۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه

نامه ای به آروکا

آروکای مهربانم ،

از آنجایی که دوری دردی بی معناست ، اکنون دوباره بر فراز تپه ی سرسبز همیشگی نشسته ام و این نامه را برایت مینویسم .
اینجا همه چیز خوب است ، آفتاب مثل سابق می درخشد و ماه نیز اگر باشد نورفشانی شبانه اش را براه میاندازد ، من هنوز در یخچالم سرشیر تازه دارم و صبح را با نشاط آغاز میکنم ، چند وقتیست که به هنگام صبحانه تکه ای از نانم را به مرغابی های وحشی میدهم که شاید به هنگام کوچ سلام من را به تو برسانند .

آه آروکای عزیزم می دانی که حقیقت بسیار شیرین است شاید به همین خاطر است که چایم را همیشه تلخ می نوشم زیرا معمولا در هنگام نوشیدن چای به افق خیره میشوم و تکه های حقیقت را را در زیر زبانم مزه مزه می کنم .
چیزهای بسیاری هست که می خواهم برایت تعریف کنم ، نمی دانم ذهنم تا کجا مرا یاری می کند تا بخاطر آورم و برایت بنویسم .

راستش دیشب برایم اتفاق جالبی رخ داد که دلیلش به چند ماه پیش باز می گردد ، ماجرا این است که بر سر موضوعی شخصی به یکی از دوستانم دروغ بزرگی گفته بودم ، نپرس چه دروغی که توضیح آن شاید به چندین نامه ی بلند ختم شود که می دانم با دست خط بدم چه آزاری به چشمانت می رساند .
داشتم می گفتم ، دیشب همان دوست به خانه ام آمد و از من بسیار رنجیده خاطر بود.
از دلش در آوردم ، میپرسی چطور ؟
این یکی را می توانم بگویم ، برایش گیلاسی پر کردم و دستی به شانه اش زدم وآنگاه سینه ام را سپر کرده و صاف به چشمانش خیره شدم و محکم گفتم دروغ لازمه ی زندگیست ! زندگی بدون دروغ جریانی بی تلاطم است که به سیاه چاله های نیستی فرو می ریزد و مدام در میان جملاتم به او می گفتم چیزهایی هست که تو درک نخواهی کرد ... چشمانش را تنگ کرده بود تا بهتر منظورم را بفهمد ، به او گفتم که این از روی خودخواهی من است و خودخواهی نوعی اومانیسم انتضاعی ست که ریشه در وجود آدمی دارد .

همچون سخنرانی زبردست بر روی چهار پایه ی چوبی رفته بودم و و مرتب دستهایم را در تایید صحبتهایم این سو و آنسو می کردم ، سرانجام به او فهماندم که در این بازی ، سرانجام یا او به من دروغ می گفت یا من به او ، حق دوستی این بود که من پیش قدم شوم زیرا او خاطری عزیز برایم دارد ،عمیقا خوشحال شد و حتی هنگام خداحافظی دستم را به گرمی فشرد و من را به میهمانی شام دعوت کرد !

آروکا چقدر جای تو اینجا خالیست ، چند سالیست در این شهر گروهها ی کوچکی از مردان و زنان جوان تشکیل شده که معنای انسانیت را با روشن فکری به زیبایی پیوند داده اند ، راستش من تا همین پنج سال پیش معنای اومانیسم را بدرستی درک نمی کردم اما از وقتی با آنها آشنا شدم همه چیز فرق کرده است ، باید اعتراف کنم که هر بار که به یکی از جلساتشان می روم مسحور درایت و بینشی می شوم که در این پیکره های گاه نابالغ نمود پیدا کرده ، جوانانی با ظاهری خاص و افکاری خاص تر که من آنها را به اختصار فیلسوفان کوچک می نامم .
راستش را بگویم اوایل کمی در جمعشان خجل می شدم و احساس کوچکی می کردم ، آنها مشاعره ای داشتند که برایم بسیار عجیب و در عین حال جذاب بود ، مشاعره ای با نام نویسندگان و نام انتشارات ، مثلا یونگ به گارسیا مارکز ختم می شد و مارکز به انتشاراتی زولاند ! پسری را می شناسم که نامش "جرج " است ، در واقع او رکورد دار این مسابقه است و آنطور که می گویند نام ششصد نویسنده ی مهم را براحتی در خاطرش دارد !
چقدر حرص می خوردم که چرا من نمی توانم لااقل نام ده نویسنده را به خاطر بسپارم تا در آن بازی لعنتی شرکت کنم و خودی نشان دهم اما کمی بعدتر متوجه شدم که در این جمع بازی های دیگری هم وجود دارد که نیاز به دانش بالایی ندارد و درست به همان اندازه می تواند تورا روشن فکر و مدرن جلوه دهد .
بگذار اندکی برایت از آنها بگویم ، یکی از این جوانان ، دختری ست هنرمند که" سیرا " نام دارد ، با موهایی کوتاه و عینکی ظریف که شال گردنی تکه پاره و هزار رنگ به دور گردنش می پیچد ، او عمیقا به مفاهیم انسانی و اخلاقی پایبند است ، فکر کنم به زحمت هفده سالی سن داشته باشد .
قلبش آنچنان عاشق است که حتی دوست دوستانش را دوست خود میداند و معتقد است زندگی نهایتا دو روز کوتاه است که باید عاشقانه سپری شود ، او بسیار کتاب می خواند و گمانم عقاید سوسیالیستی عمیقی دارد تا آنجا که به چیزهای گروهی هزاران بار بیشتر علاقه نشان میدهد ، آنطور که می گویند او در عشق بازی گروهی نیز بی رقیب است و پسرکان بسیاری در حسرت او می سوزند ! اما من دیگر بدرستی او را میشناسم و می دانم پسر باز نیست ، این روشن فکران وقتی برای این کارها ندارند ، به قول دوستی که می گفت آنچه "سیرا" میدهد عشقی بی منت است ، در جمعشان او را آخرین آجر بنای پست مدرن می دانند اما نمی دانم چرا وقتی من او را با همین عنوان خطاب کردم زیاد خوشش نیامد !

پسر دیگری را میشناسم که "پل" نام دارد و همیشه پیپی بر گوشه ی لبش جای گرفته و بر سرش کلاهی کج همانند کلاه نقاشان می گذارد به طوری که از مایل ها دور تر می توان فهمید که او یک روشنفکر است .
دوستانش او را بیشتر "پیپ" صدا می زنند تا "پل" ، او از آن دست انسانهاییت که من برایش احترام خاصی قائلم ، دومین بار که او را دیدم با لبخندی دلنشین برایم تعریف کرد که چطور در زندگی خیانت های بسیاری مرتکب شده از جمله خیانت به پدر ، خیانت به مادر ، خیانت به همسر ، خیانت به فرزند ، خیانت به دوست ، خیانت به غریبه و حتی خیانت به خود ! آنطور که می گوید با آنکه همه ی آنها را به نوعی دوست دارد اما در درون برایشان آنچنان حقی قائل نیست زیرا آنها هرگز حقیقت را آنطور که هست درک نمی کنند .
همانجا بود که من فهمیدم به تعداد هر انسان یک حقیقت می تواند وجود داشته باشد و در واقع دنیای ما دنیای چند میلیارد حقیقت است که متاسفانه یا خوشبختانه هیچکدام شباهتی با هم ندارند .
پل از آن دست انسانهایست که از لگدمال شدن اصول اخلاقی در بین جوامع بسیار غمگین است و این احترام مرا نسبت به او دوچندان می کند .
او عمیقا از آینده ی بشریت دلسرد است اما همچنان در وصف وضعیت حقوق بشر مقاله می نویسد و در اجتماعات مدنی حضوری فعال دارد و زیر جملات مهم کتاب ها خط می کشد تا بعدها در سخنرانی های خود استفاده کند .
"برنارد" مردیست حدودا چهل ساله که بزرگ جمع است و بچه ها او را عمو صدا می زنند ، عمو بیست سال از عمرش را صرف مبارزه علیه کاپیتالیسم بخصوص آمریکایی کرده و همیشه با کوبنده ترین لحن ها به انتقاد از این آفت سیاسی اقتصادی می پردازد اما آرزوی زندگی در آمریکا از مهمترین چیزهایست که به شوق آن دارد پول جمع می کند !
آروکای عزیز من بسیار خوشحالم که با این جمع آشنا شده ام ، زیرا به من کمک می کنند که هم روشنفکر شوم هم فیلسوف و هنرمند و از همه مهمتر اینجا برایم فرصتیست تا اصول انسانی و اخلاقی را بهتر بیاموزم .
حال باید بروم اما باز هم برایت خواهم نوشت .
نگرانم نباش و بدان دنیا دو روز است که باید عاشقانه سپری شود ...

قربان تو
من .

۱۱ نظر:

  1. دنیا دو روز است
    امّا عاشقانه سپری شدنش یا با نفرت سپری شدنش دیگر
    نسبی ست...

    پاسخحذف
  2. خیلی جالب بود .. دقیقا شرح حال ماست !

    پاسخحذف
  3. اینجا رو واقعا دوس دارم !

    پاسخحذف
  4. آروکای مهربان
    مهم نیست که دنیا دو روز باشد
    یا دو سال
    اما باید عاشقانه سپری شود
    و اینرا تنها عشق دهنده های بی منت میدانند
    .
    .
    .
    عاشق ِ "سیرا" شدم

    پاسخحذف
  5. دوستم مي شه بگي منبع اش از كجا بود، يا خودت نوشته بوديش؟
    آخه بسيار بسيار دوست داشتني بود...

    پاسخحذف
  6. چند وقته شديدا اون جوري مي نويسي كه خيلي دوست دارم...
    خيلي قشنگ بود

    پاسخحذف
  7. مرسی دوستان از لطفتون :)

    @ فرضيه هاي گستاخانه
    از نوشته های خودمه ، خوشحالم دوست داشتی .

    پاسخحذف
  8. به هر حال بسي حال كرديم...

    نوشته شد!

    پاسخحذف
  9. این یکی را هم خواندم و دوست داشتم. یاد کتاب عذاب وجدان آلبا دِسس پدس افتادم. همه ی شخصیت ها و کل داستان فقط با نامه پیش می رود. آدم هایی که به هم نامه می نویسند و بُرش هایی از خودشان را رو می کنند...

    پاسخحذف
  10. @ ماهی
    ممنون ، این نویسنده واقعا یکی از بهترین هاست ، کتابی رو که گفتی متاسفانه نخوندم هنوز اما کتاب "از طرف او " کتابیه که هر بار میخونم باز برام تازست و درست هر باز بعد از تمام شدنش به نبوغ و احساس این نویسنده آفرین میفرستم .

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.