۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

اتاق

همه جا مرطوب و نمناک بود ، از رطوبت افکارش عقربه های ساعت دیواری زنگ زده بود .
میان گل های قالی کهنه ی روی زمین علف های هرز روییده بود و این دلیل سکندری خوردن ها ی مکررش بود ، هر بار که پایش گیر میکرد زیر لب چیزی میگفت و دوباره به راه رفتن ادامه میداد .
اتاقش مستطیل شکل بود با یک پنجره ی کوچک که به سوی دشتی خالی باز میشد که تنها در وسط آن آیینه ای بزرگ ایستاده بود که دیگر تصویری نشان نمیداد ، کسی چه می داند شاید از بس تصویر مرد را در آنسوی پنجره بازتاب کرده بود دچار نوعی حس بی هویتی شده بود یا شاید زیادی پیر شده بود ، در هر صورت آیینه خیلی وقت بود حوصله نداشت و مرتب چرت میزد .

عقربه های ساعت دیواری بر روی سه و پنجاه و هشت دقیقه ایستاده بودند و از میانشان رد شره ای زرد رنگ بر روی صفحه ساعت برجا مانده بود.
مرد همینطور که زمزمه کنان در طول اتاق قدم میزد ناگهان در گوشه ای ایستاد ،خم شد و سوسک کوچکی را که در میان علف های هرز سیگار می کشید در دستانش گرفت و لای موهایش گذاشت و دوباره به راه رفتن ادامه داد .
سپس از داخل جیبش تقویمی کوچک بیرون آورد و درون یکی از صفحاتش چیزی نوشت ، لبخندی از رضایت بر روی لبانش شکل گرفت ، امروز تولد منفی چهل و دو سالگی اش بود .
پنجره را باز کرد و رو به آینه سه بار فریاد کشید ، آینه که هنوز خواب آلود بود زیر چشمی مرد را نگاه کرد ، حوصله اش سر رفت پس دوباره چشمانش را روی هم گذاشت و خوابش برد .
مرد بی تفاوت پنجره را بست و سیگاری بر روی لبش گذاشت .
در جیبش دنبال فندک می گشت که در ته جیب راست کتش ، عکسی پیدا کرد ، هیجان زده آن را بیرون کشید و چشمانش را تنگ کرد تا با دقت نگاه کند . یادش آمد ، تصویر گوشه ی بالا سمت چپ اتاقش بود که در تولد منفی سی و سه سالگی انداخته بود ، در آنجا تصویر تارعنکبوتی کوچک بود که بر رویش عنکبوتی کوچک تر نشسته بود و گیتار بدست بسوی دوربین لبخند میزد .
مرد صدایی از خودش درآورد که شبیه خنده بود و سرش را تکان داد آنگاه عکس را در جیبش گذاشت و با دست دیگرش سوسک را از میان موهایش بیرون کشید و با آتش سیگار سوسک سیگارش را روشن کرد .و دوباره سوسک را سر جایش گذاشت .
به ساعت روی دیوار نگاه کرد ، همیشه زمانش را با آن عقربه های زنگ زده می سنجید ، مهم نبود که ساعت سالهاست که از کار افتاده او حساب زمان را داشت و اگر میخواست می توانست با نوشتن چند صفحه فرمول ریاضی عجیب و غریب و در نهایت اضافه کردنشان به عدد سه ممیز پنجاه و هشت بفهمد ساعت چند است .

دوباره در طول اتاق شروع به قدم زدن کرد ، گام هایش سریع و سریع تر شد و حتی یک بار بشدت زمین خورد اما دوباره بلند شد و به راهش ادامه داد ،سپس ایستاد و با آرامش خاصی اتاقش را بدقت تا کرد و در دهانش گذاشت و قورت داد .
حال دیگر نه اتاقی بود نه قالی ایی نه علف های هرزی و نه ساعت زنگ زده ای و بوی رطوبتی ونه حتی مردی ، آینه به تنهایی میان دشت خالی ایستاده بود و تصویری را نشان می داد که مبهم بود .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.