۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

بهار خاکستری

نشان به خیانت پدر
که سرزمین مادری بوی نامادری گرفته
در میان باغ ، شاخه ها شکوفه ی خاکستری می زایند
و درختان بهار را حاشا می کنند تا ما رهگذران عبوس
از میانشان بگذریم و خیره به افقی خیالی ، خود را را در دوردست ها جستجو کنیم

اینجا لابه لای فصول حفره هایی نفس میکشند
که رنگ ها را می بلعند و بر روی نگاه های آشنا خط می کشند
راستی بیا لبخند هایمان را در جیب بگذاریم و فراموش کنیم روزی... جایی ، نگاهی ، احساسی
اینجا سرزمین ماست
بیا ما نیز به حفره ها بپیوندیم و بر روی آخرین لکه های رنگ ، سیاهی بپاشیم
نگاه کن آنجا تکه ای از آسمان آبیست
پشت سرت آن سیب سرخ را فراموش نکن .

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

کسی اردک ها را دوست ندارد

فکر نمیکنم خصلت عجیبی باشه اگر کسی سعی کنه کمی هم به زندگی حیوانات دور و بر خودش احترام بزاره ، مخصوصا اگر اعتقاد داشته باشی که همه چیز در عالم طبیعت شعور و احساس خودش رو داره .
برای من که اگر توی مسیرم گنجشکی نشسته باشه راهم رو کج میکنم تا آرامشش بهم نخوره یا اگر گربه ای رو ببینم با صدایی آروم بهش سلام میکنم و حالش رو می پرم تا نترسه ، دیدن برخی رفتارهای آدمها با حیوانات حالم رو بهم می زنه .

امروز برای سفارش کاری نزدیک پارک ملت بودم و وقت خالی تا آماده شدن سفارشم داشتم که باید یه جوری پرش میکردم ، مجله ای خریدم و رفتم سمت پارک تا هم اونو بخونم هم یه سری هم به اردک ها و قوهای توی پارک بزنم .
هوای ظهر بود و آفتاب گرم ، اردک ها ی پارک اومده بودند کنار آب نزدیک نرده های دور دریاچه تا استراحت کنند ، بعضی هاشون سرشون رو بین پرهاشون برده بودند و هر از گاهی چشماشون رو باز میکردند که مطمئن بشند چرتشون خطری نداره . بعضی ها هم با چشمای باز در حال استراحت بودنند ، چند تا قوی سفید با یک جفت قوی سیاه هم اون نزدیکی شنا میکردند و دو تا پلیکان سفید و زیبا هم کمی اون طرف تر بیرون آب نشسته بودند .
این طرف نرده ها چند تا آدم ایستاده بودند ، دختری جوون به همراه دختر بچه ای در کنار پسر جوون که چهره ای شهرستانی و آفتاب سوخته ای داشت ، من در فاصله ی نه چندان دوری از اونها بر روی زمین نشسته بودم و اردک ها رو نگاه میکردم .
از بلندی صداشون ناخودآگاه نگاهم به سمتشون کشیده شد ، دختر جوون داشت با هیجان خاصی چیزی رو برای اون پسرتعریف میکرد ، چیزی گفت و بعدش خندید ، پسر پک عمیقی به سیگارش زد و چشمانش رو به سبک فیلمهای هالیوودی تنگ کرد و بعد ته سیگارش رو به سمت فوی سفیدی که روی آب شنا میکرد پرتاب کرد ، قو فکر کرد غذاست و از حرکت سریعش به سمت ته سیگار مشخص بود تا چه حد گرسنست ، اما وقتی نزدیک ته سیگار رسید و فهمید خبری از غذا نبوده مسیرش رو کج کرد و به سمت دیگه رفت .
خنده ی سه نفریشون بعد از واکنش قو پرده ی پایانی این نمایش بود ...
سرم رو برگردوندم و سعی کردم فکرم رو به چیز دیگه ای منحرف کنم ، یه اردک ها فکر میکردم که کی بهشون غذا میده ، اینکه چرا اون قوی سیاه مجبوره تکه چوب روی آب رو از گرسنگی بزور قورت بده ، اینکه اون طاووس زیبای پشت قفس با آواز بلندش چی رو صدا میزنه وقتی از کنارش رد میشم .
صدای سنگین قدم هایی نزدیک و نزدیک تر میشه و سکوت مطبوع اونجا رو از بین میبره .
سرم رو بر میگردونم دو تا سرباز نیروی انتظامی رو میبینم که بسمت اردک ها میان و با خنده هایی بلند و مهیب دستاشون رو بهم میکوبند تا اونها رو فراری بدهند ، نمی تونم بیشتر از این سکوت کنم ، از یکیشون میپرسم که چرا اینکارو میکنی ؟
با خنده ای بی مفهوم جواب میده میخوام برن شنا کنند !
بهش میگم اگر قرار بود شنا کنند خودشون میرفتند .
میگه نه الان وقته آب تنی شونه !
به چشماش نگاه میکنم و سعی میکنم بفهممش ،
دوستش هم کنارش ایستاده و لبخند روی لباشه .
راهم رو میکشم و میرم ...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

گل و چکمه

بوته ی گل سرخ زیر چکمه های سنگین منطق له شد .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

باز هم کنکور!




باز می آید پرستو نغمه خوان
باز میسازد در اینجا آشیان

خب این پست در مورد یک حقیقته ،
کنکور کنکور و کنکور ...
عاشق کنکورم اما حیف با حلوا حلوا کردن که دهن شیرین نمیشه !
نمیدونم با چه زبونی دیگه باید گفت که بابا جان این مملکت به کنکور نیاز داره ، برای جوون ها مفید و نشاط آوره ، وگرنه چرا امثال من بعد اینکه میان و کنکور میدن باید یه گوشه کز کنند و زانوی بغل بگیرند و هزار جور ناراحتی و افسردگی و حتی شام نخورده بخوابند و بالشتشون خیس اشک بشه که حالا کی میخواد کنکور بعدی بیاد !
خب دلمون تنگ میشه ، کنکور آزاد و سراسری ، علمی کاربردی ، کاردانی ، کاردانی به کارشناسی ، کارشناسی به کارشناسی ارشد ، ارشد به دکترا، دکترا به کاردانی !
اصلا یه حساب سرانگشتی کنی میبینی به تعداد انگشتای دستتم نمیشه ، ما چی کار کنیم اونوقت ؟ چرا وقتی یه برنامه ای خوبه نباید بیشتر بشه؟
یا اصلا همین قضیه سربازی که بهش نگاه میکنی ، خب خیلی هیجان داره ، اینکه همش استرس داری نکنه معاف بشی و نفرستنت خدمت ، نکنه زودتر از دوسال ترخیص بشی ، نکنه بگن برو سال دیگه بیا ، نکنه یونجه پلو نخورده عاقبت از دنیا بری .
اینطوری از چند سال قبل دلت شور میزنه و تو رگهات فرت فرت آدرنالین جریان پیدا میکنه و شور جوانی شوره زار میشه و حتی موهاتم شوره میزنه اما باز چه فایده؟ گیریم که معاف نشدی و خدمت هم رفتی و کلی سرحال اومدی و لذت بردی اما وقتی بعدش میای بیرون و تموم میشه چه فایده؟
بین خودمون بمونه اما هر چی فکر میکنم میبینم هنوز چند پله دیگه در پیش داریم تا غربی ها حسابی به ما حسودی کنند ، البته همین الان اونجور که تو تلویزیون خودمون نشون میده همشون یه جورایی دلشون می خواد کشورشون مثل کشور ما باشه اما خب دولتمردانشون اسیرشون کردند نمیزارند حرف دلشون رو راحت بیان کنند.

وقتی دقیق میشم میبینم چه قدر بعضی چیزها خوب کارشناسی شده ، مثلا همین چند وقت پیش یه دکتر مهربونی تو رادیو داشت میگفت که ایرانی ها کمبود ویتامین D دارند ، حیرانم که چطور مثل یه چشم به هم زدن براش چاره پیدا کردند !! و چقدر فروتنانه ...
الان که دارم اینو مینویسم قطره ای اشک در حال چکیدن بر روی کیبورد کامپیوتره ... یعنی وقتی میخوان نیکی کنند مثل این کشورهای غربی تو بوق و کرنا نمیکنند که ما فلان کارو کردیم و بهمان کردیم .

حالا جریان چیه ؟ الان بهتون میگم البته اونقدراین نکته ظریفه و اونقدر سعی شده پنهانی کار بشه که ثوابش از بین نره اما من چون از بچگی آدم دقیقی بودم اینو زود متوجه شدم و حالا بازگو میکنم تا شما هم متوجه بشید و بیشتر قدردانی کنید .
کنکور ارشد رو دو مرحله ای کردند ، نظری و عملی ، خب تا اینجا همه چی عادیه اما جریان از اونجا شروع میشه که میبینی اولا محل امتحان یه جای خیلی دور به اکثر نقاط اصلی تهرانه و ثانیا بین امتحان اول و امتحان دوم نزدیک 5 ساعت فاصله ست جوری که برای اکثر شرکت کننده ها رفت و برگشت دوباره فقط اتلاف وقت تو ترافیکه ، به اضافه ی اینکه تا هفت کیلومتری محل امتحان ، پیدا کردن دو عدد درخت در نزدیک هم و اندکی چمن گر حکم اقامت در جزایر قناری رو داره !
خب چی شد؟ نگرفتید؟ همینه دیگه موشکافی نمیکنید !

جریان همون ویتامین D که براتون گفتم ، میخوان اینطوری با زبون بی زبونی بگن برید در معرض آفتاب گرما بخش قرار بگیرید تا کمبود ویتامین نداشته باشید و از اونجا که بهترین حالت تابش مستقیم افتاب بر روی پوسته می تونید کنار خیابون ، تو جوی آب ، لابلای نرده ها ، کف خیابون حمام آفتاب داشته باشید و چون گرما خواب آور هم هست چرتی هم بزنید تا بین دو نیمه خستگیتون در بره ، خب معلومه که وقتی آدم بخواد یهو این همه ثواب رو شامل حال خودش کنه و در عین حال بزرگمنش هم باشه نمیاد این طرح رو علنا پیاده کنه تا ثواب کارش از بین بره .

این میشه که یه همچین شرایطی رو زحمت میکشند و فراهم میکنند تا ما در اطراف محل امتحان تا شعاع چند کیلومتری با پیکره های خواب یا نیمه خواب مواجه شویم که از پل عابر تا ایستگاه اتوبوس ، کف خیابون و حتی روی سیم های چراغ برق رو هم مفروش کردند .
مناظر بدیعی از فیگورهای مردانه و نه چندان ظریف که روح هنر کلاسیسم رو با کانستراکتویسم شهری پیوند دادند و باعث خلق نوعی منریسم مخدوش اجتماعی شدند گویی بیننده از همه جا بی خبر به یکباره در برابر تجلی باشکوه تابلوی گرونیکای پیکاسوقرار می گیرد !
یا در گوشه ی دیگر ، همین سخنان روح بخش در و دیوار شهر که مثل نیشتری غبار غفلت رو دور میکنه و میتونه در جای خودش بسیار شادی بخش باشه ، همین امروز تو مسیرم یکیشون رو بالای پل عابر پیاده دیدم که قلبم رو لرزوند و همونجا برای لحظاتی در عالم عرفان فرو رفتم ، این سخن گوهر بار از طرف شهرداری منطقه ی 9 بود که نوشته شده بود :

"هرکسی نهال درختی بکارد خداوند به اندازه ی میوه ی آن درخت که رویانده میشود برایش ثواب در نظر میگیرد ."

همین جا بود که من فهمیدم بهتره سمت کاشت درختهایی مثل گلابی و انار بریم تا آلبالو و گیلاس و گردو و هیچ وقت زرشک نکاریم که صد تا درخت زرشک اندازه ی یک درخت خرمالو ثواب نمیدهد !
خب دیگه یواش یواش باید نوشتمو کوتاه کنم ، راستش تا چند دقیقه دیگه برنامه ی کوتاه و پند آموز "برگی از یک نوشته" برای صدمین بار پخش میشه که جز جذاب ترین برنامه های تلویزیونه ، تازه سفارش دادم دی وی دی هاشو برام بیارند .
---------
پ ن : عکس بالا مربوط به طرح ایجاد نشاط برای دانشجویان است ، گویا دانشجویان فوق بعد از حمام آفتاب در حال استحمام سایه می باشند !

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

اتاق

همه جا مرطوب و نمناک بود ، از رطوبت افکارش عقربه های ساعت دیواری زنگ زده بود .
میان گل های قالی کهنه ی روی زمین علف های هرز روییده بود و این دلیل سکندری خوردن ها ی مکررش بود ، هر بار که پایش گیر میکرد زیر لب چیزی میگفت و دوباره به راه رفتن ادامه میداد .
اتاقش مستطیل شکل بود با یک پنجره ی کوچک که به سوی دشتی خالی باز میشد که تنها در وسط آن آیینه ای بزرگ ایستاده بود که دیگر تصویری نشان نمیداد ، کسی چه می داند شاید از بس تصویر مرد را در آنسوی پنجره بازتاب کرده بود دچار نوعی حس بی هویتی شده بود یا شاید زیادی پیر شده بود ، در هر صورت آیینه خیلی وقت بود حوصله نداشت و مرتب چرت میزد .

عقربه های ساعت دیواری بر روی سه و پنجاه و هشت دقیقه ایستاده بودند و از میانشان رد شره ای زرد رنگ بر روی صفحه ساعت برجا مانده بود.
مرد همینطور که زمزمه کنان در طول اتاق قدم میزد ناگهان در گوشه ای ایستاد ،خم شد و سوسک کوچکی را که در میان علف های هرز سیگار می کشید در دستانش گرفت و لای موهایش گذاشت و دوباره به راه رفتن ادامه داد .
سپس از داخل جیبش تقویمی کوچک بیرون آورد و درون یکی از صفحاتش چیزی نوشت ، لبخندی از رضایت بر روی لبانش شکل گرفت ، امروز تولد منفی چهل و دو سالگی اش بود .
پنجره را باز کرد و رو به آینه سه بار فریاد کشید ، آینه که هنوز خواب آلود بود زیر چشمی مرد را نگاه کرد ، حوصله اش سر رفت پس دوباره چشمانش را روی هم گذاشت و خوابش برد .
مرد بی تفاوت پنجره را بست و سیگاری بر روی لبش گذاشت .
در جیبش دنبال فندک می گشت که در ته جیب راست کتش ، عکسی پیدا کرد ، هیجان زده آن را بیرون کشید و چشمانش را تنگ کرد تا با دقت نگاه کند . یادش آمد ، تصویر گوشه ی بالا سمت چپ اتاقش بود که در تولد منفی سی و سه سالگی انداخته بود ، در آنجا تصویر تارعنکبوتی کوچک بود که بر رویش عنکبوتی کوچک تر نشسته بود و گیتار بدست بسوی دوربین لبخند میزد .
مرد صدایی از خودش درآورد که شبیه خنده بود و سرش را تکان داد آنگاه عکس را در جیبش گذاشت و با دست دیگرش سوسک را از میان موهایش بیرون کشید و با آتش سیگار سوسک سیگارش را روشن کرد .و دوباره سوسک را سر جایش گذاشت .
به ساعت روی دیوار نگاه کرد ، همیشه زمانش را با آن عقربه های زنگ زده می سنجید ، مهم نبود که ساعت سالهاست که از کار افتاده او حساب زمان را داشت و اگر میخواست می توانست با نوشتن چند صفحه فرمول ریاضی عجیب و غریب و در نهایت اضافه کردنشان به عدد سه ممیز پنجاه و هشت بفهمد ساعت چند است .

دوباره در طول اتاق شروع به قدم زدن کرد ، گام هایش سریع و سریع تر شد و حتی یک بار بشدت زمین خورد اما دوباره بلند شد و به راهش ادامه داد ،سپس ایستاد و با آرامش خاصی اتاقش را بدقت تا کرد و در دهانش گذاشت و قورت داد .
حال دیگر نه اتاقی بود نه قالی ایی نه علف های هرزی و نه ساعت زنگ زده ای و بوی رطوبتی ونه حتی مردی ، آینه به تنهایی میان دشت خالی ایستاده بود و تصویری را نشان می داد که مبهم بود .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

سیب


دلقک می خندد گاهی به من گاهی به تو ، گاهی به خویش ،
بیا برایت از "ترین ها" بگویم ، از هر چه نهایت است هر چه بی انتهاست تا دلقک دوباره بخندد به من ، به تو و شاید به خویش .
می خواهم برایت از حسرتی بگویم که دیروز به پاره سنگی داشتم تا امروز عقل مرا پاره سنگ فرض کنی و آسوده وار بخندی ودلقک بخندد و شاید من هم به خویش .
حسرت غریب من به پاره سنگ که لابد چون خاموش است "ترین" نمی داند و پس و پیش ندارد تا در میانش بماند و دست و پا بزند که بخندد و بخنداند آخ دلم عجیب وار خنده می خواهد از ته دل قاه قاه هوق هوق .
بیا برایت چرتکه بیاندازم که صبح پادشاهی تا شب آوارگی دو روی یک سکه اند که در امتداد این بازی تکراری هر دو رویش را خواهیم دید ، لیک نمیدانم چرا مصرانه میخندیدیم و در چشمان هم خمار میشدیم که گویی قرار بود خود معمای خود شویم و پاره سنگ حسرت ما خورد که افسوس نمی خورد و می خندد به من و تو و لابد حتی به دلقک که می خندد بر حسرت من به پاره سنگ و خنده ی تو بر من .

در بشقابم سیبی نشسته و مبهوت است که چرا گازش نمی زنم ! به جهنم که نمی زنم !
ما تمام آنچه بودیم که از هم دریغیم کنون و این یعنی آموختن ، آه چه زیبا و چه افسونگر می آموزد زندگی ، بی گمان می خواهد عارف شویم و از خویش به می و معشوق الهی رسیم که خیام بلرزد در گور از این جمع خرفت که می من کجا و می الهی کجا !
و ما بی درنگ فریاد دهیم که می تو مرد ! لابلای کتاب ها هزار ساله شد و رفت ، اینجا می و معشوق از فرش تا عرش در بساط کاسه فروشان اجاره می دهند که شاد باشند همه و کاسه فروش رستگار شود .
به کدام کارگردان شکایت برم که من نه بازیگر تراژدی بودم نه کمدی و نه این دست مزد باید مرا .

من خواستم به دلقک بگویم کمتر بخندد دل و روده اش در هم میپیچد و بس اما گویی این نمایش تراژدی در کمدیست و طرفدار دارد و کاسه فروش هم از دور سر تکان میدهد تا تایید کند !
به درک که تائید می کند !

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

...

هنوز اینجا ایستاده ام ، از پایان آخرین آواز تو تا تولد دیوارهای سنگی
چه کودکانه تقلا میکند این ساز بر بستر خاکستری سکوت
و چه سست آبستن من خالی میشود ،
به دوردست ها می نگرم
آنجا که نت هایم در انتهای افق سرد ، گم میشوند
جایی پشت کوه ها و دشت ها ی خاموش
می دانم که هرگز به تو نمیرسند
اما بگذار دلخوشی ها دروغ بگویند
آنجا که حقیقت مدام سیلی میزند
امشب اینجا جشنی ست
من و سکوت و ساز
و هزاران نگاه نا آشنا
پشت پنجره های بارانی
آری من هنوز اینجا ایستاده ام ...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه

...

تمام چیزی که امشب احساس می کنم منم و تو
و رشته هایی نا مرئی
که در جدال کودکانه ی خورشید و ماه از هم دریده شد
اینجا جراحتی ست که رمق شب را تا اولین سمفونی گنجشکان می گیرد
و در انتها جوهر سیاه این قلم را بی پروا می بلعد
و به هیچ میرسد...
...
گویی رنگ های روی بوم می چکد هنوز
از رگهای کالبدی نیمه شده
که نیمش سوار سرنوشت شد و نیمه ی دیگرش رو به آن ایستاد
و چه عریان سرنوشت به هردوی آنها پوزخندی زد
...
چه کسی میداند صدای تیک تیک ساعت قهقه بود یا هق هقی ممتد ؟
شاید مسافر خواب آلود آخرین کوپه ی قطار چیزی در سر دارد که به من بگوید
شاید این بار کسی باشد که بگوید
تنها ، معنای ستارگان آسمان را در کجا جستجو کنم ؟