۱۳۸۹ خرداد ۱۴, جمعه

شوالیه

بیا و در کنارم بنشین
امشب از شوالیه بودن سخت خسته ام
از زره ای آهنین که صبحگاه به تن میکنم و کلاه خودی که بر سرم می گذارم
تا بجنگم و بتازم و درس مرد بودن را پس دهم
بیا و در کنارم بنشین
تا امشب باز زره و کلاه خود همدم تنهایی ام نشود
دستانم را بگیر تا دریابی که روح من در پس این دست های زمخت و چین خورده
چگونه آواز کودکی میخواند
در قلب من پرنده ی کوچکی زندانیست که نیاز به نوازش تو دارد
و به خنده های تو

من از جنگیدن بیزارم اما هویتم در کارزار روزمرگی در بند است
سالهاست می تازم و فتح می کنم هیچستان ها را
سرزمینی از پس سرزمین دیگر
و توانم نیست که لحظه ای آرام گیرم و زره به سوی بیافکنم
در دوردست مردمان غریب با نیزه هایشان انتظار می کشند
تا تن عریان فاتحان را همخوابه ی تیغ ها کنند

بیا و در کنارم بنشین
فردا دوباره روز جنگ است و شاید آخرین مجال مردانگی
اما اینجا پرده تشنه است ، و دستان تو را می جوید .

۷ نظر:

  1. روزی اگر دست های تو دوباره
    این پرده ها را کنار بزند
    پرنده ء کوچک ِ قلبش
    دیوانه وار پرواز میکند
    :)
    و ما امیدواریم

    پاسخحذف
  2. من عذر می خوام سامان جان !! ولی زمخت رو این شکلی می نویسن !!

    پاسخحذف
  3. @ caligula
    ...

    @ ناشناس

    مرسی ناشناس جان شنویده شد وترتیب اثر همچنین !

    پاسخحذف
  4. زره را به کناری انداز. تنت را به تنش بسپار. شاید این آخرین فرصت باشد.

    پاسخحذف
  5. @ rentalspy

    کاش فهمیدنی بود که این زره فرسوده می کند .

    پاسخحذف
  6. منم اينو دوست داشتم . مخصوصا 3 تا سطر اولشو .. لينكت كردم

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.