۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

کنکور به همراه تقوای اضافه !

کنکور کارشناسی ارشد گرافیک
دانشگاه صنعتی شریف
جمعه بعد از ظهر با هوایی ابری - بارانی
....................
فضای نسبتا وسیع سالن با حضور برادران داوطلب رشته ی الاهیات و فلسفه ی اسلامی کنتراست عجیبی به خودش گرفته ،این ور برو بکس رشته های هنری و اون ورتر به مدد سیمای روحانی برادران ارجمند انگاری رنگین کمونی هفت رنگ از کوچه های کوفه تا کازینو های لاس وگاس شکل گرفته .
صدای بلندگو با کمی خش خش :
با سلام خدمت داوطلبان گرامی ،لطفا در جای خود مستقر شده و کمربندهای شلوارتان را سفت ببندید !
کمربندمو یه شماره سفت تر می کنم ، مراقب که زنی چادری با حجابی کامله فضای کلاس را در تیرس نگاه خودش داره و سعی می کنه تا از تلاقی نگاهش با نگاه های مشتاق داوطلبین ذکور اکیدا خودداری کنه ، اون ته ته ها نشستم ، دارم فکر میکنم چقدر زن بودن تو این مملکت سخته ، الان چی تو ذهنشه ؟ نمی دونم شاید در ذهنش در حال مرور کردن جمله ی "حجاب مصونیت است نه محدویت" باشه ، شایدم داره میگه این آخرین باره از این پستا قبول میکنم ، هر چی که هست حس می کنم زیاد راحت نیست .
تو افکار خودم فرو رفته بودم که صدای خش دار بلندگو دوباره تو سالن پیچید :
از مسئولین محترم تقاضا می شود برای دریافت سوالات ، صلوات گویان وارد مخزن شوند !
دو نفر از مراقبین مرد که گوشه ی سالن بودند زیر لب در حال ذکر صلوات سالن رو ترک میکنند .
صدای دوباره ی بلندگو :
از داوطلبان گرامی تقاضا می شود که ذکر گویان با دست راست کارت ورود به جلسه را به سمت چپ سینه ی خود نصب کنند .
صدای ذکرهای عرفانی فضای سالن رو پر میکنه و بعضی از داوطلبین با تسبیح زدن در هنگام ذکر ، مراسم نصب کارت رو جانبخش تر برگذار می کنند.
از صدای همهمه به خلسه ای روحانی فرو رفتم ، کم کم خودم رو در انتهای تونل تاریکی می بینم که تهش دروازه ی از نور قرار داره ، صدای گرمی رو می شنوم ، که بهم می گه الان وقتش نیست ، تو باید برگردی !
وقته چی نیست؟
که یکدفعه صدای بغل دستی منو از اون تونل میکشه بیرون و بخودم میاره ، نگاش میکنم ...
برادر ؟
جانم ؟ با من هستید ؟
بله با شما !
شیشه ی کوچیکی رو از تو جیبش در میاره و به سمت من دراز می کنه ،
آب زمزمه ، بزن به صورتت ، متبرکه !
" ک " آخرش رو خیلی غلیظ میگه ، انگاری که سق دهنش خشک شده باشه شایدم من اینطوری خیال میکنم...
لبخند ملیحی پهنای صورتش رو در بر گرفته ، آب رو می ریزه کف دستم ،
می پاچم تو صورتم ، آب زمزم رو می گم ، انگاری قوت قلبم بیشتر شده ، یه حس عجیبی پیدا کردم .
به صورتش نگاه میکنم ، انگار به دوردست ها خیره شده و چیزی رو میبینه که چشم جان میخواد ، کماکان لبخندش رو حفظ کرده
یادم میاد رو دیوار جایی خونده بودم که خنده ی مومن تبسم است ، شاید واسه همینه معلم معارف مون با اون صورت ضمختش هر بار که سر کلاس می خندید لباش رو غنچه میکرد ...
صدای بلندگو ذکر برادران رو قطع میکنه :
مراقبین محترم لطفا با ذکر سه صلوات دفترچه های آزمون را توزیع نماییید ، داوطلبین گرامی توجه کنید ، لطفا تا قبل از اعلان مقرر دفترچه ها را باز نکنید .
سرم به دوران می افته ...نمی دونم تاثیر آب زمزمه یا پژواک صلوات ها ، تو همون حالت منگی در گوشه ی دیگه ی سالن عده ای از داوطلب ها رو میبینیم که دارن دور خودشون میچرخند و ذکر میگن ، تعدادشون به ده عدد میرسه ، دارم سعی میکنم بفهمم که چه خبره که برادر بغل دستی با دست به اونا اشاره می کنه و میگه که این رقص سماء و شگون داره !
تو انگشتش یه انگشتر عقیق نارنجی میبینم که اندازش منو یاد ساعت دیواری خونمون میندازه .
جا خوردم ، دیگه جدی جدی داشتم شک میکردم که نکنه مجلس رو عوضی اومدم و اینجا یه جای دیگست که با دیدن دفترچه سوالات رشته ی گرافیک شک ام برطرف شد . نه خیر خود خودش بود ،عکس منم رو پاسخنامه بود و تو یه نایلون محکم بسته بندیش کرده بودند که کسی ناخونک نزنه .
بازم صدای بلند گو ، این بار بلند تر از قبل منو از جام می پرونه :
اول صدای تلق تلوقی اومد .... سوت بلندی کشیده شد و سپس نواری ضبط شده با صدایی بلند شروع به پخش تلاوت آیات قرآن می کنه ، اونقدر بلند گه بلند گو ها به گز گز می افتند ... دارم سعی میکنم معنی بعضی کلمات رو با اطلاعات کمی که از عربی دارم متوجه بشم ، هیچی نمی فهمم ، خیلی لهجش سنگینه ... تو همین احوالاتم که یه دستی از پشت رو گردنم کشیده میشه و چند بار بالا و پایین میره ! یا خدا ! رسما کپ کردم ...
برمی گردم پشت سرم رو نگاه میکنم ،
گلابِ برادر ، هم ثواب داره هم خوشبو می شی ، نفس بکش روووشن شی !
چشام چهار تا میشه ، تلاش میکنم از بین انبوه ریش و موی درویشانش محل تکلمش رو پیدا کنم ، زورکی ازش تشکر میکنم و برمی گردم .
ساعتم رو نگاهی میندازم ، یک سا عت گذشته !! هنوز ایات در حال تلاوته ،برادر بغل دستی رو نگاه میکنم و با نگاه ازش می پرسم چه خبره ؟
- با تبسم همیشگی نگاهم می کنه و میگه استاد مرعتی ِ
فهمید نمی شناسم ، ادامه داد :
قاری رو می گم جز سی ام رو تازه تموم کرده ، فکر کنم یادشون رفته الان داره از اول پخش میشه !
یه دفترچه دستش و تند تند می نویسه ، بعضی وقتها مکثی میکنه و گوشش رو تیز میکنه و بعد دوباره شروع به نوشتن میکنه ،
داره نُت بر میداره....
گوشم یهو بدجوری به خارش می افته ، مداد رو تا جایی که ممکنه فرو میکنم تو گوشم وازش به عنوان گوش پاکن استفاده می کنم .
پس کی میگن شروع کنیم ؟
با مداد رو دسته ی صندلی کله ی یه آدمک رو می کشم که چشمای گنده ای داره .
تلاوت قطع میشه و یکدفعه صدای تلق تلوقی میاد و دوباره صدای بلندگو به طرز وحشتناکی بلند میشه ،
انبوهی از اسامی نام برده میشه و تهش میگه اجماعا 65 صلوات بلند براشون ختم کنیم .
احساس ضعف می کنم ، دهنم مزه ی گس میده و سرم گیج میره چشمم به مراقب چادری اون جلو میفته ،
داره پای تخته زیارت عاشورا مینویسه !
دوباره همون صدا :
داوطلبین گرامی پس از خواندن زیارت عاشورا شروع کنید ....
.................
پ .ن : دوستان عزیز این پست در ژانر علمی تخیلی نوشته شده و چاشنی اغراق داره اما اگه با همین وضع جلو بریم در آینده ی نزدیک می توانیم در ژانر ادبیات رئالیستی قرارش بدیم .

۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

با پراکنده های من


خودمو پرت میکنم توی تختم و با چشمان باز سقف رو نگاه میکنم چراغ دیواری رو مثل همیشه روشن نگه داشتم تا وقتی کم کم خواب چشمانم رو سنگین کنه اونوقت خاموشش میکنم ، وقتی با خودم فکر میکنم میبینم با این چراغ خیلی بیشتر از آفتاب دوستم .
پرده های اتاقم مثل همیشه بسته و کیپه ، چه تو روز چه توی شب .
این اتاق از بچگی تا الان منو دیده ،حس میکنم کلی حرف داره باهام اما زبون نداره که بگه اینو گاهی وقت ها از سنگینی فضای اتاق میفهمم ...اصلا نمی دونم چرا دارم از اتاق میگم ، درون من کلی حرف نگفته ست که هیچ ربطی هم به اتاق نداره !

شاید به تختم مربوطه ؟ خیلی وقته توش بی قرارم انگار قرار چیزی بشه ، شاید جام راحت نیست راستش بالشت زیر سرم زیادی نرم و تخته ، من گردنم درازه رو بالشتی که تخت باشه خوب چفت نمیشه یه بالشت بلندتر می خوام اما لجوجانه عوضش نمی کنم سر فقط یه جمله ، نه بزار بهتر بگم سر یک جمله و یک نگاه ، آره اینطوری دقیق تره. مال سال پیشه ، بالشتم رو بغل کرد و گفت من بالشتت رو دوست دارم و یه چیزی تو نگاهش بود عجیب سحرآمیز،منم در جا عاشق بالشتم شدم ! از اون موقع حاضرم گردنم فحشم بده اما این بالشت از زیر سرم نره اونور .

در اتاقم هم که همیشه خدا بست ست ،البته گاهی برای اینکه بگم منم زنده ام یه بیرونی میام ، اما در کل شده حکم یه مرز بندی دقیق بین من و اون چیزی که خارج منه ، شدیدا این در رو دوست دارم ؛ وقتی بستست یه فضای چهارگوش کامل برام میسازه که میگه" بیا حالا بشین مثل خر تو افکارت شیرجه بزن " الان داری فکر میکنی عجب جانداره منزوی ایه؟
نه بابا منو ببینی همچین کول و هات و بجوش و غیره ام که اصلا فکرشم نمی کنی ، اما خود خودم ، اون گوهر ذات ، لوبیای تو خاک ام یه جای دیگه ست ، حالا جاش مهم نیست اما مثل این میمونه که دو تیکه شده باشی ، نصفت یه جا نصفت یه جا دیگه ، یه تیکه ایجاست ، یه تیکت هم رفته تو گذشته واسه خودش اتراق کرده شایدم تو آینده . حکایت اون عارفست که تو زندگیش یک بار پرده ی اسرار کنار رفت و دید و بعد بسته شد، نتیجه چه شد ؟ عارف ب گا رفت ...
البته این قسمت آخرش تو حکایت اینطور خودمونی گفته نشده اما من لپ مطلب رو نوشتم دیگه . حالا نه اینکه من ادعای عرفانم بشه ها نه از این خبرا نیست اما یه مقطعی چیزهایی رو احساس کردم که انگاری دیگه نمی تونم خودم رو به فرعش راضی کنم .
یه کتاب رو تصور کن ، قطور، فیل افکن ، از اینا که چند هزار صفحه رو شاخشه ، یه گوشه کتابخونت لم داده ، اسمش هم مثلا یه چیز تو مایه های "الحوادث عاطفیه من الحیاتک " همچین خفن ، روزی شیش بار پاشه بیاد جلو چشمات از راست به چپ و از چپ به راست ورق بخوره ، تو این وضع یا هنرمند میشی که در زمره ی دیوانگان قرار میگیری یا یه استعداد میشی که اگه رخصت بدن بلاخره شکوفا میشه که دوباره همون هنرمند میشی .

بنظرم قضیه هنرمند شدن اصلا اکتسابی نیست ، هنرمند اگه این کتابه جلو چشماش ورق نخوره هنرمند نیست ، یه آدم معمولیه که ادا هنرمندا رو در میاره ، مثل زنبور بی عسل بی حاصله و فقط وز وز میکنه ! عجب مثال خزی .

حالا چه ربطی داره اتاق به زنبور ، نمی دونم ، واقعا نمی دونم ، فقط شروع کردم به نوشتن حتی الان که دارم تایپ میکنم نمیدونم این آخرین پاراگراف یا نه .... میدونی من به این صداهای توی سر شدیدا اعتقاد دارم ، هر آدمی تو سرش پر حرفه ، اما یه جاهایی هست که این حرفا وزنشون بیشتر از اون چیزی میشه که تحملش رو داری بعد تو باید اینارو فریاد بزنی که فکر کنی رفتن خالی شدن
اما این صدا ها ی تو سر هر کدومش مثل یک قفلن که فقط با کلید خودشون باز میشند .

هنرمندا ساده اند چون با هنر می خوان قفل ها رو باز کنن و وقتی باز نمیشه میرند تو دنیای خودشون و در رو میبندند .اینه که هنرمند دوباره خلق میکنه و خلق میکنه و خلق میکنه و در آخر از نفس میافته .

هنرمند نمی تونه چشماش رو ببنده و فراموش کنه ...