۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

چند لحظه ی کوتاه

همه می دانستند که او همیشه پشتش است ، فرقی نمیکرد در یک روز سرد بارانی باشد یا گرمای کلافه کننده تابستان ،او آنجا بود با گوش هایی آماده برای شنیدن احساسات ریز و درشت و گاه روزمرگی های نه چندان جذاب دخترک . در سکوت گوش می کرد و می فهمید و در انتها این بازوانش بود که با سخاوت بدور شانه هایش حلقه میشد ...
در ازایش دخترک نیز به او عشق می بخشید ، به طور حتم چیزی بیشتر از یک همخوابگی ساده ، گویی دخترک نقاشی میکند ، یعنی زندگی مرد را رنگ میزند ، لابد برای همین است که آسمان آبی کسی که عاشق است از همه آبی تر است .


-" او میگوید و من واقعا به احساسش گوش می کنم فکر میکنم فقط همین ، این برای یک زن چیز بزرگیست حتی بیشتر از خرید کیف و کفشی زیبا ، چیزی که اغلب مردها نمی دانند ."

این را به من گفت و در آخر با لبخندی اضافه کرد چه خوب است که دو مرد میتوانند با کمترین کلمات همدیگر را درک کنند ،
سرم را به نشانه ی تائید تکان دادم .
قهوه اش را سریع سر کشید و گفت میرود به دنبالش ، گویا در همین فاصله ی کوتاه ملاقاتمان دلش برای دخترک تنگ شده بود .

من نیز از کافه بیرون آمدم و به سمت جاده ی منتهی به دریا قدم زدم . روزی ابری با نوازش بادی بازیگوش و زوزه کش .

نشستن بر روی شن های طلائی ساحل را دوست دارم ؛ دریای پشت سرم مواج است و موجها یکی پس از دیگری به ساحل هجوم می آورند ، در سرم حرفهایش را مرور می کنم ، گوش ماهی های توی ساحل برق میزنند ، شاید بهتر است میان من و دریا همین خط شنی و گوش ماهی ها باقی بماند ، این طور همدیگر را بهتر درک میکنیم .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.