۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

والس

- دن ! لطفا بزار بخوابم ، امشب رمق ندارم .

. بیا با این والس دل انگیز برقصیم.... پاشو ...
میدونم رقصم تعریفی نداره اما دلم می خواد همین الان جشن بگیریم و باهم برقصیم ، تازه این شمع هم به افتخار تو روشن کردم .
باید به من یاد بدی تا بهتر برقصم ...
چرا اونطوری عجیب نگاه میکنی ؟
می خوام یاد بگیرم !

خب قبوله ، شاید اینطور وانمود می کنم که می خوام یاد بگیرم... اصن میدونی چیه ؟ رقص رو برای رقص نمی خوام ، برای با تو بودنشه که می خام . راستش از همه بیشتر دوست دارم در این لحظه دستت روتوی دستم بگیرم و گذشته رو فراموش کنم ، باید باهات برقصم ، بیا دیگه....موسیقی منتظر ماست ، نگاه کن خوب هم تمرین کردم اینجوری یک پا کمی جلو و بعد پای سمت چپ کمی عقب ، حالا باهم می چرخیم ...

- دن ...

. فقط داریم آروم می رقصیم ، به صدای ویولن گوش کن ... میشنوی ، مثل این می مونه که داره حرف میزنه
یک پا عقب حالا پای راست جلو ... عالیه ، میبینی انگاری منم دارم راه میفتم ، یادته همیشه می گفتی یه روز رقصیدن رو یادم میدی ؟
خب حالا رقصم چطوره ؟

-دن ! لطفا همین امشب....

. هیس بلند نخند ، کمی آروم تر نمی خوام مزاحم دوست عزیزم بشیم ، نباید جشن ما آرامش دوستم رو ازش بگیره .

- فردا مهمترین قرار کاریه منه ، میزاری کپه ی مرگم رو بزارم یا نه لعنتی ؟

ساکت ایستاد ؛ برای مدتی به نقطه ای روی دیوار خیره شد .
تمام شادی صورتش رنگ باخت ...دستانش که تا دقایقی پیش هوا را در آغوش گرفته بود در دو سوی بدنش آویزان و معلق ماند . تقصیر من بود ، تقصیر من بود .
نباید اینطور داد میزدم ، توی دل به خودم فحش می دادم . منتظر بودم چیزی بگه تا بعد ازش عذر خواهی کنم .
چیزی نگفت ، شمع کوچکش رو خاموش کرد و شال گردنش رو بدور گردن پیچید و زد بیرون .

حالم از رفتارم بهم خورد...خودخواه بودم .
دن امشب دست کم در خیالش کمی شاد بود ، من این شادی رو گرفتم .
باید میرفتم دنبالش ، به سرعت لباس پوشیدم و چند فحش آبدار دیگه بخودم نثار کردم .
سر خیابون ایستادم ...هوای سرد و عبوسی بود . چراغ بیشتر خونه ها خاموش .
تاکسی زردرنگی از دور نزدیک میشد .

به دن فکر می کردم ، آیا واقعا کارین رو میدید ؟
چهره ی ساده و دخترانه کارین با آن هیکل لاغر و نحیقش در ذهنم نقش بست ، تصور له شدن اون صورت خندان و دوست شدنی میان مشتی آهن پاره و خرده شیشه ها ی ماشین ، روحم رو آزار می داد .

-کجا تشریف میبرید؟
. گورستان سن ماری .
.
.

۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

سایه ها

رادیو :
ترافیک سنگینی در خیابان چهارم مشاهده میشود ، رانندگانی که قصد دارند...

. خاموشش کردم
- خوب کردی ، درب اتاق رو ببند ، پرده ها رو هم کامل بکش
. ببین ... اینبار می خوام درونت غرق بشم ، خب ؟
- تو منو می ترسونی

سکوت

. سایه ی روی دیوار رو دوست دارم
- من یه دختر بالدارم
. اما من بال ندارم
- بالهام سفید و بزرگه

سکوت
خنده

. بیا نزدیک تر
- بغل
. بغل

بازهم سکوت
نگاه

- سایه ی رو دیوار می فهمه؟
. اوهوم ... بیشتر از من و تو
- پس چرا چیزی نمی گه ؟
. قراره با من حرف بزنه فقط
- کِی ؟
. وقتی که تو با بالهات پرواز کردی و من جا موندم
-
.

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

کازورا

کازورا تنها دوست دوران کودکیم بود . در کلاس سوم دبستان درس می خواندیم که خبر رسید پدرش شبانه و بی خبر زن و بچه هایش را ترک کرده و با معشوقه ی سابقش راهی هندوستان شده .
از آن پس بچه ها ی مدرسه ، کازورا را جور دیگری نگاه کردند ، نوعی نگاه آمیخته با ترحم که آدمی به سگی زخمی و درمانده می اندازد ، کازورا کوچک بود اما می فهمید ، فقط لبخند می زد و چیزی نمی گفت .
می دانستم که مادرش برای امرار معاش زندگیشان لباس های چرک و بو گندوی آقای ایتسو صاحب تنها رستوران مجلل شهر را می شوید و خواهرش با بافتن لیف و جوراب خرج کیف و کفش برادرش را می دهد ، اما تمامی اینها باعث نمیشد که حس ترحم خرد کننده ای که همکلاسی ها بدو داشتند در من ایجاد شود ، کازورا برای من کازورا بود .
بعدها که بزرگتر شدیم و صدایمان مثل خروس دورگه شد گاه به شیطنت هایی پسرانه دست میزدیم که در پشت آن نیازی از جنس مردانه بود . بعضی وقتها به حیاط پشتی خانم نیسامی می رفتیم وآنقدر در پایین پنجره کز می کردیم تا خانم نیسامی برای چرتی عصرانه به اتاق خوابش بیاید ، دیدن خانم نیسامی با آن لباس سفید و نازک ، لرزشی خفیف در من ایجاد می کرد که کمی بعدتر فهمیدم که آن لرزش و حس خوش آیند از کجا می آید .

تازه وارد هجده سالگی شده بودم که به همراه خانواده به پایتخت کوچ کردیم ، محیطی که کاملا از چمنزارهای وسیع و صدای بزغاله و بوی شالیزارها تهی بود اما در عوض پر از چراغ های رنگی و ویترین های لوکس و آدم های شیک پوش بود ، دیگر کمتر به کازورا ، دوست دوران کودکیم فکر می کردم . یاد گرفته بودم که چطور در اتاقی کوچک و پر دود و مملو از صدای بلند موسیقی می شود با یک بطری ویسکی و دختری خوش اندام از زندگی لذت برد .

در بیست و دو سالگی وارد دانشگاه بین المللی اقتصاد شدم .خوب درس می خواندم و جز بهترین ها بشمار می آمدم . میانه های سال چهارم دانشگاه بود که با راشل صمیمی تر شدم ، او دختری هلندی و زیبا و سفید رو بود که از روی سرخوشی یا ارضای حس ماجراجوییش تصمیم گرقته بود در دانشگاهی دور و در کشوری آسیایی تحصیل کند .هر دو اقتصاد می خواندیم و همدیگر را بسیار دوست می داشتیم. قرار گذاشتیم که بعد از فارق التحصیلی با هم به هلند سفر کرده و نزد عموی راشل که تاجر معروفی بود شروع به کار کنیم . مراسم ازدواجمان را در کلیسای سنت پاول برگزار کردیم ، درست همانجا بود که من حیرت زده کازورا را در لباس کشیشی مقابل خود دیدم ، اینطور بود که ازدواج ما در حضور روحانی دوست دوران کودکیم به وقوع پیوست .

فردای آنروز بود که به خانه دعوتش کردیم ،از او پرسیدم تو اینجا کشیشی می کنی ؟
آخر چطور ممکن بود ؟ کازورا و جد اندر جدش بودایی بودند .
خنده اش گرفت وگفت من همانقدر کشیشم که تو تجارت می کنی و رفتگر خیابان ها را جارو می کند .
چه فرقی می کند ؟ اینجا شغلیست و من آدمی که به این شغل نیاز دارم ، شاید اگر پدرم مرا اندکی بیشتر دوست داشت هنوز بودایی بودم اما اینجا به بودایی نیاز ندارند .
از او پرسیدم یعنی تو واقعا مسیحی شدی ؟
سرش را پایین انداخت و فقط لبخند زد .

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

چند لحظه ی کوتاه

همه می دانستند که او همیشه پشتش است ، فرقی نمیکرد در یک روز سرد بارانی باشد یا گرمای کلافه کننده تابستان ،او آنجا بود با گوش هایی آماده برای شنیدن احساسات ریز و درشت و گاه روزمرگی های نه چندان جذاب دخترک . در سکوت گوش می کرد و می فهمید و در انتها این بازوانش بود که با سخاوت بدور شانه هایش حلقه میشد ...
در ازایش دخترک نیز به او عشق می بخشید ، به طور حتم چیزی بیشتر از یک همخوابگی ساده ، گویی دخترک نقاشی میکند ، یعنی زندگی مرد را رنگ میزند ، لابد برای همین است که آسمان آبی کسی که عاشق است از همه آبی تر است .


-" او میگوید و من واقعا به احساسش گوش می کنم فکر میکنم فقط همین ، این برای یک زن چیز بزرگیست حتی بیشتر از خرید کیف و کفشی زیبا ، چیزی که اغلب مردها نمی دانند ."

این را به من گفت و در آخر با لبخندی اضافه کرد چه خوب است که دو مرد میتوانند با کمترین کلمات همدیگر را درک کنند ،
سرم را به نشانه ی تائید تکان دادم .
قهوه اش را سریع سر کشید و گفت میرود به دنبالش ، گویا در همین فاصله ی کوتاه ملاقاتمان دلش برای دخترک تنگ شده بود .

من نیز از کافه بیرون آمدم و به سمت جاده ی منتهی به دریا قدم زدم . روزی ابری با نوازش بادی بازیگوش و زوزه کش .

نشستن بر روی شن های طلائی ساحل را دوست دارم ؛ دریای پشت سرم مواج است و موجها یکی پس از دیگری به ساحل هجوم می آورند ، در سرم حرفهایش را مرور می کنم ، گوش ماهی های توی ساحل برق میزنند ، شاید بهتر است میان من و دریا همین خط شنی و گوش ماهی ها باقی بماند ، این طور همدیگر را بهتر درک میکنیم .

۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

...

برایم آواز بخوان تا سکوت را فراموش کنم
اینجا دیوارها ، روزها خاکستریست
اما من میخندم
در انتهای محو ترانه ای به سختی ایستاده ام
صدایت دور است ، بسیار دور
صدایت را میشنوم ، سخت ، گنگ
بالهایی می خواهم که مرا با خود ببرند
دورتر از خورشید ، دور تر از ماه
من می خندم
شب و روز بازی می کنند
پاییز می رقصد