۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

آروکا - نامه ی سوم

آروکا...آروکا

تنها زمزمه ی نام توست که این روزها کمی آرامم می کند ،این روزهای عجیب...

هنوز بوم سفیدم خالی خالیست و بر روی آن سه پایه ی چوبی خاک می خورد .... صبح ها که می خواهم چای دم کنم از کنارش رد میشوم ، برای دقیقه ای می ایستم و در آن خیره می شوم ...برخی اوقات تصویری در آن می بینم ، شفاف ، بکر و سرزنده .

گاهی گندم زار طلائی رامی بینم که در باد می رقصد و ابرها بر بالایش این سو و آن سو میروند ، و در آن پشت ، افقی که تا دوردست ها خالیست . شاید اگر چشمانت را کمی تنگ کنی در آن انتها چند کلبه ی روستایی ببینی ، آنقدر دورند که به رنگ آبی آسمان درآمده اند .

گاهی تصویر لیو در بوم نقش می بندد که تنها پشت به چمنزار در میان باد ایستاده و در حالی که شالگردنش در هوا پیچ و تاب می خورد آرشه را بر روی سیمهای ویلون کهنه اش می لغزاند حتی اگر دقت کنی میشود در میان هوهوی باد شنید که آهنگ آرزوها را می نوازد ، لیو بارها این آهنگ را برایم نواخته و من هرگز سیر نشده ام از شنیدنش ، از آن دست آهنگ هایی است که چیزی بیشتر از یک آهنگ است ... تک تک نت هایش تکه ای از زندگی را بر دوش می کشند... زندگی لیو ، زندگی من ... زندگی ما آدمهای عجیب...

آروکا .. میخواهم برایت همه چیز را بگویم اما کلمات روزبه روز نخ نما تر میشوند .... مثل اسکانسهای کاغذی که مدام دست بدست میشوند و زندگیشان در همین بی منزلی معنا میابد .
میخواهم با همین کلمات همیشگی ، چیزهای بزرگی بگویم که متعلق بتوست ... چگونه میتوانم کلماتی را رام کنم که در بند لایه های زمان وحشی و عنان گسیخته شده اند ؟
و این بوم لعنتی چه داستان های نگفته که ندارد ... باید برایت بیشتر بگویم ...گاه بر این بوم خودم را می بینم با صورتی محو شده در میان یقه ی پالتویم و با دستانی در جیب ...درخیابانی بی انتها راه می روم و راه می روم .
آدمها از کنارم رد می شوند ، مردهای عبوس ، دختران بازیگوش ، پیرمردها و پیرزن های خمیده و عصا بدست ، همه از کنارم رد میشود و من همچنان راه می روم در خیابانی بی نام که خانه هایی بلند و سنگی دارد ، هیچ مغازه ای نیست که در مقابلش بایستم و چشمانم را به ویترینش بدوزم ، خیابانی سرد و بی رنگ که همه در آن راه می روند و زیر چشمی مواظبند که به هم تنه نزنند ...

در میان این بوم گاه تو را هم میبینم آروکا ... دیروز صبح در میان بوم خالی دوباره تصویر تو بود که جان گرفته بود ...گرم و دوست داشتنی .... بر روی صندلی چوبی نشسته بودی و لبخند میزدی... فقط لبخند می زدی و نگاهم می کردی ....کتری از آب جوش می سوخت و سوت می کشید و اتاق به دوران می افتاد...
لیز خوردم و به پشت برروی کف آشپزخانه افتادم ....از درد کمرم اشک به چشمانم هجوم آورد ...شال گردن لیو را می دیدم که از گردنش باز شده بود ودر هوا تاب می خورد... و من فریاد می زدم که لیو ...لیو شال گردنت ....شال گردنت را باد برد اما لیو دورتر از من ایستاده بود و صدایم را نمی شنید ....
به عقب برگشتم تو را دیدم که می رقصیدی و آواز می خواندی ... گندمزار طلایی زیر نور آفتاب می درخشید... همه چیز زیبا بود و آرامش ابدی و دلفریب می نمود ...می خواستم بتو بپیوندم...اما انگار می دانستم که من بیرون بوم ام ....من فقط نگاه می کردم به لیو که می نواخت و می نواخت ..به شالگردنی که در آسمان کوچک و کوچکتر می شد و تو که گاه به لبه های بوم نزدیک میشدی و باز دوباره بر می گشتی و می رقصیدی ...

.

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

خانه ی بارانی

زیر باران ایستاده بودیم در حیاطی قدیمی که دیگر نیست ، جایش ساختمانی چند طبقه و بتونی ساختند.
از میان کاشی هایش گل های کوچک خود رو در آمده بودند بی آنکه ترسی از چیده شدن داشته باشند . زرد... نارنجی ، سفید .
دستهایمان را باز کرده بودیم، مثل پرنده های بهاری در آسمانی که بوی تازگی میداد .
قطره های باران بر روی پوستمان می لغزید.... چشمانش را بسته بود و می خندید . از مژه هایش باران می چکید یا شاید من تصور می کردم که باران است.
نگاهش کردم ، نمی خواستم چشمانم را ببندم ، می لرزید و ناپایدار بود .
باران تمام شد ...پرنده ها می خواندند اما او دیگر نبود .... به همین سادگی.
مثل خوابی شیرین که آخرین تصاویرش را پیش از صبحگاه نقش میزند و محو می شود .
تکه ای از وجودم کنده شد و همانجا ماند در زمانی که نامش خاطره است ... میان آوازهای شبانه و شمع های رنگارنگش.
خانه ای سرد و بتونی ساخته شد و گل های کوچک ، همانها که نارنجی و سفید و زرد بودند در زیر چندین طبقه آجر و سیمان و بتون دفن شدند .من نیز دفن شدم ...
و امروز این منم که در کنارت می نشینم ، قهوه ای می نوشم و لبخند می زنم تا بگویم همه چیز خوب است عزیزم ...
.
.

۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

شراب سفید

تلفن داشت هفت یا هشتمین زنگ را می خورد که جواب دادم ، در تختخواب دراز کشیده بودم و تقریبا نیمی از صورتم در بالشت فرو رفته بود . دستانم را دراز کردم و گوشی را برداشتم ... از میان شکاف پرده ی اتاق ، آسمان را می دیدم که رنگ به چهره نداشت ، حتی از خاکستری هم بی رنگ تر بود .

صدای خودم را می شنیدم که خواب آلود و کشدار بود .

در آنسوی خط دوستم بود که با هیجان از مهمانی امشب می گفت و اینکه من نیز دعوتم و باید بیایم اما به شیوه ای زیرکانه درست در انتهای مکالمه اشاره کرد که "حتما بهتر است با کسی بیایم" ... یعنی به صورت کاملا محترمانه ورودم به مهمانی با پیش شرطی همراه بود .

امروز کار خاصی نداشتم جز اینکه مختصر خریدی کنم و لباسهایم را از خشکشویی تحویل بگیرم .
در حقیقت بیشتر از سه سال می شد که جولی ترکم کرده بود ، کسی در زندگیم نبود که با او بروم و دانستن این بیشتر ناراحتم می کرد .
بعضی چیزها نداشته هایت را بیشتر به رخ می کشند و این یکی از آنها بود...خود مهمانی آنقدر مهم نبود خالی بودن جای او برای تقسیم این خوشی بود که آزارم می داد .
به نینا زنگ زدم و از مهمانی شب گفتم و اینکه نمی توانم تک و تنها بروم و از طرفی دوستم می خواهد امشب واقعا آنجا باشم، خوشحال شد و گفت با من می آید و بعد بسرعت خداحافظی کرد تا برود دوش بگیرد .

نینا یکی از دوستانم است که بیشتر به درد خوشگذرانی می خورد ، او در شادی ها شریک بسیار خوبیست اما حوصله ای برای شنیدن دردها ندارد ، البته به گمانم همه ی آدمها همینطورند ، فقط تفاوت در میزان صبریست که به خرج می دهند قبل از اینکه به مرز کلافگی برسند و راهشان را بکشند و بروند .


در انتهای روز و پس از انجام روزمرگی هایم ، شلواری خاکستری با پیراهن سرمه ای به تن کردم و در انتها کراواتی نوک مدادی هم بستم که به نظرم چیز بدی نشد و ظاهرم را مردانه تر و رسمی کرد .

سوار ماشینم شدم و بدنبال نینا رفتم تا با هم راهی مهمانی شویم .نمی دانستم چرا دارم با نینا میروم و مثلا چرا با بتاریس نمی روم یا حتی کتی چون هر چقدر فکر میکردم هیچ کدامشان برایم با دیگری تفاوتی نداشت ، در واقع همه اشان بشدت خوش گذران بودند و بیشتر عاشق چیزهایی که معمولی ترین آدمها با معمولی ترین امیال و آرزوها دوست دارند .

وقتی رسیدم نینا جلوی پلکان سنگی خانه اش منتظرم ایستاده بود و کیف کوچکی در دست داشت .سارافونی کوتاه با راه راه های خاکستری و قرمز پوشیده بود که به طرز عجیبی اغوا کننده بنظر میرسید .لبهایش را ماتیکی کرده بود و از چشمانش برق شیطنت می بارید .

نا خودآگاه یاد یکی از قرارهایم با جولی افتادم و حالت ایستادنش ... نینا نقشی زنانه با خود داشت که مرا به خاطراتم می برد و بی اختیار به جولی فکر میکردم مخصوصا آن کیف کوچکی که در دست داشت خیلی شبیه آن کیف کوچک و مشکی رنگی بود که جولی در بیشتر اوقات با خود همراه داشت .

نینا واقعا زیبا بود ، یادم هست در بدو ورود به دانشگاه تمامی پسرهای کلاسمان به نوعی تو نخش بودند ، حتی جیمی که اصلا تو باغ نبود هم هر از گاهی از بالای عینک ته استکانیش نگاه های طولانی به نینا می کرد که من زیاد خوشم نمی آمد ، نه اینکه احساس خاصی به او داشتم ، نه اصلا این چیزها نیست فقط خودم را جای نینا می گذاشتم و از اینکه این همه چشم خیره هر آن نگاهت می کردند و تک تک بر آمدگی های بدنت را می کاویدند حسی شبیه تجاوز به من دست می داد .

فقط چند سالی گذشت تا فهمیدم که نینا با تمام وجود این نگاه ها را دوست دارد و من احمقی بیش نبودم که می خواستم در برابر آن نگاه ها حمایتش کنم . هرگز تصوراتم تا آن حد به مرزهای زنانگی نزدیک نشده که این چیزها را بخوبی بفهمم ، فکر می کنم این نگاه ها به او حس کمال می داد شاید چون به نوعی تاکیدی بود بر اینکه زیبا و جذاب است .

در راه نینا مدام از داخل کیفش آینه ی کوچکی در می آورد و خودش را در آن بر انداز می کرد و گاهی ماتیک لبش را دوباره تجدید می کرد تا لبهایش قرمز تر بنظر بیاید گاهی هم نگاهی به گوشی موبایلش می انداخت ... بیشتر حالت وسواس گونه بخود گرفته بود چون هر چند دقیقه یک بار نگاهی به آن می انداخت و دوباره آن را داخل کیفش می غلتاند .

.

"راستی بهت گفته بودم مایک ؟ با یه پسره ریختم رو هم "

.

این رو گفت و نگاهش بر روی صورتم ثابت ماند .

از شنیدنش جا نخوردم در واقع این یکی از متداول ترین بر نامه های نینا در زندگی اش بود اگر میشد اسمش را برنامه گذاشت ! خودش می گفت برایم نوعی تفریح است و احساس سرزندگی میکنم .از آن نوع تفریح هایی بود که زیاد نمی پسندیدم...آدمهای زیادی می آمدند و می رفتند بی آنکه دقایق زیبایی در زندگیت خلق شود ... بیشتر بوی عیاشی میداد تا تبلور زیبای احساس آدمی ، سعی نکردم حسم را پنهان کنم و با حالتی آمیخته به بی تفاوتی گفتم :

.

-نه نگفته بودی اما این که چیز عجیبی نیست ، تو معمولا با پسرهای زیادی می ریزی رو هم .

. اوه این یکی فرق می کنه مایک... باید اعتراف کنم که چیزی در وجودم می لرزه و قتی می بینمش ، من دارم در موردش جدی فکر میکنم !

.

و بعد دست راستش رو بر روی سینه اش گذاشت با حالتی که انگار از هیجان تپش قلب گرفته .

در نگاهش نوعی اطمینان دیده می شد که تا بحال ندیده بودم .
احساس خوبی بود... به نظرم نینا تلاشی را برای معنا بخشیدن به زندگیش آغاز کرده بود و این تحسین بر انگیز بود.

.

-یعنی واقعا پیداش کردی ؟

. آره .. میدونی ... باید جشن بگیرم مایک ، جشنی که تو هم توش باشی ... یه جشن کوچیک سه نفره .

و دستهایش را از شادی به هم کوبید .

-" بهت تبریک می گم .... غافلگیرم کردی نینا"

. "ممنون مایک ."


تا به آنجا برسیم حرف دیگری نزدیم . برایش عمیقا خوشحال بودم و این خوشحالی در قالب لبخندی بر روی لبانم آرام گرفته بود .
به ابتدای خیابان پنجاه و یکم که رسیدیم به داخل پیچیدم چند خانه آنطرف تر محل مهمانی بود .
مهمانی پر سر و صدایی بود و نینا از همان ابتدای پیدا شدنش از ماشین شروع به سلام و احوال پرسی با آدمهایی کرد که تقریبا هیچ کدام را نمی شناختم . تلاش می کردم در آن شلوغی تنها دوستم را در آن جمع پیدا کنم .

صدای بلند موسیقی در همه سو شنیده میشد و هر طرف نورهای رنگی بود که می آمدند و می رفتند ... بسختی میشد در آن همهمه جای دنج و خلوتی پیدا کرد ... مرد ها در اوج مردانگی و زنها بر فراز زنانگی در هم می لولیدند و لبخند ها و نگاه های معنا دار حواله ی هم می کردند .

میز نوشیدنی ها را پیدا کردم و گیلاسی شراب سفید برداشتم .
در میان سالن مردان و زنان می رقصیدند و این سو آن سو پیچ و تاب می خوردند، صدای خنده هایشان در گوشم می پیچید .
بعضی هایشان واقعا خوب می رقصیدند... رقص من آنچنان تعریفی نداشت و بنظرم بیشتر مضحک بود .
در ذهنم به حرفهای نینا فکر می کردم و سعی کردم تجسم کنم او چه تیپ آدمی را برای خودش انتخاب کرده .
شراب مزه ی خوبی می داد ، بر روی زبانم نگه می داشتم تا بقول فرانسوی ها خوب مزه کند و بگیرد و آنگاه فرو می دادم .
براستی گیرا بود و سرم را به دوران انداخته بود .


تقریبا ساعتی گذشت تا مهمانی فضای ملایم تری بخود گرفت ، چند زوج جوان با موسیقی آرام عاشقانه می رقصیدند . آدمها اندکی پراکنده شده بودند هر کدام گوشه ای را بخود اختصاص داده بودند. نینا را در نشیمن پشتی دیدم که دور میز چوبی گردی با چند نفر از دوستانش نشسته بود. از دور دستی تکان دادم اما بگمانم متوجه نشد ... چیزی را باهم دود می کردند و خنده های طولانی سر میدادند .

پای زنی را به اشتباه لگد کردم...صورتی عروسکی و موهای بوری داشت و لباس بلند و مشکی رنگ پوشیده بود و کفشهای پاشنه بلندی به پا کرده بود ، با شرمندگی معذرت خواهی کردم ، خندید و گفت چیزی نیست و به چشمانم خیره شد ....


. شامپاین اونجاست ، میل دارید با هم بزنیم ؟
- اوه نه ممنون ... قاطی نمی خورم ... تازه شراب خوردم .

ابروهایش را بالا داد و پرسید "حتی یک پیک ؟"
- بله ، ممنون .
شانه هایش را بالا انداخت و چیزی به زبان ایتالیایی یا اسپانیایی گفت و رفت .


شاید فکر کرد از آن دست مرد ها هستم که خودم را خیلی می گیرم ... اما واقعا اینطور نبود ، فقط در آن لحظه هیچ حس خاصی به او نداشتم .

چشمانم کمی تار میدید ... شبح نینا را دیدم که دستش را بدور گردن مردی انداخته ، دختر دیگری آنسوی میز نشسته بود که موهای فرفری ای داشت و کمی سبزه بود .... خم شد و بطری ای را بر روی میز چرخاند .

بطری می چرخید و می چرخید
نگاه هایشان بر روی آن قفل شده بود . چشمانم را با پشت دست مالیدم کمی بهتر شد . مردی که کنار نینا نشسته بود دستش بر روی پاهای نینا بود... بطری ایستاد ...
نینا بلند شد و چند قدمی به سوی انتهای اتاق حرکت کرد از دیدم خارج شده بود و دیگر نمی دیدمش ...
سرم را چرخاندم تا شاید دوستم را ببینم ، همانکه به این مهمانی دعوتم کرده بود ، پسر خوبی بود و از هم دوره ای هایم در دانشگاه بود ...از وقتی آمدیم آنچنان تلاشی نکرده بودم تا پیدایش کنم ، لازم بود پیدایش کنم ، هنوز برای گیلاسی دیگه جا داشتم ، شاید در طبقه ی بالا بود ... بر گشتم تا از پله ها بالا بروم که نگاهم چرخید و بر روی نینا جا ماند .
تقریبا برهنه شده بود ... همان خنده های طولانی را می کرد .... همان خنده های طولانی را می کردند .
به جشن کوچک سه نفره امان فکر میکردم ... چیزی روی دلم سنگینی میکرد ، چیزی شبیه حس تهوع.
.
.
.

۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

چیزهایی کوچک اما بزرگ !

خندیدم اما بیشتر میخواستم دلبری کنم ، سرم را به سمت شانه ام خم کردم تا موهای بلندم پایین بریزد . کنارش دراز کشیده بودم و به چشمانش خاکستری رنگش نگاه میکردم .
نگاهم کرد ...طولانی .... خنده ام گرفت ....
دستم را در دستانش گرفت ... دستهایی مردانه اما هنرمند داشت ...گرم بود .... از همه بهتر اینکه حس غریبگی نداشت .
دست های پدرم هم مردانه بود اما بطرز عجیبی غریب و دور .

.همه چیز میتونست از این بدتر باشه کاترین ... خیلی بدتر
- یا شایدم بهتر

سکوت کرد و نگاهش را به سقف دوخت... دنبال نگاهش را گرفتم ...در دریایی سپید رنگ غرق شدم .
او را از تنهایی خودم بیشتر دوست داشتم و این چیز کمی نبود . تنهایی من تالار مجللی بود پر از رنگ و نقاشی ... پر از رقص و موسیقی ... و تکه هایی شیرین از خواب های ارغوانی و گاهی هم آبی . حالا چند وقتی میشد که باهم درست وسط این تالار تانگو می رقصیدیم و گیلاس شرابی بالا مینداختیم .

- دارم به این فکر میکنم ما آدمها هیچ چیز نیستیم کاترین ... هیچ چیز جز نواری لغزنده میان اتفاقات خوب و اتفاقات بد .
. شمرده شمرده گفتم "باید دنبال ایستگاهی بود مت " و ابروهایم را بالا بردم و لبخند زدم .

- پاپام می گفت برای طبیعت ایستگاهی وجود نداره ... ایستگاه رو آدمها ساختند چون حوصلشون سر میره... خیلی زود .
دلم میخواست موهای سرش را بکشم ... کشیدم اما آروم .
همیشه وقتی خیلی می خواستمش همین کارو میکردم و اون هم معنی شو می دونست ...
لبهایش را نزدیک صورتم آورد ... کمی جلو کشیدم ... مثل هربار لذت بخش و اندکی دلهره آور .
بنظرم لبهای هیچ کس شیرین نیست ... اینها رو فقط توی کتاب ها می نویسند ... او لبهایش گس بود و کمی هم شور مزه و من این را دوست داشتم .
سرم را بر روی سینه اش گذاشتم ... همانطور که موهایم را نوازش می کرد پرسید :

- باید از تو بترسم ؟
. سوال سختی بود ... به یکباره سکوت شدم.....
صدای تیک تیک ثانیه های ساعت دیواری را می شنیدم که پر گویی می کرد و بر روی دیوارهای کرم رنگ سکوتمان خط خطی می کشید .
سکوت داشت همچون پنیر پیتزای کش می آمد و بلند تر می شد .
در آن تاریک و روشن اتاق دیدم که نگاهش کمی رنگ اضطراب بخود گرفت .... انگار نور اتاق زبانه کشید و سرخ تر شد و بعد سایه هایمان قد کشیدند ... دو سایه ی غول آسا که بالای سرمان با عصبانیت کشیک می کشیدند و ما قربانیانشان بودیم که در کنار پایشان زانو زده بودیم .

نگاهم را از روی دیوار برگرفتم و با نوعی تمنا به دستهایش دوختم .... دوباره دستم را در دستش گرفت ....همیشه زود می فهمید و این شگفت زده ام می کرد ...چشمانم را بستم و درهای تالار رو باز کردم . هوای تالار خنک بود و بوی گل میخک می داد .
به میان خواب های آبی و ارغوانی سرک کشیدم . نگاهم جست و خیز کنان به هر سو سرک میکشید ... بر روی بوم های نقاشی .... میان راهروهای تو در تو با آن کف چوبی و پرده های معلق ابریشمی ، از آدمهای توی نقاشی هم گاه می پرسیدم اما خبری نبود .... خوشحال به سمت درب خروجی تالار قدم برداشتم تا خبر خوبی به مت بدهم که ناگهان آن گوشه نگاهم بر روی دسته ای از نوازندگان خیره ماند ... آنجا کسی ساکسیفون میزد ... زل زد و لبخندی عریض صورتش را پوشاند ... لبخندش مات بود ، لب هایش تیره و جوهری بود.... گویی از گوشه های لبش جوهری سیاه آرام آرام بیرون می آمد و در هوا میچرخید و تا انتهای سقف بلند به بالا می رفت و بعد چکه چکه بر روی خوابهای آبی و ارغوانی فرو می افتاد .. ترسیدم ... عقب گرد کردم و به تاخت دویدم ... از تالار بیرون آمدم و در های تالار را محکم به هم کوفتم ... چشمانم را باز کردم .

مت کنارم نشسته بود هنوز با نگاه عمیقش به من چشم دوخته بود .

کمی مکث کرد و دوباره پرسید :
- یعنی میگی باید ازت بترسم ؟

. لبانم را گاز گرفتم ... سوزش عجیبی حس کردم ... چیزی درونم فریاد می کشید اما نور سرخ اتاق صدایش را در جا خفه میکرد .

با صدای نا آشنا و جوری که خودم هم یکه خوردم گفتم "فکر کنم تا وقتی کسی اونجا ساکسیفون میزنه باید از من بترسی مت ... "
طنین جملاتم را دوست نداشتم ...
مت چیزی نگفت و تنها در آغوشم کشید.
سرم را کودکانه در آغوشش پنهان کردم ... بوی تنش را دوست داشتم ... در درونم به رقصی بدون صدای ساکسیفون فکر میکردم .... شاید فردا روز خوبی بود برای تمرین .
.
.
.

۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

زمستان

. میشنوی آدلر ؟ انگار صدای تگرگه که به شیشه ی پنجره می خوره ... گاهی دونه دونه ... گاهی هم پشت سرهم .
خوب گوش کن ...

تق تق...

. آه چقدر خوشحالم که باز زمستونه .

- تو همیشه زمستون رو دوست داشتی ناتالی ...تعجب میکنم که چطور تو این وضعیت بازم میتونی دوستش داشته باشی ...
فکر کنم این رفتارت در مورد آدمها هم صدق میکنه ، تو قابلیت این رو داری که آدمهای بد رو دوست داشته باشی چون بلدی چطور چیزهای خوبشون رو کشف کنی .
چطور ممکن بود تو منو دوست داشته باشی با چیزهایی که از من می دونی ؟ من از جایی میام که تمام آنچه داشتی ازت گرفت ....



. آه بس کن آدلر ... ما بارها در موردش حرف زدیم .

.

- من.... من از این زمستون متنفرم ناتالی بیشتر از هر زمستون دیگه ، از این سرما که داره به تن من و تو می پیچه از این بخاری که از دهنمون خارج میشه .. از این دیوارهای سرد و کهنه ... از اون چیزی که اون بیرون داره اتفاق می افته ، از اینکه پتوی دیگری ندارم که روی پاهات بندازم تا کمتر سرما رو حس کنی .


. آروم باش آدلر من ...


ناتالی نگاه گرمی به آدلر کرد و دست آدلر را در دستانش گرفت و با انگشت اشاره کف آن را قلقلک داد .
آدلر سعی کرد کمی خونسرد جلوه کنه ، همانطور که در کنار صندلی ناتالی ایستاده بود خم شد و سر ناتالی را در آغوش کشید و موهای بلند و خرمایی رنگش را نوازش کرد و بعد پیشانیش را بوسید ، در چشمانش برق اضطراب بخوبی دیده میشد ، چند قدم به سمت چپ حرکت کرد و کتابی از قفسه ی فلزی کتابخانه بیرون کشید و شروع به ورق زدن صفحاتش کرد تا خود را از نگاه ناتالی پنهان کند .


. زمستونا که میشد با برادرم دن برف بازی میکردم و جلوی در خونه آدم برفی های کوچیک می ساختیم که هر کدوم برای خودشون اسمی داشتند . اونم مثل همه ی بچه ها ، عاشق برف بازی بود ... باید میدیدیش که وقتی برف می بارید چطور ذوق می کرد و لپهای کوچیکش گل می انداخت ...

در صدای ناتالی لرزش خفیفی جان گرفت که ناشی از تولد دوباره خاطرات در پس ذهنش بود " می دونم که الان جای خیلی بهتریه ... حتی بهتر از خونه ی قدیمی پدر بزرگ و اون باغ تمشک که همیشه لباسهامون رو توش کثیف میکردیم ...جایی که آرومه و کسی نیست اذیتش کنه ."
نگاه گیرای ناتالی از روی صورت خسته ی آدلر لغزید و بر روی عکس کوچک و زردرنگی که از برادرش قاب شده و بر روی میز چوبی زهوار در رفته ی گوشه ی اتاق جای گرفته بود خیره ماند .

- مطمئن باش ناتالی اون هر جا باشه از این جایی که ما هستیم بهتره و در آرامشه ...الان ...الان خوشحاله و داره تمشک می خوره .

آدلر کاملا بی قرار بود و بی نظمی جملاتی که بر زبان می راند نشان می داد تمرکزش را ازدست داده . مدام از پنجره ی اتاق و از لای پرده ها به خیابان سرک میکشید و سعی می کرد در همان حال نگذارد سکوت میانشان فاصله ایجاد کرده و ناتالی احساس تنهایی کند .

تق... تق...

. انگار تگرگ ها درشت تر شدن

-باید ببرمت بیرون ، نباید اینجا بمونیم ناتالی .

. خودت می دونی که با این پاهای فلج نمی تونم باهات جایی بیام ، اما تو باید بری ، قبل از این که کسی بویی ببره و اتفاق بدی برات بیافته .... این آخرین خواهشی که ازت دارم .

- مزخرف نگو ...بزار فکر کنم ، بزار فکر کنم ...

آدلر با گامهایی کوتاه و سریع دائما عرض اتاق را طی می کرد و هر از گاهی دوباره از پنجره نگاهی به بیرون می انداخت .

. باید با خودم ببرمت ، میتونم کولت کنم ، خونه ی لیزا تا اینجا دو خیابون بیشتر فاصله نداره .

تق تق ...تق تق تق

این باز صداها بلند تر از هر دفعه بود .

آدلر به جلو خم شد و مقابل صندلی ناتالی بر روی زانو ها نشست ،
" سریع باش ناتالی ، بیا روی کولم... هنوز فرصت هست ، بازوهات رو دور گردنم قلاب کن، باید زود از پله ها پایین بریم تا از در پشتی خارج شیم .

ناتالی با حالتی از روی تردید به چشمان آدلر زل زد.... " بیا ناتالی بیا ... بخاطر من .."

ناتالی بدنش را از روی صندلی به جلو کشید و بر پشت آدلر سوار شد ، آدلر بر روی پاهای خود فشار آورد تا بتواند بلند شود ، اگر چه زنی لاغر اندام بود و وزن زیادی نداشت اما زخم پای مرد باعث میشد به سختی قدم بردارد و لنگ بزند .

ناتالی در همان حالت دست راستش را دراز کرد وقاب عکس دن را از روی میز برداشت و در جیب پالتویش گذاشت ... این قاب عکس تنها چیزی بود که بر دوران کوتاه و طلایی زندگیش مهر تایید میزد .
حالا آدلر و ناتالی یه میانه های پله رسیده بودند ... پلکان تنگ و تاریکی که به راهروی طبقه ی همکف میرسید ...آدلر نرده ی زنگ زده ی کنار پلکان را با دست چپش محکم نگه داشته بود به سختی گام بر میداشت ...

"همش یکم دیگه مونده ... مطمئنم که لیزا انتظارمون رو میکشه ، چند روزی صبر میکنیم و بعد با اولین قطار باری مخفیانه از مرز خارج میشیم " آدلر این را گفت در حالی که به سختی به جلو حرکت میکرد و به هن هن افتاده بود...

هنوز کاملا به ابتدای راهرو نرسیده بودند که در جلویی خانه با لگد سرباز آلمانی به داخل پرتاب شد ... پشت سر سرباز ، شش سرباز دیگر هم دیده میشد که همگی لباس متحد الشکلی پوشیده بودند.

برای چند ثانیه سکوتی سنگین تمامی فضا را در بر گرفت ...نگاه مات و خونسرد سرباز جلویی با نگاه آدلر گره خورد ... آدلر وحشت زده به پوتین های براق و کلت کمری سرباز چشم دوخت .... ناتالی سرش را پشت گردن آدلر می فشرد و چشمان خود را بسته بود .


سرباز ها بداخل اتاق آمدند و مقابل آدلر و ناتالی صف کشیدند .... سرباز جلویی چیزی به زبان آلمانی گفت ...
مسلسل ها همگی به سمت آندو نشانه رفته بود...
چند خیابان آنطرف تر صدای دسته ای از سربازان شنیده میشد که رژه میرفتند و سرود می خواندند ، صدای بلند هواپیمایی جنگی در آسمان خاکستری نفیر کشید که شیشه های خانه را در جای خود لرزاند .

سرباز جلویی دست راستش را بالا برد ...

ناتالی سرش را به گوش آدلر نزدیک کرد و چیزی گفت و بعد پشت گردن آدلر را بوسید ...
زانوهای آدلر میلرزید کمی به عقب رفت و به بازو به دیوار تکیه کرد ....

آوایی ضمخت از دهان سرباز خارج شد و همزمان دست راستش را به سرعت پایین آورد .
و ...تق تق...تق تق تق
سکوت... انگار ویلون (1) در خوابی عمیق فرو رفته بود...

سرباز مولر با پوتین های براقش بالای سر ناتالی ایستاده بود ، در حالی که زیر لب او را لهستانی هرزه خطاب کرد با نگاهی تحقیر آمیز خاکستر پیپ اش را بر روی بدن بی جان ناتالی خالی کرد .

هنگامی که برای بیرون بردن اجساد اقدام کردند یکی از آنها از جیب آدلر پلاکی پیدا کرد که بر روی آن این جملات حک شده بود :

سرجوخه آدلر اشمیت ،
یگان ویژه اس اس
تولد : 1912/5/8
...

________
پ ن : ویلون شهر کوچکی در لهستان .

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

زمان صفر

فرآیند مرد شدن آسون نیست ... میخاییل این رو گفت و فندکش رو روشن کرد .

چارلی با حالتی از سر بی خیالی بر روی مبل ولو شده بود و یک لنگش رو بر روی میز انداخته بود.
"می دونی هانس فکر می کنم بدون اون نمی تونم زندگی کنم ."
حلقه ای دود پیچید و به بالا رفت و بر روی تابلوی نقاشی هانس که بر روی سقف اتاق به شیوه ای مالیخولییایی به چهار میخ کشیده شده بود ماسید .
نقاشی چیزی نبود جز آمیزشی از چند رنگ متضاد که به طرز بیمار گونه ای درست در مرکز آن کله ی آش و لاش سگی جای گرفته بود که گل سرخی را در میان دهانش نگاه داشته بود و در عوض چشمانش حفره ای تو خالی و سیاه شکل گرفته بود .
هانس سری تکون داد و خندید ....قوطی خالی آبجو رو در دستش مچاله کرد و با دست دیگر سیگاری از پاکت درآورد و به گوشه لبش گذاشت اما بعد منصرف شد و اون رو پشت گوش راستش رها کرد .
- " اوه بس کن پسر تو همیشه همینو میگی ، کافیه سه شب با دختره بخوابی تا بعدش بفهمی بدون اون هم می تونی زندگی کنی ، مثل همیشه ، آخه قلب تو درست اینجاته " و تلنگری با انگشت بروی قسمت مشخصی از شلوار چارلی زد .
"راستی این چندمیشه سگ خور ؟"

میخاییل همانطور که روبروی پنجره ی قدی اتاق ایستاده بود به حرفهای آن دو گوش میداد ... ردی از آفتاب بر روی صورتش افتاده بود که تا پایین چانه ی خوش فرم و مردانه اش می رسید ، پکی به سیگار زد ... سرفه ای خشک ... از نگاه خیره و ماتش مشخص بود که لزوما چیز مشخصی را نگاه نمی کند ... فقط جایی در دوردست ها ، احتمالا همان قسمتی که امتداد شهر تمام می شد و به زمین های حاصلخیز می پیوست .
میخاییل چند سالی از هر دو اشان بزرگتر بود ، دانشجوی انصرافی فیزیک کوانتوام ، آنطور که در دانشگاه می گفتند نسب پدرش به اشراف زاده های تزاری روسیه می رسید اما برای او آنچنان تقاوتی نمی کرد تا آنجا که پس از ترک تحصیل در یک رستوران ساده و کوچک مشغول به کار شده بود . حالا نزدیک به سه سالی می شد که درخواست انصراف از تحصیل رو به هیئت عالی دانشگاه تسلیم کرده بود . حتی دیگر جواب نامه هایی که از طرف خانواده برایش می آمد هم نمیداد ، در آخرین نامه ای که از پدرش به دستش رسید و او زحمت خواندنش را به خود داد پدرش از او تقاضا کرده بود که دست کم دلیلی قانع کننده برای ترک تحصیل برایش بیاورد تا خود را با آن خوشنود کند و اگر مشکل پول است او حتی حاضر است چندین برابر مبلغ همیشگی هم برایش پست کند تا او فقط درس بخواند .
در عوض او نامه را به هانس داد بود و هانس هم پشت آن اسکیس زنی برهنه کشید و بعد هم مچاله کرد و صاف پرت کرد تو سر چارلی و گفت این مادرته و هر سه خندیدند .

چند دقیقه ای بود که نوعی رخوت خوشایند چارلی و هانس رو در بر گرفته بود ... هانس در گوشه ی دیوار ایستاده بود و دستان خود را با موسیقی تکان میداد آنطور که گویی دارد ارکستری عظیم را رهبری می کند . چشمان قهوه ای و نافذش را بر روی نقطه ای از دیوار دوخته بود گویی مقابل او ردیفی از نوازندگان چیره دست حضور دارند که مشغول نواختنند .

میخائیل دو باره تکرار کرد " فرآیند مرد شدن فرآیند دردناکیست " و بعد کمی مکث کرد ... دستش را متفکرانه زیر چانه گذاشت و اضافه کرد " بعضی وقتها که زیاد با خودم بیگانه می شدم کریس موهام رو نوازش می کرد تا آروم بگیرم .... چه خوب بلد بود این کارو کنه . "
لبخندی بر روی لبانش نقش بست که در مرز میان حسرت و علاقه می لغزید . دستی به میان موهای جو گندمی اش کشید و دو باره به دوردست ها خیره شد و چشمانش رو کمی تنگ کرد .
"یادمه یک بار به من گفت که بالهایی که توان پریدن ندارند تنها تو رو سنگینتر می کنند تا سریعتر فرو بری ."
آهی کوتاه کشید ... بر روی پیشانیش چند خط عمیق افتاد و نگاهش حالتی سنگین و پرسشگر به خود گرفت که بخوبی خبر از هجوم یکباره ی پرسش های بی پاسخ در درونش میداد ، سرش را چرخاند و رو به چارلی گفت :
" چارلی چرا ... چرا هر جا من هستم زمان می ایسته ؟"


چارلی با حالتی سرخوش و آمیخته با کمی کلافگی رو به میخاییل کرد " بیخیال شو میخاییل کریس سالهاست که مرده و تو الان دو ساعته که داری هی از فرآیند مرد شدن حرف میزنی و چیزای بی ربط میبافی ، بزار فضا نوردیمون رو کنیم ، بیا این طرف و حالش رو ببر" و خنده ای ناموزون سر داد .
هانس بر روی زمین به چپ و راست غلت میزد و صدایی شبیه زوزه ی شغال از خودش در میاورد ... چارلی با نگاهی بی تفاوت حلقه ی دیگری از دود ساخت که به سمت نقاشی به پرواز درآمد . " می دونی هانس حس می کنم عاشق شدم. " حتی دیگه دستم هم به ساز نمی ره ... به صدایش بغضی مصنوعی داد و گردنش رو کج کرد " الان دو هفتست که پیانو نزدم. "

هانس بر روی زانو نشت و سرش را در میان دستانش گرفت و زیر لب نجوا کرد " منم عاشق تو ام بی شرف "

ناگهان صدای بلند خرد شدن شیشه ی پنجره هر دو اشان را چند وجب به هوا پرتاب کرد .
چارلی سراسیمه به سمت پنجره دوید اما چند قدمی دور نشده بود که سکندری خورد و بر روی زمین افتاد و از دهانش صدایی شبیه نعره یا ناله بلند شد .
هانس از پنجره ی کناری به پایین نگاه کرد ، درون زانوهایش بشدت میلرزید با دست چهارچوب کناری پنجره را نگاه داشت تا خود را کماکان سرپا نگاه دارد .
همه چیز تنها در کسری از ثانیه اتفاق افتاده بود ...
بدن میخاییل چندین طبقه پایین تر بر روی سنگ فرش خیابان افتاده بود و با چشمانی نیمه باز به سوی آسمان زل زده بود . طوری قرار گرقته بود که انگار با دست چپش جایی در دورست ها را نشان می دهد .
هاله ای از خون گرم دور تا دور سرش قرار گرفته بود ... کمی بعد این نیکولاس دیوانه بود که بردور جسد میخاییل می گردید و پایکوبی می کرد و مردمی که از دور نزدیک می آمدند .
خورشید در انتهای افق آخرین انوار سرخ رنگش را به حراج گذاشته بود .
تمامی این منظره به چشمان هانس مقدس به نظر می رسید شاید میتوانست برای تابلوی بعدیش ایده ی خوبی باشد .

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

قطعه ی شماره چهار

دفترچه ی شماره چهار : دومین روز پاییز و هشتمین کنسرت من در لندن .

من آلن اسکات هستم یک پیانیست حرفه ای اهل نیوزلند ، این تصمیمیه که درست چهار سال پیش با خودم گرفتم و باید قبل هر کنسرت بهش عمل کنم . اینطوری جزییات بهتر در خاطرم می مونه .
، باید کاری رو بکنم که پزشکم خواسته ... بعد از ضربه ای که سالها پیش به سرم وارد شد بخشی از حافظم دچار مشکل و کنترل گذشته برام بشدت سخت شده ، بعضی چیز ها پاک شدند و بعضی چیزها مبهم ا ند نوشتن بهم کمک می کنه که به خاطر بیارم .
چیزی از کودکیم به خاطر ندارم ، نه پدری نه مادری ، حتی نمی دونم یتیمم یا نه ، از نوجوانی هم جز چند خاطره ی کوتاه و پیش پا افتاده چیزی در ذهنم نیست .

روبروی من ، پشت همین پرده ی قرمز و مخملی مردان و زنانی بر روی صندلی ها منتظر نشستند ، که همگی برایم یکسان بنظر میرسند ، هر بار با شروع کنسرت نگاههایی خیره و متحیر رو میبینم که درش تحسین موج میزنه ، نگاههایی که متعلق به مردهایی با کراوات های رنگارنگه که تا سرحد خفگی گره ش رو سفت کردند و زنهایی که با کفش های پاشنه بلند و یقه های نیمه باز در کنار اونها جای گرفتند .

می دونم که از کدوم آهنگ باید شروع کنم تا آروم آروم ضربان قلبشون با کلاویه های پیانو همراه بشه ، اجرای چند آهنگ ملایم تعلیق خوبی ایجاد می کنه و کمی بهشون آرامش می ده ، البته آرامشی موقت تا به قطعه ی شماره چهار برسم ، در حقیقت به این خاطر بهش قطعه ی شماره چهار میگم چون چهارمین آهنگیه که همیشه می نوازم اما نام اصلی آهنگ فراموشم شده ، حتی یادم نیست به چه دلیل اون رو ساختم ، برای من همراه این قطعه احساس عجیبیه که حتی نمی تونم برای پزشکم بدرستی شرح بدم .
درست هنگامی که این آهنگ شروع میشه انگار سایه ای از سکوت بر فضای سالن فرو می افته و بین آدمها رو پر میکنه این چیزی بود که اولین سالهای اجرا ازش بکلی بی خبر بودم .

جک از مستخدمین سالن یک بار به همراه نامزدش در میان جمعیت نشسته بود ، آخر کنسرتم بود که با حالی آشفته به سراغم اومد و من رو کناری کشید و گفت باید چیز مهمی بهم بگه ، اونروز واقعا خسته بودم و به تنها چیزی که فکر می کردم دوش آب گرم بود و بعد خوابی راحت و بی دغدغه . اما چشمان از حدقه در اومده و دهان نیمه باز جک کنجکاوم می کرد که به حرفهاش گوش کنم .

وقتی مطمئن شد من سراپا گوشم به من گفت که وقتی قطعه ی شماره چهار رو نواختم انگار حجمی تیره و تار اون رو در بر گرفت و از محیط و نامزدش جدایش کرد ، می خواستم به حساب تعریف و تمجیدهای همیشگی بگذارم و ازش تشکر کنم تا زودتر گورم رو گم کنم و برم که با دو دستش شونه هایم رو محکم چسبید و زل زد به چشمهام و سکوت کرد، احساس عجیبی داشتم و کم کم حس ناراحتی به وجودم چنگ مینداخت که دلیلش رو نمی دونستم ، با تقلا خودم رو از میان دست هاش بیرون کشیدم و به سمت درب خروجی رفتم ، اما حرفهای اون شب جک چیزی نبود که به آسونی بتونم فراموش کنم ، باید از این به بعد وقته نواختن قطعه ی شماره ی چهار بیشتر به جمعیت دقت کنم .


دفترچه ی شماره هشت : اولین روز بهار ، شانزدهمین کنسرت من در لندن .

من آلن اسکات هستم یک پیانیست حرفه ای اهل نیوزلند ، این تصمیمیه که درست هشت سال پیش با خودم گرفتم و باید قبل هر کنسرت بهش عمل کنم . اینطور جزییات بهتر در خاطرم می مونه .
، باید کاری رو بکنم که پزشکم خواسته ... بعد از ضربه ای که سالها پیش به سرم وارد شد بخشی از حافظم دچار مشکل و کنترل گذشته برام بشدت سخت شده ، بعضی چیز ها پاک شدند و بعضی چیزها مبهم ا ند نوشتن بهم کمک می کنه که به خاطر بیارم .

همه چیز مثل همیشه ست ، همون مردها و همون زنها ... انتظاری محسوس برای شروع کنسرت ، امیدوارم این دفعه اتفاق بیفته ، دهنم مزه ی گسی میده ، می دونم که از همین حالا جمعیت انتظار قطعه ی شماره چهار رو می کشند ، عجیب اینکه خود من هم درست مثل هر دفعه منتظرم تا زودتر زمانش برسه و این قطعه رو بروی سن بنوازم ، پرده ی قرمز به آرومی داره کنار میره ، کمی سرم درد میکنه ، دیگه نمیتونم بنویسم باید برم روی سن ...



دفترچه شماره ی سی و دو : هفت روز مانده به تابستان ، شصت و چهارمین کنسرت من در لندن .

من آلن اسکات هستم یک پیانیست حرفه ای اهل نیوزلند ، این تصمیمیه که درست سی و دو سال پیش با خودم گرفتم و باید قبل هر کنسرت بهش عمل کنم ....

صفحه ی قبلی رو پاره کردم ... مطالب قبل این کنسرت دیگر آنچنان مهم نیست .
کنسرت چند ساعتیست که به اتمام رسیده .
دقیقه ای از اجرای قطعه ی شماره چهار نگذشته بود که اشک هام مثل هر دفعه سرازیر شد و بروی کلاویه های پیانو چکید ، دیدم کمی تار شده بود ، مشخص بود که فضای سالن تغیراتی چشمگیر کرده ، منظورم احساسیست که در اونجا حاکم بود و این احساس اونقدر شفاف بود که حتی کودکی خردسال هم بوضوح می تونست حسش کنه .
بخوبی دیدم که خیلی از مردها دستشون رو به سمت گره ی کراواتشون می بردند تا اون رو کمی شل کنند و زن ها دست شوهران یا معشوقه های شیک پوششون رو در دست گرفته بودند و می فشردند ، حتی می تونستم از همون فاصله ی دور احساس کنم که چطور با آین آهنگ دستانشون رفته رفته سرد میشه و یخ میکنه و یا دچار لرزش خفیفی میشه .
اعتراف می کنم از این تشویش و پریشانی مثل هر بار نهایت لذت رو بردم چون با چشمانم میدیدم که چطور با تک تک نتهای قطعه ی شماره چهار دنیای پوشالی که آهنگ های قبلی ام برایشان خلق کرده بود از هم می پاشد و هزاران تکه میشود. نگاههای حیرت زده و آمیخته با اضطراب ، همچون کودکانی که انگار دستی پلید اونها رو از میان بازی ها و رنگ های شاد کودکی بیرون کشیده و به میان دنیای بیرحم وخشن بزرگسالان پرتاب کرده .

هنوز کسی اسم این قطعه رو نمیدونه و تا ابد هم نخواهد دونست ، این آخرین کنسرت من بود و تاساعاتی بعد هرگز مرا نخواهید یافت .
اما بذارید قبلش چیزی رو بگم...در آخرین دقایق کنسرت سرم به دوران افتاده بود ، نمی دونم ناشی از تحمل خستگی زیاد بود یا افت فشار خون ، اما بسرعت جای خود رو به آرامشی داد که قسم میخورم هیچ وقت در هیچ کجای زندگیم حتی ذره ای از آن را تجربه نکرده بودم ، خاطراتی رو به یاد اوردم که باید به سرعت در این دفترچه بنویسم ،

حالا می دونم که این قطعه برای یک نگاه ساخته شده ، تنها یک نگاه ساده....

در یکی از شبها ، پس از تمام شدن کنسرت بر روی سن ایستاده بودم ، صدای بلند و بی وقفه ی تشویق می اومد ، جمعیت سرمست آرامشی بود که در رگهاشون تزریق کرده بودم ، خم شدم و به شیوه ی معمول تعظیم کردم ، وقتی کمرم رو صاف کردم در ردیف جلو دختری رو دیدم که پیراهنی آبی و بلند پوشیده بود و موهایش رو در یک سو بافته بود ، تصویری که حتی بخوبی مطمئن نیستم در طرف رویا قرار میگیره یا حقیقت .
نگاهم برروی صورتش دوید و تنها برای ثانیه ای چشمهامون به هم خیره شدند ؛ ثانیه ها ایستادند ، ده ، بیست سی ؛ شاید حتی چند دقیقه یا چند ساعت ... خندید ، محو ، کوتاه ... تصاویری از کودکیم به سرعت از خاطرم می گذشت ، انگار در نگاهش چیزی بود که گذشته ی دست نیافتنی منو معنا می بخشید ، عده ای با کاغذ وخودکارهای آماده نزدیک تر می اومدند تا امضایی یادگاری تحویلشون بدم ، بی قرار شدم ؛ بر روی پنجه ی پاهایم ایستادم ، سعی می کردم در بین اون جمعیت مواج پیداش کنم ، از پله ها پایین اومدم و بسختی از بین عده ای گذشتم ، سراسیمه بودم ، اون نگاه تمام فکر منو مشغول کرده بود ، سالن کم کم از جمعیت خالی میشد ...به هر سمتی دویدم ، حتی زیر صندلی ها هم نگاه کردم ، نتونستم پیداش کنم ...بغضم ترکید ، احساس بیچارگی میکردم ،سقف سالن انگار پایین و پایین تر می اومد ...

قطعه ی شماره چهار را برای اون دختر ساختم ، دختری که حالا تنها تکه ای از بک خاطرست که هر لحظه ممکنه نا پدید بشه .
این شصت و چهارمین کنسرتی بود که همین جا برگزار کردم در لندن .
شصت و چهار کنسرت تنها برای او ...باز هم نیومد ، او را ندیدم، دیگر دلیلی برای اینجا موندن ندارم .

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

والس

- دن ! لطفا بزار بخوابم ، امشب رمق ندارم .

. بیا با این والس دل انگیز برقصیم.... پاشو ...
میدونم رقصم تعریفی نداره اما دلم می خواد همین الان جشن بگیریم و باهم برقصیم ، تازه این شمع هم به افتخار تو روشن کردم .
باید به من یاد بدی تا بهتر برقصم ...
چرا اونطوری عجیب نگاه میکنی ؟
می خوام یاد بگیرم !

خب قبوله ، شاید اینطور وانمود می کنم که می خوام یاد بگیرم... اصن میدونی چیه ؟ رقص رو برای رقص نمی خوام ، برای با تو بودنشه که می خام . راستش از همه بیشتر دوست دارم در این لحظه دستت روتوی دستم بگیرم و گذشته رو فراموش کنم ، باید باهات برقصم ، بیا دیگه....موسیقی منتظر ماست ، نگاه کن خوب هم تمرین کردم اینجوری یک پا کمی جلو و بعد پای سمت چپ کمی عقب ، حالا باهم می چرخیم ...

- دن ...

. فقط داریم آروم می رقصیم ، به صدای ویولن گوش کن ... میشنوی ، مثل این می مونه که داره حرف میزنه
یک پا عقب حالا پای راست جلو ... عالیه ، میبینی انگاری منم دارم راه میفتم ، یادته همیشه می گفتی یه روز رقصیدن رو یادم میدی ؟
خب حالا رقصم چطوره ؟

-دن ! لطفا همین امشب....

. هیس بلند نخند ، کمی آروم تر نمی خوام مزاحم دوست عزیزم بشیم ، نباید جشن ما آرامش دوستم رو ازش بگیره .

- فردا مهمترین قرار کاریه منه ، میزاری کپه ی مرگم رو بزارم یا نه لعنتی ؟

ساکت ایستاد ؛ برای مدتی به نقطه ای روی دیوار خیره شد .
تمام شادی صورتش رنگ باخت ...دستانش که تا دقایقی پیش هوا را در آغوش گرفته بود در دو سوی بدنش آویزان و معلق ماند . تقصیر من بود ، تقصیر من بود .
نباید اینطور داد میزدم ، توی دل به خودم فحش می دادم . منتظر بودم چیزی بگه تا بعد ازش عذر خواهی کنم .
چیزی نگفت ، شمع کوچکش رو خاموش کرد و شال گردنش رو بدور گردن پیچید و زد بیرون .

حالم از رفتارم بهم خورد...خودخواه بودم .
دن امشب دست کم در خیالش کمی شاد بود ، من این شادی رو گرفتم .
باید میرفتم دنبالش ، به سرعت لباس پوشیدم و چند فحش آبدار دیگه بخودم نثار کردم .
سر خیابون ایستادم ...هوای سرد و عبوسی بود . چراغ بیشتر خونه ها خاموش .
تاکسی زردرنگی از دور نزدیک میشد .

به دن فکر می کردم ، آیا واقعا کارین رو میدید ؟
چهره ی ساده و دخترانه کارین با آن هیکل لاغر و نحیقش در ذهنم نقش بست ، تصور له شدن اون صورت خندان و دوست شدنی میان مشتی آهن پاره و خرده شیشه ها ی ماشین ، روحم رو آزار می داد .

-کجا تشریف میبرید؟
. گورستان سن ماری .
.
.

۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

سایه ها

رادیو :
ترافیک سنگینی در خیابان چهارم مشاهده میشود ، رانندگانی که قصد دارند...

. خاموشش کردم
- خوب کردی ، درب اتاق رو ببند ، پرده ها رو هم کامل بکش
. ببین ... اینبار می خوام درونت غرق بشم ، خب ؟
- تو منو می ترسونی

سکوت

. سایه ی روی دیوار رو دوست دارم
- من یه دختر بالدارم
. اما من بال ندارم
- بالهام سفید و بزرگه

سکوت
خنده

. بیا نزدیک تر
- بغل
. بغل

بازهم سکوت
نگاه

- سایه ی رو دیوار می فهمه؟
. اوهوم ... بیشتر از من و تو
- پس چرا چیزی نمی گه ؟
. قراره با من حرف بزنه فقط
- کِی ؟
. وقتی که تو با بالهات پرواز کردی و من جا موندم
-
.

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

کازورا

کازورا تنها دوست دوران کودکیم بود . در کلاس سوم دبستان درس می خواندیم که خبر رسید پدرش شبانه و بی خبر زن و بچه هایش را ترک کرده و با معشوقه ی سابقش راهی هندوستان شده .
از آن پس بچه ها ی مدرسه ، کازورا را جور دیگری نگاه کردند ، نوعی نگاه آمیخته با ترحم که آدمی به سگی زخمی و درمانده می اندازد ، کازورا کوچک بود اما می فهمید ، فقط لبخند می زد و چیزی نمی گفت .
می دانستم که مادرش برای امرار معاش زندگیشان لباس های چرک و بو گندوی آقای ایتسو صاحب تنها رستوران مجلل شهر را می شوید و خواهرش با بافتن لیف و جوراب خرج کیف و کفش برادرش را می دهد ، اما تمامی اینها باعث نمیشد که حس ترحم خرد کننده ای که همکلاسی ها بدو داشتند در من ایجاد شود ، کازورا برای من کازورا بود .
بعدها که بزرگتر شدیم و صدایمان مثل خروس دورگه شد گاه به شیطنت هایی پسرانه دست میزدیم که در پشت آن نیازی از جنس مردانه بود . بعضی وقتها به حیاط پشتی خانم نیسامی می رفتیم وآنقدر در پایین پنجره کز می کردیم تا خانم نیسامی برای چرتی عصرانه به اتاق خوابش بیاید ، دیدن خانم نیسامی با آن لباس سفید و نازک ، لرزشی خفیف در من ایجاد می کرد که کمی بعدتر فهمیدم که آن لرزش و حس خوش آیند از کجا می آید .

تازه وارد هجده سالگی شده بودم که به همراه خانواده به پایتخت کوچ کردیم ، محیطی که کاملا از چمنزارهای وسیع و صدای بزغاله و بوی شالیزارها تهی بود اما در عوض پر از چراغ های رنگی و ویترین های لوکس و آدم های شیک پوش بود ، دیگر کمتر به کازورا ، دوست دوران کودکیم فکر می کردم . یاد گرفته بودم که چطور در اتاقی کوچک و پر دود و مملو از صدای بلند موسیقی می شود با یک بطری ویسکی و دختری خوش اندام از زندگی لذت برد .

در بیست و دو سالگی وارد دانشگاه بین المللی اقتصاد شدم .خوب درس می خواندم و جز بهترین ها بشمار می آمدم . میانه های سال چهارم دانشگاه بود که با راشل صمیمی تر شدم ، او دختری هلندی و زیبا و سفید رو بود که از روی سرخوشی یا ارضای حس ماجراجوییش تصمیم گرقته بود در دانشگاهی دور و در کشوری آسیایی تحصیل کند .هر دو اقتصاد می خواندیم و همدیگر را بسیار دوست می داشتیم. قرار گذاشتیم که بعد از فارق التحصیلی با هم به هلند سفر کرده و نزد عموی راشل که تاجر معروفی بود شروع به کار کنیم . مراسم ازدواجمان را در کلیسای سنت پاول برگزار کردیم ، درست همانجا بود که من حیرت زده کازورا را در لباس کشیشی مقابل خود دیدم ، اینطور بود که ازدواج ما در حضور روحانی دوست دوران کودکیم به وقوع پیوست .

فردای آنروز بود که به خانه دعوتش کردیم ،از او پرسیدم تو اینجا کشیشی می کنی ؟
آخر چطور ممکن بود ؟ کازورا و جد اندر جدش بودایی بودند .
خنده اش گرفت وگفت من همانقدر کشیشم که تو تجارت می کنی و رفتگر خیابان ها را جارو می کند .
چه فرقی می کند ؟ اینجا شغلیست و من آدمی که به این شغل نیاز دارم ، شاید اگر پدرم مرا اندکی بیشتر دوست داشت هنوز بودایی بودم اما اینجا به بودایی نیاز ندارند .
از او پرسیدم یعنی تو واقعا مسیحی شدی ؟
سرش را پایین انداخت و فقط لبخند زد .

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

چند لحظه ی کوتاه

همه می دانستند که او همیشه پشتش است ، فرقی نمیکرد در یک روز سرد بارانی باشد یا گرمای کلافه کننده تابستان ،او آنجا بود با گوش هایی آماده برای شنیدن احساسات ریز و درشت و گاه روزمرگی های نه چندان جذاب دخترک . در سکوت گوش می کرد و می فهمید و در انتها این بازوانش بود که با سخاوت بدور شانه هایش حلقه میشد ...
در ازایش دخترک نیز به او عشق می بخشید ، به طور حتم چیزی بیشتر از یک همخوابگی ساده ، گویی دخترک نقاشی میکند ، یعنی زندگی مرد را رنگ میزند ، لابد برای همین است که آسمان آبی کسی که عاشق است از همه آبی تر است .


-" او میگوید و من واقعا به احساسش گوش می کنم فکر میکنم فقط همین ، این برای یک زن چیز بزرگیست حتی بیشتر از خرید کیف و کفشی زیبا ، چیزی که اغلب مردها نمی دانند ."

این را به من گفت و در آخر با لبخندی اضافه کرد چه خوب است که دو مرد میتوانند با کمترین کلمات همدیگر را درک کنند ،
سرم را به نشانه ی تائید تکان دادم .
قهوه اش را سریع سر کشید و گفت میرود به دنبالش ، گویا در همین فاصله ی کوتاه ملاقاتمان دلش برای دخترک تنگ شده بود .

من نیز از کافه بیرون آمدم و به سمت جاده ی منتهی به دریا قدم زدم . روزی ابری با نوازش بادی بازیگوش و زوزه کش .

نشستن بر روی شن های طلائی ساحل را دوست دارم ؛ دریای پشت سرم مواج است و موجها یکی پس از دیگری به ساحل هجوم می آورند ، در سرم حرفهایش را مرور می کنم ، گوش ماهی های توی ساحل برق میزنند ، شاید بهتر است میان من و دریا همین خط شنی و گوش ماهی ها باقی بماند ، این طور همدیگر را بهتر درک میکنیم .

۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

...

برایم آواز بخوان تا سکوت را فراموش کنم
اینجا دیوارها ، روزها خاکستریست
اما من میخندم
در انتهای محو ترانه ای به سختی ایستاده ام
صدایت دور است ، بسیار دور
صدایت را میشنوم ، سخت ، گنگ
بالهایی می خواهم که مرا با خود ببرند
دورتر از خورشید ، دور تر از ماه
من می خندم
شب و روز بازی می کنند
پاییز می رقصد

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

آروکا - نامه ی دوم

آروکا ...

شاید این نامه عجیب ترین نامه ای باشد که برایت می نویسم و شاید هم کسالت بار ترینشان اما چه فرقی می کند مهم این است که برایت می نویسم و تو در آن سو می خوانی .
این لک قهوه ای رنگ پایین صفحه را میبینی ؟
چکه ای از شکلات داغ است که خودم درست کردم و در فنجان مشترکمان نوشیدم ، بی هوا از چانه ام چکید ، انگار چند وقتیست زهوارم بدجور در رفته است ، احتمالا هنوز مقداری از آن بر روی ریشم باقی مانده اما در حال حاضر تنها حسی که دارم حس نوشتن برای توست که نباید با چیزهای خرد و پیش پاافتاده از بین برود .

باید اینجا بودی و می دیدی روزها وشب ها چطور از پی هم می دوند و کارشان با مردم نیست ، فصل خوشه چینیست و کشاورزان در گندمزارهای طلایی عرق می ریزند و آوازهای دسته جمعی می خوانند ، گاهی هوس می کنم بومی سفید پیش رویم بگذارم و نقاشی اشان کنم ، از رنگ زردم تنها کمی مانده ، نگرانم می کند ، وقتی چیزی در خانه ام تمام میشود مضطرب میشوم ، گویی قرار است فردا جنگ شود یا طاعون بزند و قحطی از سرو کول مردم بالا رود ؛ می دانم خیال است اما از آن دست خیال هاست که وزن دارند آنطور که سرت سنگین میشود و شاید کمی هم هنگام راه رفتن قوز کنی ، حتما همین است... اصلا شاید بعدها کتابی بنویسند و بگویند محققان به دست آوردهای جدیدی دست یافتند ، قوز کردن بیشتر ناشی از تحمل افکار سنگین است !

لیو مرد خوبیست و خوب هم ویولن میزند ، صورتی آفتاب سوخته و چشمانی مهربان دارد وبیشتر از آنکه حرف بزند با سازش خلوت می کند ، دیروز او را به خانه ام دعوت کردم ، املت پنیر و سوسیس درست کردم و به شیوه ی تو کمی هم ادویه مخصوص به آن اضافه کردم بعد از آن چای نوشیدیم و لیو برایم قطعه ای زد که مرا با خود به خاطراتمان برد ، نمی خواستم اشک هایم را ببیند وانمود کردم چیزی در چشمانم فرو رفته و به شدت چشمانم را با دست فشار دادم شاید فهمید ، یعنی اینطور حس میکنم چون بعد از آن قطعه ای جفنگ و ناموزون نواخت که هر دویمان را به شدت به خنده وا داشت .

وقتی چای مینوشیدیم برایم از تنهایش گفت و اینکه چطور یاد گرفته خالی های زندگیش را با صدای موسیقی آرام کند ، راستی تو هم خالی داری ؟ چقدر ؟ به اندازه ی انگشتان دستت ؟
من دیروز برای خودم گرامافونی خریدم ، باید با خالی ها کمی مهربانتر باشم .

۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

سازدهنی

بر بالای صخره ای خاکستری رو به دریای بنفش نشسته بود
باد شمال به میان موهای خرمایی رنگش میدوید و هر آن صحنه ی رقصی بدیع پیش چشمانم به نمایش می گذاشت
نزدیکش که شدم سرش را برنگرداند ،
سنگینی سکوت آزارم میداد
بزور چند کلمه ای بی ربط در دهانم چرخید و با بی نظمی تمام به بیرون پرتاب شد

آرام زیر لب گفت :
چیزیست که بیشتر از نگاه تو این روزها نگرانم میکند.
"می دانی ...کلماتی درون من نفس می کشد که هنوز زاده نشده اند چون تمامی نامها بیرحمانه تصرف شده اند. "

دستهایم را در جیبهای کتم فرو بردم وبه افق بی رمق خیره شدم .

با صدایی لرزان گفت :

" آبستن من از نوعی دیگراست ، شکمی بالا نمی آید اما توده ای نامرئی در ذهن و روحم روز بروز متورم تر میشود و تا مرز انفجار هم پیش میرود .
من می ترسم ، از تمام آنچه ناگفته خواهد ماند ، کلماتی که نه شعر می شوند و نه نقاشی ، حتی نمی توانم آنها را با سازدهنی برایت همراه کنم ... "

سرش را بسویم گرداند ، در چشمانش پرده ای اشک می لغزید .
کنارش نشستم و دستانم را بر دورش حلقه کردم ؛
سرش را بروی شانه ام گذاشت
از گرسنگی شکمم به قارو قور افتاده بود .

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

رنج نامه !

سلام ،

خیلی وقته آپ نکردم ،میدونم
اول از همه دوستایی که تو این مدت به بلاگ سر زدن ، نظری نوشتن یا بهم دلگرمی دادند تشکر میکنم ، دلم براتون تنگ شده .
فکر کنم تا اینجا یک وجب خاکی روی این بلاگ نشسته اما باور کنید تقصیر من نیست ، تعویض ISP داشتم و مشکلاتی سر خط جدید اینترنتم دارم که مربوط به پورت و این کوفت و زهرماراست که با عث شده بیشتر از یک ماه اینترنت نداشته باشم .
تو این مملکت به رغم شعارهای تبلیغاتی در مورد اینترنت پر سرعت و پکیج های مختلف خدمات وایمکس و ای دی اس ال و چی و چی و چی وقتی می خوای اشتراک یک اینترنت مثلا پر سرعت K 128 رو بگیری باید از هفت خان رستم رد شی کلی فرم پر کنی آخرشم
شاید یک مشکل فنی باعث شه اونقدر این قضیه کش پیدا کنه که به یکی دو ماه بکشه !
شکر خدا چیزی که زیاد داریم علف خرسه ، می تونیم صادرشم بکنیم .

تو این مدت از کافی نت آنلاین میشم و بلاگ هاتون رو دنبال میکنم تا اینترنتم وصل بشه و دوباره پست بزنم ،
دست و دلم نمیره از کافی نت چیز بنویسم ، باید خونه باشه ، حسش فرق داره ، سکوت ، باد کولر ، موزیکی که توی فضای اتاق می پیچه ، تازه از همه مهم تر پست های بعد از نیمه شب یه چیز دیگست ، حالا کدوم کافی نت رو پیدا کنم ساعت دو نیمه شب باز باشه ، اصلا گیریم که باز باشه ، چه تضمینی هست که من تا اونجا که رسیدم حس بلاگ نویسیم نپره؟
هووم؟؟؟!

۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

سالی

سالی ... سالی ... بیدار شو
من پیش تو بازگشتم ، امروز هم مثل هر روزم گذشت ، در زیر زمینی نیمه تاریک میان کارتن های خالی و بوی مقوا و چسب،
آوازهایی که سالها پیش برایم می خواندی سوت میزدم تا ساعت ها سریع تر بگذرند ،
باور کن سریع تر می گذرند ... انگارحتی عقربه های ساعت هم با طنین آوازهای تو به شوق می آیند ، بازیگوشی می کنند و تند و تند در پی هم می دوند
افسوس که هیچ کس اینها را نمی فهمد ...

سالی... چشمانت را باز کن
باز هم که زودتر از هشت خوابیدی ، برای یک بار هم که شده بیدار بمان و منتظرم باش ، چقدر دلم می خواهد غافلگیرم کنی ،
اصلا می توانی پشت در چوبی پنهان شوی و وقتی داخل شدم بر رویم کاسه ای آب بپاشی و خیسم کنی .
آنگاه من تورا عاشقانه در آغوش می گیرم و دستانم بر دور کمرت باریکت حلقه می زنند ، می چرخیم و می چرخیم و بر روی آن کاناپه ی قهوه ای و خاک گرفته ، کودکانه رها می شویم ، می توانیم دراز بکشیم و به پنکه ی سقفی زل بزنیم و به هیچکس جز خودمان فکر نکنیم ، هیچکس ...
می توانم تجسم کنم که با انگشتان ظریفت در هوا چیزی می نویسی ، شاید می نویسی " تو" یا چیزی شبیه " دوستت دارم " و بعد این دستان من است که در دستان تو قفل میشود .

سالی بوسه های ریز ریز یادت هست ؟
یادت هست که وقتی می گفتم چه زیبا شده ای چشمانت را می بستی و لبانت را دلبرانه جمع می کردی ؟
چقدر دلم آن بوسه های ناگهانی را می خواهد و لبهایت را ... سرخ مثل توت فرنگی های وحشی

کاش مثل همان روزها دوباره در آغوشم می آمدی ...
یادم هست که خود را خوشبخت ترین مرد زمین می دانستم ، می دانم که تو هم این احساس را داشتی ، من از برق چشمانت می فهمیدم ... گویی چیزی در درونت می تپید ، بزرگ و بزرگ تر میشد و آنگاه با چنان لطافتی وجودم را در بر میگرفت که دیگر نه زمان را می فهمیدم و نه مکان را ، بگذار بگویم هیچ هیچ جز نوایی دل انگیز ...

آه سالی ، من چه خوب همه چیز یادم هست ، کافیست رهایم کنند تا در خاطراتمان غرق شوم ...

سالی می گویند دنیا جای کوچکیست اما در این دنیای کوچک گاه چیزهای بسیار بزرگی اتفاق می افتد، آنقدر بزرگ که نه میشود انکارشان کرد و نه می شود در گوشه از ذهن مچاله کرده و فراموششان کرد .
دیروز در خیابان مردی را دیدم که می گفت دیگر هیچ چیز یادش نیست حتی نامش را ، می گفت خاطره فروش است و هفته ی پیش آخرین تکه ی خاطراتش را فروخته بود ولی حالا پشیمان شده و دربدر و آواره ی کوچه هاست . دارد بدنبال خاطراتش می گردد تا شاید آنها را جایی میان حراجی های شبانه یا روی نیمکتی در پارک پیدا کند ... نمی دانم شاید هم او را ندیدم ، شاید خیال می کنم که با او صحبت کرده ام .


سالی ... صدایم را میشنوی ؟
چشمانت را باز کن ، ببین این گل یاس کوچک را برای تو چیده ام ، بوی بهار می دهد ، بوی دریا هم می دهد راست می گویم ، همان دریای که با هم در کنارش بودیم و بروی تخته سنگ ها ایستادیم ...
موج های بلند ، قطرات آب ، و آن هوای ابری که گاه و بی گاه می بارید
سالی بیدار شو ، من گم شده ام ...
به پتویی که دورت پیچیدی حسودی می کنم...
سالی ؟
...

۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

کافه لیموناد

برای شروع بد نبود ، دست کم این لیوان لیموناد باعث میشد کمتر به گرمای مهلک بیرون از کافه فکر کنم و حواسم رو به چیزی متمرکز کنم که بخاطرش اونجا بودم .
درست روبروم نشسته بود یا بهتره بگم لم داده بود ، آنچنان در اعماق صندلی راحتی فرو رفته بود که میشد تصور کرد که صندلی هیولایی با دهان باز است و اون در مرکز این دهان مهیب جای گرفته و کم مونده قورت داده بشه!
همینطور که دکمه ی بالای لباس رو با انگشتان باز می کرد لیوانش رو دردست گرفت و زل زد به مایع داخلش و زیر لب گفت :
حالا دیگه تابستون از وسط های بهار شروع به خط و نشون کشیدن می کنه .
گه تو این گرما بره ... و شروع به هورت کشیدن محتویات داخلش کرد .

گه ؟! آمادگی شنیدن همچین چیزی رو اونهم در اولین قرار ملاقاتمون نداشتم ، زنگ صدای خوبی نداره ... خب نمی گم آدم مثبتیم اما منم مثل خیلی های دیگه به نشونه ها دقت می کنم و شاید حتی یکم بیشتر از بقیه .
اتاقک ذهنم آماده ی نتیجه گیری که با دیدن اولین نشونه ها موتورش شروع به کار می کنه حالا نسبت به همه چی ، آدمها ، صداها ، رنگ ها ، اجسام ، کلمات و کلی چیزهای دیگه .
نگاه نکنید که چون چند وقتیه که جامعه شناسها و روانشناس ها دست بدست هم دادن تا مدل رفتاری شیک تری به خورد مردم بدهند این قضیه قضاوت و نتیجه گیری شده بد ، زشت ، غیر متمدنانه تا همین چند سال پیش که هیچم اینطوری نبود ، اصلا همین میشه که آدمها دو دسته می شوند یا مثل من قضاوت می کنند اما فقط تو ذهنشون و به طور شفاف دائما تاکید می کنند من هیچ قضاوتی ندارم ، من هیچ نقدی نمی کنم ، یا هم همون مدل زنگار گرفته ی قدیمی رو می چسبند و هر جایی برداشت و نظر خودشون رو پشت تریبون می برند .
میتونی یک دسته ی سومی هم تصور کنی که از آب گل آلود ماهی می گیرند ، مثلا بوقتش اگه منفعتی بود قضاوتش رو بیان می کنه و در جایی که ضرر پشتش باشه بکشه کنار و با حالتی سرشار از ژست های کیلویی زل بزنه بهت بگه :

اوه عزیزم همه چی نسبیست ! یا من هیچ برداشتی در ذهنم ندارم .

برای من یکی تحمل این جمله مشمئز کننده اونم در شرایط بحرانی واقعا کار سختیست .
آخه مگه میشه آدمها قضاوتی نداشته باشند ؟! مغز آدمها از همون ابتدای عصر حجر بر اساس آزمون و خطا و قضاوت اولیه و ثانویه در مورد خوب و بدی چیزها کار کرده و اومده و اومده تا به ما رسیده و بعد ما هم همینطور میره جلو .
پدرم معلم تجربی بود و دوست داشت موضوعات علمی رو با مسائل اخلاقی جوری مخلوط کنه که مطمئن شه بچه هاش در هر دو مسیر رشد می کنند . یادمه از بچگی به من و برادرم می گفت مغز شما مثل قاضی میمونه اونجا نشسته و منتظره حواس چند گانه ورودی بده ، اون میشینه سبک سنگین میکنه و نتیجه گیری . اگر به کسی احساس بدی داشتید سعی کنید بفهمید علت واقعیش چیه و قاضی بر چه اساسی حکم داده .

در همین افکار غوطه ور بودم که با صدای بلند خنده های پسری در یکی از میزهای مجاورکه بدنبال آن ترکیدن دست جمعی و هلهله بهمراه داشت به خودم اومدم .


دوباره نگاهم را به روبرویم دوختم ، تقریبا چیز دیگری در لیوانش نمانده بود و انگار از طولانی شدن سکوتمان حوصله اش بدجور سر رفته بود شایدم از صدای همهمه ی درون کافه ، یکی از پاهاش رو روی اون یکی پایش انداخته بود و در هوا تاب می داد . می تونستم براحتی رگه هایی از بیقراری رو توی چشمان قهوه ای رنگش ببینم ، به عنوان یک مرد بسیار مشکل پسند باید بگم چشمان واقعا زیبایی داشت ، کلا ترکیب بندی صورتش زیبایی و ظرافت خاصی داشت که باعث میشد به طور نا خودآگاه بیقوارگی برخی از کلماتی که به کار میبرد رو کمتر حس کنم .

در مچ دست راستش چند النگوی رنگارنگ به اضافه ی یک بند چرمی انداخته بود و با انگشتان همون دست با موهایش بازی می کرد . پیچشی از مو رو با جدیت لای دو انگشتش می گرفت و مثل این مو صاف کن ها درست تا انتهای آن میرفت و دوباره و دوباره از ابتدا ...
اونقدر این کار رو تکرار کرد که وقتی بخودم اومدم متوجه شدم بیش از چند دقیقست که دستم را زیر چونه زده وبا لبخندی بر لب ، خیره یه همان پیچشی شده ام که در گیر نبردی سخت با اون انگشتان باریک و کشیده بود .

یکدفعه صورتش رو به سمتم چرخوند و با صدایی پر انرژی گفت می دونی چیه ؟
چیزی که نمی تونم درک کنم اینه که چطور بعضی آدمها تمام وقتشون رو پای مهمونی و دورهمی و گردش و لاس زدن میزارند .
از اینجا به اونجا ، از اونجا به اینجا ، درینگ درینگ درینگ گوشیشون زنگ می خوره ....یعنی خسته نمیشند ؟
یعنی تنهایی اینقدر ترسناکه که باید ازش فرار کرد ؟

این دختر حقیقتا نمونه ای غیر قابل پیش بینی بود ، چیزی که با گوشهایم می شنیدم از همون دست عقایدی بود که هرگز ، تاکید میکنم که هرگز توقعش رو از آدمی با این تیپ وطرز بیان نداشتم .
با حالتی نظرمندانه کمی تو صندلیم جابجا شدم و خواستم چیزی بگم که منتظر نشد و خودش ادامه داد :
آخه یه ذره تنهایی که خوبه ، نیست ؟

خب وقتی همه ی تنهاییت رو از بین میبری دیگه کجا می خوای به صدای درونت گوش بدی که چه گهی خوردی ؟ چه گهی می خوری ؟
تازه متوجه شدم " گه " تکیه کلامشه و هیچ ابایی هم از بکار بردن مکررش نداره .
در حالی که شال روی سرش رو کمی عقب می زد ، نگاهم به سمت گوشواره های کوچک مرواریدش جلب شد ، چقدر همه چیز در هماهنگی بود ...
با لحنی محکم اما کاملا زنانه گفت :
تنهایی بدکوفتیه ؛
قبول دارم اما من میگم یکمیش رو باید نگه داشت مثل سکوت بین دو تا نت که به آهنگ معنی میده اما نبایدم اونقدر زیاد بشه که توش تا مرز خفگی پیش بری و به سکوت مطلق برسی ، جوری باشه که اگر یه وقت زدی همه چیز رو لگدمال کردی سریع بفهمی و خودت رو جمع و جور کنی .
باید مطمئن باشی که اصل خودت رو بین یه عده آدم گم نکردی و می فهمی فرق بین کار خوب و کار بد چیه .
هیچ آدمی که از اول عیاش دنیا نیومده ، عیاشی از همونجایی میاد که تو خودت رو فراموش می کنی و میشی یه چیز پیچ وا پیچ سردرگم که لابلای چیزهای مزخرف دست و پا میزنه .

تنهاییه منم چیزی کاملا نا خواسته نیست برعکس خودم اون رو ایجاد میکنم واسه همینه آدمهای دور و بر من زیاد نیستند اما آدم اند و هم اونها می دونند دارند چه گهی می خورد هم من .

همینطور بهش خیره شدم ، راستش دیگه اونقدرها هم کلمه ی گه اذیتم نمیکرد، یه جای دوری بودم ...

۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه

نامه ای به آروکا

آروکای مهربانم ،

از آنجایی که دوری دردی بی معناست ، اکنون دوباره بر فراز تپه ی سرسبز همیشگی نشسته ام و این نامه را برایت مینویسم .
اینجا همه چیز خوب است ، آفتاب مثل سابق می درخشد و ماه نیز اگر باشد نورفشانی شبانه اش را براه میاندازد ، من هنوز در یخچالم سرشیر تازه دارم و صبح را با نشاط آغاز میکنم ، چند وقتیست که به هنگام صبحانه تکه ای از نانم را به مرغابی های وحشی میدهم که شاید به هنگام کوچ سلام من را به تو برسانند .

آه آروکای عزیزم می دانی که حقیقت بسیار شیرین است شاید به همین خاطر است که چایم را همیشه تلخ می نوشم زیرا معمولا در هنگام نوشیدن چای به افق خیره میشوم و تکه های حقیقت را را در زیر زبانم مزه مزه می کنم .
چیزهای بسیاری هست که می خواهم برایت تعریف کنم ، نمی دانم ذهنم تا کجا مرا یاری می کند تا بخاطر آورم و برایت بنویسم .

راستش دیشب برایم اتفاق جالبی رخ داد که دلیلش به چند ماه پیش باز می گردد ، ماجرا این است که بر سر موضوعی شخصی به یکی از دوستانم دروغ بزرگی گفته بودم ، نپرس چه دروغی که توضیح آن شاید به چندین نامه ی بلند ختم شود که می دانم با دست خط بدم چه آزاری به چشمانت می رساند .
داشتم می گفتم ، دیشب همان دوست به خانه ام آمد و از من بسیار رنجیده خاطر بود.
از دلش در آوردم ، میپرسی چطور ؟
این یکی را می توانم بگویم ، برایش گیلاسی پر کردم و دستی به شانه اش زدم وآنگاه سینه ام را سپر کرده و صاف به چشمانش خیره شدم و محکم گفتم دروغ لازمه ی زندگیست ! زندگی بدون دروغ جریانی بی تلاطم است که به سیاه چاله های نیستی فرو می ریزد و مدام در میان جملاتم به او می گفتم چیزهایی هست که تو درک نخواهی کرد ... چشمانش را تنگ کرده بود تا بهتر منظورم را بفهمد ، به او گفتم که این از روی خودخواهی من است و خودخواهی نوعی اومانیسم انتضاعی ست که ریشه در وجود آدمی دارد .

همچون سخنرانی زبردست بر روی چهار پایه ی چوبی رفته بودم و و مرتب دستهایم را در تایید صحبتهایم این سو و آنسو می کردم ، سرانجام به او فهماندم که در این بازی ، سرانجام یا او به من دروغ می گفت یا من به او ، حق دوستی این بود که من پیش قدم شوم زیرا او خاطری عزیز برایم دارد ،عمیقا خوشحال شد و حتی هنگام خداحافظی دستم را به گرمی فشرد و من را به میهمانی شام دعوت کرد !

آروکا چقدر جای تو اینجا خالیست ، چند سالیست در این شهر گروهها ی کوچکی از مردان و زنان جوان تشکیل شده که معنای انسانیت را با روشن فکری به زیبایی پیوند داده اند ، راستش من تا همین پنج سال پیش معنای اومانیسم را بدرستی درک نمی کردم اما از وقتی با آنها آشنا شدم همه چیز فرق کرده است ، باید اعتراف کنم که هر بار که به یکی از جلساتشان می روم مسحور درایت و بینشی می شوم که در این پیکره های گاه نابالغ نمود پیدا کرده ، جوانانی با ظاهری خاص و افکاری خاص تر که من آنها را به اختصار فیلسوفان کوچک می نامم .
راستش را بگویم اوایل کمی در جمعشان خجل می شدم و احساس کوچکی می کردم ، آنها مشاعره ای داشتند که برایم بسیار عجیب و در عین حال جذاب بود ، مشاعره ای با نام نویسندگان و نام انتشارات ، مثلا یونگ به گارسیا مارکز ختم می شد و مارکز به انتشاراتی زولاند ! پسری را می شناسم که نامش "جرج " است ، در واقع او رکورد دار این مسابقه است و آنطور که می گویند نام ششصد نویسنده ی مهم را براحتی در خاطرش دارد !
چقدر حرص می خوردم که چرا من نمی توانم لااقل نام ده نویسنده را به خاطر بسپارم تا در آن بازی لعنتی شرکت کنم و خودی نشان دهم اما کمی بعدتر متوجه شدم که در این جمع بازی های دیگری هم وجود دارد که نیاز به دانش بالایی ندارد و درست به همان اندازه می تواند تورا روشن فکر و مدرن جلوه دهد .
بگذار اندکی برایت از آنها بگویم ، یکی از این جوانان ، دختری ست هنرمند که" سیرا " نام دارد ، با موهایی کوتاه و عینکی ظریف که شال گردنی تکه پاره و هزار رنگ به دور گردنش می پیچد ، او عمیقا به مفاهیم انسانی و اخلاقی پایبند است ، فکر کنم به زحمت هفده سالی سن داشته باشد .
قلبش آنچنان عاشق است که حتی دوست دوستانش را دوست خود میداند و معتقد است زندگی نهایتا دو روز کوتاه است که باید عاشقانه سپری شود ، او بسیار کتاب می خواند و گمانم عقاید سوسیالیستی عمیقی دارد تا آنجا که به چیزهای گروهی هزاران بار بیشتر علاقه نشان میدهد ، آنطور که می گویند او در عشق بازی گروهی نیز بی رقیب است و پسرکان بسیاری در حسرت او می سوزند ! اما من دیگر بدرستی او را میشناسم و می دانم پسر باز نیست ، این روشن فکران وقتی برای این کارها ندارند ، به قول دوستی که می گفت آنچه "سیرا" میدهد عشقی بی منت است ، در جمعشان او را آخرین آجر بنای پست مدرن می دانند اما نمی دانم چرا وقتی من او را با همین عنوان خطاب کردم زیاد خوشش نیامد !

پسر دیگری را میشناسم که "پل" نام دارد و همیشه پیپی بر گوشه ی لبش جای گرفته و بر سرش کلاهی کج همانند کلاه نقاشان می گذارد به طوری که از مایل ها دور تر می توان فهمید که او یک روشنفکر است .
دوستانش او را بیشتر "پیپ" صدا می زنند تا "پل" ، او از آن دست انسانهاییت که من برایش احترام خاصی قائلم ، دومین بار که او را دیدم با لبخندی دلنشین برایم تعریف کرد که چطور در زندگی خیانت های بسیاری مرتکب شده از جمله خیانت به پدر ، خیانت به مادر ، خیانت به همسر ، خیانت به فرزند ، خیانت به دوست ، خیانت به غریبه و حتی خیانت به خود ! آنطور که می گوید با آنکه همه ی آنها را به نوعی دوست دارد اما در درون برایشان آنچنان حقی قائل نیست زیرا آنها هرگز حقیقت را آنطور که هست درک نمی کنند .
همانجا بود که من فهمیدم به تعداد هر انسان یک حقیقت می تواند وجود داشته باشد و در واقع دنیای ما دنیای چند میلیارد حقیقت است که متاسفانه یا خوشبختانه هیچکدام شباهتی با هم ندارند .
پل از آن دست انسانهایست که از لگدمال شدن اصول اخلاقی در بین جوامع بسیار غمگین است و این احترام مرا نسبت به او دوچندان می کند .
او عمیقا از آینده ی بشریت دلسرد است اما همچنان در وصف وضعیت حقوق بشر مقاله می نویسد و در اجتماعات مدنی حضوری فعال دارد و زیر جملات مهم کتاب ها خط می کشد تا بعدها در سخنرانی های خود استفاده کند .
"برنارد" مردیست حدودا چهل ساله که بزرگ جمع است و بچه ها او را عمو صدا می زنند ، عمو بیست سال از عمرش را صرف مبارزه علیه کاپیتالیسم بخصوص آمریکایی کرده و همیشه با کوبنده ترین لحن ها به انتقاد از این آفت سیاسی اقتصادی می پردازد اما آرزوی زندگی در آمریکا از مهمترین چیزهایست که به شوق آن دارد پول جمع می کند !
آروکای عزیز من بسیار خوشحالم که با این جمع آشنا شده ام ، زیرا به من کمک می کنند که هم روشنفکر شوم هم فیلسوف و هنرمند و از همه مهمتر اینجا برایم فرصتیست تا اصول انسانی و اخلاقی را بهتر بیاموزم .
حال باید بروم اما باز هم برایت خواهم نوشت .
نگرانم نباش و بدان دنیا دو روز است که باید عاشقانه سپری شود ...

قربان تو
من .

۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

...

می خواهم بروم و با خود مداد رنگی هایم را هم میبرم
دنیای می کشم زلال ، تا نهایت آبی ،
پرندگانش عاشق ،آسمانش خندان
درختانش سر سبز
مردمانش انسان
مردمانش انسان...

۱۳۸۹ خرداد ۱۴, جمعه

فقط لحظه ای !

پلکی پرید
پروانه ای بر روی سنگفرش خیابان جان داد
چشمانی به دروغ ، دروغ گفت
شعری نیمه جان بر دستان گرگان بوسه زد
میان ترانه ای
نتی با سکوت تا ابدیت عشق بازی کرد
ابدیت به دور چنگال پیچید
در کوچه ای تاریک به رنگ آبی تجاوز شد
ناله ای میان باد گم گشت
زنی رو به آسمان جیغ کشید
سرخی شوم ترسید
فردایی آغاز شد
دلی لرزان به صبح دم دل بست .

شوالیه

بیا و در کنارم بنشین
امشب از شوالیه بودن سخت خسته ام
از زره ای آهنین که صبحگاه به تن میکنم و کلاه خودی که بر سرم می گذارم
تا بجنگم و بتازم و درس مرد بودن را پس دهم
بیا و در کنارم بنشین
تا امشب باز زره و کلاه خود همدم تنهایی ام نشود
دستانم را بگیر تا دریابی که روح من در پس این دست های زمخت و چین خورده
چگونه آواز کودکی میخواند
در قلب من پرنده ی کوچکی زندانیست که نیاز به نوازش تو دارد
و به خنده های تو

من از جنگیدن بیزارم اما هویتم در کارزار روزمرگی در بند است
سالهاست می تازم و فتح می کنم هیچستان ها را
سرزمینی از پس سرزمین دیگر
و توانم نیست که لحظه ای آرام گیرم و زره به سوی بیافکنم
در دوردست مردمان غریب با نیزه هایشان انتظار می کشند
تا تن عریان فاتحان را همخوابه ی تیغ ها کنند

بیا و در کنارم بنشین
فردا دوباره روز جنگ است و شاید آخرین مجال مردانگی
اما اینجا پرده تشنه است ، و دستان تو را می جوید .

۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

بهار خاکستری

نشان به خیانت پدر
که سرزمین مادری بوی نامادری گرفته
در میان باغ ، شاخه ها شکوفه ی خاکستری می زایند
و درختان بهار را حاشا می کنند تا ما رهگذران عبوس
از میانشان بگذریم و خیره به افقی خیالی ، خود را را در دوردست ها جستجو کنیم

اینجا لابه لای فصول حفره هایی نفس میکشند
که رنگ ها را می بلعند و بر روی نگاه های آشنا خط می کشند
راستی بیا لبخند هایمان را در جیب بگذاریم و فراموش کنیم روزی... جایی ، نگاهی ، احساسی
اینجا سرزمین ماست
بیا ما نیز به حفره ها بپیوندیم و بر روی آخرین لکه های رنگ ، سیاهی بپاشیم
نگاه کن آنجا تکه ای از آسمان آبیست
پشت سرت آن سیب سرخ را فراموش نکن .

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

کسی اردک ها را دوست ندارد

فکر نمیکنم خصلت عجیبی باشه اگر کسی سعی کنه کمی هم به زندگی حیوانات دور و بر خودش احترام بزاره ، مخصوصا اگر اعتقاد داشته باشی که همه چیز در عالم طبیعت شعور و احساس خودش رو داره .
برای من که اگر توی مسیرم گنجشکی نشسته باشه راهم رو کج میکنم تا آرامشش بهم نخوره یا اگر گربه ای رو ببینم با صدایی آروم بهش سلام میکنم و حالش رو می پرم تا نترسه ، دیدن برخی رفتارهای آدمها با حیوانات حالم رو بهم می زنه .

امروز برای سفارش کاری نزدیک پارک ملت بودم و وقت خالی تا آماده شدن سفارشم داشتم که باید یه جوری پرش میکردم ، مجله ای خریدم و رفتم سمت پارک تا هم اونو بخونم هم یه سری هم به اردک ها و قوهای توی پارک بزنم .
هوای ظهر بود و آفتاب گرم ، اردک ها ی پارک اومده بودند کنار آب نزدیک نرده های دور دریاچه تا استراحت کنند ، بعضی هاشون سرشون رو بین پرهاشون برده بودند و هر از گاهی چشماشون رو باز میکردند که مطمئن بشند چرتشون خطری نداره . بعضی ها هم با چشمای باز در حال استراحت بودنند ، چند تا قوی سفید با یک جفت قوی سیاه هم اون نزدیکی شنا میکردند و دو تا پلیکان سفید و زیبا هم کمی اون طرف تر بیرون آب نشسته بودند .
این طرف نرده ها چند تا آدم ایستاده بودند ، دختری جوون به همراه دختر بچه ای در کنار پسر جوون که چهره ای شهرستانی و آفتاب سوخته ای داشت ، من در فاصله ی نه چندان دوری از اونها بر روی زمین نشسته بودم و اردک ها رو نگاه میکردم .
از بلندی صداشون ناخودآگاه نگاهم به سمتشون کشیده شد ، دختر جوون داشت با هیجان خاصی چیزی رو برای اون پسرتعریف میکرد ، چیزی گفت و بعدش خندید ، پسر پک عمیقی به سیگارش زد و چشمانش رو به سبک فیلمهای هالیوودی تنگ کرد و بعد ته سیگارش رو به سمت فوی سفیدی که روی آب شنا میکرد پرتاب کرد ، قو فکر کرد غذاست و از حرکت سریعش به سمت ته سیگار مشخص بود تا چه حد گرسنست ، اما وقتی نزدیک ته سیگار رسید و فهمید خبری از غذا نبوده مسیرش رو کج کرد و به سمت دیگه رفت .
خنده ی سه نفریشون بعد از واکنش قو پرده ی پایانی این نمایش بود ...
سرم رو برگردوندم و سعی کردم فکرم رو به چیز دیگه ای منحرف کنم ، یه اردک ها فکر میکردم که کی بهشون غذا میده ، اینکه چرا اون قوی سیاه مجبوره تکه چوب روی آب رو از گرسنگی بزور قورت بده ، اینکه اون طاووس زیبای پشت قفس با آواز بلندش چی رو صدا میزنه وقتی از کنارش رد میشم .
صدای سنگین قدم هایی نزدیک و نزدیک تر میشه و سکوت مطبوع اونجا رو از بین میبره .
سرم رو بر میگردونم دو تا سرباز نیروی انتظامی رو میبینم که بسمت اردک ها میان و با خنده هایی بلند و مهیب دستاشون رو بهم میکوبند تا اونها رو فراری بدهند ، نمی تونم بیشتر از این سکوت کنم ، از یکیشون میپرسم که چرا اینکارو میکنی ؟
با خنده ای بی مفهوم جواب میده میخوام برن شنا کنند !
بهش میگم اگر قرار بود شنا کنند خودشون میرفتند .
میگه نه الان وقته آب تنی شونه !
به چشماش نگاه میکنم و سعی میکنم بفهممش ،
دوستش هم کنارش ایستاده و لبخند روی لباشه .
راهم رو میکشم و میرم ...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

گل و چکمه

بوته ی گل سرخ زیر چکمه های سنگین منطق له شد .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

باز هم کنکور!




باز می آید پرستو نغمه خوان
باز میسازد در اینجا آشیان

خب این پست در مورد یک حقیقته ،
کنکور کنکور و کنکور ...
عاشق کنکورم اما حیف با حلوا حلوا کردن که دهن شیرین نمیشه !
نمیدونم با چه زبونی دیگه باید گفت که بابا جان این مملکت به کنکور نیاز داره ، برای جوون ها مفید و نشاط آوره ، وگرنه چرا امثال من بعد اینکه میان و کنکور میدن باید یه گوشه کز کنند و زانوی بغل بگیرند و هزار جور ناراحتی و افسردگی و حتی شام نخورده بخوابند و بالشتشون خیس اشک بشه که حالا کی میخواد کنکور بعدی بیاد !
خب دلمون تنگ میشه ، کنکور آزاد و سراسری ، علمی کاربردی ، کاردانی ، کاردانی به کارشناسی ، کارشناسی به کارشناسی ارشد ، ارشد به دکترا، دکترا به کاردانی !
اصلا یه حساب سرانگشتی کنی میبینی به تعداد انگشتای دستتم نمیشه ، ما چی کار کنیم اونوقت ؟ چرا وقتی یه برنامه ای خوبه نباید بیشتر بشه؟
یا اصلا همین قضیه سربازی که بهش نگاه میکنی ، خب خیلی هیجان داره ، اینکه همش استرس داری نکنه معاف بشی و نفرستنت خدمت ، نکنه زودتر از دوسال ترخیص بشی ، نکنه بگن برو سال دیگه بیا ، نکنه یونجه پلو نخورده عاقبت از دنیا بری .
اینطوری از چند سال قبل دلت شور میزنه و تو رگهات فرت فرت آدرنالین جریان پیدا میکنه و شور جوانی شوره زار میشه و حتی موهاتم شوره میزنه اما باز چه فایده؟ گیریم که معاف نشدی و خدمت هم رفتی و کلی سرحال اومدی و لذت بردی اما وقتی بعدش میای بیرون و تموم میشه چه فایده؟
بین خودمون بمونه اما هر چی فکر میکنم میبینم هنوز چند پله دیگه در پیش داریم تا غربی ها حسابی به ما حسودی کنند ، البته همین الان اونجور که تو تلویزیون خودمون نشون میده همشون یه جورایی دلشون می خواد کشورشون مثل کشور ما باشه اما خب دولتمردانشون اسیرشون کردند نمیزارند حرف دلشون رو راحت بیان کنند.

وقتی دقیق میشم میبینم چه قدر بعضی چیزها خوب کارشناسی شده ، مثلا همین چند وقت پیش یه دکتر مهربونی تو رادیو داشت میگفت که ایرانی ها کمبود ویتامین D دارند ، حیرانم که چطور مثل یه چشم به هم زدن براش چاره پیدا کردند !! و چقدر فروتنانه ...
الان که دارم اینو مینویسم قطره ای اشک در حال چکیدن بر روی کیبورد کامپیوتره ... یعنی وقتی میخوان نیکی کنند مثل این کشورهای غربی تو بوق و کرنا نمیکنند که ما فلان کارو کردیم و بهمان کردیم .

حالا جریان چیه ؟ الان بهتون میگم البته اونقدراین نکته ظریفه و اونقدر سعی شده پنهانی کار بشه که ثوابش از بین نره اما من چون از بچگی آدم دقیقی بودم اینو زود متوجه شدم و حالا بازگو میکنم تا شما هم متوجه بشید و بیشتر قدردانی کنید .
کنکور ارشد رو دو مرحله ای کردند ، نظری و عملی ، خب تا اینجا همه چی عادیه اما جریان از اونجا شروع میشه که میبینی اولا محل امتحان یه جای خیلی دور به اکثر نقاط اصلی تهرانه و ثانیا بین امتحان اول و امتحان دوم نزدیک 5 ساعت فاصله ست جوری که برای اکثر شرکت کننده ها رفت و برگشت دوباره فقط اتلاف وقت تو ترافیکه ، به اضافه ی اینکه تا هفت کیلومتری محل امتحان ، پیدا کردن دو عدد درخت در نزدیک هم و اندکی چمن گر حکم اقامت در جزایر قناری رو داره !
خب چی شد؟ نگرفتید؟ همینه دیگه موشکافی نمیکنید !

جریان همون ویتامین D که براتون گفتم ، میخوان اینطوری با زبون بی زبونی بگن برید در معرض آفتاب گرما بخش قرار بگیرید تا کمبود ویتامین نداشته باشید و از اونجا که بهترین حالت تابش مستقیم افتاب بر روی پوسته می تونید کنار خیابون ، تو جوی آب ، لابلای نرده ها ، کف خیابون حمام آفتاب داشته باشید و چون گرما خواب آور هم هست چرتی هم بزنید تا بین دو نیمه خستگیتون در بره ، خب معلومه که وقتی آدم بخواد یهو این همه ثواب رو شامل حال خودش کنه و در عین حال بزرگمنش هم باشه نمیاد این طرح رو علنا پیاده کنه تا ثواب کارش از بین بره .

این میشه که یه همچین شرایطی رو زحمت میکشند و فراهم میکنند تا ما در اطراف محل امتحان تا شعاع چند کیلومتری با پیکره های خواب یا نیمه خواب مواجه شویم که از پل عابر تا ایستگاه اتوبوس ، کف خیابون و حتی روی سیم های چراغ برق رو هم مفروش کردند .
مناظر بدیعی از فیگورهای مردانه و نه چندان ظریف که روح هنر کلاسیسم رو با کانستراکتویسم شهری پیوند دادند و باعث خلق نوعی منریسم مخدوش اجتماعی شدند گویی بیننده از همه جا بی خبر به یکباره در برابر تجلی باشکوه تابلوی گرونیکای پیکاسوقرار می گیرد !
یا در گوشه ی دیگر ، همین سخنان روح بخش در و دیوار شهر که مثل نیشتری غبار غفلت رو دور میکنه و میتونه در جای خودش بسیار شادی بخش باشه ، همین امروز تو مسیرم یکیشون رو بالای پل عابر پیاده دیدم که قلبم رو لرزوند و همونجا برای لحظاتی در عالم عرفان فرو رفتم ، این سخن گوهر بار از طرف شهرداری منطقه ی 9 بود که نوشته شده بود :

"هرکسی نهال درختی بکارد خداوند به اندازه ی میوه ی آن درخت که رویانده میشود برایش ثواب در نظر میگیرد ."

همین جا بود که من فهمیدم بهتره سمت کاشت درختهایی مثل گلابی و انار بریم تا آلبالو و گیلاس و گردو و هیچ وقت زرشک نکاریم که صد تا درخت زرشک اندازه ی یک درخت خرمالو ثواب نمیدهد !
خب دیگه یواش یواش باید نوشتمو کوتاه کنم ، راستش تا چند دقیقه دیگه برنامه ی کوتاه و پند آموز "برگی از یک نوشته" برای صدمین بار پخش میشه که جز جذاب ترین برنامه های تلویزیونه ، تازه سفارش دادم دی وی دی هاشو برام بیارند .
---------
پ ن : عکس بالا مربوط به طرح ایجاد نشاط برای دانشجویان است ، گویا دانشجویان فوق بعد از حمام آفتاب در حال استحمام سایه می باشند !

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

اتاق

همه جا مرطوب و نمناک بود ، از رطوبت افکارش عقربه های ساعت دیواری زنگ زده بود .
میان گل های قالی کهنه ی روی زمین علف های هرز روییده بود و این دلیل سکندری خوردن ها ی مکررش بود ، هر بار که پایش گیر میکرد زیر لب چیزی میگفت و دوباره به راه رفتن ادامه میداد .
اتاقش مستطیل شکل بود با یک پنجره ی کوچک که به سوی دشتی خالی باز میشد که تنها در وسط آن آیینه ای بزرگ ایستاده بود که دیگر تصویری نشان نمیداد ، کسی چه می داند شاید از بس تصویر مرد را در آنسوی پنجره بازتاب کرده بود دچار نوعی حس بی هویتی شده بود یا شاید زیادی پیر شده بود ، در هر صورت آیینه خیلی وقت بود حوصله نداشت و مرتب چرت میزد .

عقربه های ساعت دیواری بر روی سه و پنجاه و هشت دقیقه ایستاده بودند و از میانشان رد شره ای زرد رنگ بر روی صفحه ساعت برجا مانده بود.
مرد همینطور که زمزمه کنان در طول اتاق قدم میزد ناگهان در گوشه ای ایستاد ،خم شد و سوسک کوچکی را که در میان علف های هرز سیگار می کشید در دستانش گرفت و لای موهایش گذاشت و دوباره به راه رفتن ادامه داد .
سپس از داخل جیبش تقویمی کوچک بیرون آورد و درون یکی از صفحاتش چیزی نوشت ، لبخندی از رضایت بر روی لبانش شکل گرفت ، امروز تولد منفی چهل و دو سالگی اش بود .
پنجره را باز کرد و رو به آینه سه بار فریاد کشید ، آینه که هنوز خواب آلود بود زیر چشمی مرد را نگاه کرد ، حوصله اش سر رفت پس دوباره چشمانش را روی هم گذاشت و خوابش برد .
مرد بی تفاوت پنجره را بست و سیگاری بر روی لبش گذاشت .
در جیبش دنبال فندک می گشت که در ته جیب راست کتش ، عکسی پیدا کرد ، هیجان زده آن را بیرون کشید و چشمانش را تنگ کرد تا با دقت نگاه کند . یادش آمد ، تصویر گوشه ی بالا سمت چپ اتاقش بود که در تولد منفی سی و سه سالگی انداخته بود ، در آنجا تصویر تارعنکبوتی کوچک بود که بر رویش عنکبوتی کوچک تر نشسته بود و گیتار بدست بسوی دوربین لبخند میزد .
مرد صدایی از خودش درآورد که شبیه خنده بود و سرش را تکان داد آنگاه عکس را در جیبش گذاشت و با دست دیگرش سوسک را از میان موهایش بیرون کشید و با آتش سیگار سوسک سیگارش را روشن کرد .و دوباره سوسک را سر جایش گذاشت .
به ساعت روی دیوار نگاه کرد ، همیشه زمانش را با آن عقربه های زنگ زده می سنجید ، مهم نبود که ساعت سالهاست که از کار افتاده او حساب زمان را داشت و اگر میخواست می توانست با نوشتن چند صفحه فرمول ریاضی عجیب و غریب و در نهایت اضافه کردنشان به عدد سه ممیز پنجاه و هشت بفهمد ساعت چند است .

دوباره در طول اتاق شروع به قدم زدن کرد ، گام هایش سریع و سریع تر شد و حتی یک بار بشدت زمین خورد اما دوباره بلند شد و به راهش ادامه داد ،سپس ایستاد و با آرامش خاصی اتاقش را بدقت تا کرد و در دهانش گذاشت و قورت داد .
حال دیگر نه اتاقی بود نه قالی ایی نه علف های هرزی و نه ساعت زنگ زده ای و بوی رطوبتی ونه حتی مردی ، آینه به تنهایی میان دشت خالی ایستاده بود و تصویری را نشان می داد که مبهم بود .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

سیب


دلقک می خندد گاهی به من گاهی به تو ، گاهی به خویش ،
بیا برایت از "ترین ها" بگویم ، از هر چه نهایت است هر چه بی انتهاست تا دلقک دوباره بخندد به من ، به تو و شاید به خویش .
می خواهم برایت از حسرتی بگویم که دیروز به پاره سنگی داشتم تا امروز عقل مرا پاره سنگ فرض کنی و آسوده وار بخندی ودلقک بخندد و شاید من هم به خویش .
حسرت غریب من به پاره سنگ که لابد چون خاموش است "ترین" نمی داند و پس و پیش ندارد تا در میانش بماند و دست و پا بزند که بخندد و بخنداند آخ دلم عجیب وار خنده می خواهد از ته دل قاه قاه هوق هوق .
بیا برایت چرتکه بیاندازم که صبح پادشاهی تا شب آوارگی دو روی یک سکه اند که در امتداد این بازی تکراری هر دو رویش را خواهیم دید ، لیک نمیدانم چرا مصرانه میخندیدیم و در چشمان هم خمار میشدیم که گویی قرار بود خود معمای خود شویم و پاره سنگ حسرت ما خورد که افسوس نمی خورد و می خندد به من و تو و لابد حتی به دلقک که می خندد بر حسرت من به پاره سنگ و خنده ی تو بر من .

در بشقابم سیبی نشسته و مبهوت است که چرا گازش نمی زنم ! به جهنم که نمی زنم !
ما تمام آنچه بودیم که از هم دریغیم کنون و این یعنی آموختن ، آه چه زیبا و چه افسونگر می آموزد زندگی ، بی گمان می خواهد عارف شویم و از خویش به می و معشوق الهی رسیم که خیام بلرزد در گور از این جمع خرفت که می من کجا و می الهی کجا !
و ما بی درنگ فریاد دهیم که می تو مرد ! لابلای کتاب ها هزار ساله شد و رفت ، اینجا می و معشوق از فرش تا عرش در بساط کاسه فروشان اجاره می دهند که شاد باشند همه و کاسه فروش رستگار شود .
به کدام کارگردان شکایت برم که من نه بازیگر تراژدی بودم نه کمدی و نه این دست مزد باید مرا .

من خواستم به دلقک بگویم کمتر بخندد دل و روده اش در هم میپیچد و بس اما گویی این نمایش تراژدی در کمدیست و طرفدار دارد و کاسه فروش هم از دور سر تکان میدهد تا تایید کند !
به درک که تائید می کند !

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

...

هنوز اینجا ایستاده ام ، از پایان آخرین آواز تو تا تولد دیوارهای سنگی
چه کودکانه تقلا میکند این ساز بر بستر خاکستری سکوت
و چه سست آبستن من خالی میشود ،
به دوردست ها می نگرم
آنجا که نت هایم در انتهای افق سرد ، گم میشوند
جایی پشت کوه ها و دشت ها ی خاموش
می دانم که هرگز به تو نمیرسند
اما بگذار دلخوشی ها دروغ بگویند
آنجا که حقیقت مدام سیلی میزند
امشب اینجا جشنی ست
من و سکوت و ساز
و هزاران نگاه نا آشنا
پشت پنجره های بارانی
آری من هنوز اینجا ایستاده ام ...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه

...

تمام چیزی که امشب احساس می کنم منم و تو
و رشته هایی نا مرئی
که در جدال کودکانه ی خورشید و ماه از هم دریده شد
اینجا جراحتی ست که رمق شب را تا اولین سمفونی گنجشکان می گیرد
و در انتها جوهر سیاه این قلم را بی پروا می بلعد
و به هیچ میرسد...
...
گویی رنگ های روی بوم می چکد هنوز
از رگهای کالبدی نیمه شده
که نیمش سوار سرنوشت شد و نیمه ی دیگرش رو به آن ایستاد
و چه عریان سرنوشت به هردوی آنها پوزخندی زد
...
چه کسی میداند صدای تیک تیک ساعت قهقه بود یا هق هقی ممتد ؟
شاید مسافر خواب آلود آخرین کوپه ی قطار چیزی در سر دارد که به من بگوید
شاید این بار کسی باشد که بگوید
تنها ، معنای ستارگان آسمان را در کجا جستجو کنم ؟

۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه

گوسفند و ماهی


چند وقتی میشه که دارم به ماهی های قزل الا فکر میکنم ، همین ماهی های خوشمزه ای که بو نداره و راحت میره پایین و با خوردنش می تونیم خوشحال باشد که امگا 3 رو استاد کردیم رفت پی کارش .

نزدیک ترین محلی که برای پرورششون دور و بر تهران دیدم همین جاجرود که پر حوضچه های پروش ماهی قزل آلاست .
دارم فکر می کنم که تولد اینها چه بد مصیبتیه براشون ، یعنی اصلا متولد میشن که خورده شن انگار که از همون ابتدا اصل فلسفه ی وجودیشون بر این پایست ، حالا یه مدتی واسه خودشون تو حوضچه ها چپ و راست میرن احتمالا یه شیطنت هایی هم می کنند اما همچین که وقتش برسه می کشنشون بیرون میگن تو برو تو شکم آقای فلانی که اگه نهارش دو دقیقه دیر بشه سر زنش غر میزنه !

تو برو تو بشقاب فلان بچه ی بازیگوش که هول بازی داره و نصفتم نمی خوره لابد میمونی تو بشقابش تا خوراک سطل زباله شی .

تو برو سبزی پلو با ماهی شب عید فلانی شو... یه جورایی واسه اون ماهی بدبخت پوچه دیگه این سرنوشت یعنی اصلا اون چه خطایی مرتکب شده که سر و ته زندگیش میشه یه بدن از وسط باز شده و برشته تو فر ؟!

حالا شاید یکی با خودش بگه مثلا همین طوری عمر کنه و تو آب بمیره چه فرقی داره با اون ؟

من میگم حداقل زندگیش رو میکنه ، طفلک نه دریا میبینه نه رودخونه با این وضع .... نمی دونم حس میکنه چیزی یا نه ، اون استرسی که مثلا یه محکوم به اعدام داره تو این ها هست یا نه ، اما من به وضوح این استرس رو تو گوسفند هایی که می خوان سرشون رو ببرن دیدم ، یه ترس و وحشتی تو چشماشون هست که در حالت طبیعی نیست ، پاهاشو میکشه زمین و تقلا میکنه ، جلو نمیاد و وقتی ضربه فنی میشه و می خوابونش باید بهش خوب نگاه کنی تا ببینی یک حیوون اونقدر ها هم که ما فکر می کنیم گاهی حیوون نیست.
جالبه بهش آب هم میدن ، بخوره تو سرت اون آب دادن ، آب میدی بعد سرش رو می بری؟
یعنی مثلا اوج انسانیت رو به تصویر کشیدی با این صحنه؟؟؟!!
مثل اینه که به یکی بگی شیطون بلا طرفم ذوق کنه کلی ، بعد با گرز بزنی تو فرق سرش !! دقیقا به همین بی ربطی .
بچه که بودم جایی خوندم نوشته بود تمام حیوانات حمد و ثنای خداوند میکنند ، دوست دارم بدونم واسه اون گوسفندی که داره خر خر کشیده میشی واسه سر بریدن حمد و ثنا چه شکلیه ، مثلا شاید اینطوری :
بعععع ، خدای عزوجل ترا سپاس که این بشر دو پا مرا خرکش کنان به قتلگاه می برد تا سر ببرد ، براستی چه چیز از این نیکو تر !

نه من که حالیم نیست این حرف ها ، حمد و ثنا بسته به شرایط وضعیتش می تونه فرق کنه ، شاید داره فحش میده اصلا کیه که زبون گوسفندارو بدونه...
--------------
پ ن : من خام خوار نیستم !

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

سال نو مبارک !

سال نو هم از راه رسید...
عید همتون مبارک بچه ها ، براتون بهترین هارو آرزو میکنم و امیدوارم امسال سالی باشه که بیشترین شادی ها و کمترین ناراحتی رو به همراه داشته باشه :)

۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

نمکدون

نامه ای از یک برادر :

کبوتر با باز
غاز با غاز
بهار به صد شکوفه آغاز
و کویر تشنه ی باران میقات

درود و دو صد بدرود میفرستم به روح و روان برادران محترم .
بدینوسیله از زحمات خالصانه شما صمیمانه قدردانی می کنم که با تغییر لوگوی روزنامه ی "تهران امروز" از دختری فاسد و رقاصه که بی شباهت به هیلاری داف نیز نبود به پیر زنی فربه ، گوزو ، سینه فرو افتاده و گوژپشت که یک پایش لب گور است اسباب گناه را برچیده و موجبات تحریک اینجانب را قاطعانه خنثی نموده اید .
اکنون که به تصویر خوب دقت میکنم متوجه میشوم که این عجوزه گویی در حال ریدن کلمه ی تهران نیز هست که با تصور این صحنه در ذهنم هیچ قرص وایگرایی دیگر کارساز نیست که باز جای قدردانی دارد .



لیک بتازگی مسئله ای جدید افکار من را مشغول و مشوش کرده .

چند صباحی ست فعل تحریک دوباره به سراغم آمده ، در حقیقت با دیدن پرو پاچه ی لوگوی روزنامه ی "اعتماد" عنان از کف می دهم و بی اختیار بیاد دختری بازیگر از بلاد مشرکین می افتم و افکار وسوسه برانگیزی به ذهن اینجانب هجوم می آورد که در نهایت موجب فعل گناه میشود و اندوهگینم می کند، بنده لوگوی این روزنامه را به همراه این تصویر گنه آلود برایتان ضمیمه نامه کرده تا به عمق فاجعه پی ببرید، از شما برادرانه خواهش می کنم اقدام کنید و لااقل این لوگوی کذایی را به  چیزی تغییر دهید که موجب انحراف نشود و در کنارش یاد این عزیزان نیز تداعی شود.


با تشکر و آرزوی میثاق .
...........
پ . ن : تصویر بالا در جستجوی اینترنتی ام یافت شده.

۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه

L O S T


اول از همه باید بگم این متن رو دارم با نوعی حرص می نویسم و اندکی کفری ام !! ...

"هواپیمایی مسافربری در جزیره ای عجیب سقوط میکنه و اتفاقات غیر عادی به مرور برای مسافران اون می افته ،مسافرانی که هر کدوم به نوعی با هم مرتبط هستند و این رو ما در طول سریال اندک اندک متوجه خواهیم شد ، سریالی پر از رمز و راز با روندی که با گره افکنی و گره گشایی به جلو میره ...."

سریال لاست سریالیست که میلیون ها بیننده رو بخودش جذب و به نظر میرسه دنیای سریال سازی رو وارد دوران جدیدی کرده .
اعتراف میکنم از اولین روزی که اولین DVD اون رو داخل کامپیوترم گذاشتم و به تماشا نشستم درون مایه ی داستان و شخصیت پردازی کاراکترهای اون آنچنان مجذوبم کرد که حاضر شدم کمردرد ناشی از ساعتها پشت سیستم نشستن رو تحمل کنم و حتی از خواب و خوراکم بزنم تا بتونم زودتر جواب سوالاتم رو پیدا کنم ، اما چرا؟ چرا برای این سریال اینطور مسرانه به تکاپو و کنکاش می افتیم؟

به اندازه ی کافی در مورد این سریال که هنوز هم در حال پخشه، در اینترنت مطلب نوشته شده و قصد من هم بازگو کردن دوباره ی اون نیست بلکه در باب مقدمه به گفتن این نکته اکتفا می کنم که این سریال ، سریالیست لایه لایه و تو در تو و چند خط داستانی مختلف و در این حال مرتبط رو با هم دنبال می کنه که از هر قشر و رده ی سنی می تونه مخاطب رو جذب خودش کنه و فراتر از اون رگه ی های پنهان یا به نوعی تمثیلی لاست قرار داره که به طور علنی شاید بیان نشه اما ذهن شما رو درگیر خودش می کنه ، مفاهیمی که با زبان استعاره از مباحث وسیع فلسفی ، انسانی، دینی و حتی سیاست رو در بر می گیره و این از دلایل مهمی که باعث شده محتوی اون تک بعدی نباشه .
میشه گفت لاست درختیست که برای هر نوع ذائقه میوه ی مخصوص به خودش رو داره و هر کس به فراخور حالش میتونه ازش برداشت کنه .
اما چیزی که قصد دارم بهش اشاره کنم در واقع این ها نیست ،
اینها رو گفتم تا به اینجا برسم که من به عنوان شخصی که در جهان سوم زندگی میکنه هر روز شاهد محصولی از دنیای صنعتی و پیشرفته ی غرب هستم که من رو متعجب میکنه و به تحسین وا می داره ! خواه بخوام قبول کنم خواه چشمم رو ببندم و فقط شعار مرگ بر این مرگ بر اون سر بدم !
در حالی که ما در این سو بر سر ابتدایی ترین حقوق خود در ستیزیم و جملات نخ نمای همیشگی را از هر سمت می شنویم و میخوانیم و بقولی اندر خم یک کوچه ایم در آنسو یک روز اختراع فلان ابر کامپیوتر ، یک روز کشف فلان دارو ، یک روز افتتاح فلان شاهکار معماری، نمایش فلان فیلم با آخرین جلوه های ویژه و هزاران چیز دیگه که خودتون بهتر می دونید .
و حالا یکی از این شاهکارهای روز صنعت فیلم سازی بی شک لاست است ، که من مخاطب را شوکه کرد ، چرا ؟ چون تیمی از نویسندگان ماهر دست به دست هم دادند تا داستانی رو خلق کنند که افق بسیار وسیعی را جلوی چشم ما قرار می دهد تا باز تلنگر دیگری بزند که در این دنیای مصرف گرایی تفکر کنیم که در کجاییم و هدف چیست ؟ ودر کنارش شاید به این نیز فکر کنیم که براستی چقدر عقبیم ...
اونفدر به شنیدن "جهان سوم" عادت کرده ایم که فراموش کرده ایم جهان سوم در اصل یعنی چه ؟!

بقدری بر روی محتوی و پرداخت داستانی این سریال زیبا و دقیق کار شده و آنقدر به شعور مخاطب احترام گذاشته شده که تماشاگر نه تنها به عنوان یک ناظر کنارگذاشته نمیشود تا حرف های یک سویه بخوردش داده شود "کاری که سریال های وطنی میکنند و آموزش رو به شیوه ی مکتب خونه ای به تماشاگر منتقل میکنند " بلکه خود نیز درگیر ماجرا شده و آنقدر فضا دارد که گاه برداشت های شخصی خود را داشته باشد و حالا در این میان کسی مثل جناب اقای دکتر عباسی نیز پیدا میشود که برداشت های از نوع دیگر میکند !
این جناب دکتر سریال را می بیند ، کف هم می کند ، احتمالا اندکی هم حرص میخورد سپس کاسه کوزه ای پهن میکند که برای همه آشناست ، بله این سریال توطئه ی ناتوست ! تهاجم فرهنگیست ! تذویر آمریکاست و...

مسلما نویسندگان این سریال در دفاع یا ترویج باورهای خود در این سریال گام هایی برداشته اند همانطور که سریال های آبکی وطنی ماشاا... پر است از ارزشها به اصطلاح نهادینه شده ، اما نکته در اینجاست که سریالی مانند لاست با این طیف گسترده مفاهیم و زبان استعاره ای خود براحتی قابل تعمیم به هر مقصودی است ،و امثال آقای دکتر عباسی می تواند با عینک خود تمام محتوی سریال را به مقصودی سیاسی و مسلمان ستیز بچسباند و تمام زیبایی ها و ارزش های آن را نادیده گرفته و تا جایی پیش رود که شخصیت های داستان را حتی حرامزاده خطاب کند !
اینجا

چون جک دکتر خوبیست و آمریکایست و سعید عراقی تروریست و مسلمان است ، این فیلم محصول جنگ فرهنگی آمریکاست !
خب شاید اگر سریال دیگری بود میشد راحت تر قبول کرد اما برای لاست که مفاهیم انسانی بسیار و فرا ملیتی را در خود جای داده و خطوط فکری و فلسفی اندیشمندان و فیلسوفان بزرگی را نظیر سوفوکل نویسنده ی یونانی تا لاک و هیوم فیلسوف را در خود گنجانده نشان از مقصد و دورنمایی عمیق تر دارد و ابعاد سریال بسادگی به این چهارچوب کوچک محدود نمیشود زیرا سریال بخوبی ثابت کرده است که مخاطبش را فراتر از مرزهای جغرافیایی کشورها جستجو میکند لذا چنین برداشت سطحی بسیار کودکانه به نظر میرسد . هرچند که اگر این سریال را دنبال کرده باشید میدانید که ما از هردوی این شخصیت ها نکات خوب و بد را دیده ایم و سعید در بسیاری از قسمت ها بهتر و حتی انسانی تر از جک عمل کرده است .

قضاوت در مورد حرف های جناب دکتر را به عهده ی خودتون میذارم و قصد هم ندارم برای هر خط از نوشته های ایشون صحنه ای از لاست رو به عنوان مدرک نقل کنم اما ای کاش ایشون تا انتهای سریال صبر میکردند تا یک سری از تحلیل هاشون با اومدن فصل های جدید غلط از آب در نمیومد و ای کاش یاد می گرفتیم بجای این زبان قهرآلود و دشمن ستیز کمی هم گوش بدیم و یاد بگیریم و دوست داشته باشیم و از زیبایی لذت ببریم ، کمی باور میکردیم که عقبیم و الکی خود رو باد نمی کردیم ، چون احتمالا پیشرفت از اونجا شروع میشه که بدونی واقعا کجای کاری و بعد شروع کنی .

..............

پ . ن : به فرض باور حرف های ایشون باز هم آفرین داره به سازندگان این سریال که اینطور هنرمندانه به بیان عقایدشون می پردازند نه با زمختی و عربده کشی .

۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

شعار زدگی مزمن !

تصور کنید جامعه ای از بیخ و بن دارای مشکلات اساسی فرهنگی ِ و در حالت غوطه وری ما بین سنت گرایی و مدرنیته به چپ و راست میره ، این جامعه از اقوام مختلفی تشکیل شده که بسیاری از اون ها تابع ایدئولوژی قومیتی خودشونن ، دسته ای اعتقاداتشون رو از پدران به ارث بردند و دسته ی دیگه اون رو کسب کردند ، به مدد سیستم موجود در نگاه اول شاید از دید یک شهروند خارجی تمام یا اکثریت مردم این جامعه اعتقادی مشترک داشته باشند اما با نگاهی دقیق تر می شه فهمید که حقیقت چیز دیگریست .

نمونه ی این تنوع اعتقادی رو میشه با کمی جستجو متوجه شد و دریافت که زیر پوست این یکدستی و هماهنگی مصنوعی انبوهی از عقاید مختلف خوابیده ، اما نکته ی جالب اینجاست که با وجود این تنوع سطح تامل و تحمل عقاید مخالف در میان قشر عام جامعه در بسیاری از موارد چیزی نزدیک به صفره ، دور از حقیقت نیست اگه بگیم باور بی قید و شرط به یک ایدئولوژی در چنین جوامعی در صورتی که اصل انسان و انسانیت در نظر گرفته نشه ممکن اثرات و پیامدهای وحشتناکی رو بدنبال داشته باشه اونم به یک دلیل ساده ، چون ایدئولوژی بجای اینکه در اولین گام خودش بشکل باوری فردی و درونی باشه تبدیل به ابزاری میشود برای برتری جویی و قدرت و این اثراتی به مراتب وخیم تر از ظاهر قضیه داره و در دراز مدت قربانی های بسیاری می گیرد .

این جامعه کودکانه دچار شعار زدگیست ، کودکانه چون حتی برای باورپذیر کردن این شعار ها کمترین کار کارشناسی صورت نگرفته و از حقایق زمان و مکان خودش نیز فرسنگ ها فاصله داره ،در زمانه ای که به نقش ، تصمیم و قضاوت یکایک انسان ها بر مبنای اصل انسانیت احترام گذاشته میشه اراده در این جامعه به سمت و سوی یکسان سازی یا حداقل یکرنگ نمایی میلیون ها انسانست که با سلایق و باورهای گوناگون در کنارهم زندگی میکنند !
تصویری که در پس ذهن من از وضع موجود شکل میگیره تصویر کودکی لجباز و بدآهنگه که دو انگشتش رو محکم در گوشش فرو کرده و فقط و فقط فریاد میکشد و های و هوی میکند اما کمترین حوصله ای برای شنیدن و احتمالا درک صحبت های دیگران ندارد .
خوب که نگاه می کنی انبوهی از شعارهای اخلاق گرایانه را می بینی که مشت مشت در کتاب های درسی چپانده شده و به شیوه ای کاملا زمخت سعی در جهت دهی افکار کودکان در همان گام اول دارد بدون اینکه او را در مقام مقایسه ، تامل و تصمیم گیری قرار دهند .
شعارها و جملات دیوارهای سطح شهر اغلب نمایانگر موضوعاتیست که در طی این سالها بارها و بارها در همه جا چه در روزنامه ها چه در تلویزیون و رادیو و ... تکرار شده و تکرار می شود و می گوید و می گوید ، بدون اینکه بتوان مصداقی زنده و در خور توجه از بسیاری از آنها در این جامعه پیدا کرد .

در ضمینه ی هنر و بویژه سریال های تلویزیونی هم غالبا به همین شیوه ی مبتذل سعی در القا این باورهای به اصطلاح اخلاقی می شود بدون اینکه ذره ای به شعور مخاطب احترام گذاشته شود. دیدن مردی در نقش پدری متدین یا همسری دلسوز که با محاسن و صورتی مهربان که در موقعیت دانای کل ظاهر شده و هرگز خطا نمی کند که اگر هم بکند در آخر ماجرا باز رستگار میشود! و در مقابل شخصیتی شش تیغ و کراواتی یا خوش تیپ که طبع معمول خیلی بد است و حال می کند بد باشد تا آن مرد ریشو مرد خوبه ی داستان باشه ! جدا مزاج آدمی رو بهم می ریزه این طرز روایت ابلهانه .
شاید گاه گاهی نگاهی به برنامه های کودکان بیاندازید یا هنوز تصویر مجری های آن به یادتون مونده باشه که در ایام سوگواری با لباسی مشکی ظاهر شده و با ظاهری سرد و غمگین سعی در القای بیشتر حس سوگواری و عزا به کودکان بیچاره ای می کنند که در انتظار دیدن یک کارتون عهد بوق پایه تلویزیون نشسته اند و مجبور به تحمل تکرار مکرراتند
.
تمامی این ها تنها مثال های کوچکیست برای اشاره به این مکالمه ی یک سویه و بظاهر اخلاقی در این جامعه .
چیزی که نیاز روز افزونش هر روز بیشتر حس میشود مکالمه است ، نه منظورم هر مکالمه ای نیست ، مکالمه ای میان اعضای این جامعه بدور از طبقه بندی های زورکی ، بدور از نگاه جنسیتی متداول که متاسفانه دامنه ی آن تا نسل ما نیز کشیده شده و هنوز در بسیاری موارد این مکالمه تابوست و یا دچار افراط و فراتر از حد مکالمه ساده است .
نیاز به ارتباطیست که در آن توان برقراری رابطه ای انسانی را بدور از هر مرام و اعتقادی داشته باشیم ، مکالمه ای که بواسطه ی آن بتوانیم افکار و احساساتمان را براحتی برای هم شرح دهیم بی آنکه حس کنیم یکی از دیگری برتر است یا بترسیم که چه کسی چه چیزی قضاوت می کند ، تا از هم بیاموزیم و رشد کنیم ، به باور من اخلاق در اینجاست نه در شعار های رنگ وارنگ روی دیوار های شهر و نه در سریال های آبکی صدا و سیما !
دوستان گرامی به بلاگ عرفانی گنج نامه هم سری بزنید ، مطمئن باشید مستفیض خواهید شد !

۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

کنکور به همراه تقوای اضافه !

کنکور کارشناسی ارشد گرافیک
دانشگاه صنعتی شریف
جمعه بعد از ظهر با هوایی ابری - بارانی
....................
فضای نسبتا وسیع سالن با حضور برادران داوطلب رشته ی الاهیات و فلسفه ی اسلامی کنتراست عجیبی به خودش گرفته ،این ور برو بکس رشته های هنری و اون ورتر به مدد سیمای روحانی برادران ارجمند انگاری رنگین کمونی هفت رنگ از کوچه های کوفه تا کازینو های لاس وگاس شکل گرفته .
صدای بلندگو با کمی خش خش :
با سلام خدمت داوطلبان گرامی ،لطفا در جای خود مستقر شده و کمربندهای شلوارتان را سفت ببندید !
کمربندمو یه شماره سفت تر می کنم ، مراقب که زنی چادری با حجابی کامله فضای کلاس را در تیرس نگاه خودش داره و سعی می کنه تا از تلاقی نگاهش با نگاه های مشتاق داوطلبین ذکور اکیدا خودداری کنه ، اون ته ته ها نشستم ، دارم فکر میکنم چقدر زن بودن تو این مملکت سخته ، الان چی تو ذهنشه ؟ نمی دونم شاید در ذهنش در حال مرور کردن جمله ی "حجاب مصونیت است نه محدویت" باشه ، شایدم داره میگه این آخرین باره از این پستا قبول میکنم ، هر چی که هست حس می کنم زیاد راحت نیست .
تو افکار خودم فرو رفته بودم که صدای خش دار بلندگو دوباره تو سالن پیچید :
از مسئولین محترم تقاضا می شود برای دریافت سوالات ، صلوات گویان وارد مخزن شوند !
دو نفر از مراقبین مرد که گوشه ی سالن بودند زیر لب در حال ذکر صلوات سالن رو ترک میکنند .
صدای دوباره ی بلندگو :
از داوطلبان گرامی تقاضا می شود که ذکر گویان با دست راست کارت ورود به جلسه را به سمت چپ سینه ی خود نصب کنند .
صدای ذکرهای عرفانی فضای سالن رو پر میکنه و بعضی از داوطلبین با تسبیح زدن در هنگام ذکر ، مراسم نصب کارت رو جانبخش تر برگذار می کنند.
از صدای همهمه به خلسه ای روحانی فرو رفتم ، کم کم خودم رو در انتهای تونل تاریکی می بینم که تهش دروازه ی از نور قرار داره ، صدای گرمی رو می شنوم ، که بهم می گه الان وقتش نیست ، تو باید برگردی !
وقته چی نیست؟
که یکدفعه صدای بغل دستی منو از اون تونل میکشه بیرون و بخودم میاره ، نگاش میکنم ...
برادر ؟
جانم ؟ با من هستید ؟
بله با شما !
شیشه ی کوچیکی رو از تو جیبش در میاره و به سمت من دراز می کنه ،
آب زمزمه ، بزن به صورتت ، متبرکه !
" ک " آخرش رو خیلی غلیظ میگه ، انگاری که سق دهنش خشک شده باشه شایدم من اینطوری خیال میکنم...
لبخند ملیحی پهنای صورتش رو در بر گرفته ، آب رو می ریزه کف دستم ،
می پاچم تو صورتم ، آب زمزم رو می گم ، انگاری قوت قلبم بیشتر شده ، یه حس عجیبی پیدا کردم .
به صورتش نگاه میکنم ، انگار به دوردست ها خیره شده و چیزی رو میبینه که چشم جان میخواد ، کماکان لبخندش رو حفظ کرده
یادم میاد رو دیوار جایی خونده بودم که خنده ی مومن تبسم است ، شاید واسه همینه معلم معارف مون با اون صورت ضمختش هر بار که سر کلاس می خندید لباش رو غنچه میکرد ...
صدای بلندگو ذکر برادران رو قطع میکنه :
مراقبین محترم لطفا با ذکر سه صلوات دفترچه های آزمون را توزیع نماییید ، داوطلبین گرامی توجه کنید ، لطفا تا قبل از اعلان مقرر دفترچه ها را باز نکنید .
سرم به دوران می افته ...نمی دونم تاثیر آب زمزمه یا پژواک صلوات ها ، تو همون حالت منگی در گوشه ی دیگه ی سالن عده ای از داوطلب ها رو میبینیم که دارن دور خودشون میچرخند و ذکر میگن ، تعدادشون به ده عدد میرسه ، دارم سعی میکنم بفهمم که چه خبره که برادر بغل دستی با دست به اونا اشاره می کنه و میگه که این رقص سماء و شگون داره !
تو انگشتش یه انگشتر عقیق نارنجی میبینم که اندازش منو یاد ساعت دیواری خونمون میندازه .
جا خوردم ، دیگه جدی جدی داشتم شک میکردم که نکنه مجلس رو عوضی اومدم و اینجا یه جای دیگست که با دیدن دفترچه سوالات رشته ی گرافیک شک ام برطرف شد . نه خیر خود خودش بود ،عکس منم رو پاسخنامه بود و تو یه نایلون محکم بسته بندیش کرده بودند که کسی ناخونک نزنه .
بازم صدای بلند گو ، این بار بلند تر از قبل منو از جام می پرونه :
اول صدای تلق تلوقی اومد .... سوت بلندی کشیده شد و سپس نواری ضبط شده با صدایی بلند شروع به پخش تلاوت آیات قرآن می کنه ، اونقدر بلند گه بلند گو ها به گز گز می افتند ... دارم سعی میکنم معنی بعضی کلمات رو با اطلاعات کمی که از عربی دارم متوجه بشم ، هیچی نمی فهمم ، خیلی لهجش سنگینه ... تو همین احوالاتم که یه دستی از پشت رو گردنم کشیده میشه و چند بار بالا و پایین میره ! یا خدا ! رسما کپ کردم ...
برمی گردم پشت سرم رو نگاه میکنم ،
گلابِ برادر ، هم ثواب داره هم خوشبو می شی ، نفس بکش روووشن شی !
چشام چهار تا میشه ، تلاش میکنم از بین انبوه ریش و موی درویشانش محل تکلمش رو پیدا کنم ، زورکی ازش تشکر میکنم و برمی گردم .
ساعتم رو نگاهی میندازم ، یک سا عت گذشته !! هنوز ایات در حال تلاوته ،برادر بغل دستی رو نگاه میکنم و با نگاه ازش می پرسم چه خبره ؟
- با تبسم همیشگی نگاهم می کنه و میگه استاد مرعتی ِ
فهمید نمی شناسم ، ادامه داد :
قاری رو می گم جز سی ام رو تازه تموم کرده ، فکر کنم یادشون رفته الان داره از اول پخش میشه !
یه دفترچه دستش و تند تند می نویسه ، بعضی وقتها مکثی میکنه و گوشش رو تیز میکنه و بعد دوباره شروع به نوشتن میکنه ،
داره نُت بر میداره....
گوشم یهو بدجوری به خارش می افته ، مداد رو تا جایی که ممکنه فرو میکنم تو گوشم وازش به عنوان گوش پاکن استفاده می کنم .
پس کی میگن شروع کنیم ؟
با مداد رو دسته ی صندلی کله ی یه آدمک رو می کشم که چشمای گنده ای داره .
تلاوت قطع میشه و یکدفعه صدای تلق تلوقی میاد و دوباره صدای بلندگو به طرز وحشتناکی بلند میشه ،
انبوهی از اسامی نام برده میشه و تهش میگه اجماعا 65 صلوات بلند براشون ختم کنیم .
احساس ضعف می کنم ، دهنم مزه ی گس میده و سرم گیج میره چشمم به مراقب چادری اون جلو میفته ،
داره پای تخته زیارت عاشورا مینویسه !
دوباره همون صدا :
داوطلبین گرامی پس از خواندن زیارت عاشورا شروع کنید ....
.................
پ .ن : دوستان عزیز این پست در ژانر علمی تخیلی نوشته شده و چاشنی اغراق داره اما اگه با همین وضع جلو بریم در آینده ی نزدیک می توانیم در ژانر ادبیات رئالیستی قرارش بدیم .