۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

کسی اردک ها را دوست ندارد

فکر نمیکنم خصلت عجیبی باشه اگر کسی سعی کنه کمی هم به زندگی حیوانات دور و بر خودش احترام بزاره ، مخصوصا اگر اعتقاد داشته باشی که همه چیز در عالم طبیعت شعور و احساس خودش رو داره .
برای من که اگر توی مسیرم گنجشکی نشسته باشه راهم رو کج میکنم تا آرامشش بهم نخوره یا اگر گربه ای رو ببینم با صدایی آروم بهش سلام میکنم و حالش رو می پرم تا نترسه ، دیدن برخی رفتارهای آدمها با حیوانات حالم رو بهم می زنه .

امروز برای سفارش کاری نزدیک پارک ملت بودم و وقت خالی تا آماده شدن سفارشم داشتم که باید یه جوری پرش میکردم ، مجله ای خریدم و رفتم سمت پارک تا هم اونو بخونم هم یه سری هم به اردک ها و قوهای توی پارک بزنم .
هوای ظهر بود و آفتاب گرم ، اردک ها ی پارک اومده بودند کنار آب نزدیک نرده های دور دریاچه تا استراحت کنند ، بعضی هاشون سرشون رو بین پرهاشون برده بودند و هر از گاهی چشماشون رو باز میکردند که مطمئن بشند چرتشون خطری نداره . بعضی ها هم با چشمای باز در حال استراحت بودنند ، چند تا قوی سفید با یک جفت قوی سیاه هم اون نزدیکی شنا میکردند و دو تا پلیکان سفید و زیبا هم کمی اون طرف تر بیرون آب نشسته بودند .
این طرف نرده ها چند تا آدم ایستاده بودند ، دختری جوون به همراه دختر بچه ای در کنار پسر جوون که چهره ای شهرستانی و آفتاب سوخته ای داشت ، من در فاصله ی نه چندان دوری از اونها بر روی زمین نشسته بودم و اردک ها رو نگاه میکردم .
از بلندی صداشون ناخودآگاه نگاهم به سمتشون کشیده شد ، دختر جوون داشت با هیجان خاصی چیزی رو برای اون پسرتعریف میکرد ، چیزی گفت و بعدش خندید ، پسر پک عمیقی به سیگارش زد و چشمانش رو به سبک فیلمهای هالیوودی تنگ کرد و بعد ته سیگارش رو به سمت فوی سفیدی که روی آب شنا میکرد پرتاب کرد ، قو فکر کرد غذاست و از حرکت سریعش به سمت ته سیگار مشخص بود تا چه حد گرسنست ، اما وقتی نزدیک ته سیگار رسید و فهمید خبری از غذا نبوده مسیرش رو کج کرد و به سمت دیگه رفت .
خنده ی سه نفریشون بعد از واکنش قو پرده ی پایانی این نمایش بود ...
سرم رو برگردوندم و سعی کردم فکرم رو به چیز دیگه ای منحرف کنم ، یه اردک ها فکر میکردم که کی بهشون غذا میده ، اینکه چرا اون قوی سیاه مجبوره تکه چوب روی آب رو از گرسنگی بزور قورت بده ، اینکه اون طاووس زیبای پشت قفس با آواز بلندش چی رو صدا میزنه وقتی از کنارش رد میشم .
صدای سنگین قدم هایی نزدیک و نزدیک تر میشه و سکوت مطبوع اونجا رو از بین میبره .
سرم رو بر میگردونم دو تا سرباز نیروی انتظامی رو میبینم که بسمت اردک ها میان و با خنده هایی بلند و مهیب دستاشون رو بهم میکوبند تا اونها رو فراری بدهند ، نمی تونم بیشتر از این سکوت کنم ، از یکیشون میپرسم که چرا اینکارو میکنی ؟
با خنده ای بی مفهوم جواب میده میخوام برن شنا کنند !
بهش میگم اگر قرار بود شنا کنند خودشون میرفتند .
میگه نه الان وقته آب تنی شونه !
به چشماش نگاه میکنم و سعی میکنم بفهممش ،
دوستش هم کنارش ایستاده و لبخند روی لباشه .
راهم رو میکشم و میرم ...

۶ نظر:

  1. بزرگترین حقی که تمام حیوانات دارند این است که باید دور از آدمیان زندگی کنند

    پاسخحذف
  2. همه روح ِ لطیف ِ تو رو ندارن
    حتی اگه سالها توی چشماشون زل بزنی و سعی کنی بفهمیشون فایده ای نداره
    :)

    پاسخحذف
  3. چقدر دلگیر و دلتنگ شدم از خواندن این چند خط...من هم اگر سر راهم پرنده یا حتی سوسکی باشد راهم را کج می کنم که نترسند و فرار نکنند. کاش همه آدم ها می فهمیدند حیوانات هم مثل ما حق زندگی کردن و آسایش دارند...

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.