۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

...

برایم آواز بخوان تا سکوت را فراموش کنم
اینجا دیوارها ، روزها خاکستریست
اما من میخندم
در انتهای محو ترانه ای به سختی ایستاده ام
صدایت دور است ، بسیار دور
صدایت را میشنوم ، سخت ، گنگ
بالهایی می خواهم که مرا با خود ببرند
دورتر از خورشید ، دور تر از ماه
من می خندم
شب و روز بازی می کنند
پاییز می رقصد

۷ نظر:

  1. خیلی زیبا بود...
    خیلی زیاد...
    بالهایی می خواهم که مرا با خود ببرند
    دورتر از خورشید ، دور تر از ماه
    و به راستی که پاییز می رقصد...
    :((

    پاسخحذف
  2. همه نوشته های اخیرت رو خوندم وشعر شوالیه رو خیلی دوست دارم + نامه به آروکا 1

    پاسخحذف
  3. خیلی کم هستن آدمایی که درک کنن
    اون غم نوشته هارو!
    :
    میگذره (;
    اما به سختی ...

    پاسخحذف
  4. @ عمو آلبرت

    مرسی رفیق :)

    @ نسیم خواجوی

    به چه عجب از این ورا نسیم ، خوشحالم که دوست داشتی ، راستی آپ کن دیگه ، منتظر کارهای جدیدتم .

    @ hIt & mIsS

    اما خوبه که در نهایت برای این هم پایانی هست مثل همه ی چیزهای دیگه ...

    پاسخحذف
  5. این شعرگونه ات رو خیلی دوست داشتم. و هر دو نامه ی آروکا. خواستم بگم قلمت خیلی حرفه ایه. طوری که به نظر میاد آدم داره سلینجری چیزی می خونه.
    حتما نوشتن رو ادامه بده، یه عنوان یه حرفه حتی.
    :)

    پاسخحذف
  6. @ 月光

    اوه ...مرسی واقعا کلی انرژی دادی برای نوشتن پسر ، اما من کجا آقای سلینجر کجا... در ذهن من که نمی گنجه :)

    پاسخحذف
  7. این شعر خیلی قشنگ بود. یاد اون شعر شاملو افتادم: پیش از انکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو...

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.