۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

آروکا - نامه ی دوم

آروکا ...

شاید این نامه عجیب ترین نامه ای باشد که برایت می نویسم و شاید هم کسالت بار ترینشان اما چه فرقی می کند مهم این است که برایت می نویسم و تو در آن سو می خوانی .
این لک قهوه ای رنگ پایین صفحه را میبینی ؟
چکه ای از شکلات داغ است که خودم درست کردم و در فنجان مشترکمان نوشیدم ، بی هوا از چانه ام چکید ، انگار چند وقتیست زهوارم بدجور در رفته است ، احتمالا هنوز مقداری از آن بر روی ریشم باقی مانده اما در حال حاضر تنها حسی که دارم حس نوشتن برای توست که نباید با چیزهای خرد و پیش پاافتاده از بین برود .

باید اینجا بودی و می دیدی روزها وشب ها چطور از پی هم می دوند و کارشان با مردم نیست ، فصل خوشه چینیست و کشاورزان در گندمزارهای طلایی عرق می ریزند و آوازهای دسته جمعی می خوانند ، گاهی هوس می کنم بومی سفید پیش رویم بگذارم و نقاشی اشان کنم ، از رنگ زردم تنها کمی مانده ، نگرانم می کند ، وقتی چیزی در خانه ام تمام میشود مضطرب میشوم ، گویی قرار است فردا جنگ شود یا طاعون بزند و قحطی از سرو کول مردم بالا رود ؛ می دانم خیال است اما از آن دست خیال هاست که وزن دارند آنطور که سرت سنگین میشود و شاید کمی هم هنگام راه رفتن قوز کنی ، حتما همین است... اصلا شاید بعدها کتابی بنویسند و بگویند محققان به دست آوردهای جدیدی دست یافتند ، قوز کردن بیشتر ناشی از تحمل افکار سنگین است !

لیو مرد خوبیست و خوب هم ویولن میزند ، صورتی آفتاب سوخته و چشمانی مهربان دارد وبیشتر از آنکه حرف بزند با سازش خلوت می کند ، دیروز او را به خانه ام دعوت کردم ، املت پنیر و سوسیس درست کردم و به شیوه ی تو کمی هم ادویه مخصوص به آن اضافه کردم بعد از آن چای نوشیدیم و لیو برایم قطعه ای زد که مرا با خود به خاطراتمان برد ، نمی خواستم اشک هایم را ببیند وانمود کردم چیزی در چشمانم فرو رفته و به شدت چشمانم را با دست فشار دادم شاید فهمید ، یعنی اینطور حس میکنم چون بعد از آن قطعه ای جفنگ و ناموزون نواخت که هر دویمان را به شدت به خنده وا داشت .

وقتی چای مینوشیدیم برایم از تنهایش گفت و اینکه چطور یاد گرفته خالی های زندگیش را با صدای موسیقی آرام کند ، راستی تو هم خالی داری ؟ چقدر ؟ به اندازه ی انگشتان دستت ؟
من دیروز برای خودم گرامافونی خریدم ، باید با خالی ها کمی مهربانتر باشم .

۹ نظر:

  1. 1.ذرود
    2.the lovely bones را با این که همان زمانها که گفته بودی دانلود کرده بودم،اما هنوز ندیده ام!...چرا؟ :)
    3.گفتم دیگر نخواهی نوشت...ولی نوشتی...
    4.گمت کرده بودم...پیدایت کردم...
    5.وقتی چای مینوشیدیم برایم از تنهایش گفت و اینکه چطور یاد گرفته خالی های زندگیش را با صدای موسیقی آرام کند ، راستی تو هم خالی داری ؟ چقدر ؟ به اندازه ی انگشتان دستت

    پاسخحذف
  2. @ مهربون مه آلود
    ...

    @ عمو آلبرت

    سلام رفیق ، منم خوشحالم دوباره پیدات کردم ، راستی بیا و به حرفم گوش بده و این فیلم رو ببین ! :)

    پاسخحذف
  3. واای ،
    مهربون مه آلود کامنتت رو اشتباهی پاک کردم ، معذرت می خوام :(

    پاسخحذف
  4. می آیی عنق تر از عنق.... می گزی پوست گوزن دستکشت را.
    می گویس: راستی! خبر داری؟ دارم شوهر میکنم!
    بکن! به درک! خیال میکنی از پا در می آیم؟ چه باک! ببین.. آرامم... آرام تر از نبض یک مرده...

    "ولادیمیر مایاکوفسکی"

    پاسخحذف
  5. دیدمش!
    بالاخره دیدمش!
    رفیق!
    بدجور خوشم اومد!
    واقعا لذت بردم!
    :دی
    فقط نمی دونم چرا اون یارو قاتل رو که میدیم خندم میگرفت به جا اینکه بترسم!

    پاسخحذف
  6. به به ! خیلی وقت بود بهت سر نزده بودم !
    پستت قشنگه !

    پاسخحذف
  7. @ Behzad Mehdipour

    یاد کتابی به نام غریبه ها افتادم ، شایدم اسمش همسایه ها بود یادم رفته !

    @ عمو آلبرت

    آره یه جورایی قیافش بیشتر به ژانر کمدی نزدیک بود:))

    @ M O K A

    خوش اومدی moka

    پاسخحذف
  8. حس این نامه یک جوری بود که آدم را جذب می کرد. خیلی دوست اش داشتم. دلم می خواست تکه ی اول و تکه های بعدی اش را هم بخوانم.

    پاسخحذف
  9. @ ماهی
    ماهی عزیز ، قسمت اول این نامه توی همین صفحه هست ، قسمت های بعدیشم هنوز ننوشتم :)

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.