۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

تو



من دلم تنگ میشود
برای تو ... برای ما
برای تک تک آن دقایقی که آرامش را با آغوشت برایم معنا کردی
دقایقی که می دانم هیچکس توان تکرارش را جز تو برایم ندارد
چه خوب ما شدن را فهمیدیم وقتی بین من و تو مرزی معنا نداشت
و هر چه بود احساس بود، اشک بود ...که آسان در چشمانمان می لرزید

چه خوب ما شدن را فهمیدم
وفتی در آغوشم جای می گرفتی و اسمم را به آهستگی صدا میزدی
زیبا می شدی وقتی دسته ای از موهایت را به سویی می زدم تا برق چشمانت را بهتر ببینم
چشمان مهربان وحشی تو ...و نگاه های تو
نگاه های تو ...چه خالی می شوم وقتی این را می گویم ،
نگاهی که تا عمق وجودم را می لرزاند

نگاهم می کردی و بعد چشمانت را می بستی تا زیر لب چیزی بخوانی
آنگاه من طرح ظریف شانه هایت را عاشقانه می نگریستم
خط زنانه و باریک شا نه هایت را بسوی گردن و موهایت دنبال می کردم
و دوباره باز می گشتم و آغاز می شدم ...
می دانی ، وقتی چشمانت بسته بود بیشتر نگاهت می کردم
و در دلم هر بار افسوس خوردم که چرا نقاشی نمی دانم
کاش نقاش بودم ...
این روزها بسادگی دلم در میان هر ترانه ی ساده ای تنگ می شود و می گیرد
اگر حتی نشان کوچکی از تو به همراه آورده باشد
دلم در میان سکوت نت ها سخت می گیرد
گر چه این روزها خودم پر از سکوتم
من ، سکوت و نقاشی تو بر روی دیوار که برایم به یادگار گذاشتی

دل تنگم
بسادگی برای تو
و حتی برای سایه ی آبی که پشت چشمانت می زدی
...

۲ نظر:

  1. واااای سامان ! عااالی بود
    .
    .
    .
    دوستی دارم که غزلش را در محدودهء جغرافیا و زمان گم کرده
    کنجکاوی عوامانه ندارد و چشم ِ سوم را میشناسد
    :)

    پاسخحذف
  2. خیلی قشنگ بود ... کاش نقاشی میدانستی ...

    پاسخحذف

دوستان جواب کامنت ها در همین جا داده میشه.