هفتست که پیانو نزدم. "

هانس بر روی زانو نشت و سرش را در میان دستانش گرفت و زیر لب نجوا کرد " منم عاشق تو ام بی شرف "

ناگهان صدای بلند خرد شدن شیشه ی پنجره هر دو اشان را چند وجب به هوا پرتاب کرد .
چارلی سراسیمه به سمت پنجره دوید اما چند قدمی دور نشده بود که سکندری خورد و بر روی زمین افتاد و از دهانش صدایی شبیه نعره یا ناله بلند شد .
هانس از پنجره ی کناری به پایین نگاه کرد ، درون زانوهایش بشدت میلرزید با دست چهارچوب کناری پنجره را نگاه داشت تا خود را کماکان سرپا نگاه دارد .
همه چیز تنها در کسری از ثانیه اتفاق افتاده بود ...
بدن میخاییل چندین طبقه پایین تر بر روی سنگ فرش خیابان افتاده بود و با چشمانی نیمه باز به سوی آسمان زل زده بود . طوری قرار گرقته بود که انگار با دست چپش جایی در دورست ها را نشان می دهد .
هاله ای از خون گرم دور تا دور سرش قرار گرفته بود ... کمی بعد این نیکولاس دیوانه بود که بردور جسد میخاییل می گردید و پایکوبی می کرد و مردمی که از دور نزدیک می آمدند .
خورشید در انتهای افق آخرین انوار سرخ رنگش را به حراج گذاشته بود .
تمامی این منظره به چشمان هانس مقدس به نظر می رسید شاید میتوانست برای تابلوی بعدیش ایده ی خوبی باشد .

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

قطعه ی شماره چهار

دفترچه ی شماره چهار : دومین روز پاییز و هشتمین کنسرت من در لندن .

من آلن اسکات هستم یک پیانیست حرفه ای اهل نیوزلند ، این تصمیمیه که درست چهار سال پیش با خودم گرفتم و باید قبل هر کنسرت بهش عمل کنم . اینطوری جزییات بهتر در خاطرم می مونه .
، باید کاری رو بکنم که پزشکم خواسته ... بعد از ضربه ای که سالها پیش به سرم وارد شد بخشی از حافظم دچار مشکل و کنترل گذشته برام بشدت سخت شده ، بعضی چیز ها پاک شدند و بعضی چیزها مبهم ا ند نوشتن بهم کمک می کنه که به خاطر بیارم .
چیزی از کودکیم به خاطر ندارم ، نه پدری نه مادری ، حتی نمی دونم یتیمم یا نه ، از نوجوانی هم جز چند خاطره ی کوتاه و پیش پا افتاده چیزی در ذهنم نیست .

روبروی من ، پشت همین پرده ی قرمز و مخملی مردان و زنانی بر روی صندلی ها منتظر نشستند ، که همگی برایم یکسان بنظر میرسند ، هر بار با شروع کنسرت نگاههایی خیره و متحیر رو میبینم که درش تحسین موج میزنه ، نگاههایی که متعلق به مردهایی با کراوات های رنگارنگه که تا سرحد خفگی گره ش رو سفت کردند و زنهایی که با کفش های پاشنه بلند و یقه های نیمه باز در کنار اونها جای گرفتند .

می دونم که از کدوم آهنگ باید شروع کنم تا آروم آروم ضربان قلبشون با کلاویه های پیانو همراه بشه ، اجرای چند آهنگ ملایم تعلیق خوبی ایجاد می کنه و کمی بهشون آرامش می ده ، البته آرامشی موقت تا به قطعه ی شماره چهار برسم ، در حقیقت به این خاطر بهش قطعه ی شماره چهار میگم چون چهارمین آهنگیه که همیشه می نوازم اما نام اصلی آهنگ فراموشم شده ، حتی یادم نیست به چه دلیل اون رو ساختم ، برای من همراه این قطعه احساس عجیبیه که حتی نمی تونم برای پزشکم بدرستی شرح بدم .
درست هنگامی که این آهنگ شروع میشه انگار سایه ای از سکوت بر فضای سالن فرو می افته و بین آدمها رو پر میکنه این چیزی بود که اولین سالهای اجرا ازش بکلی بی خبر بودم .

جک از مستخدمین سالن یک بار به همراه نامزدش در میان جمعیت نشسته بود ، آخر کنسرتم بود که با حالی آشفته به سراغم اومد و من رو کناری کشید و گفت باید چیز مهمی بهم بگه ، اونروز واقعا خسته بودم و به تنها چیزی که فکر می کردم دوش آب گرم بود و بعد خوابی راحت و بی دغدغه . اما چشمان از حدقه در اومده و دهان نیمه باز جک کنجکاوم می کرد که به حرفهاش گوش کنم .

وقتی مطمئن شد من سراپا گوشم به من گفت که وقتی قطعه ی شماره چهار رو نواختم انگار حجمی تیره و تار اون رو در بر گرفت و از محیط و نامزدش جدایش کرد ، می خواستم به حساب تعریف و تمجیدهای همیشگی بگذارم و ازش تشکر کنم تا زودتر گورم رو گم کنم و برم که با دو دستش شونه هایم رو محکم چسبید و زل زد به چشمهام و سکوت کرد، احساس عجیبی داشتم و کم کم حس ناراحتی به وجودم چنگ مینداخت که دلیلش رو نمی دونستم ، با تقلا خودم رو از میان دست هاش بیرون کشیدم و به سمت درب خروجی رفتم ، اما حرفهای اون شب جک چیزی نبود که به آسونی بتونم فراموش کنم ، باید از این به بعد وقته نواختن قطعه ی شماره ی چهار بیشتر به جمعیت دقت کنم .


دفترچه ی شماره هشت : اولین روز بهار ، شانزدهمین کنسرت من در لندن .

من آلن اسکات هستم یک پیانیست حرفه ای اهل نیوزلند ، این تصمیمیه که درست هشت سال پیش با خودم گرفتم و باید قبل هر کنسرت بهش عمل کنم . اینطور جزییات بهتر در خاطرم می مونه .
، باید کاری رو بکنم که پزشکم خواسته ... بعد از ضربه ای که سالها پیش به سرم وارد شد بخشی از حافظم دچار مشکل و کنترل گذشته برام بشدت سخت شده ، بعضی چیز ها پاک شدند و بعضی چیزها مبهم ا ند نوشتن بهم کمک می کنه که به خاطر بیارم .

همه چیز مثل همیشه ست ، همون مردها و همون زنها ... انتظاری محسوس برای شروع کنسرت ، امیدوارم این دفعه اتفاق بیفته ، دهنم مزه ی گسی میده ، می دونم که از همین حالا جمعیت انتظار قطعه ی شماره چهار رو می کشند ، عجیب اینکه خود من هم درست مثل هر دفعه منتظرم تا زودتر زمانش برسه و این قطعه رو بروی سن بنوازم ، پرده ی قرمز به آرومی داره کنار میره ، کمی سرم درد میکنه ، دیگه نمیتونم بنویسم باید برم روی سن ...



دفترچه شماره ی سی و دو : هفت روز مانده به تابستان ، شصت و چهارمین کنسرت من در لندن .

من آلن اسکات هستم یک پیانیست حرفه ای اهل نیوزلند ، این تصمیمیه که درست سی و دو سال پیش با خودم گرفتم و باید قبل هر کنسرت بهش عمل کنم ....

صفحه ی قبلی رو پاره کردم ... مطالب قبل این کنسرت دیگر آنچنان مهم نیست .
کنسرت چند ساعتیست که به اتمام رسیده .
دقیقه ای از اجرای قطعه ی شماره چهار نگذشته بود که اشک هام مثل هر دفعه سرازیر شد و بروی کلاویه های پیانو چکید ، دیدم کمی تار شده بود ، مشخص بود که فضای سالن تغیراتی چشمگیر کرده ، منظورم احساسیست که در اونجا حاکم بود و این احساس اونقدر شفاف بود که حتی کودکی خردسال هم بوضوح می تونست حسش کنه .
بخوبی دیدم که خیلی از مردها دستشون رو به سمت گره ی کراواتشون می بردند تا اون رو کمی شل کنند و زن ها دست شوهران یا معشوقه های شیک پوششون رو در دست گرفته بودند و می فشردند ، حتی می تونستم از همون فاصله ی دور احساس کنم که چطور با آین آهنگ دستانشون رفته رفته سرد میشه و یخ میکنه و یا دچار لرزش خفیفی میشه .
اعتراف می کنم از این تشویش و پریشانی مثل هر بار نهایت لذت رو بردم چون با چشمانم میدیدم که چطور با تک تک نتهای قطعه ی شماره چهار دنیای پوشالی که آهنگ های قبلی ام برایشان خلق کرده بود از هم می پاشد و هزاران تکه میشود. نگاههای حیرت زده و آمیخته با اضطراب ، همچون کودکانی که انگار دستی پلید اونها رو از میان بازی ها و رنگ های شاد کودکی بیرون کشیده و به میان دنیای بیرحم وخشن بزرگسالان پرتاب کرده .

هنوز کسی اسم این قطعه رو نمیدونه و تا ابد هم نخواهد دونست ، این آخرین کنسرت من بود و تاساعاتی بعد هرگز مرا نخواهید یافت .
اما بذارید قبلش چیزی رو بگم...در آخرین دقایق کنسرت سرم به دوران افتاده بود ، نمی دونم ناشی از تحمل خستگی زیاد بود یا افت فشار خون ، اما بسرعت جای خود رو به آرامشی داد که قسم میخورم هیچ وقت در هیچ کجای زندگیم حتی ذره ای از آن را تجربه نکرده بودم ، خاطراتی رو به یاد اوردم که باید به سرعت در این دفترچه بنویسم ،

حالا می دونم که این قطعه برای یک نگاه ساخته شده ، تنها یک نگاه ساده....

در یکی از شبها ، پس از تمام شدن کنسرت بر روی سن ایستاده بودم ، صدای بلند و بی وقفه ی تشویق می اومد ، جمعیت سرمست آرامشی بود که در رگهاشون تزریق کرده بودم ، خم شدم و به شیوه ی معمول تعظیم کردم ، وقتی کمرم رو صاف کردم در ردیف جلو دختری رو دیدم که پیراهنی آبی و بلند پوشیده بود و موهایش رو در یک سو بافته بود ، تصویری که حتی بخوبی مطمئن نیستم در طرف رویا قرار میگیره یا حقیقت .
نگاهم برروی صورتش دوید و تنها برای ثانیه ای چشمهامون به هم خیره شدند ؛ ثانیه ها ایستادند ، ده ، بیست سی ؛ شاید حتی چند دقیقه یا چند ساعت ... خندید ، محو ، کوتاه ... تصاویری از کودکیم به سرعت از خاطرم می گذشت ، انگار در نگاهش چیزی بود که گذشته ی دست نیافتنی منو معنا می بخشید ، عده ای با کاغذ وخودکارهای آماده نزدیک تر می اومدند تا امضایی یادگاری تحویلشون بدم ، بی قرار شدم ؛ بر روی پنجه ی پاهایم ایستادم ، سعی می کردم در بین اون جمعیت مواج پیداش کنم ، از پله ها پایین اومدم و بسختی از بین عده ای گذشتم ، سراسیمه بودم ، اون نگاه تمام فکر منو مشغول کرده بود ، سالن کم کم از جمعیت خالی میشد ...به هر سمتی دویدم ، حتی زیر صندلی ها هم نگاه کردم ، نتونستم پیداش کنم ...بغضم ترکید ، احساس بیچارگی میکردم ،سقف سالن انگار پایین و پایین تر می اومد ...

قطعه ی شماره چهار را برای اون دختر ساختم ، دختری که حالا تنها تکه ای از بک خاطرست که هر لحظه ممکنه نا پدید بشه .
این شصت و چهارمین کنسرتی بود که همین جا برگزار کردم در لندن .
شصت و چهار کنسرت تنها برای او ...باز هم نیومد ، او را ندیدم، دیگر دلیلی برای اینجا موندن ندارم .