۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

با پراکنده های من


خودمو پرت میکنم توی تختم و با چشمان باز سقف رو نگاه میکنم چراغ دیواری رو مثل همیشه روشن نگه داشتم تا وقتی کم کم خواب چشمانم رو سنگین کنه اونوقت خاموشش میکنم ، وقتی با خودم فکر میکنم میبینم با این چراغ خیلی بیشتر از آفتاب دوستم .
پرده های اتاقم مثل همیشه بسته و کیپه ، چه تو روز چه توی شب .
این اتاق از بچگی تا الان منو دیده ،حس میکنم کلی حرف داره باهام اما زبون نداره که بگه اینو گاهی وقت ها از سنگینی فضای اتاق میفهمم ...اصلا نمی دونم چرا دارم از اتاق میگم ، درون من کلی حرف نگفته ست که هیچ ربطی هم به اتاق نداره !

شاید به تختم مربوطه ؟ خیلی وقته توش بی قرارم انگار قرار چیزی بشه ، شاید جام راحت نیست راستش بالشت زیر سرم زیادی نرم و تخته ، من گردنم درازه رو بالشتی که تخت باشه خوب چفت نمیشه یه بالشت بلندتر می خوام اما لجوجانه عوضش نمی کنم سر فقط یه جمله ، نه بزار بهتر بگم سر یک جمله و یک نگاه ، آره اینطوری دقیق تره. مال سال پیشه ، بالشتم رو بغل کرد و گفت من بالشتت رو دوست دارم و یه چیزی تو نگاهش بود عجیب سحرآمیز،منم در جا عاشق بالشتم شدم ! از اون موقع حاضرم گردنم فحشم بده اما این بالشت از زیر سرم نره اونور .

در اتاقم هم که همیشه خدا بست ست ،البته گاهی برای اینکه بگم منم زنده ام یه بیرونی میام ، اما در کل شده حکم یه مرز بندی دقیق بین من و اون چیزی که خارج منه ، شدیدا این در رو دوست دارم ؛ وقتی بستست یه فضای چهارگوش کامل برام میسازه که میگه" بیا حالا بشین مثل خر تو افکارت شیرجه بزن " الان داری فکر میکنی عجب جانداره منزوی ایه؟
نه بابا منو ببینی همچین کول و هات و بجوش و غیره ام که اصلا فکرشم نمی کنی ، اما خود خودم ، اون گوهر ذات ، لوبیای تو خاک ام یه جای دیگه ست ، حالا جاش مهم نیست اما مثل این میمونه که دو تیکه شده باشی ، نصفت یه جا نصفت یه جا دیگه ، یه تیکه ایجاست ، یه تیکت هم رفته تو گذشته واسه خودش اتراق کرده شایدم تو آینده . حکایت اون عارفست که تو زندگیش یک بار پرده ی اسرار کنار رفت و دید و بعد بسته شد، نتیجه چه شد ؟ عارف ب گا رفت ...
البته این قسمت آخرش تو حکایت اینطور خودمونی گفته نشده اما من لپ مطلب رو نوشتم دیگه . حالا نه اینکه من ادعای عرفانم بشه ها نه از این خبرا نیست اما یه مقطعی چیزهایی رو احساس کردم که انگاری دیگه نمی تونم خودم رو به فرعش راضی کنم .
یه کتاب رو تصور کن ، قطور، فیل افکن ، از اینا که چند هزار صفحه رو شاخشه ، یه گوشه کتابخونت لم داده ، اسمش هم مثلا یه چیز تو مایه های "الحوادث عاطفیه من الحیاتک " همچین خفن ، روزی شیش بار پاشه بیاد جلو چشمات از راست به چپ و از چپ به راست ورق بخوره ، تو این وضع یا هنرمند میشی که در زمره ی دیوانگان قرار میگیری یا یه استعداد میشی که اگه رخصت بدن بلاخره شکوفا میشه که دوباره همون هنرمند میشی .

بنظرم قضیه هنرمند شدن اصلا اکتسابی نیست ، هنرمند اگه این کتابه جلو چشماش ورق نخوره هنرمند نیست ، یه آدم معمولیه که ادا هنرمندا رو در میاره ، مثل زنبور بی عسل بی حاصله و فقط وز وز میکنه ! عجب مثال خزی .

حالا چه ربطی داره اتاق به زنبور ، نمی دونم ، واقعا نمی دونم ، فقط شروع کردم به نوشتن حتی الان که دارم تایپ میکنم نمیدونم این آخرین پاراگراف یا نه .... میدونی من به این صداهای توی سر شدیدا اعتقاد دارم ، هر آدمی تو سرش پر حرفه ، اما یه جاهایی هست که این حرفا وزنشون بیشتر از اون چیزی میشه که تحملش رو داری بعد تو باید اینارو فریاد بزنی که فکر کنی رفتن خالی شدن
اما این صدا ها ی تو سر هر کدومش مثل یک قفلن که فقط با کلید خودشون باز میشند .

هنرمندا ساده اند چون با هنر می خوان قفل ها رو باز کنن و وقتی باز نمیشه میرند تو دنیای خودشون و در رو میبندند .اینه که هنرمند دوباره خلق میکنه و خلق میکنه و خلق میکنه و در آخر از نفس میافته .

هنرمند نمی تونه چشماش رو ببنده و فراموش کنه ...

۶ نظر:

  1. راستش قبلا حتي براي درس خوندن تو اتاق خودم نبودم
    اتاقم مثل هتلي بود كه فقط شبا توش ميخوابيدم اما الان دل كندن ازش برام سخته
    و فقط بخاطر دل خانوم والدست كه درشو نميبندم چون ميگه تنها تو خونه با در بست هي اتاق من دق ميكنه
    البته هر دو دقيقه به بهانه ي تلفن و صداي كوفتو زهر مار درو تا مرز بستن نزديك ميكنم
    فكر كنم اگر يه خونه ي يك نفره 40 متري هم داشته باشم بازم برم تو اتاق و درو ببندم

    پاسخحذف
  2. همین دیگه ! در رو که می بندی انگار اتاقت میشه مثل یک جزیره ! در کل بنظر میرسه همه چی کمی قابل تحمل تر میشه .

    پاسخحذف
  3. اقا ما همچنان در انتظار اپدیت شما مانده ایم...

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.