۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

...

هنوز اینجا ایستاده ام ، از پایان آخرین آواز تو تا تولد دیوارهای سنگی
چه کودکانه تقلا میکند این ساز بر بستر خاکستری سکوت
و چه سست آبستن من خالی میشود ،
به دوردست ها می نگرم
آنجا که نت هایم در انتهای افق سرد ، گم میشوند
جایی پشت کوه ها و دشت ها ی خاموش
می دانم که هرگز به تو نمیرسند
اما بگذار دلخوشی ها دروغ بگویند
آنجا که حقیقت مدام سیلی میزند
امشب اینجا جشنی ست
من و سکوت و ساز
و هزاران نگاه نا آشنا
پشت پنجره های بارانی
آری من هنوز اینجا ایستاده ام ...

۴ نظر:

  1. ...
    همه ی حس های آهنگ آخر که نشنیده امش هنوز ...

    پاسخحذف
  2. http://mehrabonemehalood.blogsky.com/۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۱۴

    یه جایی خوندم نوشته بود

    من هنوز ایستاده ام با دستانی که فکر می کرد کاش آغوشت عدالت بیشتری داشت
    نمی دونم چرا یاده این افتادم...

    پاسخحذف
  3. @ هوروتات
    :)

    @ مهربون مه آلود

    خوشحالم که دوباره میبینمت دوست من ، خیلی کم پیدا شدی میدونستی؟ :)

    پاسخحذف
  4. خیلی زیبا بود، این تکه اش آهنگ بی نظیری داشت..."امشب اینجا جشنی ست من و سکوت و ساز"

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.