۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه

آنچه همه خوبان دارند باور بفرمایید ما همه یکجا داریم !




چند سال گذشت؟

در مقایسه با تاریخ چند هزار ساله ی ایران شاید به اندازه ی چند ثانیه بیشتر نباشه ، مثل چند بار پلک زدن اما در حافظه ی نسل من ، نسلی که میخواست زندگی کنه اما بی بهار آغاز شد و هرچه دید و پویید خزان خاکستری و خوش ساخت دست پدران و مادران فداکارش بود سی سال نمی تونه همون سی سال باشد .

میشه جلوی سی سال یک علامت مساوی گذاشت و منتظر هجوم واژه هایی شد که چون گردبادی در فضای ذهنت شروع به چرخیدن و بزرگ شدن میکنه ، میشه یه مساوی گذاشت و یه تماشای انبوه تصاویری نشست که تمام بدنت و روحت رو به خارش می ندازه تا جایی که اگه حواست نباشه و یکم دیکه جلوتر بری می تونی تکه های گوشت و پوست و حتی روحت رو هم زیر ناخن هات پیدا کنی...


هوی آقای اخبار گوی اتو کشیده !
صداتو ته گلوت انداختی تا محکم تر متنت رو بخونی، خب که چی؟ چقدر محکم تر ؟ هر جملت مثل صدای پتک بد آهنگه ... کوبیده میشه تو فرق سرمون ، اینو تابحال کسی بهت گفته بود ؟
ما امروز داریم نفس می کشیم و به مراتب ما تحتمون میسوزه وقتی قرون وسطی رو در همسایگی قرن بیست و یکم زندگی میکنیم و معنای انسان و انسان گرایی را در پشت ویترین اینترنت ذغالی یا لابلای صفحات کتاب جستجو میکنیم .
چقدر بودجه گذاشتید تا رسوندینمون به جایی که پارادوکس را نفس بکشیم و سرفه را پس بدیم ؟

نفس می کشیم در جامعه ای که اجازه را می فروشند ، مثل اجازه ی تماشای کانال های آبکی ماهواره در چهار دیواری به اصطلاح اختیاری خونت به بهای جان خرید امواج پارازیت و ابتلا به نارسایی و نازایی و ناتوانی جنسی و هزاران چیز دیگر که همه انگار قصد دارند با "نا" شروع شوند و شاید به "نا" ختم .

جامعه ای که معنای شادمانیش برای نسل ما تا تماشای خواب آلود یه DVD با زیرنویس فارسی یا تبلیغی به ظاهر شاد از ایرانسل محدود و مچاله و دست مالی شده ، جامعه ای که در آن گویا تنها یک پنجم عشق مجاز است و اون رو میشه در زمانی محدود حین خوردن غذایی زورکی یا هورت کشیدن فنجانی چای در فضایی تنگ و دودآلود تجربه کرد که آنهم اگر عشقی باشد .

به راستی خیلی دوست دارم یاد بگیرم در این میان چطور میتوانم با یک قوطی رانی هلو یا آناناس یا هر کوفت دیگه ای "هیجان را در دنیایم بریزم " تا مثل اون سه پسر خوشحال و رنگ وارنگ پوش بیلبورد اتوبان همت نیشم تا بناگوش باز شود ! یا مثلا بد جور دلم می خواد بدونم چی یا کی داره از زیر میز گوینده ی ایرانسل رو اینجوری قلقلک میده که تو تیزرها از صداش خوشحالی میچکه ! آیا او موجودی فضایی ست ؟ آیا او ما را دوست دارد ؟آیا او در حال حاضر در جکوزی نشسته و پشتش را ماشاژ میدهند؟ یا در صف نون سنگگ برای رنگ بیش از حد سفید نان و حجم آب رفت اش با نانوا دهان به دهان شده؟
تا صبح میشه نوشت اما آخرش ؟؟
به نظر میرسه یه جای کار می لنگه شایدم چند جا بیشتر از اون یه جا .

یاد یکی از ترک های بند Depeche Mode افتادم به نام اشتباه که عجیب میشه باهاش همزاد پنداری کرد، لیریک جالبی داره :

WRONG
I was born with the wrong sign
In the wrong house
With the wrong ascendancy
I took the wrong road
That led to the wrong tendencies I was in the wrong place
At the wrong time
For the wrong reason
And the wrong rhyme
On the wrong day
Of the wrong week
I used the wrong method
With the wrong technique

There's something wrong with me chemically Something wrong with me inherently
The wrong mix
In the wrong genes
I reached the wrong ends
By the wrong means
It was the wrong plan
In the wrong hands
The wrong theory for the wrong man The wrong eyes
On the wrong prize The wrong questions with the wrong replies
I was marching to the wrong drum With the wrong scum
Pissing out the wrong energy
Using all the wrong lines And the wrong signs
With the wrong intensity
I was on the wrong page
Of the wrong book
With the wrong rendition
Of the wrong look
With the wrong moon
Every wrong night
With the wrong tune played
Till it sounded right, yeah

----------
پ.ن : باور بفرمایید کدئین مرور گذشته های بسیار دور ایران و بروفن داریوش و کورش کبیر و اینکه ما چه بودیم و چه داشتیم دیگر از تن رنجور این جامعه دردی نمی کاهد .

۵ نظر:

  1. به قول نامجو امان از دستت ای مقام که امان تو میدهی!!! ربطی نداشت! اما اصولا زندگی ما هیچ چیزش به هیچ چیزی ربط نداره... ما به این بی ربط گویی ها عادت کردیم!
    پست جالبی بود.... این طرح پیشواز خدا بود :))

    پاسخحذف
  2. موافقم
    فرهنگ دو هزارو و چند صد ساله رو بیخیال
    بودم بودم نیستش که
    هستیم هستیم-که البته هیچ ... نیستیم-مهمه
    به نظرت آقای اخبار گوی اتو کشیده
    میتونه این نوشتتو همونجوری قوی بخونه یه روز؟!؟

    پاسخحذف
  3. :))از تصورشم خندم میگیره .

    پاسخحذف
  4. هنوز دست و دلمان می لرزد ولی... کار ما نشستن نیست... پای لرز خربزه ای که دیگران خورده اند.

    می خوام وبلاگت و تو وبلاگم لینک کنم.
    راستی. همیشه برام جالب بود بدونم که خواننده های وبلاگم چه طور وبلاگمو پیدا کردن. تو چه جوری وبلاگمو پیدا کردی؟
    http://ssttr.persianblog.ir

    پاسخحذف
  5. وقتی از یه لینک به اون یکی لینک میرفتم :)

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.