ه‍.ش. ۱۳۹۴ تیر ۱۹, جمعه

...

دل تنگی یک جور درد و دلتنگی برای یک انسان بزرگ درست مثل یک درد بزرگه.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۲۳, پنجشنبه

.

 ونه گات اشتباه می کرد. سلاخ خانه ی شماره پنج شهر سوخته ی درسدن نبود. سلاخ خانه ی شماره ی پنج خود زندگی بود که به نظاره سلاخی آدمهایش نشسته است.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۲۴, سه‌شنبه

!

بشر هرگز امنیتی به کیفیت رحم مادرش را دوباره تجربه نمیکند اما همواره در جستجوی آن زندگیش را زیرورو میکند.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۳۰, سه‌شنبه

سیرک عمومی!

دلقک ناگهان در میانه ی توپ بازی اش دست ها را به کمر زد. توپ های رنگی هر یک به سویی غلطتیدن و از مرکز دایره بیرون شدند. سپس بینی پلاستیکی اش را هم از صورت بر گرفت . حالا تماشاگران می توانستند جای آن منقاری شبیه منقار فلامینگو را بر صورتش ببیند. بعد از آن نوبت دستکش ها بود . آنها را هم بیرون کشید و بسویی پرتاپ کرد. پرهایی سفید و صورتی اش زیر نورهای پروژکتور می درخشیدند .
با صدایی جیغ مانند پرسید:  چه چیز مضحک تر از شما با آن نگاه های وق زده تان است؟!

مرد شیک پوشی در میان جمعیت زیر لب گفت:
"بیچاره عقلش را از دست داده" زن جوانی که کنارش نشسته بود سری تکان داد و نخودی خندید.

دلقک صدایی صاف کرد سینه اش را جلو داد و چند بار در جای خود بال زد . با صدایی آرام تر ادامه داد:

"خانم ها و آقایان من در دل یک جنگ زاده شدم! جنگی که باورهای شما پدر و مادرش بودند. حال از آن روز شوم سالها میگذرد و تاریخ دروغها را آشکار می سازد... لطفن یک لحظه اجازه بدهید ... من  میخواهم به پشتوانه ی همین تاریخ بر روی تک تک این صورتک های کذایی سبیل بکشم! امیدوارم پیشاپیش جسارت من را ببخشید. می دانم که برای ژست گرفتن هم که شده به آنها نیاز دارید ، لابد می خواهید خود را چیزی بنامید. من سرمایه دارم ؛ من کمونیستم ، من طبیعت گرا هستم ؛ من پوچ گرا ام ، من ناسیونالیست یا سوسیالیستم ، من من من من ...آه! چرا هیچکس نمی خواهد فقط یک دلقک ساده باشد؟ لطفن کمی درک کنید. برای خنداندن شما تا کنون خود را بحماقت زده ام... اما می خواهم اینبار حرف های جدی بزنم آیا کمی هم که شده درکم می کنید؟"

چند گوجه ی آبداربه سمت دلقک پرتاب شد که یکی از آنها پیش پایش فرود آمد. دلقک میوه را بالا انداخت و با یک حرکت سریع منقار بلعید.  زنی در آنسوی جمعیت به تندی از جای بلند شد.
" شورش را در آورده اند. معلوم نیست این سیرک است یا سخنرانی. دلقک است یا پرنده! این دیگر چجورش است؟"
سپس کلاهش را بر سر گذاشت و راه خود را از میان جمعیت با عجله  به بیرون باز کرد. 

دلقک نگاهش را از او برگرفت و خطاب به جمعیتی که گرداگردش را گرفته بود گفت :
" عجب گوجه ی رسیده و خوش مزه ای بود! گلویم تازه شد... تشکر میکنم .چنین گوجه ای در آن سالهای جنگ میتوانست جان انسانی را از خطر تشنگی نجات دهداما اجازه بدهید به موضوعمان بازگردیم! خانم ها و آقایان امیدوارم برای دومین بار جسارت من را ببخشید اما در نظر من شما همه دلقکان راستین صحنه ی زندگیتان هستید ، به شما می خندم!  اصلن اعتراف میکنم که تمام عمر کاریم همینکار را  کردم ،درست پس از آنکه از خندیدن بخودم خسته شدم. من همانقدر دلقکی دروغینم که شما انسانهایی دروغین."

کسی پرسید "لابد حالا خود را راستین می دانی؟"
دلقک سرش را بنشانه ی تعظیم خم کرد و گفت: برعکس من یک دروغ بزرگ هستم! من پرنده ای هستم که جای دلقکی را تنگ کرده. چون به هر حال پرنده بودن سخت تر از دلقک بودن است. درختان ما تبدیل به کشتزارها شده اند و پیدا کردن شاخه ای خالی برای لانه سازی آسان نیست،اما دلیل اصلی من این چیزها نیست. های و هوی جنگهای شما پرواز را از یاد من برد، باید کوچ می کردم اما خب نشد برای همین مجبور شدم شکمم را با دلقکی سیر کنم اما این برای دلقک ها بسیار گران است چون آنها هم باید نان بخورند و من به چشم آنها یک بیگانه ام. دیروز تصمیم گرفتم استعفا دهم. اما با خودم عهد کردم قبل از اینکار آینه ای هم پیش روی شما بگذارم!


همهمه ای در میان حضار بالا گرفت . صدای دشنام ها هر از گاهی شنیده می شد که همگی بی رحمانه دلقک را هدف قرار می دادند.  کمی بعد دو مامور با لباسهایی یکدست سیاه خود را به دلقک رساندن...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۴, پنجشنبه

یک فکر نیمه شبی!

هر جور که فکر میکنم بنظر میاد در شنونده بودن امتیازاتی هست که در گوینده بودن اصلن نیست!

ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۲۹, جمعه

آدمیان!

آدمیان، این موجودات دوپا! چیزی میانشان همواره دیوار می کشد، در همه حال. که این دیوار گاه به لطافت دامان عروس های دریاییست و گاه به سختی سنگرهای سرد و خاکستری بتنی .چیزی آدمیان را می هراساند حتی از خودشان حتی از شب با تمام رازهای نگفته اش. آدمیان را در یابید که تنهایی بی آنان معنا نمیشود...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

درنگ

بنگر که چگونه ستاره ای قطبی زنگار از فلک می زداید
و نقش می زند مخمل شب را تا صبح پس از سکوت 
تا صبح کوچه باغهای هنوز خفته در بوی یاس
آری ؛ بی گمان نجوایی ست کنون
که گلهای وحشی سرخ، چنین انتظارت را می کشند


ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

مملکته داریم؟!

امسال تا همینجا شاهد خداحافظی سه دوست خوب به فاصله زمانی کوتاه و مهاجرتشون به ممالک اون ور آب بودم. کارشناس ها و صاحب نظران میگن برای یک سال کمی سنگینه !

ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۲, شنبه

فالور و لون!

فالور: تو از زندگی چی میدونی؟
لون : چیز زیادی نمیدونم.
فالور: پس چرا به حرفام گوش نمیدی؟ تو داری تو خیالات زندگی می کنی... این زندگی که داری همش تصورِ همش خیالِ.
لون: میدونی وقتی چِت بودم یک چیز انگار مثل پتک خورد تو سرم...همونجا فهمیدم که خیلی از باورهامون ، همونها که براش حاضریم شکم همدیگر رو سفره کنیم هیچی نیستند. تو فکر میکنی تعریف زندگی تو دست توست؟ باشه اما من خیال میکنم هممون گم شدیم.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۲۶, شنبه

یک چیزایی میگم که گفته باشم!

گاهی یک سری اتفاق ها تو زندگی آدم می افته، که باعث میشه به نتایج عجیب غریبی برسی که بطرز خطرناک و وحشتناکی برات منطقی جلوه میکنه. نتایجی که ممکنه تنها برای تو معنا داشته باشه و از نظر دیگری جز چرند نباشه!

کدومش معنای زندگیه؟ چیزی که تو بهش رسیدی یا چیزی که دیگری بهش رسیده؟ معنای زندگی کدوم طرف ایستاده؟
این ازون دست چیزهاست که هرکس بسته به دید خودش ترجمه میکنه. انگار مثل یک کیک بزرگه.  من یک تیکه میخورم سیر میشم شما دو تیکه،  بقال سر کوچه و فیلسوف فلان فلسفه هم تیکه های خودشون رو. هر کی هم از طعمش و تازگیش من باب سلیقه ی خودش حرفی میزنه. اما نکته اینجاست کیک پیوسته بجاست...یعنی اشتهای دایناسور هم داشته باشی هیچ موقع همش رو نمیتونی ببلعی و هضم کنی...تازه ممکنه نسل بعدی بیاد بگه اینی که تو خوردی کیک نبود اصلن که...شکر اضافه بوده!

آقا اصل ماجرا اینه که یکی از اون نتایج عجیب و خطرناکی که بهش انگاری رسیدم اینه که در عیاشی مطلق همونقدر معنی و فلسفه میتونه خوابیده باشه که در عزلت و گوشه نشینی. فقط چیزی به نام عمیق بودن و عمیق زیستن هست که عزلت نشین ها بیشتر پرچمش رو بالا میبرن!

یک کابوس عجیب هم دارم! ندارم ها الان به فکرش افتادم ( این چه طرز بلاگ نویسی آخه؟...خوبه حال میده همینجوری) اونم اینکه تصور کن 90 سال عمر کنی بعد اون آخر آخرا یهو بفهمی یک تصور از زندگی داشتی که زندگیش کردی اما جز توهم هیچی نبوده. بقولی این جاده که رفتی جاده مالرو هم نیست چه برسه به اصلی...اونوقته که  آدم بخودش میگه "دیدی ریدی؟"