۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

کازورا

کازورا تنها دوست دوران کودکیم بود . در کلاس سوم دبستان درس می خواندیم که خبر رسید پدرش شبانه و بی خبر زن و بچه هایش را ترک کرده و با معشوقه ی سابقش راهی هندوستان شده .
از آن پس بچه ها ی مدرسه ، کازورا را جور دیگری نگاه کردند ، نوعی نگاه آمیخته با ترحم که آدمی به سگی زخمی و درمانده می اندازد ، کازورا کوچک بود اما می فهمید ، فقط لبخند می زد و چیزی نمی گفت .
می دانستم که مادرش برای امرار معاش زندگیشان لباس های چرک و بو گندوی آقای ایتسو صاحب تنها رستوران مجلل شهر را می شوید و خواهرش با بافتن لیف و جوراب خرج کیف و کفش برادرش را می دهد ، اما تمامی اینها باعث نمیشد که حس ترحم خرد کننده ای که همکلاسی ها بدو داشتند در من ایجاد شود ، کازورا برای من کازورا بود .
بعدها که بزرگتر شدیم و صدایمان مثل خروس دورگه شد گاه به شیطنت هایی پسرانه دست میزدیم که در پشت آن نیازی از جنس مردانه بود . بعضی وقتها به حیاط پشتی خانم نیسامی می رفتیم وآنقدر در پایین پنجره کز می کردیم تا خانم نیسامی برای چرتی عصرانه به اتاق خوابش بیاید ، دیدن خانم نیسامی با آن لباس سفید و نازک ، لرزشی خفیف در من ایجاد می کرد که کمی بعدتر فهمیدم که آن لرزش و حس خوش آیند از کجا می آید .

تازه وارد هجده سالگی شده بودم که به همراه خانواده به پایتخت کوچ کردیم ، محیطی که کاملا از چمنزارهای وسیع و صدای بزغاله و بوی شالیزارها تهی بود اما در عوض پر از چراغ های رنگی و ویترین های لوکس و آدم های شیک پوش بود ، دیگر کمتر به کازورا ، دوست دوران کودکیم فکر می کردم . یاد گرفته بودم که چطور در اتاقی کوچک و پر دود و مملو از صدای بلند موسیقی می شود با یک بطری ویسکی و دختری خوش اندام از زندگی لذت برد .

در بیست و دو سالگی وارد دانشگاه بین المللی اقتصاد شدم .خوب درس می خواندم و جز بهترین ها بشمار می آمدم . میانه های سال چهارم دانشگاه بود که با راشل صمیمی تر شدم ، او دختری هلندی و زیبا و سفید رو بود که از روی سرخوشی یا ارضای حس ماجراجوییش تصمیم گرقته بود در دانشگاهی دور و در کشوری آسیایی تحصیل کند .هر دو اقتصاد می خواندیم و همدیگر را بسیار دوست می داشتیم. قرار گذاشتیم که بعد از فارق التحصیلی با هم به هلند سفر کرده و نزد عموی راشل که تاجر معروفی بود شروع به کار کنیم . مراسم ازدواجمان را در کلیسای سنت پاول برگزار کردیم ، درست همانجا بود که من حیرت زده کازورا را در لباس کشیشی مقابل خود دیدم ، اینطور بود که ازدواج ما در حضور روحانی دوست دوران کودکیم به وقوع پیوست .

فردای آنروز بود که به خانه دعوتش کردیم ،از او پرسیدم تو اینجا کشیشی می کنی ؟
آخر چطور ممکن بود ؟ کازورا و جد اندر جدش بودایی بودند .
خنده اش گرفت وگفت من همانقدر کشیشم که تو تجارت می کنی و رفتگر خیابان ها را جارو می کند .
چه فرقی می کند ؟ اینجا شغلیست و من آدمی که به این شغل نیاز دارم ، شاید اگر پدرم مرا اندکی بیشتر دوست داشت هنوز بودایی بودم اما اینجا به بودایی نیاز ندارند .
از او پرسیدم یعنی تو واقعا مسیحی شدی ؟
سرش را پایین انداخت و فقط لبخند زد .

۸ نظر:

  1. خوب واسه این که جلوی اشکه لعنتیم رو نمی تونم بگیرم ریملم مریزه زشته دیگه.....!
    خوبی؟خودت؟

    پاسخحذف
  2. kamelan fazaye por az cheragh haye neonie tokyo ro hes kardam..cheghad yade neveshtehaye oktagawa oftadam

    پاسخحذف
  3. to hamun yek nafar hastii..midoonam...chetor in hessaro dari...khosh halam va narahat dar eine hal..

    پاسخحذف
  4. خب چند تا سوال
    این داستان از خودتونه؟
    چرا اسم ها همه خارجیه؟
    خیلی جالب و روونه
    پایان غیر قابل پیش بینی ای داشت
    ولی رنگ عوض کردن ادم ها رو خوب نشون می ده

    پاسخحذف
  5. @ saba
    می دونم که می دونی :)

    @ رضا شبگرد
    ممنون دوست عزیز ، بله ، از خودمه .
    سوال خوبی مطح کردید ، شاید این واقعا یک نقطه ضعف محسوب بشه اما نمی دونم چرا وقتی اسم ایرانی برای شخصیت های داستانم انتخاب می کنم کمتر با داستان ارتباط برقرار می کنم .
    شاید بخشی از اون به این مسئله بر گرده که فکر می کنم نامهای ایرانی زیادی اشباع شدند و در پشت هر کدومشون کلی تصاویر گاه مصنوعیه ، دوست دارم شخصیت ها تحت تاثیر نامشون قرار نگیرند و داستان بر اون پایه ای جلو بره که روایت میشه .

    پاسخحذف
  6. انگار که سال ها در این فضا زندگی کرده باشی...

    پاسخحذف
  7. @ Mortelle
    مرسی دوست من :)
    راستی خیلی وقته آپ نکردیا ، یواش یواش وقتشه .

    پاسخحذف
  8. azunja ke ba ruhiatetun ta hodudi ashna hastam hes mikonam asamie irooni yad avare tamame kesafat karihaee hast ke az har iranie saheb magham ya khoshnam be cheshmo gush reside

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.