۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

سازدهنی

بر بالای صخره ای خاکستری رو به دریای بنفش نشسته بود
باد شمال به میان موهای خرمایی رنگش میدوید و هر آن صحنه ی رقصی بدیع پیش چشمانم به نمایش می گذاشت
نزدیکش که شدم سرش را برنگرداند ،
سنگینی سکوت آزارم میداد
بزور چند کلمه ای بی ربط در دهانم چرخید و با بی نظمی تمام به بیرون پرتاب شد

آرام زیر لب گفت :
چیزیست که بیشتر از نگاه تو این روزها نگرانم میکند.
"می دانی ...کلماتی درون من نفس می کشد که هنوز زاده نشده اند چون تمامی نامها بیرحمانه تصرف شده اند. "

دستهایم را در جیبهای کتم فرو بردم وبه افق بی رمق خیره شدم .

با صدایی لرزان گفت :

" آبستن من از نوعی دیگراست ، شکمی بالا نمی آید اما توده ای نامرئی در ذهن و روحم روز بروز متورم تر میشود و تا مرز انفجار هم پیش میرود .
من می ترسم ، از تمام آنچه ناگفته خواهد ماند ، کلماتی که نه شعر می شوند و نه نقاشی ، حتی نمی توانم آنها را با سازدهنی برایت همراه کنم ... "

سرش را بسویم گرداند ، در چشمانش پرده ای اشک می لغزید .
کنارش نشستم و دستانم را بر دورش حلقه کردم ؛
سرش را بروی شانه ام گذاشت
از گرسنگی شکمم به قارو قور افتاده بود .

۷ نظر:

  1. می گویند کلام را تا در کام داری اختیارش در اختیارت است. می گویند حرف مانند تیری ست که اگر رها شد دیگر باز نمی گردد. می گویند سخن مانند آبی که ریخته می شود، دیگر نمی توان جمعش کرد. می گویند زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد. همهء آنها مزخرف می گویند!! تو می گویی: تمام آنچه ناگفته خواهد ماند ترسناک است" فکر و حسی که کلام نشود، به زبان نیاید، خطرناک است و غیر قابل پیش بینی. تمامی آنها مزخرف می گویند! من فقط با تو موافقم! فقط تو می فهمی، فکری که کلمه نشود، خطرناک است.

    پاسخحذف
  2. باید بود تا فهمید درک نکردن و سخت سخن گفتن چه دردی دارد...باید تو موقعیتش باشی تا بفهمی دردِ سکوت آدم رو به انفجار میرسونه..چه قدر خوبه که آدم سینه ای داشته باشه...سری...شونه ای حتی...!

    پاسخحذف
  3. @ جاسوس اجاره ای
    خوشحالم که هم رای اییم :)

    @ صحرا
    و بیشتر از همه کاش کسی باشه که تو رو در سکوت هم بفهمه .

    پاسخحذف
  4. این تسلیم شدن در برابر اژدهای سکوت، شرق را بیچاره کرد. شورشی باید

    پاسخحذف
  5. من می ترسم ، از تمام آنچه ناگفته خواهد ماند، کلماتی که نه شعر می شوند و نه نقاشی و نه هيچ چيزي كه شنيده شود!

    پاسخحذف
  6. این تشبیه ابستن من از توعی دیگر است و شکمی بالا نمی اید رو خیلی دوست داشتم / در مورد خودم یک چیزی توی مغزم متورم میشه که به جایی زایش ِ پایانی می ترسم چیزهای قبل رو هم متلاشی کنه !

    پاسخحذف
  7. @ Eric Calabros
    شاید رفیق .

    @ Behzad Mehdipour
    نه شعر ، نه نقاشی ، نه موسیقی...

    @ خود..........ارضایی
    کلا از همونجا که شروع به متورم شدنمیکنه جا داره که نگرانش شد.

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.