۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

کافه لیموناد

برای شروع بد نبود ، دست کم این لیوان لیموناد باعث میشد کمتر به گرمای مهلک بیرون از کافه فکر کنم و حواسم رو به چیزی متمرکز کنم که بخاطرش اونجا بودم .
درست روبروم نشسته بود یا بهتره بگم لم داده بود ، آنچنان در اعماق صندلی راحتی فرو رفته بود که میشد تصور کرد که صندلی هیولایی با دهان باز است و اون در مرکز این دهان مهیب جای گرفته و کم مونده قورت داده بشه!
همینطور که دکمه ی بالای لباس رو با انگشتان باز می کرد لیوانش رو دردست گرفت و زل زد به مایع داخلش و زیر لب گفت :
حالا دیگه تابستون از وسط های بهار شروع به خط و نشون کشیدن می کنه .
گه تو این گرما بره ... و شروع به هورت کشیدن محتویات داخلش کرد .

گه ؟! آمادگی شنیدن همچین چیزی رو اونهم در اولین قرار ملاقاتمون نداشتم ، زنگ صدای خوبی نداره ... خب نمی گم آدم مثبتیم اما منم مثل خیلی های دیگه به نشونه ها دقت می کنم و شاید حتی یکم بیشتر از بقیه .
اتاقک ذهنم آماده ی نتیجه گیری که با دیدن اولین نشونه ها موتورش شروع به کار می کنه حالا نسبت به همه چی ، آدمها ، صداها ، رنگ ها ، اجسام ، کلمات و کلی چیزهای دیگه .
نگاه نکنید که چون چند وقتیه که جامعه شناسها و روانشناس ها دست بدست هم دادن تا مدل رفتاری شیک تری به خورد مردم بدهند این قضیه قضاوت و نتیجه گیری شده بد ، زشت ، غیر متمدنانه تا همین چند سال پیش که هیچم اینطوری نبود ، اصلا همین میشه که آدمها دو دسته می شوند یا مثل من قضاوت می کنند اما فقط تو ذهنشون و به طور شفاف دائما تاکید می کنند من هیچ قضاوتی ندارم ، من هیچ نقدی نمی کنم ، یا هم همون مدل زنگار گرفته ی قدیمی رو می چسبند و هر جایی برداشت و نظر خودشون رو پشت تریبون می برند .
میتونی یک دسته ی سومی هم تصور کنی که از آب گل آلود ماهی می گیرند ، مثلا بوقتش اگه منفعتی بود قضاوتش رو بیان می کنه و در جایی که ضرر پشتش باشه بکشه کنار و با حالتی سرشار از ژست های کیلویی زل بزنه بهت بگه :

اوه عزیزم همه چی نسبیست ! یا من هیچ برداشتی در ذهنم ندارم .

برای من یکی تحمل این جمله مشمئز کننده اونم در شرایط بحرانی واقعا کار سختیست .
آخه مگه میشه آدمها قضاوتی نداشته باشند ؟! مغز آدمها از همون ابتدای عصر حجر بر اساس آزمون و خطا و قضاوت اولیه و ثانویه در مورد خوب و بدی چیزها کار کرده و اومده و اومده تا به ما رسیده و بعد ما هم همینطور میره جلو .
پدرم معلم تجربی بود و دوست داشت موضوعات علمی رو با مسائل اخلاقی جوری مخلوط کنه که مطمئن شه بچه هاش در هر دو مسیر رشد می کنند . یادمه از بچگی به من و برادرم می گفت مغز شما مثل قاضی میمونه اونجا نشسته و منتظره حواس چند گانه ورودی بده ، اون میشینه سبک سنگین میکنه و نتیجه گیری . اگر به کسی احساس بدی داشتید سعی کنید بفهمید علت واقعیش چیه و قاضی بر چه اساسی حکم داده .

در همین افکار غوطه ور بودم که با صدای بلند خنده های پسری در یکی از میزهای مجاورکه بدنبال آن ترکیدن دست جمعی و هلهله بهمراه داشت به خودم اومدم .


دوباره نگاهم را به روبرویم دوختم ، تقریبا چیز دیگری در لیوانش نمانده بود و انگار از طولانی شدن سکوتمان حوصله اش بدجور سر رفته بود شایدم از صدای همهمه ی درون کافه ، یکی از پاهاش رو روی اون یکی پایش انداخته بود و در هوا تاب می داد . می تونستم براحتی رگه هایی از بیقراری رو توی چشمان قهوه ای رنگش ببینم ، به عنوان یک مرد بسیار مشکل پسند باید بگم چشمان واقعا زیبایی داشت ، کلا ترکیب بندی صورتش زیبایی و ظرافت خاصی داشت که باعث میشد به طور نا خودآگاه بیقوارگی برخی از کلماتی که به کار میبرد رو کمتر حس کنم .

در مچ دست راستش چند النگوی رنگارنگ به اضافه ی یک بند چرمی انداخته بود و با انگشتان همون دست با موهایش بازی می کرد . پیچشی از مو رو با جدیت لای دو انگشتش می گرفت و مثل این مو صاف کن ها درست تا انتهای آن میرفت و دوباره و دوباره از ابتدا ...
اونقدر این کار رو تکرار کرد که وقتی بخودم اومدم متوجه شدم بیش از چند دقیقست که دستم را زیر چونه زده وبا لبخندی بر لب ، خیره یه همان پیچشی شده ام که در گیر نبردی سخت با اون انگشتان باریک و کشیده بود .

یکدفعه صورتش رو به سمتم چرخوند و با صدایی پر انرژی گفت می دونی چیه ؟
چیزی که نمی تونم درک کنم اینه که چطور بعضی آدمها تمام وقتشون رو پای مهمونی و دورهمی و گردش و لاس زدن میزارند .
از اینجا به اونجا ، از اونجا به اینجا ، درینگ درینگ درینگ گوشیشون زنگ می خوره ....یعنی خسته نمیشند ؟
یعنی تنهایی اینقدر ترسناکه که باید ازش فرار کرد ؟

این دختر حقیقتا نمونه ای غیر قابل پیش بینی بود ، چیزی که با گوشهایم می شنیدم از همون دست عقایدی بود که هرگز ، تاکید میکنم که هرگز توقعش رو از آدمی با این تیپ وطرز بیان نداشتم .
با حالتی نظرمندانه کمی تو صندلیم جابجا شدم و خواستم چیزی بگم که منتظر نشد و خودش ادامه داد :
آخه یه ذره تنهایی که خوبه ، نیست ؟

خب وقتی همه ی تنهاییت رو از بین میبری دیگه کجا می خوای به صدای درونت گوش بدی که چه گهی خوردی ؟ چه گهی می خوری ؟
تازه متوجه شدم " گه " تکیه کلامشه و هیچ ابایی هم از بکار بردن مکررش نداره .
در حالی که شال روی سرش رو کمی عقب می زد ، نگاهم به سمت گوشواره های کوچک مرواریدش جلب شد ، چقدر همه چیز در هماهنگی بود ...
با لحنی محکم اما کاملا زنانه گفت :
تنهایی بدکوفتیه ؛
قبول دارم اما من میگم یکمیش رو باید نگه داشت مثل سکوت بین دو تا نت که به آهنگ معنی میده اما نبایدم اونقدر زیاد بشه که توش تا مرز خفگی پیش بری و به سکوت مطلق برسی ، جوری باشه که اگر یه وقت زدی همه چیز رو لگدمال کردی سریع بفهمی و خودت رو جمع و جور کنی .
باید مطمئن باشی که اصل خودت رو بین یه عده آدم گم نکردی و می فهمی فرق بین کار خوب و کار بد چیه .
هیچ آدمی که از اول عیاش دنیا نیومده ، عیاشی از همونجایی میاد که تو خودت رو فراموش می کنی و میشی یه چیز پیچ وا پیچ سردرگم که لابلای چیزهای مزخرف دست و پا میزنه .

تنهاییه منم چیزی کاملا نا خواسته نیست برعکس خودم اون رو ایجاد میکنم واسه همینه آدمهای دور و بر من زیاد نیستند اما آدم اند و هم اونها می دونند دارند چه گهی می خورد هم من .

همینطور بهش خیره شدم ، راستش دیگه اونقدرها هم کلمه ی گه اذیتم نمیکرد، یه جای دوری بودم ...

۱۳ نظر:

  1. الان، این خانم، با اینقدر گه، هنوز هست یا گذاشتیش بره؟. امیدوارم فقط بخاطر اون گوشواره و اون بازی انگشتان با مو هنوز نگهش داشته باشی

    پاسخحذف
  2. نمونۀ غریب و کمیابی بودن این بانو، به نظر میاد جای کشف بسیار دارن که خب این خودشه جذابه!

    در مورد اون شعر هم... خوشحالم که حسه خوشایندی براتون داشته.

    پاسخحذف
  3. دوستان اشتباه نشه ، این تنها یک داستان کوتاه و خیالیه .

    پاسخحذف
  4. خوبی گودر اینه که کسی که پشیمون بشه و پست وبلاگش رو پاک کنه نمیتونه، نمیتونه سر گودر رو کلاه بذاره !!!. بالماسکه خوش بگذره !.

    پاسخحذف
  5. @ جاسوس اجاره ای
    پست بالماسکه سر جاشه دوست من ، فقط چون دارم پست هارو تگ میزنم ، از اون پست یکی تو درفت نیمه کاره داشتم که پاکش می کردم :)

    پاسخحذف
  6. خب خدا رو شکر خیالمون راحت شد!

    پاسخحذف
  7. وه....
    دنیا پر از تهاجم این تناقض هاست...اینکه آدمی چه قدر پیش ما بد یا خوب باشه به اندازه ی بدی و خوبی خودمون ربط داره...اینکه تنهایی رو چه قدر لازم بدونیم هم...
    اما قطعا باید حد اقل اونطوری که خودمون اسمِ آدم وار گون! رو رو زندگی میذاریم نفسش بکشیم...حداقلش اینه که به حد اقل خودمون بتونیم برسیم و تو تنهایی خودمون بدونیم چه گهی هستیم!!!

    پاسخحذف
  8. @ صحرا

    با بیشتر حرفات موافقم اما فکر نمی کنم خوب یا بد بودن آدمها کاملا به بدی و خوبی ما بستگی داشته باشه ، در واقع رفتار خوب یا بد هر کسی می تونه بطور مستقل مورد بررسی قرار بگیره درست با همون قوانینی که با معیارهای انسانیت بیشترین سازگاری رو دارندیا ساده ترین موردش با وجدان انسانی .

    البته وقتی از خوبی و بدی حرف می زنیم منظور ذات آدمها نیست ، چون هیچ انسانی حق این رو نداره که برای انسان دیگه حکم بدی یا خوبی صرف صادر کنه ، بلکه بیشتر منظورمون عملکرد خوب یا بدشونه .

    پاسخحذف
  9. ممنون از حضورت
    زيبا مي نويسي
    بازم بهم سر بزن عزيزم

    پاسخحذف
  10. @ نگين

    ممنون لطف داری .
    حتما سر میزنم :)

    پاسخحذف
  11. (: منم به جزئیات و نشونه ها خیلی اهمیت میدم. چه خوب می نویسی! (:

    پاسخحذف
  12. اسم اش بيشتر به وجد آوردم، كافه ليموناد...
    ليموناد و سيگار مي چسبد...

    نوشته شد!

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.