یکشنبه ۲۹ ژانویهٔ ۲۰۱۲

پنج بعد از ظهر


- تو فقط پاهاتو رو هم انداختی و سیگار دود می کنی ، شاید فکر می کنی ژستت خیلی روشنفکرانست اما خیالت رو راحت کنم اصلا  هم اینطور نیست .

- خب تو هم داری همش با اون موبایلت ور میری و بیز بیزش رو در میاری . حالا کی هست اون ور خط که اینهمه پیغام می فرستید واسه هم ؟

- مگه مهمه ؟ اصلا یک کلمه از حرف هایی که بهت گفتم رو گوش دادی ؟

- گوش دادم اما مغزم در حال حاضر چیزی هضم نمی کنه . مغزم نفخ کرده !

- اما مغز من با سرعت نور داره همه چیز رو پردازش می کنه .

- مثلا چی ؟

- مثلا اینکه چرا داریم ادامه می دیم وقتی عملا حرفی نداریم با هم بزنیم .

- اما تو که همین الان داشتی از هر دری با من حرف می زدی .

- آره...از هر دری حرف می زدم .

- خب ؟!

- اینها حرف هاییه برای حرف نزدن . باید اینارو گفت تا چیزهای دیگرو نگفت .

- میشه اون پاکت سیگارو از تو جیب کاپشنم بیاری ؟

- نه 

دود سیگار...بیز بیز موبایل....دود سیگار....بیز بیز موبایل...

سه‌شنبه ۶ دسامبر ۲۰۱۱

وقتی همه جا زرده !

رنگ پاییز زیادی زرده ...گندم ، آفتاب و لامپ دویست وات اون آشپزخونه  قدیمی هم همشون زرده زردند .همین لاکی که روی ناخن های دستت زدی اینم خب زرده ، نیست ؟ اصلن وقتی زرد می پوشی بیشتر ازت خوشم میاد. مثل اون تاپ زرده که با شلوار لی ساق کوتاه تنت می کنی .  چقدر اون ساق های سفید و خوش تراشت جون میده برای تبلیغ تیغ و اپیلیدی و از این جور چیزهای زنونه.زرد که می پوشی یک جور خوبی میشم . چیزی غریب و بی شکل می چسبه به قلبم که حسابی سنگینه و اون رو از جا می کنه  ، بعد هر دو باهام  هُری می ریزند پایین .

یک استاد فسیل تو دانشگاه داشتیم که مبانی رنگ درس میداد . فقط یک جمله ش تو گوشمه . می گفت زرد گرمای دلچسبی داره  و پاییز خودش سرده حالا اگر کنار هم قرارشون بدی می بینی که این دو مکمل همند .کی می دونه شاید پاییز نگران اینه که آدمهای زیادی از دستش سرما بخورند با این کار خواسته کمی وجدانش رو آسوده کنه !

ناراحت نمیشی اگه بگم با اون گلی که اون روز بهم دادی حال نکردم ؟ هر چند زمان اونقدر کش پیدا کرده که دیگه ناراحت شدن یا نشدن هیچ معنایی نداره . انگار همه چیز به آسونی روی کشاله ی ران زمان می ماسه  و به پایین سر می خوره تا از دریچه ی آبگیر کف کاشی بره جایی که معلوم نیست کجاست .آهان داشتم از اون گل زرد میگفتم ...می دونی خیلی یکدفعه ای بود و خیلی هم  زرد بود . فقط یک شاخه گل ، زرده زرد . شبیه یک نیشگون از سر شوخی که جاش دردناک میشه و بعد به جایی می رسه که دیگه اثری از اون حس شوخی و شوخ طبعی باقی نمی گذاره  . اون روز  توی  ذوقم خورد .  زردش چشمام رو میزد . به عینک آفتابی نیاز داشتم .  شاید تو اون حالت حس می کردم دیگه روزای لجبازی تموم شدند  . دوست داشتم گلش قرمز باشه یا نهایتن سفید اما زرد خود لجبازی بود ...نه؟  دست کم اینو مطمئنم...مطمئنم ؟
گل زرد که خوبه...
چی ؟
....

تام ویتس خل شده ... داره رو قابلمه می کوبه و باهاش می خونه . باید صداش رو اونقدر کم کنم که در عین نبودن باشه . عین شب هایی که یک جور عطر ملایم و سحر آمیز از دوردست های افسانه ای سر می رسه ، از لای پنجره آروم و بی خبر تو میاد و بعد تنها برای زمان کوتاهی من  تو رو می شنوم و لمس می کنم  ، پیوسته می بوسم و بعد...دیگه هیچی و هیچی .  افسونی مخلوط از بوی تنت و عطر مورد علاقه ت . بوی کاج جنگلی و شادی های کوچیک . خب در اون حالتم میشه گفت هم هستی و هم نیستی . 

هستم و نیستم ...
هان ...چی ؟
 ...

گام لامینور...همه چیز زیادی یونانیست ...الخ مزخرف.
هر سکوتی آدم رو یاد سکوت های دیگه می ندازه . سکوت پشت سکوت... قطار سکوت در دل پاییز  از روی ریل آهنی یخ زده هو هو کنان رد میشه .زمین از لرزشش می لرزه و  تکه هایی  از اون فرو میریزه . گوش کن ...از جایی اون پایین ها صدای شلپ شلپ میاد . صداش رو می شنوم . امواج  یک رودخونه ی پر آب و سرده .
آخ ماهی کبابی . آخ آتیش . آخ بوی دود که تو سرما گم میشه . آخ چپیدن تنگ هم تو چادر دو نفره و عشقبازی در حالیکه سنگ های ریز و درشت رو پشتمون جا می ندازند .
...
 لیوان پر از آب لبریز شد... اما آدم به لیوان پر از آب چه دخلی داره ؟ اصلن کی این مثال رو آورد؟ من یا تو ؟ یادم نمیاد . به هرحال مثال بی ربطیه .
اوه ...من این روزا بدجور بلاتکلیفم .حس می کنم تبدیل به یک آدم تخمی شدم .نمی دونم...بنظرت رنگ زرد منو دوست داره ؟ مخصوصا الان که ته ریشم داره به ریش تبدیل میشه . در حالت خوشبینانه شاید جواب مثبت باشه اما نکته اینجاست که من نمی دونم دوستش دارم یا نه . خب من قطعا رنگ تاپ زرد تو و رنگ زرد لاک ناخن هات رو دوست دارم . اما رنگ زرد اون شاخه گل  رو فکر نکنم که دوست داشته باشم . میگم که خیلی  بیشتر شاد می شدم اگر در اون لحظه رنگش قرمز بود یا نهایتن سفید .گلی که تو برام آوردی.

 ...
اگر الان  زیر اون درخت  بید روی تپه دراز کشیده بودیم  ماه اندازه یک بشقاب گرد بود و یک عالمه  ستاره  می دیدیم که توی آسمون می درخشند . احتمالا چشمات رو می بستی تا با چشم سوم همه چیز رو ببینی و  من بهت می گفتم آسمون مثل یک آبکش بزرگ می مونه ! اونوقت شاید تو بی خیال چشم سومت می شدی و از زیر چشم یواشکی نگاهی به آسمون می نداختی . البته چون موقع این کار معمولا زیادی به پلک هات فشار میاد دستت زود رو میشه و من سریع می فهمم که داری زیر چشمی نگاه می کنی .
...
تام ویتس خل شده ...چقدر دوست داشتم گلش قرمز باشه... تام ویتس می خونه :

I know that rose
Like I know my name

باید کتابی نوشت در مورد  صدای سیم های بم و کاری که با قلب آدمها می کنند ...آره ، باید تا دیر نشده در موردش چیزهایی نوشت . تام ویتس می خونه اما نگاه من به بخار قابلمه ست که می رقصه و بالا و بالا تر میره تا به  لامپ دویست واتی  برسه . بشقاب های روی میز هنوز ریز ریز می لرزند چون همین نزدیکی ها  قطار سکوت از روی ریل آهنی هو هو کنان رد شد .

I know that rose
Like I know my name...

نمایش همیشه اونجایی قطع میشه که چنگال بزرگ نقره ای درست  در وسط کمرم فرو می شینه .می پیچه و می پیچه  و من به رشته های دراز ماکارونی تبدیل میشم که آب جوش نرمشون کرده و حالا در طول زمانی کوتاه میرند که هضم بشند ، راستی رشته های ماکارونی هم زردند  ...زرده کدر ...خدافظ .



جمعه ۱۱ نوامبر ۲۰۱۱

یه چیزهایی میگم ، سخت نگیر !

بعضی وقتها هست که می خوای چیزی رو بگی که درست هم وزن احساسی باشه که درونت جریان داره . اغلب جمله ای بی مقدمه و حاشیه و تا حدی لطیف . شاید شبیه چیزی که نویسنده های خوب توی کتابها می نویسند یا دیالوگ هایی که سر و کلشون تو  فیلم های درست و حسابی پیدا میشه .
معمولا سریع اتفاق می افته . فرقی نمی کنه موقع خوردن صبحانه باشه یا وقتی تو تخت خوابت غلت می زنی تا خوابت ببره و یا حتی توی دستشویی !  راستش امروز دیگه اونقدر ها هم عجیب نیست که از این اتاق کاشی کاری شده و دنج با صلابت به عنوان یک اتاق فکر نام ببریم .
ممکنه وقتی باشه که داری به صحبت فامیل ، آشنا یا دوستی پای تلفن گوش می کنی اما می دونی ذهنت کاملا جایی دیگست . احتمالا اینطور مواقع تعداد اوهوم گفتن ها زیاد میشه . در واقع با اوهوم گفتن صدایی تولید میکنی تا طرف بفهمه داری گوش میکنی . اما از کجا معلوم تو واقعا داری گوش میکنی ؟ خب باید کاری کرد که موجب بی احترامی و رنجش نشه .
تصور کن از بد ماجرا طرف حرفاش گل کنه و تو در این وضعیت بغرنج داری این پا اون پا می کنی و یا با سیم تلفن حسابی کلنجار میری  و بی صبرانه منتظر شنیدن اون چند تا کلمه پایان دهنده و رهایی بخش میشی تا بتونی برگردی به حال و هوایی که در انتظارشی.

فرقی نمیکنه کجا باشی وقتی این جور جمله ها در ذهن آدم جرقه می زنند انگار بلافاصله لحظه های بی قراری رقم می خورند .هرچه قدر اون کلمات نزدیک تر به دنیای درونمون باشه احتمال اینکه بتونیم به آسونی ازشون فرار کنیم کمتر میشه. 
بذار صادقانه بگم رفیق که باور ندارم  این دست جمله ها رو بشه به هرکسی گفت .  اگر نتونی بی خیالشون بشی یا باید بنویسی و یا به اونی بگی که خیالت ازش راحته ، از اینکه خوب احساس می کنه و خوب می فهمه . وجود این آدمها تو زندگی لازمه .  آدمهایی که حتی اگر در مقابلت سکوت کنند و یا حرف خاصی نزنند باز این حس بهت دست میده که همش رو فهمیدن . شاید چیزی در نگاهشون ببینی و یا حرکت ریز و مختصری در عضلات صورتشون . حتی همون هم  میتونه کافی باشه .
خب راستش این پست قرار نیست به سمت خاصی بره ، چیزی بیشتر از در لحظه نویسی نیست مثل بیشتر پست های دیگه ای که داشتم  و الان درست در همین لحظه دارم فکر می کنم که یک نویسنده پر از جملاتی از این دسته و بیشتر از اینکه بتونه بر زبون بیاره طبیعتش برای نوشتن خلق شده . البته کسانی مثل "اسکار وایلد" و یا" ونه گات " جز استثنا ها هستند که از پس هردوی اینها  بخوبی بر اومدند . اما در اینجا حرف من در مورد کلیاته . نویسنده شاید بیشتر از هرکسی تلاش میکنه  که فهمیده بشه اما در بعضی موارد این درد کم کم با خودش شهرت میاره و اگر خوش اقبال باشه آدمهای زیادی دورش رو می گیرند . حداقل از دید طرفدار ها این یک خوش اقبالی محضه که با نبوغ هنرمند گره خورده . اما درد فهمیده شدن چی ؟ مگر غیر از این میتونه باشه که رفته رفته بعضی از این نویسنده ها یاد می گیرند که  چطور بی خیال  این درد بشند و سرشون رو با چیزهای دیگه گرم کنند ؟ غافلگیر نمی شم اگر روزی از یک نویسنده ای بشنوم که این مسکن شهرت ، درد تنهایی رو بشدت کم میکنه اما حتی با فرض قبول این واقعیت بعید بنظر میرسه که  بتونه درمان این درد باشه. 


دوشنبه ۲۴ اکتبر ۲۰۱۱

حرف حسابی !

دلایل پرشماری هست که به خاطرش میشه بوکفسکی رو دوست داشت ، شیفته ش شد و از شدت کیفور شدن بهش فحش داد حتی  اما در این لحظه من  این آدم رو فقط  به خاطر یک جمله اش دوست دارم که میگه موقع نوشتن هیچ چیز به اندازه ی موسیقی کلاسیک جواب نمی ده ! 

دوشنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۱۱

بندهای صورتی

  نیمکت پارک سرد بود اما نه سرد تر از دست های دختر . مخلوطی از بوی خاک خیس خورده و برگ های کهنه ی افرا هوای  سرد پاییزی را  پاییزی تر کرده بود .پیرمردی سلانه سلانه از دور  نزدیک می شد . قوزی و با کتی قهوه ای رنگ مثل بیشتر پیرمردهایی که سر و کله اشان توی پارکها پیدا می شود .
دختر نگاهی به پیرمرد کرد و دوباره چشمهایش را به ابری تکه پاره در انتهای آسمان دوخت . پیری آن چیزی نبود که او را به خود مشغول کند ، حداقل نه امروز ....برای امروز آنچنان دور و کمرنگ به نظر می رسید که بیشتر به یک وهم می نمود . به ساعتش نگاه کرد هنوز یکساعت تا اکران نمایش وقت بود . سالن تئاتر تا پارک فاصله  کمی داشت .صدای کفشهای پیرمرد که روی زمین کشیده می شد بر دل سکوت خط می کشید .  پاهایش را بالا گرفت تا بند های صورتی کفشهایش را ببیند ، یک جفت بند مرتب با پاپیون هایی درشت و تا به تا . دوستشان داشت انگار که تکه ای از خود او بودند .

 پیرمرد به نیمکت نزدیک شد ، لحظه ای ایستاد ، تردید بین نشستن یا رفتن ، فکش این سو و آن سو می لغزید انگار که باید چیزی را به سرعت بجود . دختر دست هایش را در جیبهای پالتو اش فرو برد و با خودش فکر کرد احتمالا باید چند نصیحت پدرانه را گوش کند هرچند بد هم نبود ، کمی هم صحبتی کندی زمان را می گرفت و سرش را هم گرم می کرد . منتظر ماند تا پیرمرد جمله اش را آغاز کند ، شاید داشت دنبال کلمه ای مناسب برای شروع می گشت اما واقعیت چیز دیگری بود ... پیرمرد تنها به سنگ فرش  ها خیره شده بود و لب از لب باز نمی کرد همچون ماشینی که در میان راه ناگهان خاموش کند ، حالتش جوری بود که گویی فرسنگ ها از آنجا دور است و فقط جسمش باقی مانده .

دختر نگاهش کرد ؛ موهایش یکدست سفید بود وعینک کائچویی مشکی بر صورتش سنگینی می کرد . حالا که نزدیک آمده بود می شد براحتی وصله های کت مندرسش را دید .شاید پولی می خواست ؟
اسکانسی  مچاله شده در  ته جیبش انتظار پیرمرد را می کشید . دختر پول را بیرون کشید . خواست که چیزی بگوید اما پیرمرد بدون  اینکه سرش را بالا بیاورد گفت : "زنده باشی جوون"" و دوباره به راه افتاد.   نگاهش را از پیرمرد برداشت و به پایین انداخت ... به کفش هایش. آن بندهای صورتی رنگ حالا بدجور توی ذوق می زدند ، احساس کرد کفش ها با آن پاپیون های تا به تا به سویش دهن کجی می کنند .

جمعه ۷ اکتبر ۲۰۱۱

عوضی


 برای من زیاد فرقی نمی کرد که دختره چیا داره میگه ، هر بار فوقش با چهار تا اوهوم و کله تکون دادن حالیش میکردم حرفش رو می فهمم و بعد کار خودم رو می کردم و می زدم به چاک . البته دوست ندارم کسی فکر کنه از اون اینکاره های عوضی ام  ، نه اینطور نیست فقط بعد چند ماه دیگه مثل قبل حال و حوصله ی داستان های تکراری یه جوجه دانشجو ی افسرده رو نداشتم ، تا اینکه اون بعد از ظهره تابستونی لعنتی کار رو خراب کرد

روبان طلایی رو پشت موهاش محکم کرد و با نگاه جدی به تصویر خودش در آینه خیره شد . می دونستم که داره جملات مهمی رود تو ذهنش ردیف میکنه .دراز کشیدم . گرمای هوا به  حدی بود که پنکه ی سقفی تنها دور خودش می چرخید بدون اینکه تاثیری توی دمای اتاق داشته باشه.  صدای تق تق چیزی رو از بالای سرم می شنیدم ، انگار که داشت روی میز توالت وسایلش رو جابه جا می کرد .باریکه ای از   نور از لابه لای شکاف پرده  به داخل تابیده شده بود و روی کاغذ دیواری یشمی رنگ و قدیمی اتاق هتل یک مستطیل کج و کوله اما درخشان نقاشی کرده  بود.کم کم چشمام سنگین شد ، می تونست خوابم ببره و اونهم حوصلش سر بره  و پاشه بره  تا اون روز هم مثل یک روز عادی تموم بشه اما نشد

نشست لبه ی تخت . وانمود کردم خوابم برده . با دستهای ظریفش  دست راستم  رو گرفت و صاف گذاشت روی سینه ش همونجا که قلب  آدم می زنه ، چشمام رو باز کردم و سعی کردم بفهمم منظورش چیه . با فارسیه شکسته گفت : " تو اینجا... این تو است "  و بعد ساکت شد ، ساکت که نه ، داشت باقی حرفهاش رو با چشماش می زد ، یهو چیزی تا ته وجودم رو لرزوند و بعد به آتیش کشید . بسادگی فراموش کردم کجام و با کی دارم حرف می زنم . خندیدم ، صدای خندم رو شنیدم که پقی پرید بیرون مثل هر آدمی که خندش برای پنهان کردن چیزیه . بعدش زدم بیرون و دیگه هیچوقت ندیدمش . حالا سالهاست که از اون روز میگذره ، حتی اونقدر دوره که توی ذهنم به رنگ صفحات کاهیه یک دفترچه ی کهنه در اومده  ...گاهی فکر میکنم تمامش خیاله ، یه جور توهم .شنیدم زنی با اون اسم جایی نزدیکی های شمال زندگی میکنه و سرطان خون داره . این روزا وقتی از سر کار بر میگردم توی بارها مست می کنم اما دیگه یادم رفته  چطور باید با تن ها بازی کرد  ، سعی می کنم سرم تو لاک خودم باشه ، چیزی توی نگاه آدمها هست که من رو می ترسونه.

دوشنبه ۲۶ سپتامبر ۲۰۱۱

جایی بین دو طبقه

 وقتی آسانسور ایستاد بین طبقه ی دهم و یازدهم بودم ، همه چی داشت بخوبی پیش می رفت که یک دفعه صدای تقی شنیدم ، لرزش ضربه رو درست زیر پاهام احساس کردم ،  انگار که یه آدم چت مغزی با  چکش فلزی کوبید به کف آسانسور و بعد آسانسور ایستاد.اول از همه چند بار دکمه طبقه ی 12 فشار دادم اینجا همون  طبقه ای بود که دفتر رئیس قرار داشت  آخرین طبقه و یک پنت هاوس درست و حسابی که رئیس می تونست مارو از اونجا نظاره کنه ، آب تنی کنه ، حمام آفتاب بگیره و منشی بلوندش هم براش آب پرتقال بیاره . همیشه سعی می کردم تا جایی که می شه کمتر اونجا آفتابی بشم  نه اینکه چشم دیدن پنت هاوس و یا رئیسم رو نداشتم بلکه بیشتر از همه  ردیف صفحه های تلویزیونی آزارم میداد که  از توش میشد تک تک قسمت های شرکت 
رو دید ، جون کندن کارمند ها رو نظاره کرد ، ایراد گرفت و در عین حال روی صندلی چرمی لم داد و دندون خلال کرد

دکمه ی زرد رنگ با علامت زنگوله گزینه ی بعدی برای فشار دادن بود ، اما با فشارش نه تنها صدای زنگی در نیومد بلکه یک چراغ از چهار چراغ سقف اتصال کرد و خاموش شد . بدون شک بزدلانه ترین حرف ممکن این می تونه باشه که بگم در اون حالت نترسیدم یه لاف پوشالی از ترس اینکه کسی از ترست بو ببره  خب حالا که یک دو جین آدم در جریان امرند چند نفر دیگه هم روش ، گیرم که ترسیدم و  شروع کردم به جویدن ناخن هام  و احمقانه مشت کوبیدن به در آسانسور ،   وقتی بین هر طبقه یک انبار باشه و شرکت هم پر از آدم باشه جوری که صدای همهمه دائم شنیده بشه در صد کمی وجود داره کسی صدای شما رو تو یک اتاقک بسته فلزی بشنوه و این هیچ ارتباطی به این نداره که شما تا چه حد شجاع هستید
  
 یکدفعه یاد یکی از فیلمهای هالیوودی افتادم ، اسم فیلمش یادم نیست چون خیلی وقت پیش توی سینما دیدم و حتی موضوعش هم یادم نمونده یا بهتره بگم هیچی از فیلم نفهمیدم چون در طول فیلم چند بار مجبور شدم پاشم و دستشویی برم ...من از شکم روی متنفرم اما معمولا تنفرم دردی دوا نکرده و واقعیت همیشه دلش  خواسته کار خودش رو بکنه ، بگذریم  توی اون فیلم دیکاپریو تو همچین موقعیتی گیر میکنه یا می خواد عملیاتی انجام بده دستش رو دراز میکنه و روی پنجه ی پاهاش بلند میشه و فشار کوچیکی روی سقف وارد می کنه  بعد به راحتی سقف از جا در میاد و باز میشه و جناب سوپر استار خودش رو از ستونی تنگ و تاریک بالا میکشه ، هنگامیکه این فکر تو سرم جرقه زد یه جور حس خوبی بهم دست داد ، احساس غرور  از اینکه منم در این موقعیت میتونم یک قهرمان باشم  ، حسی آمیخته با حکمت و نوعی عرفان من در آوردی که این موقعیت ایجاد شده تا در میان کارمند های اونجا سری توی سرها در بیارم و یک تنه خودم رو نجات بدم . حتی ممکن بود برای اینکه این مطلب به بیرون درز نکنه و ایمنی شرکت زیر سوال نره از سمت رئیس ترفیع بگیرم . و صد البته به  آرتمیس هم فکر کردم . ممکن بود بعد از شنیدن این اتفاق و اینکه چطور تونستم به تنهایی و با مهارت خودم رو از اون اتاقک لعنتی نجات بدم  بهم بیش از بیش توجه نشون بده و دوباره وقتی با هم برای قدم زدم بیرون می ریم دستش رو در دستم قلاب کنه و حرفهایی بزنه  و جوری نگاهم کنه که واقعا دوباره حس کنم دوستم داره ، نه از این جنس دوستت دارم هایی که دیگه از روی عادت به طرفم پرت میکنه تا فقط حس کنم هنوز با هم هستیم.

روی پنجه ی پا بلند شدم و دستام رو تا مرز از جا کنده شدن بالا بردم اما چقدر بد بیاری ؟ نوک انگشتانم تنها چند بند با سقف فاصله داشت  به همون اندازه ای که من با قهرمان شدن فاصله داشتم .اگر در چهارده سالگی به حرف پدرم گوش داده بودم و به کلاس محلی بسکتبال می رفتم الان نه تنها چند بند انگشت کم نداشتم بلکه شاید تو این آسانسور باید خم میشدم تا جا بشم اما بدشانسی اینجاست که چیزهای درست رو وقتی درک میکنی که دیگه دیر شده  ، ماها برای اینطور مواقع یک لغت هایی هم ساختیم ، کلماتی از قبیل "کاشکی" ، "حیف شد "  و چند تا چیز  دیگه . داشتم یواش یواش دوباره به ناخن جویدن می افتادم که یهو فکری مثل برق از سرم گذشت . لبخندی بی اختیار روی صورتم نشست . اعتراف می کنم که برای بار دوم مجذوب  خودم شدم و از  فوران خلاقیتم به وجد اومدم .خلاقیت معمولا زیاد اطراف من آفتابی نشده ، شاید این بی ارتباط با شش سال زندگی کارمندی من نبود ، من آدم روتینی شده بودم ، یک ماشین برنامه ریزی شده  اما بیشتر که فکر کردم دیدم اتفاقا کاملا هم بر عکس فقدان خلاقیت مهمترین عاملی  بود که منو به سمت این نوع زندگی هل داد . شاید این نقطه ی پایانی بر این نوع زندگی و شروع یک زندگی تازه بود ،  با  دیدن تصویر خودم در آینه حس کردم که من مرد جذابی هستم ، مردی در آستانه ی میان سالگی با صورتی محکم و مردانه و جذابیتی نهفته .

 بسرعت دولا شدم و کفشهام رو از پام در آوردم و یکی رو روی اون یکی گذاشتم با این کلک که معلوم نبود از کجا بهم الهام شد تونستم اون چند بند فاصله رو جبران کنم ، وقتی روی کفشهام ایستادم درست همون حسی رو داشتم که ورزشکاری در میدان مسابقه بر روی سکوی نخست می ایسته حس یک برنده. پنجه ی دستام رو روی سقف گذاشتم و با نهایت قدرتی که در بدنم داشتم به سمت بالا فشار دادم اما حتی یک میلیمتر...حتی یک میلیمترم سقف کوفتی تکون نخورد ، انگار که سقف و دیواره ها کاملا یکدست و بهم پیوسته بودند . ضربان قلبم جایی توی گلوم میزد و اشک هام  بی اختیار روی صورتم ولو شد و به سمت در مشت کوبیدم و کوبیدم ،  تصویر قهرمان بودنم به سرعت در حال محو شدن بود و در همون حالت به من نیشخند میزد ،
زانوهام شل شد و در گوشه ی آسانسور ولو شدم ، چشمانم به سختی باز میشد ، خودم رو دیدم که بر روی سکوی نخست ایستاده بودم  اما صدای  تشویق تماشاگران چیزی جز هو کشیدن نبود ، احساس می کردم لخت و تنها در وسط میدان روی اون سکوی کذایی ایستادم و تصویرم از صدها کانال تلویزیونی در حال پخش شدنه ،. رئیس رو می دیدم که روی صندلی چرمیش لم داده.یکی از اون تلویزیون ها تصویر منو نشون میده از بالا تا پایین و دوباره از پایین تا بالا و رئیس اونطرف ماجرا از خنده در خودش می پیچه ...در ردیف جلو آرتمیس رو بین بقیه تماشاگرها دیدم ، ساکت نگاه میکرد و بعد بلند شد و به سمت پلکان خروجی راه افتاد ،  ..خواستم از روی سکو پایین بیام و دنبالش بدوم که دیدم پاهام سخت به سطح زیرین چسبیده....

وقتی  چشم باز کردم جایی بودم که بهش درمانگاه شهر می گفتند قهرمان من بالای سرم ایستاده  بود و با مهربونی بهم لبخند میزد ...پسری بیست و خورده ای ساله که کارش قهوه درست کردن  و سرویس دادن به کارمندها بود. 



جمعه ۱۶ سپتامبر ۲۰۱۱

آدم ها و آهنگ ها

نشستم دارم تو تنهایی با هدفون آهنگ Paled Empty Sphere رو گوش میدم که از معدود آهنگهاییه که هیچ وقت ازش خسته نشدم . خیلی وقته که کمتر این سبک موسیقی رو گوش میدم اما این آهنگ نسبتا قدیمی برای من چیزی داره که همیشه تازست .

وقتی شروع میشه انگار که میخواد داستانی نگفته رو آغاز کنه . میدونی خیلی آروم میاد سراغت ، پاورچین پاورچین تا سکوتت خط خطی نشه اما گول آروم اومدنش رو به هیچ وجه نباید خورد ... همینطور جلو میره و متورم و متورم تر میشه و بعد از درون میپاشه و چیزی که در بطن خودش پنهان کرده بود رو به طرز شگفت آوری برات به تصویر میکشه .
داستان این آهنگ بی شباهت نیست به آدمی که ازش میپرسی: " روبه راهی عمو ؟ " جواب می ده " ای بد نیستم" و یکمی که میگذره سرش رو می ندازه پایین و میگه" والا چی بگم..." و داستان شروع میشه .

درست به همون دلیل که خیلی ها حوصله ی این دست آدمها رو ندارند ممکنه این تیپ آهنگ ها هم خریداری نداشته باشه .
اما من به این آهنگ ها گوش میدم . میزارم شکایت کنه ، زار بزنه و بجای گل و بلبل از تاریکی بگه شاید چون مازوخیسم دارم اما بیشتر از اون فکر می کنم تاریکی هم به اندازه روشنی در جای خودش زیباست ...
گاهی با خودم فکر میکنم طبیعت در زیبایی همیشه یک قدم از ما جلوتر بوده ؛ اما ما تکه ای از طبیعتیم که خودمون رو با خیلی چیزها کثیف کردیم .

شنبه ۲۷ اوت ۲۰۱۱

اتاق خواب

نیمه های شب اتاق خواب

مرد رو به سقف سیگاری دود میکند .
زن پشت به مرد وانمود میکند خوابیده .
مرد خطوط اندام زن را دنبال میکند .
نگاهش از پشت گردن باریک و مدادی زن آهسته رد میشود ، شانه ها را برانداز میکند و به آن دو چاله ی کوچک پشت کمر میرسد جایی که آن خطوط زنانه در میان چین وشکن های ملحفه ی سفید رنگ گم میشود .

مرد سیگار نیمه جان را خاموش میکند و چشمانش را میبندد "شب بخیر"
سکوت و سکوت...
زن همچنان وانمود میکند که خواب است شاید هم تا الان دیگر خوابش برده .
مرد غلتی میزند و پشت به زن سعی میکند بخوابد .
پلک هایش را به هم فشار میدهد اما دوباره باز میشوند، دوباره و دوباره.
پلکهایش مثل کرکره ای زهوار دررفته باز میماند .
" همیشه فکر میکردم تنها احساسم به تو اینه که زیاد دوستت دارم اما الان هم دوستت دارم هم ازت میترسم"

دزدگیر ماشینی از بیرون صدا میکند پس از چندی با واق واق سگی همراه میشود . چند دقیقه ای طول میکشد و بعد سگ دور میشود . دزدگیر از تکاپو می افتد .عاقبت این دوباره سکوت است که مستولی می شود.

مرد این بار آرام تر و با صدایی لرزان "شب به خیر"
شاید زن در خواب عمیقی فرو رفته .
پاهایش درون شکمش جمع می شود .
تلفن همراه زن بر روی میز می لرزد .
دستان زن فورا دراز میشود گوشی را بر میدارد و نیمه عریان پیچیده در ملحفه ی سفید به اتاق دیگری میرود .
مرد به شکل جنین در خود مچاله میشود.


----------------

پنجشنبه ۱۸ اوت ۲۰۱۱

آنی

کنار تیر چراغ برق مردی با پالتوی بلند ایستاده بود و داخل دفترچه یادداشتش چیزی می نوشت ، موهای جو گندمی و ابروهای پرپشتش بیش از همه توی چشم میزد .

- از آنی خبر داری؟
+ کی ؟
- آنی...دخترمون رو میگم
+ آهان آنی....خوبه ، آنی خوبه ، فکر کنم اوایل ماه پیش بود که باهاش صحبت کردم .

انگشتان بلند و چروکیده اش به دور فنجان قهوه حلقه شده بود ، می خواست چیزی بگوید اما ساکت ماند و به طور مبهمی به زن خیره شد .زن روزنامه را باز کرد ، یکی از ابروهایش را بالا کشید و وانمود کرد مطلب مهمی میخواند .

- آنی از من سراغی نگرفت ؟

زن مکثی کرد و بعد چشمانش را از روی روزنامه به صورت پیرمرد دوخت . در اعماق نگاهش دو گوی درخشان می لرزید .

+ خب میدونی ... آنی تورو خیلی دوست داره و من همیشه از تو براش میگم .

این سمت خیابان پسری بر روی چهارپایه چوبی نشسته بود و گیتار میزد ، موهایش را از عقب بسته بود و سرمستانه آواز می خواند.... صدایش به آرامی در طول پیاده رو میخزید و تا پشت شیشه ی کافه جلو میآمد بعد چرخی میخورد و آرام تر از قبل به داخل کافه میریخت .

پیرمرد از میان پلک های فرو افتاده اش که تنها دو خط باریک برای نگاه کردن برایش باقی گذاشته بودند به زن خیره شد و آنگاه نگاهش از روی سنجاق موهایش سر خورد و بر دستانش ثابت ماند ، به انگشتان باریک و ظریف زن نگاه کرد که لاک صورتی ملایم زده بود و به جای خالی حلقه ی ازدواجشان که با کمی دقت میشد آن را به صورت نوار باریک و روشن تری از پوست زن مشاهده کرد.

هر از گاهی در میز مشتریان دیگر، قاشق یا چنگالی به بشقاب می خورد و توالی این صداها موسیقی سرگردان و پراکنده ای در فضای کافه پخش میکرد .

دستش را دراز کرد و با سر انگشت اشاره پشت دست زن را نوازش کرد . لبخند بیرمقی بر روی صورت زن ظاهر شد و به بهانه ی درست کردن سنجاق موهایش دستش را پس کشید .
ماشینی بوق زنان از کنار پنجره زوزه کشید و دور شد .
پیرمرد از جیب پالتویش عکسی رنگ و رو رفته را بیرون آورد .

- ممکنه اینبار که دیدیش این عکس رو بهش بدی ؟

عکس تصویر مردی چهار شانه را با بازوانی ستبر نشان میداد که موهایش را به سمت عقب شانه کرده بود و دخترک کوچکی بر روی زانوانش نشسته بود . هر دو بسوی دوربین لبخند میزدند .
زن به عکس خیره شد... هنوز لبخند پیرمرد همان لبخند بود ، پیروزمندانه و سرحال ، تنها چیزی که بیش از پیش ، گذشته اش را با حال پیوند میداد همین لبخند بود که زن با هر بار دیدنش از درون میلرزید .


زن عکس را گرفت ، برانداز کرد و آرام درون کیف چرمی مشکی رنگش گذاشت .

"من دیگه باید برم...داره دیرم میشه " چند اسکناس بروی میز گذاشت ، خم شد و پیشانی پیر مرد را بوسید "این دفعه مهمون منی " زن هردفعه همین جمله را می گفت اما در عین حال دوست داشت طوری آن را ادا کند که انگار دفعه ی اولیست که پیرمرد را مهمان میکند .

از کافه بیرون آمد . شال را بدور گردنش پیچید و با قدمهایی کوتاه و سریع به آنسوی خیابان رفت ، مرد پالتو پوش با دیدنش دفترچه را در جیب گذاشت .
ابروهای پرپشتش را بالا داد و منتظر شنیدن شد .
زن تمام سعی اش را کرد که صدایش نلرزد ، دستانش در جیب کتش مشت شده بود .

+ فایده ای نداره دکتر ... اون هیچ وقت نمیفهمه که من همون دختر توی عکسم ... این دفعه هم من باز به جای مادرم بودم .

در این ساعت شهر آنقدر شلوغ شده بود که صدای گیتار پسرک به سختی تا این سوی خیابان می آمد.