۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

و تو خواهی فهمید



و تو خواهی فهمید
شبی ، جایی ، شاید در آغوشی ،
هنگام و شاید نا هنگامی ،
درسکوت و زمزمه و چه بسا فریاد لرزانی
در امتداد روزی
قدم زنان ، با نوای ترانه ای
یا در میان گرمای تابستان
بر روی نیمکتی


و تو خواهی فهمید
نیشتر تنهایی بر زخم روح
جایی شاید ، جایی با او
در اوج بودنش ، با بازوی حلقه به دورت
و لبخند مردانه اش
خواهی فهمید
که هست همه و نیست انگار چیزی
که جایی ، زمانی رها شد
همچو کودکی نابالغ به ناگه ، در تلاطم آسمان و زمین
گمانم هنوز لبخندی به یادت مانده است از صورتش
رهایش کردی ،
که باور نداشت بی کسی ، بی تو شدن
که ماند همانجا چون آخرین پله تا تو بود
و بعد تاریکی

خواهی فهمید که متاع نبود و نشد
جایی نمی فروختند و پیشکش نمیکردند
که جا ماند ، که هست ، که می خراشد با ناخن های خاطراتش
و بغض میکند و مشت می کوبد بر گلو
خواهی فهمید که این درد درد جسم نبود
که باشد کسی در همین نزدیکی ،گرم کند به گرمای تنی
و سایه ای شود همدم سایه ای
که آرامی شود بر این ناارامی

خواهی فهمید
گرچه خورشید در این سو پایین میرود
و آنطرف بالا
خورشید این دل با سوی تو بالا و پایین می کرد
که ماه هم همینطور
خواهی فهمید گرچه فاصله بود
لیک میان حقیقت باورم تا تو فاصله بی معنا بود
که شاید سخت گرفتی آنچه آسان بود


و میدانم تو خواهی فهمید شاید خیلی دیر...شاید ، شاید
شاید آنگاه که دیگرخاموشم

۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

بالماسکه



زندگی مثل یک شوخیه که تو باید جدی درش بازی کنی
بالماسکه ای از آدمهای جور وا جور که با نقاب بهت سلام میکنند و با نقاب پاسخشون میدی
نقاب ها همه می خندند با این حال معمولا صدای خنده ای از پشتشون شنیده نمیشه
خیلی دوست دارم بدونم پشت نقاب ها صورت ها چطوریند ، خوشحالند؟ غمگینند؟ بی تفاوتند؟
جز یه خاطره ی دور از شبی دور چیزی به خاطر ندارم
شبی عجیب و رویایی ...
نقابهامون رو کنار گذاشته بودیم و به صورت هم لبخند میزدیم
و من یواشکی گل یاس کوچکی رو بر روی موهاش و کنار شقیقه اش گذاشتم
به چشمام نگاه کرد و خندید...حس غریبی داشتم
قلبم از دیدن صورتی بدون نقاب به تپش افتاده بود
رنگ ها جور دیگری میدرخشید
موهایش رو بوییدم ، بوی شکوفه بهارنارنج میداد
کف دستم رو توی دستش گرفت و نقش دوتا آدمک خندان کشید
سرش رو روی شانه ام گذاشتم و گفتم ببین ، اینجا جای توست
دوباره خندید
فردا رو به روشنی یادم نیست ، گنگ بود و بی سایه و من حس می کردم گم شدم
با اینکه باز وسط بالماسکه ی همیشگی بودم
صدای همهمه از هر طرف شنیده میشد
آدمها سلام میگفتند و پاسخ می شنیدند
و من جایی کنار دیوار در خودم می پیچیدم و اشک هایم بروی نقابم می چکید
...آدمک های کف دستم همچنان می خندیدند
--------------------
پ ن : چقدر ترک The Crown of Winter از بند Forest Stream خوبه .

۱۳۸۸ بهمن ۳, شنبه

The Lovely Bones


استخوانهای دوست داشتنی (محصول 2009 )
داستان فیلم از زبون یه دختر بچه شروع میشه
دختری که مرده ،یعنی کشتنش اونم تو نوجوونی
بعد از این که به قتل می رسه ، وقتی چشم باز میکنه خودش رو وسط بهشت میبینه ، اما می خواد برگرده چون یه چیزی جامونده ،
یه عشق که حتی فرصت نشد ببوستش ...

این فیلم رو از دست ندید ،از اون دست فیلماست که بعد تمام شدن فیلم احتمالا کماکان بهش فکر می کنید !
کارگردان ارباب حلقه ها بر اساس کتاب معروف استخوانهای دوست داشتنی اثر "آلیس سی بولد" ساختتش .
جدا ار مضمون عمیق فیلم و شات های نمادینش بازی" سایروس رونان" در نقش همون دختر عجیب منو تکون داد
و نزدیک بود غروب جمعمون رو به اشک مزین کنه اگر به بهانه های واهی هر از گاهی فیلم رو نگه نمی داشتیم که نفسی تازه کنیم.
تا اینجا دو تا فیلم از این هنرپیشه دیدم و موندم با این سن کمش چطور اینقدر با احساس بازی می کنه !!!

---------------------
پ.ن : عکس بالا "همون سایروس رونان " هستش اعتراف می کنم این دختر و بازیشو دوست دارم

۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه

آنچه همه خوبان دارند باور بفرمایید ما همه یکجا داریم !




چند سال گذشت؟

در مقایسه با تاریخ چند هزار ساله ی ایران شاید به اندازه ی چند ثانیه بیشتر نباشه ، مثل چند بار پلک زدن اما در حافظه ی نسل من ، نسلی که میخواست زندگی کنه اما بی بهار آغاز شد و هرچه دید و پویید خزان خاکستری و خوش ساخت دست پدران و مادران فداکارش بود سی سال نمی تونه همون سی سال باشد .

میشه جلوی سی سال یک علامت مساوی گذاشت و منتظر هجوم واژه هایی شد که چون گردبادی در فضای ذهنت شروع به چرخیدن و بزرگ شدن میکنه ، میشه یه مساوی گذاشت و یه تماشای انبوه تصاویری نشست که تمام بدنت و روحت رو به خارش می ندازه تا جایی که اگه حواست نباشه و یکم دیکه جلوتر بری می تونی تکه های گوشت و پوست و حتی روحت رو هم زیر ناخن هات پیدا کنی...


هوی آقای اخبار گوی اتو کشیده !
صداتو ته گلوت انداختی تا محکم تر متنت رو بخونی، خب که چی؟ چقدر محکم تر ؟ هر جملت مثل صدای پتک بد آهنگه ... کوبیده میشه تو فرق سرمون ، اینو تابحال کسی بهت گفته بود ؟
ما امروز داریم نفس می کشیم و به مراتب ما تحتمون میسوزه وقتی قرون وسطی رو در همسایگی قرن بیست و یکم زندگی میکنیم و معنای انسان و انسان گرایی را در پشت ویترین اینترنت ذغالی یا لابلای صفحات کتاب جستجو میکنیم .
چقدر بودجه گذاشتید تا رسوندینمون به جایی که پارادوکس را نفس بکشیم و سرفه را پس بدیم ؟

نفس می کشیم در جامعه ای که اجازه را می فروشند ، مثل اجازه ی تماشای کانال های آبکی ماهواره در چهار دیواری به اصطلاح اختیاری خونت به بهای جان خرید امواج پارازیت و ابتلا به نارسایی و نازایی و ناتوانی جنسی و هزاران چیز دیگر که همه انگار قصد دارند با "نا" شروع شوند و شاید به "نا" ختم .

جامعه ای که معنای شادمانیش برای نسل ما تا تماشای خواب آلود یه DVD با زیرنویس فارسی یا تبلیغی به ظاهر شاد از ایرانسل محدود و مچاله و دست مالی شده ، جامعه ای که در آن گویا تنها یک پنجم عشق مجاز است و اون رو میشه در زمانی محدود حین خوردن غذایی زورکی یا هورت کشیدن فنجانی چای در فضایی تنگ و دودآلود تجربه کرد که آنهم اگر عشقی باشد .

به راستی خیلی دوست دارم یاد بگیرم در این میان چطور میتوانم با یک قوطی رانی هلو یا آناناس یا هر کوفت دیگه ای "هیجان را در دنیایم بریزم " تا مثل اون سه پسر خوشحال و رنگ وارنگ پوش بیلبورد اتوبان همت نیشم تا بناگوش باز شود ! یا مثلا بد جور دلم می خواد بدونم چی یا کی داره از زیر میز گوینده ی ایرانسل رو اینجوری قلقلک میده که تو تیزرها از صداش خوشحالی میچکه ! آیا او موجودی فضایی ست ؟ آیا او ما را دوست دارد ؟آیا او در حال حاضر در جکوزی نشسته و پشتش را ماشاژ میدهند؟ یا در صف نون سنگگ برای رنگ بیش از حد سفید نان و حجم آب رفت اش با نانوا دهان به دهان شده؟
تا صبح میشه نوشت اما آخرش ؟؟
به نظر میرسه یه جای کار می لنگه شایدم چند جا بیشتر از اون یه جا .

یاد یکی از ترک های بند Depeche Mode افتادم به نام اشتباه که عجیب میشه باهاش همزاد پنداری کرد، لیریک جالبی داره :

WRONG
I was born with the wrong sign
In the wrong house
With the wrong ascendancy
I took the wrong road
That led to the wrong tendencies I was in the wrong place
At the wrong time
For the wrong reason
And the wrong rhyme
On the wrong day
Of the wrong week
I used the wrong method
With the wrong technique

There's something wrong with me chemically Something wrong with me inherently
The wrong mix
In the wrong genes
I reached the wrong ends
By the wrong means
It was the wrong plan
In the wrong hands
The wrong theory for the wrong man The wrong eyes
On the wrong prize The wrong questions with the wrong replies
I was marching to the wrong drum With the wrong scum
Pissing out the wrong energy
Using all the wrong lines And the wrong signs
With the wrong intensity
I was on the wrong page
Of the wrong book
With the wrong rendition
Of the wrong look
With the wrong moon
Every wrong night
With the wrong tune played
Till it sounded right, yeah

----------
پ.ن : باور بفرمایید کدئین مرور گذشته های بسیار دور ایران و بروفن داریوش و کورش کبیر و اینکه ما چه بودیم و چه داشتیم دیگر از تن رنجور این جامعه دردی نمی کاهد .

۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

می خوام از بالای یه صخره ی بلند پایین بپرم...


می خوام از بالای یه صخره ی بلند پایین بپرم اما پریدنی که بعدش متلاشی شدن نباشه
پریدنی که انتهاش یه کات باشه ، کاتی که بعدش قرار یه زندگی باشه
زندگی...
یکی از عوامل پشت صحنه بیاد یه پالتو روی دوشم بندازه و بگه تموم شد
همین !
بعدش برگردم به دنیای خارج از نقشم دنیای آروم ، آروم تر از هر چیزی که بشه تصورش رو کرد
می خوام بپرم و با این پریدن نقشم تموم شه ، و همراه نقشم تمام دلتنگی ها و
غصه ها و اشک های پشتش ...
بعدش صحنه ی فیلم رو ترک می کنم و موبایلم رو از تو کیفم در میارم
شماره ی تو رو با خوشحالی کودکانه ای می گیرم و می گم :
بعد از ظهر میام دنبالت ، میام که ببینمت

و صدای تو ...

۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

کافه



توی کافه ی نیمه تاریک رد دودهای سیگار رو که به سمت بالا می روند تا محو شدنشون دنبال می کنم ،

انگار هر بار این آدم ها هستند که ته نشین میشند ...