۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

سالی

سالی ... سالی ... بیدار شو
من پیش تو بازگشتم ، امروز هم مثل هر روزم گذشت ، در زیر زمینی نیمه تاریک میان کارتن های خالی و بوی مقوا و چسب،
آوازهایی که سالها پیش برایم می خواندی سوت میزدم تا ساعت ها سریع تر بگذرند ،
باور کن سریع تر می گذرند ... انگارحتی عقربه های ساعت هم با طنین آوازهای تو به شوق می آیند ، بازیگوشی می کنند و تند و تند در پی هم می دوند
افسوس که هیچ کس اینها را نمی فهمد ...

سالی... چشمانت را باز کن
باز هم که زودتر از هشت خوابیدی ، برای یک بار هم که شده بیدار بمان و منتظرم باش ، چقدر دلم می خواهد غافلگیرم کنی ،
اصلا می توانی پشت در چوبی پنهان شوی و وقتی داخل شدم بر رویم کاسه ای آب بپاشی و خیسم کنی .
آنگاه من تورا عاشقانه در آغوش می گیرم و دستانم بر دور کمرت باریکت حلقه می زنند ، می چرخیم و می چرخیم و بر روی آن کاناپه ی قهوه ای و خاک گرفته ، کودکانه رها می شویم ، می توانیم دراز بکشیم و به پنکه ی سقفی زل بزنیم و به هیچکس جز خودمان فکر نکنیم ، هیچکس ...
می توانم تجسم کنم که با انگشتان ظریفت در هوا چیزی می نویسی ، شاید می نویسی " تو" یا چیزی شبیه " دوستت دارم " و بعد این دستان من است که در دستان تو قفل میشود .

سالی بوسه های ریز ریز یادت هست ؟
یادت هست که وقتی می گفتم چه زیبا شده ای چشمانت را می بستی و لبانت را دلبرانه جمع می کردی ؟
چقدر دلم آن بوسه های ناگهانی را می خواهد و لبهایت را ... سرخ مثل توت فرنگی های وحشی

کاش مثل همان روزها دوباره در آغوشم می آمدی ...
یادم هست که خود را خوشبخت ترین مرد زمین می دانستم ، می دانم که تو هم این احساس را داشتی ، من از برق چشمانت می فهمیدم ... گویی چیزی در درونت می تپید ، بزرگ و بزرگ تر میشد و آنگاه با چنان لطافتی وجودم را در بر میگرفت که دیگر نه زمان را می فهمیدم و نه مکان را ، بگذار بگویم هیچ هیچ جز نوایی دل انگیز ...

آه سالی ، من چه خوب همه چیز یادم هست ، کافیست رهایم کنند تا در خاطراتمان غرق شوم ...

سالی می گویند دنیا جای کوچکیست اما در این دنیای کوچک گاه چیزهای بسیار بزرگی اتفاق می افتد، آنقدر بزرگ که نه میشود انکارشان کرد و نه می شود در گوشه از ذهن مچاله کرده و فراموششان کرد .
دیروز در خیابان مردی را دیدم که می گفت دیگر هیچ چیز یادش نیست حتی نامش را ، می گفت خاطره فروش است و هفته ی پیش آخرین تکه ی خاطراتش را فروخته بود ولی حالا پشیمان شده و دربدر و آواره ی کوچه هاست . دارد بدنبال خاطراتش می گردد تا شاید آنها را جایی میان حراجی های شبانه یا روی نیمکتی در پارک پیدا کند ... نمی دانم شاید هم او را ندیدم ، شاید خیال می کنم که با او صحبت کرده ام .


سالی ... صدایم را میشنوی ؟
چشمانت را باز کن ، ببین این گل یاس کوچک را برای تو چیده ام ، بوی بهار می دهد ، بوی دریا هم می دهد راست می گویم ، همان دریای که با هم در کنارش بودیم و بروی تخته سنگ ها ایستادیم ...
موج های بلند ، قطرات آب ، و آن هوای ابری که گاه و بی گاه می بارید
سالی بیدار شو ، من گم شده ام ...
به پتویی که دورت پیچیدی حسودی می کنم...
سالی ؟
...

۱۰ نظر:

  1. کاش رؤیاهایمان را فرصتِ دیدار بود!!!!

    پاسخحذف
  2. مهربون مه آلود۶ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۳۲

    خوش به حال سالی
    تو خاطره شدی وشاید او خاطره باز...

    پاسخحذف
  3. یه چیزی از وبلاگ Hcy vision برات مینویسم
    من رو که له کرد
    تو رو نمیدونم
    :
    لامصب مثل سیگار است خاطره
    حال می دهد.. اما از درون می پوسانندت
    دنیا بدون گذشته برای آدم هیچ لطفی نداشت
    هرچند که با گذشته هم لطفی ندارد...
    خاطره به من آویزان شده
    مثل هرچیز دیگری که از آدم آویزان است
    در عین لذت دردسر هایی هم دارد

    پاسخحذف
  4. حس این کلمه ها من را برد به همه ی خاطرات ندیده ات، من هم روی همان کاناپه نشستم و به پنکه ی سقفی زل زدم...حالا هم این صدا توی گوشم تکرار می شود: سالی؟ سالی؟!

    پاسخحذف
  5. دوست مي دارم اين مطالبي رو كه جديدا مي نويسي...

    نوشته شد پس از مدتي طولاني !

    پاسخحذف
  6. کجایی آیا ؟ دلمان تنگتان شده است اساسی
    و اساسآ
    :)

    پاسخحذف
  7. این روزها انگار همه یک سالی گمشده دارند که به پتویش / تخت خوابش و حتی لباس های تنش حسودی کنند !

    پاسخحذف
  8. کجایی پس؟ خسته شدم انقد این صفحه رو باز کردم و خیری ازت نداشتم ؟؟؟

    پاسخحذف
  9. نمیدونم چرا امشب دلم هوای گریه داره ...

    چقدر دلم آن بوسه های ناگهانی را می خواهد و لبهایت را ...
    کاش مثل همان روزها دوباره در آغوشم می آمدی ...

    این قسمت نوشته ات دیوونه ام کرد :-(

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.